در تلگرافي به وزارت خارجه در لندن، در پاييز ١۹۵٣، يكي از افسرانبريتانيايي، نحوه بازگشت محمدرضا شاه پهلوي را پس از سقوط مصدق،بدين صورت توصيف ميكند: «پس از ترك تهران در ماه اوت گذشته كه اميدكمي هم به بازگشت شاه وجود داشت، ناگهان محمدرضا پهلوي خود را ازموج احساسات و تعصب مردمان كشورش به عقب كشيد. هر چند تمامشاهدان عيني مجرب و كارآزموده، چه ايراني و چه خارجي، بر اين مسألهوحدت نظر داشتند كه اين احساسات و هيجان به وجود آمده، بيشتر به خاطراحساس قوي نسبت به شخص شاه نيست، بلكه اصولاً برخاسته از احساسعميق ايرانيان براي پايهگذاري كشور سلطنتي است. متأسفانه، اعليحضرت،تا جايي كه من متوجه شدهام، بيشتر آن را ابراز محبت مردم نسبت به خودشتلقي ميكرد. كيفيت مبهم اكثر اندرزها و مشاورههايي كه با او از طريقدربارش ميشد به او ارزيابي و برآورد درستي از وضعيت فعلي كشور بهدست نميداد».()
داستان ديگر، خبر سقوط مصدق، زماني به گوش شاه رسيد كه او و ملكهدر رم به مهماني شام رفته بودند، جايي كه وقتي، نقشه كودتا در ابتدا منحرفشد، آنها به آنجا پرواز كردند. به محض شنيدن اخبار و دريافت گزارشها،شاه فرياد ميزد كه «خودم ميدانستم!، ميدانستم! كه مردم من را دوستدارند!»()
در حقيقت، شاه جوان و هنوز ـ به نسبت ـ بيتجربه باور كرده بود كه مردمدوستش دارند.() اين ميل و تمايل و يا خواستة دوست داشتن و دوستداشته شدن، و عدم توانايي او در تشخيص اين كه چنين مسألهاي در ميان،نبوده و نيست، از اول تا پايان سلطنت محمدرضا شاه پهلوي، مزاحمت ايجادكرد و به نوعي، بلاي جان او شد؛ هرچند كه پدرش، چندان برايش اين مسألهمورد علاقه واقع شدن و محبوبيت دربين عوام، اهميت نداشت، كه نگرانحفظ آن باشد؛ و اما متناسب با آن براي محمدرضا، از اهميت فوقالعادهايبرخوردار بود. و هميشه خود را مورد علاقه و شوق و محبوب مردم بودن،نيازمند ميدانست و از فقدانش به شدت هراس داشت. متأسفانه آمريكا،پس از دوره ٢۵ ساله ـ از ١۹۵٣ تا ١۹۷٨ ـ موقعيت استراتژيك ايران و ثروتنفتي او را به عنوان نيروهاي معتبر و به قوت خود باقي، تلقي ميكرد، و بهطور فشردهاي آمريكا به سرنوشت محمدرضا شاه بستگي داشت و طي فرازو فرود محبوبيت آمريكا در بين افكار عمومي و انظار جهاني تا سقوط شاهبدان وابسته بود.
دوران بازگشت (محمدرضا پهلوي)
فوراً پس از كودتاي، شاه و نخستوزير جديدش، ژنرال زاهدي، دوباره اكثر حمايتهاي عمده مصدق را گرد آوردند، اما اين مسأله با كُشت و كُشتارو خون و خونريزي همراه باشد. مصدق خود را زنداني كرده بود و از ژانويه١۹٣۵ تحت تعقيب دولت بود، در صورتي كه در انظار عمومي عليه حكومتاقدامي ميكرد و در صورتي كه اين جرم محرز ميشد، ناگزير دستگيرميشد. اما مصدق با زبانآوري، ظاهرسازي و شيفتگي، بار ديگر علاقمندانو طرفداران قديمي خود را فراخواند؛ گرچه او مجرم شناخته و به ٣ سالزندان محكوم شد اما در دادگاه افكار عمومي مردم او دوباره به عرصه كشيدهشده بود. در حقيقت، ميراث طولاني او در ايران از اثبات و توجيهاش درهمان نمايش محاكمه او نشأت گرفت.()
در نهايت، اين حزب توده بود كه سنگينترين هزينه را پرداخت كرد.گرچه، آن حزب از يك سوي ماجرا، چندان فعال و پرجنب و جوش نبود، درواقع برنامه عميات پنهاني و مخفي سازمان سيا (CIA) و سازمان جاسوسيانگليس (M١۶) با موفقيت، در جريان مصدق با هم متحد شدند، بسياري ازاعضا حزب توده، خيابانها را در اشغال خود گرفتند و از مصدق حمايت ميكردند، تاجايي كه ديگر رهبري حزب تصميم گرفت كه به اعتصاب خود ادامه دهد، اماآنها با تبليغات تواناي غرب و مأموران تحريك كننده متقاعد شده بودند كهرهبريت حزب از اقدام نخستوزير عليه شاه، حمايت كند و در ادامه شاه،زاهدي و بسياري از اطرافيانشان معتقد بودند كه توده، نوعي تهديد و خطرمحسوب ميشود، به طوري كه آنها از مصدق حمايت ميكنند و ميخواهندكه كشور را به آغوش ارتش روسيه سوق دهند (كه آخر سر هم چنينانديشههايي داشتند) رژيم دوباره قوام گرفته، به قلع و قمع و سركوب شديدپرداخت و ١۴٠٠ نفر تا اواخر سپتامبر ١۹۵٣ و ۷٠٠ نفر تا اواخر سال بهزندانها انداخته شدند.()
پيامد ناخواسته و عمده كودتا آن بود كه توازن اوليه و تقريبي قدرتمجلس، شاه و نخستوزير را بهم زد كه از سقوط شاه در ١۹۴١ به وجود آمدو همچنان باقي مانده بود.() كودتا و برنامههاي سياسي متعاقب آن، قدرتمجلس و نخستوزير را از بين برد و صداهاي سياسي مستقل از دو جناحراست و چپ را سركوب و خفه كرد و علاوه بر اين مسايل، شاه درسش را ازكودتا آموخت، اما در سقوط مصدق، فرصتي يافت تا كه به طور دائم مجلسرا فلج كند و نوعي دم و دستگاه و تشكيلات امنيتي را كه پدرش در دستداشت ـ بنيانگذاري كند، تا براي باقي ماندن بر مسند قدرتش ضروري وحياتي مينماياند.
در تابستان ١۹۵۴، شاه به مجلس ضربهاي جديد زد؛ علاوه بر دستكاريآشكار در روند انتخابات، در نتيجة آن هم به طور وقيحانهاي تقلب كرد. حتيپا را فراتر گذاشت و بسياري از جانيان و تبهكاران كه توسط سيا (CIA)حمايت ميشدند، در تظاهرات خياباني شركت كردند و (در اوت ١۹۵٣ ـ بهدعوا و مرافعه و كتككاري پرداختند. حتي در محلهاي انتخابات پرسهميزدند تا اطمينان يابند كه ايرانيان رأي «مثبت و آري» را به صندوقمياندازند. در كمال تعجب، ۶٠ درصد نمايندگان مجلس جديد، ازطبقههاي سنتي مالكان و فئودالها، صندليهاي مجلس را اشغال كردند؛افرادي كه حاميان اصلي شاه به شمار ميرفتند.() سال پس از آن ژنرالزاهدي را كنار گذاشت. (كسي كه صرفاً از بركت مداخله بريتانيا و آمريكا بهقدرت رسيده بود) و به جاي او نخستوزيراني را منصوب كرد كه تنها حاضربه خدمت و فرمانبردار او باشند. پس از آن، مجلس براي شاه نقشي فراتر ازيك آلت دست يا آلت فصل ايفا كرد و مطابق عبارت به يادماندني بريرابين، نخست وزير چيزي از «رييس دفتر» ـ يا همكار اداري شاه فراترنبود.()
محمدرضا شاه، دوباره به تأسيس دستگاه و تشكيلات امنيتي داخلي مؤثرعلاقمند شد. از آمريكا تقاضاي كمك كرد، كه سرهنگ ارتش استفانجي.ميد را به ايران اعزام بكند ـ در واقع از CIA مدتي به امانت گرفته شود ـتا كه شايد سرويس اطلاعاتي مدرن را در ايران سازماندهي كند. در نهايت،CIA تلاش كرد كه واحد اطلاعات نوپاي شاه بيشتر روي شوروي تمركز كند،تنها در كارها و مهارت ويژه ـ مانند مهارت در زبان روسي ـ و اطلاعاتيبيضرر و بيخطر درباره حزب توده به آموزش ايرانيان ميپرداخت. ميد بهشاه اكيداً توصيه كرد كه همواره سرويس اطلاعات داخلي و خارجي خود رابه طور جداگانه در نظر داشته باشد و سعي كند كه ايرانيان را به بررسياهداف شوروي، ترغيب كند. اما شاه عقيدهاي ديگر در سر داشت.
واحد جديد اطلاعاتي، به كنترل امور امنيتي داخلي و خارجيميپرداخت، و در كل بر روي تهديدها و خطرهاي داخليت مركز بيشتريداشت. در حقيقت، در طي اولين سال عمليات خود، شبكه توده در بيننيروهاي ارتش ايران را كشف كرد و اين مسأله دليل موجهي براي شاه شد تااول به خاطر بدگماني و كجخيالياش درباره كمونيسم و سپس نياز به تأسيسنوعي مركز نيروهاي امنيت فراگير و نفوذكننده ـ كه بتواند اين نوع تهديدها وخطرها را از بين ببرد و دفع كند ـ به تأسيس آن مركز اطلاعات همت بگمارد.سرويس جاسوسي جديد به سرعت، مورد توجه شاه قرار گرفت و در سال١۹۵۷ تأسيس شد توسعه يافت، قدرت خاصي به آن داده شد، و ساواك ـسازمان اطلاعات و امنيت كشور ـ نام گرفت.()
در كل، شاه حكمراني و سلطنت را از نگاه نظامي مينگريست. اصلاحقانون نظامي و اداري را و كابينه جديد را با نخست وزيري ژنرال زاهدي و سهژنرال وزير اعلام كرد.() هر چند كه، با وفاداري مسلم و حتمي نظامي ورفتن زاهدي وجود مجلسي مطيع و تسليم شاه، اندك اندك قدرتهايش شاهرو به فزوني يافت. او اكنون ميتوانست با مشكلات برجاي مانده ايران مقابلهكند و آن مشكل باقيمانده، اقتصاد بود. بسياري از مشكلات ايران پس ازپايان جنگ جهاني دوم همچنان ادامه يافت.
هر چند كه چندان خطرناك و مهلك به نظر نميرسيد. بنبست باقيماندهدر امور كشاورزي و اندك زمينهاي به جاي مانده از آن بود۷ كه اقليتي ازمالكان و زمينداران، گروههايي از رعايا را در نظام اجباري سِرف داري ـ وخريد و فروش رعيت با زمين ـ به كار گرفته بودند. زيرا زمينداران، اكنون برحكومت تسلط داشتند (۹٠ درصد همه ديوانسالارها يا مقامهاي اداري، درسال ١۹۵۶، از اين طبقه شكل گرفتند). و هيچ اشتياقي به رهايي از اينبنبست وجود نداشت و كسي نميخواست كه چنين معضلي حل و فصلشود، تا اين كه شاه خود به چنين مسألهاي پرداخت.()
روحانيت، كه خود املاك و زمينهاي خاص خود را دارا بودند، اكثراً بازمينداران در اين مسأله تباني ميكردند و همدست ميشدند.() بيشترزارعين و روستاهاي ايراني به شهرها مهاجرت كردند، به اين اميد كهفرصتهايي بيشتر براي كار بيابند، فرصتهايي كه ديگر در روستاها وجودنداشت. اما شاه تنها به اندكي از مشكلات متنوع داخل ايران، پي برد. صنعتايران، نابسنده و ناكافي، باقي مانده بود و توليدات ايراني عموماً با وارداتخارجي قدرت رقابت نداشت. حلبيآباد، به سرعت رشد كرد و زنگ خطرجدي اكثر شهرهاي بزرگ ايران شد، روستاهاي محروم و فقير از دهات بهاطراف و حومه مستضعف شهرها روانه ميشوند.()
اما اندك اندك، ركود و كسادي اقتصاد ايران در دهه ١۹۵٠، پديدار شد، وتوسط دو قدرت بزرگ ـ كمكهاي نفت و كمكهاي آمريكا ـ مورد حمايتقرار گرفت. در سال ١۹۵۴، رژيم دوباره استقرار يافته ايران، صنعت نفتخود را دگربار سروسامان داد. طُرفه اين كه، هرچند كه بريتانيان در بركناري وعزل مصدق موفق شده بود، ولي سروكار آنان به معاملهاي برتر كشيده شد،كها گر در سال ١۹۴۹ آنها تقسيم ۵٠-۵٠ درصد سود را ميپذيرفتند، بهترميبود. قرارداد جديد به ايران حق كنترل منابع نفتي را ارائه ميكرد و نيز درتقسيم ۵٠-۵٠ سهم سود مشاركت داشت. توليد نفت، هرچند، كه در حالحاضر در بين كنسرسيوم شركتهاي خارجي ـ ائتلاف كوتاهمدت چندشركت نفتي ـ تقسيم ميشود و شركت نفتي ايران و انگليس بخش عمده وقسمت اعظم ۴٠ درصدي را در اختيار خواهد داشت. اما شركت رويال شلهلندي و مابقي شركتهاي آمريكايي، مابقي سهام را در اختيار داشتند. هنوزكسي از حضور شركت نفت انگليسي اظهار تأسف نميكرد. شركت نفتانگليسي هم خسارت و غرامت خود را به خاطر ضرر و زيانهاي قبلي مطالبهميكرد، گروه اول ٢۵ ميليون پوند در ١٠ سال و گروه ديگر شركتهاي نفتي،۶٠٠ ميليون دلار در طي زمان به شاه پرداخت كنند. () ملي شدن صنعتنفت ايران به اين معني بود كه اكنون ايران ميتواند حق اكتشاف و استخراج رادر ديگر مناطق ايران را بفروشد، حتي نواحي ساحلي، دور از ساحل،جاهايي كه قراردادهايي ديگر را براي شركتهاي آمريكايي و ايتاليايي همدست و پا كرد. در نتيجه، درآمد نفتي ايران كمكم رشد كرد، اما از ۹٠ ميليوندلار در سال ١۹۵۵ به ٢٨۵ ميليون دلار در سال ١۹۶٠ و به ۴٨٢ ميليون دلاردرسال ١۹۶۴ رسيد.()
از ديگر نيازهاي زياد ايران، تزريق بودجه بود كه در طي دهه ١۹۵٠، ايراناز ايالات متحده آمريكا چنين كمكهايي را دريافت كرد. الان كه حكومتايران «ساخت آمريكا» بود، حتي اگر اكثر ايرانيان بدان مشكوك هستند،واشنگتن تصور كرد كه حمايت اقتصادي از يك رژيم دوباره استقرار يافته،امري حياتي است. تا موقعيت آن كشور را مستحكم و تثبيت كند. درست كيمروزولت هم به معني واقعي كلمه از ژنرال زاهدي حمايت ميكرد و حدود ١ميليون دلار ـ از بودجه هزينه نشده سيا در جريان كودتا ـ را، در اختيارشگذاشت. واشنگتن، اين مسأله را در جريان سه هفته ـ و ارائه كمك اضطراريديگر به مبلغا ۶٨ ميليون دلاري ـ پيگيري كمرد... و كمكهاي مالي ديگر نيزواريز شد و در بين سالهاي ١۹۵٣ تا ١۹۵۶، آمريكا در حدود ٢٠٠ ميليوندلار، كمك اقتصادي ـ و ٢٠٠ ميليون دلار ديگر كمك نظامي ـ به ايران تزريقكرد. در اواخر دهه، ١۹۵٠، كمك اقتصادي آمريكا به ايران از سقوط مصدقبه ۶١١ ميليون دلار بالغ ميشد.()
البته پهلويها در زماني كه اقتصاد ايران به مرمت و بازسازي نياز داشت،روي مسايل نظامي و تقويت قدرت نظامي تمرکز كردند. مانند هميشه،محمدرضا شاه ديد كه سرانجام سرنوشتش به قدرت نظامي و ارتش ايرانگره خورده است و استفاده از نيروي نظامي عليه آذريها و كردها در سال١۹۴۶، به او اجازه داد تا بر قوام پيروز شود و وفاداري واحدهاي كليديارتش در سال ١۹۵٣ در واژگون كردن مصدق نقش اساسي را ايفا كنند. افزونبر آن، شاه از نرمي بيقدرتي كه دربرابر قدرتهاي خارجي احساس ميكرد، متنفر بود و قدرتهايي مانند، ايالات متحده ايران، تنها عضو مهم در رسيدنبه استقلال ژئوپليتيكي ايران است. اما عجيب اين كه، شاه به اين نتيجه رسيدكه تأسيس سيستم نظامي قدرتمند براي ساختن ايراني مستقل، نيازمند هرچهنزديكتر شدن به ايالات متحده آمريكا است. زيرا تنها آمريكا، ميتواند كه ازلحاظ مالي و ادوات جنگي و تسليحاتي نظامي ايران را تأمين كند تا كه ارتشبزرگ ايران را بسازد و اين نكهت يكي از نخستين حركتهاي خيزشي وشايد مهمترين حركت شاه براي نزديكتر شدن به آمريكا بود.
شاه تصميم گرفت كه به قانع كردن واشنگتن بپردازد تا كه به او، هر آنچه راتمايل دارد ارائه كند و نيز بتواند خود را همپيمان اصلي ايالات متحده درجنگ سرد با روسيه بنامد. البته، اين نكته براي مردي كه چنان از كمونيسمظنين و بدگمان است و حاكم كشوري كه مرتباً توسط روسيه مورد تاخت و تازقرار ميگيرد، تصوري سهلانگارانه است، اما اين مسأله چيزي فراتر از تلاقيمشاهدات و تعبيرات او نسبت به تهديدها و خطرها بود. هر چند كههمپيمانان ايران با آمريكا، به زعم شاه، بنا به روسي مصلحتي و موقتي بودند.
حتي در دولت آيزنهاور، تعداد قابل توجهي از مردم ـ در آغاز رياستجمهوري ـ از فايده فروش مقادير قابل توجهي سلاح جنگي و تسليحاتنظامي به ايران ميپرسيدند كه چگونه نيازها اقتصاد رقابتي آنان و توانايينامعلوم و نامشخص در به كار بردن اين تسليحات مشخص و تعريفميشود؟
در پاسخ، شاه بر اهميت ايران تأكيد كرد كه به عنوان خط مقدم جبهه ياكشور خط مقدم عليه شوروي و شرق مطرح است تا كه به راحتي ارتش سرخبه خليج فارس و ميادين نفتي ايران دسترسي نيابد و اين مسأله هم بدونداشتن ارتش مسلح و قوي ممكن و ميسر نخواهد بود.
براي اثبات صلاحيت و شرايط لازم تزِ ضدِ كمونيستياش، قرارداد سال١۹۵۵ خود را با بغداد و همپيماناناش در عراق، پاكستان و بريتانيا ـ كه جناحراست ناتو بود ـ امضا كرد (بعدها سنتو نام گرفت كه در واقع به نوعي تقليداز سبك قبلي اروپاييها بود). شاه، عليرغم توجه بريتانيا به پيمان بغدادپيوست، زيرا بريتانيا تصور ميكرد كه اقتصاد ايران بسيار آسيبپذير وضعيفتر از آن است كه چنين هزينهها و مخارج نظامي را براي تأسيس اينقرارداد، پيشبيني و تأمين كند. در حقيقت، شاه پيمان را امضا كرد با اين تصوركه گويي آمريكا هم با صراحت و رسماً به اين پيمان خواهد گرديد، كهواشنگتن مهندسي آن را برعهده خواهد گرفت و به سادگي چنين اجتماعي راترجيح ميدهد تا خطر و تهديدي متوجه او نشود.()
آخرالامر، تلاشهاي شاه، كه به نتيجه رسيد جنگي سخت درگرفت.آمريكا از توجه كردن به خطرات داخلي ايران كه به خاطر اقتصادي ضعيف وآسيبپذير به وجود آمده بود، دوري جست و شاه ترجيح داد كه درپروژههاي سياسي و اقتصادي سرمايهگذاري كند. هرچند كه، اصرار شاه برتقاضاهايش ـ بدون كمك هيچ كس ديگري ـ بالاخره به پيروزي منتهي شد. دربين سالهاي ١۹۵٣ تا ١۹۶١، آمريكا به ايران۷ در حدود تقريبي ۵٠٠ ميليوندلار كمك نظامي ارائه كرد كه زمينهاي براي شاه فراهم ساخت تا كه تعدادنيروهاي نظامياش را از ١٢٠٠٠٠ نفر به ٢٠٠٠٠٠ نفر افزايش داد.() درسال ١۹۵۶، ايران، ميزبان بزرگترين هيأت نظامي آمريكا در جهان بود.()دولت آيزنهاور همچنين، كمك ديگري به شاه كرد، امتيازهاي آمريكا به شاه،
موجب سركوب و قلع و قمع عصيان قبيله قشقايي در سپتامبر و نيز كمكيبراي برپا كردن انتخابات ١۹۵۶ بود و علاوه بر اين، به سرويس جاسوسيايران كمك كرد تا به طور علني و رسماً ساواك آغاز به كار كند.()
علاوه بر ماليخولياي ضد كمونيستي، دولت آيزنهاور در نگاه خود، ازنوعي تزلزل و دوگانگي نسبت به ايران برخوردار بود و آنها شاه را انسانيضعيف، متزلزل و دو دل، متفرعن و خودستا و خام و بيتجربه تصورميكردند و نيز شاه نتوانست واشنگتن را متقاعد كند كه بزرگترين تهديد وخطر ايران به جاي انهدام كمونيست، سودجويي و بهرهبرداري از اقتصادضعيف ايران است، بلكه به جاي آن او پيوسته شكايت ميكرد كه اوكمكهاي نظامي و تسليحاتي را آنچنان كه او باور دارد كه ايران مجاز و محقدريافت آن است، از آمريكا نگرفته است.
شاه نق نق ميكرد كه در دهه ١۹۵٠ ـ كه ايران ۵٠٠ ميليون دلار كمكتسليحاتي و بزرگترين هيأت نظامي آمريكا را دريافت كرده بود ـ چرا آمريكادوبار به يوگسلاوي ـ كه صرفاً نوعي كمك اقتصادي بود ـ و سه بار به تركيه و۴ بار به تايوان، همين مقدار كمك را ارائه كرده است.() از جهات مختلف،در طي دهه ١۹۵٠، آمريكا به طور غيرمستقيم اشاره كرد كه مخالفجايگزيني با شخصي صاحب نفوذ و قوي در ارتش ايران به جاي محمدرضاشاه نيست، اما كنترل شاه بر اهرمهاي اعمال فشار در قدرت، موجب اثباتقدرتمدار بودن او ميشد.()
هرچند كه جريان پول از واشنگتن، به طور ديگري تعبير ميشد و حتيبسياري از ايرانيان هم چنين تصور ميكردند ـ دولت آيزنهاور تلاش كرد تاارتش ايران را در همان قواره و اندازه خود نگاه دارد. خصوصاً، سازمان سيابرنامههاي عملياتي مخفي خود را در ايران ـ در اوايل دهه ١۹۵٠ ـ تعطيل كردو به جاي آن توجه خود را به تمركز نيروي جاسوسي خود بر روي حزب تودهو حضور روسيه در ايران و توسعه ارتباط با ساواك و طراحي شبكه تأميناطلاعات درباره شوروي و كمونيستم پرداخت.()
عجيب اينكه، وقتي آمريكا در حال حفظ فاصله و دور نگاهداشتن خود ازايران بود، بسياري از ايرانيان از افزايش حضور آمريكا در كشورشان دلخور وآزرده شده بودند. فعالين سياسي مسلمان، خصوصاً از تراوش و نفوذ فرهنگآمريكايي به فرهنگي ايراني، نگران بودند و آن را فرهنگي بيبندوبارميناميدند.() طبقه متوسط ايران، به ويژه طبقه بازاريان سنتي، ازكمكهاي آمريكا هراس داشتند، زيرا كه موجب كنترل ايران توسط واشنگتنميشود و معتقد بودند كه در سرنگوني مصدق، توافق كنسرسيوم نفت وپيوستن ايران به پيمان سنتو در بغداد به خاطر حضور آنان است. همچنينعلاقهاي به اين مسأله نداشتند كه كمك آمريكا سهمي در فساد و انحرافحكومتشان داشته باشد كه افسران ايراني بنا به برنامه كمكي آمريكا چنانماهر شوند. سرانجام، در وجه طعنهآميزي، آنان واشنگتن را به خاطر تأكيدبيش از حد روي ايران و صرف هزينههاي زياد در تأمين تسليحات نظامي بهجاي توسعه برنامههاي آموزشي، پيشرفت اجتماعي و اصلاح ساختاراقتصادي، سرزنش و ملامت كردند.()
در اواخر دهه ١۹۵٠، چنين به نظر ميرسيد كه محمدرضا شاه كنترلكامل ايران را در دست دارد. دوباره انتخابات مجلس را در سال ١۹۵۶ برگزاركرده و مجلس را با چهرههاي غيرسياسي ـ و به عبارتي بيعلاقه به سياست ـوابسته به حكومت و جاهطلب و عاشق مقام افزايش داد. او دو حزب سياسيتشكيل داد ـ حزب ملي به عنوان حزب حكومتي و حزب مردمي به عنوانمخالف وفادار به حكومت ـ كه هر دو حزب اساساً وامدارو مديون رژيمبودند به طوري كه در بين ايرانيان به حزبهاي «بله، بله قربان» مشهوربودند.() در سال ١۹۵۷، با تأسيس و آغاز به كار ساواك، شاه تا اندازهاياحساس آسودگي كرد كه قانون نظامي را در تهران لغو كند (كه از اوت ١۹۵٣زمان كودتا سر جاي خود مانده بود). سال بعد ساواك ارزش وجودي را باسركوب طرح كودتاي نظامي ژنرال وليالله قرني به اثبات رسانيد، قرني،فرمانده شاخه اطلاعات و امنيت ارتش بود.()
حوادث جاهاي ديگر در منطقه، همهجا را ميلرزاند و آسودگي خاطر وراحتي خيال را از رژيم پهلوي ميبرد. در سال ١۹۵٨، دولتهاي لبنان و اردناز سربازان خارجي جهت محافظت خود دعوت به عمل آوردند. نيرويتكاور و تفنگدار دريايي آمريكا در لبنان پياده شد، در ظاهر براي حمايت ازحكومت لبنان از آسيب و براندازي كمونيست اما در حقيقت براي كمك بهمسيحيان ماروني بود كه در چالش با مسلمانان لبنان، بتوانند به قدرت دستيابناد. حسين شاه جوان در اردن، توسط ناصريهاي ارتش خود مورد تهديدقرار گرفت و يكان چتربازان بريتانيا، براي نجات او، وارد صحنه شدند. اماعراق ـ كشور محور ـ سقوط كرد.
در ژوئيه سال ١۹۵٨، افسران ارتش ناصريه بر بريتانيا ابراز تنفر كردند ومردم عراق هم آن كودتايي را بسان انقلابي مردمي تصور كردند. فوراً عراق ازپيمان سنتو در بغداد عقبنشيني كرد. وزارت كشور را تحت فشار گذاشت تاتلاش كند كه اعطاي باقيمانده را به اصلاح پيمان سنتو قانع كنند.()
در تهران، انقلاب عراق نوعي رويداد بهتآور و مانند رعد و برق ياصاعقهاي در منطقه بود، پهلويها به سلطنت هاشمي عراق نزديك شدهبودند و پادشاه عراق چنان به نظر ميرسيد كه استحكام سلطنتي او چيزيكمتر از محمدرضا شاه نيست. علاوه بر اين، پيروزي ناصريها در عراق چنينحسي را نشان داد كه پان عربيسم در منطقه پيشروي قابل ملاحظهاي داشتهاست. خود ناصر هم در سال ١۹۵٢، فاروق، پادشاه مصر را سرنگون كرد. درسال ١۹۵۵ با اتحاد و حمايت شوروي و با ارتش چك نيز قرارداد موافقتامضا كرد تا كه نيروهاي كمكي شوروي را جذب كند.
سوريه هم به جمع آنان پيوست و آنگاه در سال ١۹۵٨ با مصر ادغام شد واتحاد جمهوري عرب در زير چتر پان عربيسم شكل گرفت. عربها، كمكمزمزمهاي ميكردند كه جمعيت بزرگ اعراب استان خوزستان در جنوب ايرانـ كه گاه عربستان ناميده ميشد و امروزه هم بزرگترين ثروت نفتي ايران راداراست ـ قيام كند و از زير يوغ و سيطره فارسهاي ايران بيرون بيايند. علاوهبر همه اين مسايل، شورويها شاه را تحت فشار گذاشتند كه به او سلاح وپول ميدادند، چنانچه او بتواند با اين مسأله رويارويي كند، در غير اينصورت مسكؤ، به عقد عقدنامه ١۹٢١ ايران و شوروي متوسل شد كه عليهپايگاههاي خارجي در ايران اقدام كند.() (كه به شوروي اجازه ميداد تا درايران مداخله كند، دگر قدرت سومي عليه ايران اقدام نمايد) آنگاه در پاسخ،شاه تصميم گرفت كه ايران را به طور محكمتري به ايالات متحده و اسرائيلپيوند دهد؛ دو دشمن طبيعي شوروي و راديكالهاي اعراب.()
پيش درآمد آهنگ جديد شاه در تلآويو و واشنگتن مورد پذيرش قرارگرفت. يهوديان درگير جنگ و گرفتار محاصره از هر همپيمان و متحدي ـ ازهر نوع ـ و حتي از كشورهاي خاورميانه شرقي كه خود با غليان ناسيوناليسمغرب مشكل داشتند، دوري جستند. و اين زماني مناسب و فرصتي مقتضيبراي آمريكا به شمار ميرفت. جهان، در سالهاي ١۹۵۷ و ١۹۵٨ شاهدجريانات، اسپاتنيك و آغاز اختلاف موشكي، ديگر بحران برلين و مسكو،بحران كمونيسم چين بر جزيرة ماتسو و جزاير كموي و اكنون بحران ومشكلآفرينيهاي خاورميانه شرقي بود. بعضي افراد در واشنگتن از داشتنديد و درك درست ـ به مشكلات داخل ايران ـ عاجز و ناتوان بودند: تحقيقاتCIA در ايران در سال ١۹۵٨، نشان ميدهد كه شاه سقوط ميكند، اگر بهزودي اصلاحات داخلي را آغاز نكند و كمك كميته تحقيقات كنگره آمريكابه ايران، موجب بينظمي و فساد و سوءاستفاده مالي به طور گسترده در آنكشور شده است.()
در حقيقت، مديريت شوراي عالي امنيت اظهار داشت كه آمريكا بايد شاهرا براي اصلاحات داخلي تحت فشار قرار دهد و اگر او زير بار نرفت،واشنگتن بايد در فكر جانشيني ديگري باشد و از او حمايت كند.()
هرچند كه، توجه و تمركز به اتحاد جماهير شوروي بار ديگر اين مسأله راتحتالشعاع قرار داد. شاه مبارزه سرسري و ظاهري ضد فساد و طرح توسعههفت ساله خود را مطرح كرد و واشنگتن هم خرسند و خشنود به نظرميرسيد كه اين امر كفايت ميكند. آيزنهاور شاه را در دسامبر ١۹۵۶ ازنزديك ملاقات كرد و هنوز فرم اصلاحات صورت نگرفته بود. دولت آمريكا،از قرار معلوم هنوز از كودتاي قرني قبل از ساواك وحشت داشت ولي سكوتاختيار كرده بود و شايد پيشنهاد ميكرد كه تا آن لحظه، چندان مخالف تغييررژيم ايران نيست.() (شاه بعدها متوجه شد كه از آمريكا جريان كودتايقرني را ميدانست و اما دخالتي نكرد و شايد اين موضوع به بياعتمادي اونسبت به آمريكا افزود) اما پس از سقوط سلطنتي عراق، واشنگتن جريان راوارونه كرد و برگرداند... در اواخر آن سال، ژنرال تيمور بختيار، رييسساواك، در سفري به ايالات متحده آمريكا با رييس وقت سيا، آلن دالس وكيم روزولت ديدار كرد، او به آنان گفت كه ميخواهد عليه تاج و تخت شاهايران اقدام نظامي ميكند، تا بنيان سلطنت او را براندازد و در نتيجه به كمكآنان نياز دارد. در پاسخ، دالس و روزولت، موضع بيطرفانه و غير مسئولانهاياختيار كردند، اما فوراً شاه از خيانت بختيار مطلع شد.()
و آنگاه، ديگر براي آمريكا يافتن جانشين، كمي دور از انتظار بود و اكنونبه شاه كمك ميكرد تا بر سر قدرت بماند و براي علني كردن موضوع درمارس ١۹۵۹، آمريكا و ايران توافقنامه دفاعي دوطرفهاي امضا كردند كهنشان ميداد «در صورت بروز هر تعارض عليه ايران، حكومت آمريكا،هماهنگ و طبق قانون اساسي آمريكا، اقدام مقتضي را شامل استفاده ازنيروي نظامي استفاده خواهد كرد، و متقابلاً در توافقنامه پيشبيني شد كهبراي ايجاد صلح و ثبات در خاورميانه، به ايران كمك شده و درخواستهايآن را پاسخگو باشند».()
و آن دهه به رغم رفتار آمريكا، افزايش كمكهاي آمريكا و رشد درآمدنفتي ايران براي شاه ايران چندان به خوبي و خوشي پايان نيافت. رژيم او برطرح توسعه هفتساله خود و نيروي نظامي خود بيش از اندازه هزينه ميكردو اوضاع با فراگير شدن فساد و رشد ارتشاء و تباهي خزانه پايتخت، روز بهروز وخيمتر و بدتر ميشد. از ديگر سو، رژيم با كسري و كمبود بودجه روبروشد، از خارج وام گرفت و سرانجام ـ بدون پشتوانه ـ پول چاپ كرد.
اوضاع بحراني شد و در سال ١۹۵۹ با آمدن قحطي و تباهي محصولات،به سرحد انفجار رسيد. تورم افزايش يافت و دوباره حكومت به واشنگتن پناهبرد و از صندوق بينالمللي پول تقاضاي كمك كرد. صندوق بينالمللي پولهم ٣۵ ميليون دلار و آمريكا هم ٨ ميليون دلار جهت كنترل اوضاع اقتصادي،به ايران دادند. اما هر دو بودجه به جاي كنترل سريع، توسط حكومت واقدامهاي اصلاحي خود هزينه شد.
در نتيجه، بيكاري افزايش يافت و تظاهرات خياباني آغاز شد. بيمنطقيو تناقض احزاب مطيع و بره صفتِ سياسيِ وابسته به شاه هم اوضاع راخرابتر كرد. به جاي جنبه دمكراسي، در ايران نوعي مضحكه و مايه خندهبه وجود آمد و آتش بزرگي عليه سلطنت برافروخته شد. در ماه مارس،شورش و ناامني، سراسر تهران را فراگرفت، در اوت شاه مجبور شد تاانتخابات مجلس را لغو كند. اما وقتي كه دوباره برگزار شد، تقلب انتخاباتيمشهورتر و بدتر از بار پيش شد، شاه هر نمايندهاي را كه ميخواست، بهمجلس روانه ميكرد. اما اين مسأله به قيمت ناخشنودي و نارضايتي مردمانشتمام شد. وقتي كه دولت كاملاً جديد آمريكا در واشنگتن به قدرت رسيد،شاه ايران با بحران تمام عيار در زمينه اقتصادي و سيساي روبهرو شدهبود.()
اصلاحات عقيم و نافرجام
در سال ١۹۶٠، جان. اف. كندي و دمكراتها، كاخ سفيد را دوبارهتصرف كردند و انتخابات او تأثيري بنيادي و اساسي بر آمريكا و ايرانگذاشت. محمدرضا شاه پهلوي هرگز براي جان اف كندي اهميتي قايل نشد وشايد به دليل مشكلات شخصي بود. كندي شخصي بود كه محمدرضا شاهپهلوي، تشابه با او را آرزو داشت و سوداي خصوصيات او را در سرميپروراند ـ پرتحرك، شيك، جاذبهدار، دنيا ديده، باتجربه، روشنفكر،قهرمان جنگي و واقعاً محبوب ـ و چنين به نظر ميرسيد كه شاه در تقلا بود تاكه راحت و بيدردسر مانند كندي شود (و به كندي ايران شهرت يابد). دوم،دولت كندي كه كاملاً رويه جديد و متفاوتي را در سياست روابط خارجيآمريكا نسبت به دولت آيزنهاور در برگرفته بود كه با برنامههاي پيشنهادي شاههمخواني و سازگار نبود. خصوصاً، دولت كندي بيشتر از همكاري سنتينظامي به توسعه اقتصادي تغييرات اجتماعي، اصلاحات سياسي وادارداشت.
و علاوه بر اين، كندي و مشاوران او معتقد بودند كه چنين تغييراتي لازمهانقلابي جهاني است و بايد تغييرات نمايشي و شگرفي را از اقدامهاي قبليحكومت به وجود آورد، كه شاه خود به معني واقعي كلمه معني آن را دريافتهبود. به عنوان مثال، در سخنراني سال ١۹۶٢ در كاخ سفيد، كندي هشدار دادكه: «آنها انقلاب صلحآميز را غيرممكن ميدانند، انقلاب خشن را امريگريزناپذير توجيه ميكنند.() محمدرضا شاه به وضوح و آشكارا چنيناغراقي را تهديد و خطر جدي عليه خود تصور كرد، به طوري كه دگر او باموازين كندي در اصلاحات اقتصادي و سياسي همگام و موافق نباشد،آمريكا نوعي انقلاب مردمي را در ايران به راه خواهد انداخت.() مانندهميشه، هرگز مشخص نشد كه چرا شاه معتقد بود كه واشنگتن ميتواند ياميخواهد چنين اعمالي انجام دهد ـ بدون در نظر گرفتن توصيه ساده كنديكه حقيقتاً در لفافه تهديدهايي بود كه به بيان دقيقتر براي ايران در نظر گرفتهشده بود ـ با اين همه او چنين تصور كرد، همان راه خود را پيمود. در ١۹۶١،شاه به كمك آمريكا نياز داشت تا كه به هم ريختگي و دردسرهاي داخلي راحل و فصل كند.
در حقيقت، چشمانداز دولت كندي از ايران پيچيدهتر از درك و فهمايرانيان بود. از يك سو، آنان به ثبات ايران توجه داشتند. در اوايل ١۹۶١،روزنامهنگاري به نام والتر ليپسن با نخستوزير شوروي ـ نيكيتاخروشچف ـ ديدار و مصاحبهاي كرد كه روسيه روي ايران انگشت گذاشتكه ايران گرفتار فلاكت مردم و فساد حكومتش بود. ليپ من از لاف و گزافخروشچف نسبت به كندي خبر داد كه چيزي شبيه آن از خود خروشچف ـدر اوج خود، در سال ١۹۶١، شنيده بود كه در طي آن سال هم درباره ايراناظهار داشت كه درخت فاسدي در حال سقوط است. كندي به طوري كهشايع است، آن را به نوعي چالش تعبير كرد و تلاش كرد كه اصلاحات ايراندر اولويت برنامه آمريكا وجود داشته باشد.()
كندي وزارت كشور را مورد خطاب قرار داد كه گروه ضربت ويژهاي را درايران به كار بگيرد، كه توسط فيليپ تالبوت، مشاور همكار وزارت كشور درامور شرق نزديك، كنترل و اداره ميشد. در ماه مه، اين گروه ضربت دربارهرشد كمك اقتصادي آمريكا و تهيه حمايت كامل سياسي و ديپلماتيك ازدولت جدي و اصلاحگراي اميني و استفاده و اعمال فشار ـ توام اما پيوسته ـبه شاه براي توسعه بنيان حكومت او، با آوردن نوعي اپوزيسيون درون بهداخل حكومت توصيه و دغدغههاي خود را عرضه كرد. نيروي ضربت،همچنين توصيه كرد كه آمريكا تماسهايش را با گروههاي اپوزيسيون افزايشدهد و آنها به نوعي ابراز مخالفت مدرن تشويق كند تا به تدريج، موقعيتافراطيون را تضعيف كنند.()
با اين وجود، اهرم و وسيله اعمال فشار آمريكا در برابر شاه، محدود بود وواشنگتن هراس داشت از اين كه مبادا او را به شدت مورد فشار قرار دهد وشاه زير بال و پر مسكو برود.() و در حقيقت، شاه اندك اندك با روسيه بادلبري و عشوه، رابطهاش را آغازيده بود. قدم فراتر گذاشت تا جايي كه درسپتامبر ١۹۶٢ وعده كرد از به كار گرفتن موشك هستهاي خارجي ـ مانندآمريكايي ـ در خاك ايران خودداري كند. و اين التزام و تعهد ايران، دولت قبلاز بحران موشكي كوبا بود. اما اين موضوع براي تهران به مصلحت بود. شاهمانند گذشته ضد كمونيست باقي ماند و پيش درآمد پرعشوه او براي مسكو،كاملاً به خاطر وسيلهاي براي كسب وسيله قدرت يا اعمال فشار در برابرواشنگتن بود.()
مطابق معمول، حوادث به مداخله قدرت توسط شاه و آمريكا انجاميد. درماه مه ١۹۶١، ۵٠٠٠٠ معلم در خيابانهاي تهران تظاهرات و اعتصابكردند تا نسبت به شرايطكاري و حقوق خود اعتراض كنند. پليس تعدادي ازگروهانهاي پيادهنظام و حتي گردان (يكان) چتربازان را باخبر كرد كه به آنان ـبراي كنترل اعتصاب كنندگان ـ كمك كنند و در تعرضي نظامي كه به طورآشكار و علني رخ داد، يكي از معلمين اعتصابكننده كشته و تعدادي زيادياز آنان زخمي شدند. با تشويق قابل توجه واشنگتن و يادآوري حادثه پيشآمده براي همتاي عراقاش، شاه مجلس را مُنحل كرد، مجلسي كه سختبراي جمع و جور كردن آن تلاش كرده بود و آنگاه دكتر علي اميني را به عنواننخستوزير انتخاب كرد. و اين قرص تلخي بود كه شاه بلعيد. (و يا جام زهريبود كه او نوشيد)
او به شدت به اميني (اعيانزاده) بياعتماد و مظنون بود، هماناصلاحطلبنوگرايي كه در زمان دولت مصدق، وزير دارايي بود. اميني،كانديداي آمريكاييها بود و او مدتي هم سفير ايران در واشنگتن بود و روابطدوستانهاش را با سناتور جان كندي افزايش داده بود و عقايد محكمي دربارهحكومت قانون، حكومت دولتي انتخابي و سياستهاي اقتصادي پيشرو و درحال ترقي داشت. شاه، يكي از روزنامهنگاراني كه دولت كندي براي مصاحبهبا اميني فرستاده بود، به حضور پذيرفت.() براي نخستين بار در مسندقدرت، اميني بسياري از پيشخدمتيهاي دولت نسبت به شاه را بركنار كرد وبه جاي آنان از چهرههاي تكنوكرات (فن مدار) و اصلاحطلب استفاده كرد.چهرههايي كه حتي شامل راديكالهايي مانند حسن ارسنجاني ـ وزيركشاورزي ـ و محمد درخشان ـ وزير علوم ـ هم ميشد.()
اميني و نايبها يا قائممقامهاي او، خصوصاً ارسنجاني كه طي تشريفاتيرسماً برنامههاي گسترده اصلاحات اجتماعي و اقتصادي ـ را كه شاه دربستهبندي جديدي آن را انقلاب سفيد ناميد ـ اعلام كرد. اميني، امتيازحمايت آمريكا را داشت، اما با مجلس چندان ميانه خوبي نداشت (اگرچهزمينهاي فراهم شد تا او غيرقانوني حركت كند). از ديگر سو، اميني درحزبش، شغلي بزرگ و قابل توجهي داشت. فساد رژيم ايرانيان شايع بود، بهطوري كه بر باد رفتن داراييها، خودفروشي و رشوهخواري، كميسيون و حقدلالي، تبارگماري و انتصاب خويشان در پستهاي مهم، و سرانجام لاييگذاشتن حقوقها با صدها مشاور و آنهايي كه مأموريت و شغل منتظر بهخدمت هستند و هرگز سر كارهاي خود حاضر نميشدند اما هنوز نصفحقوق خود را دريافت ميدارند، و سيستم مالياتي ايران سير قهقرايي خود راميپيمود.
ثروتمندان به سادگي مالياتي پرداخت نميكردند و همچنين براي كسبعايدي دولت، حكومت به خاطر شكر و ديگر محصولات عمده، مالياتسنگين وضع كرده بود و طبقات پايين جامعه مجبور به پرداخت آن بودند.توسعه تحصيلات و وسايل ارتباط جمعي كه به رشد آگاهي سياسي تودههايمردم كمك ميكرد و خصوصاً فعالين سياسي طبقه متوسط، ناراضي وناخشنود شدند كه نفوذ سياسي متناسب با نقش و تلاش اقتصادي وتحصيلاتي خود ندارند. كشاورزي ايران، همچنان فئودالي باقي مانده بود،اكثر زمينها به مالكان غايب تعلق داشت (۶۵ درصد زمينها در دستان ١درصد از جمعيت ايران بود) كه با رعايا به عنوان دهقان صاحب مزارع وصاحب نسق، در سطح نامطلوب و نامساعدي رفتار ميكردند.() و تورمروز به روز بالاتر يم رفت، حتي حكومت علناً اعلام كرد كه تا سال ١۹٢۶ رقمآن دو برابر شده است، كه حتي تخمين افراد خصوصي رقمي بسيار فراتر ازاعداد و ارقام اعلام شده را نشان ميداد.()
اميني اصلاحگري جدي بود. او با مضيقه اقتصادي برنامهاش را آغاز كرد ومعيارهاي ضدفساد خود را اعلام داشت. او ارسنجاني را تحت فشار گذاشتتا برنامه اصلاح اراضي را طراحي و پيشنهاد كند، چون ارسنجاني به اندكيتشويق و ترغيب نياز داشت. ارسنجاني، يك راستگراي واقعي بود كهاهداف اساسياش شكستن قدرت زمينداران بود. تلاشهاي او واقعاً با قانوناصلاحات ارضي سال ١۹٢۶ ادغام شد كه زمينداران را تحت تحت فشارگذاشت تا كه تمام زمينهاي كشاورزيشان را ـ بالاتر از يك روستا يا بخشياز ۶ روستاي متلف ـ به دولت بفروشند.
هرچند كه امكان معافيت از ماليات را براي باغ ميوه، چايكاران،مزرعههاي ماشيني و مكانيكي و قطعههاي بزرگتر زمين كه از كارآيي بهتربرخوردارند فراهم ميكرد، زمينداران مجبور به جبران خسارتهايپرداخت و غرامتهاي مالياتي خود شدند كه در طي ١٠ سال اخير پرداختنكرده بودند، وقتي كه زمينها توسط دولت خريداري ميشد، فوراً بهدهقانهاي طرف مزارع يا صاحبان نسق مطابق طرح خود به نرخي متعادلفروخته ميشد.()
افزايش مشكل زمين در ايران آشكارتر شد، زماني كه شخص متوجهميشد كه عدم حضور زميندار هم موجب دارا بودن يك روستا و هم نوعيپيشرفت راديكال شده است و اين پيشرفت افراطي، نوعي موجب برانگيختنمخالفتها ميشد.
اميني و كابينة اصلاحگراي او كمك قابل توجهي از آمريكا، از طريقاقتصادي (٨٠ ميليون دلار وام اقتصادي و ۷۷ ميليون دلار وام در سالهاي٢-١۹۶١) و تعداد معتنابهي از برنامههاي همياري را دريافت كرد.()آمريكا تحت لواي برنامه تأمين غذا براي صلح، غذا را تهيه و تدارك ميديد؛(كه مازاد محصولات كشاورزي آمريكا را ميخريد و به كشورهاي ديگر درقالب وام كوتاه مدت يا كمك بلاعوض بر طبق پول محلي عرضه ميكرد). ووامهاي بانكي را براي تهيه و احداث، بزرگراه، بندر، فرودگاه، راهآهن،طرحهاي انرژي و آب و امكانات درماني در اختيار حكومت ميگذاشت.كمكهاي بلاعوض واشنگتن به بانك توسعه صنعت و معدن، به سببپروژههاي صنعتي و كشاورزي مانند طرحهاي كنترل آفت و آب، طرح سيمانو نساجي و احداث تعاونيهاي كشاورزي بود.
آمريكا به تأسيس رشتههاي علوم پزشكي در دانشگاههاي ايران، كمكنمود و شبكه مراكز مراقب بهداشت روستايي را احداث كرد و زمينهاي براياعزام ايرانيان مستعد به آمريكا جهت تعليم و آموزش در رشتههاي پزشكي ومراقبهاي بهداشت عمومي فراهم كرد. آمريكا، مقامات و دولت را به كسبقدرت و صلاحيت بيشتري در حكومتهاي محلي ـ مانند شوراي روستا وشهر ـ تشويق ميكرد، و مستقيماً حكومت را ياري داد كه اداره شهرداريها وپروژههاي تأسيساتي و ساختماني و مسئوليت اعطاي وامهاي كشاورزي راعهدهدار شوند. آمريكا برنامه دورههاي كارآموزي را براي هر شخصي ازآهنگري و فرشبافي تا صنايع اتومبيل و لوكوموتيوراني و لولهكشي وريختهگري و... تنظيم كرد و ايران به داشتن يكي از بزرگترين هيأتكمكرساني جهان در كشورش افتخار ميكرد.()
علاوه بر اين، آمريكا سرسختانه شاه را تحت فشار گذاشت تا ازاصلاحات اميني، حمايت همهجانبهاي داشته باشد، تا اين كه وسواس فكريو نگراني ديرين خود را نسبت به تهديد خارجي و خطر داخلي پرورش بدهد.دولت كندي توانست شاه بيميل و ناراضي را قانع كند كه ميزان نفرات ارتشايران را از ٢۴٠٠٠٠ نفر به ١۵٠٠٠٠ كاهش دهد و در برنامهاي شهري نسبتبه استخدام پرسنل نظامي ايران اقدام كند.() واشنگتن در اواخر حكومتآيزنهاور، كمكهاي نظامي خود را به ايران كاهش داد؛ به طوري كه از ٨۵بيليون دلار در سال ١۹۶٠ به ۶/۵٨ بيليون دلار در سال ١۹۶٢ رسانيد.()
و حتي CIA اندكي از ساواك فاصله گرفت و هيأت آموزشي CIA به آمريكابازگشت، در ظاهر به علت وظيفه شغلي بود كه انجام داده بودند. هر چند كه،
واقعيت آن بود كه ايران، فوراً از موصاد ـ در اسراييل ـ پرسنل لازم را به جايآمريكايي ـ به ايران دعوت كرد، و اين امر حكايت از آن داشت كه سياستنقش عمدهتري را بازي ميكند.()
گرچه دولت كندي خوشحال بود، اصلاحات اميني به سرعت در بينايرانيان با نفوذ در حال رشد بود. در اكتبر ١۹۶٢، كابينه قانون انجمن شهريرا در سال ١۹۶٢ تصويب كرد، كه نوعي حكومت ملي را در ايران به وجودميآورد تا كه قدرت را به نوعي تمركززدايي بكند و از تراكم قدرت در تهران،
ولو به اندك، ذرهاي بكاهد. بعضي از ملايان ايراني براي اعتراض به پاخواستند، كه حتي شامل يك روحاني ـ كم شناخته شدهاي در آن زمان ـ مانندروحالله خميني هم ميشد. خميني و همقطاران او سه اعتراض عمده به قانونداشتند: حق رأي قائل شدن براي زنان، موجب ميشود كه نمايندگان انتخابيبه مقدسات و كتاب آسماني توهين كنند (و موجب ميشد تا اقليتهايمذهبي هم منصب و جايگاهي بيابند). و در رأيگيري محدوديت براياقليتهاي مذهبي وجود نداشته باشد تا نمايندگان مورد نظر خود رابرگزينند.()
بسياري از ملايان پيرو او، اميني و ارسنجاني را براي برنامه اصلاح اراضيمورد سرزنش قرار دادند و آن را غيرقانوني و غير اسلامي خواندند. (البتهقانون جديد بسياري از روحانيون را نيز از مالكيت زمين محروم ميكرد).خميني بدون شك و ترديد اما بسيار هوشيارانه و رندانه، آن را چندان علنيبيان نكرد و تشخيص داد كه طبقه رعايا طرفدار اصلاحات ارضي هستند.بسياري از مالكان و ملايان (كه شامل خود خميني هم ميشد) به اصلاحاميني اعتراض كردند، اصلاحي كه طرح آمريكاييها بود و براي كاهشبردگي و بندگي در ايران طرحريزي شده بود. تنها شاهد و سندي كه برايچنين توطئههايي وجود داشت، آن بود كه اميني و اصلاحات پيشنهادي اوتوسط حمايت دولت كندي عموميت يافت، اما اين تنها مستمسك و بهانهايبود كه آنان نيازمندش بودند.()
عاقبت كار، آن شد كه شاه و طبقه متوسط، مايه تباهي و شكست امينيشدند. اميني مدام بر سر كسر بودجه نظامي ـ به عنوان بخشي از مشكلات ومشقتهاي او ـ با شاه سر ناسازگاري داشت. و علاوه بر همه اين مسايل،نخستين دور تقسيم و توزيع اراضي به شدت در بين طبقه رعايا مورد توجه واستقبال قرار گرفت، به طوري كه موجب ذرهاي در احساس شاه نسبت بهاميني و ارسنجاني تفاوتي ايجاد نكرد() و براي طبقه متوسط، برنامه وطرح ضد فساد اميني، و تلاشهاي او براي مهار تورم، چندان حائز اهميتنبود. به جاي آن، توسط رهبري مصدق در جبهه ملي قديمي، آنها او راسرزنش و ملامت ميكردند كه بدون مجلس و اعلام براي انتخابات، اقدامميكنند. مسايلي كه ايشان ـ ١٠ سال پيش از آن ـ بر روي آنان مُصر بودند، كهمصدق خود بدون مجلس حكمراني ميكند.
بين ژانويه ١۹۶٠ تا ژانويه ١۹۶٣، در پايتخت دهها اعتراض، به آشوبخياباني مبدل شد. در اوايل اكتبر ١۹۶١، دانشگاه تهران، صحنه بسياري ازتظاهرات و راهپيماييهاي خشن و ناگهاني شد و منجر به حوادثي خونين و زدو خوردي پر از تلفات در ژانويه ١۹۶٢ شد. دانشجويان به طور عجيب وغريب و باور نكردني، شعار ميدادند «درود بر مصدق! زنده باد مصدق!مرده باد اميني! و گاه به ناچار ميگفتند: «مرگ بر شاه!» و اين شعارها شاه را ازكوره به در كرد و موجب شد تا وي آشفته شود و پليس را به مهلكه روانه كندو حتي جمعي يكان چترباز اعزام دارد تا تجمع و تظاهرات را متفرق و پراكندهسازند و سربازان چكمهپوش هم با قساوت و خشونت هم مردم را موردضرب و شتم قرار دادند و هم ساختمانهاي دانشگاه را به هم ريختند.دوباره جبهه ملي، اميني را مورد سرزنش و ملامت قرار داد و از لحاظسياسي به شيوهاي احمقانه و غيرمنطقي و بيمعني، جبهه ملي نوعي جنگتمام عيار و بيرحمانه رسانهاي عليه او به راه انداختند و شاه پرسش وجستجويي در اينباره نكرد. هرچند كه او، بنا به انقضا و ضرورت، اميني راتحمل ميكرد. اما وقتي طبقه متوسط و روشنفكران از اميني برگشتند ـ كه درواقع پروپا قرصترين حاميان اميني بودند ـ موجب شد تا شاه به كلي او رابركنار كند و دوباره موجودي حرف شنو و مطيع از دربار را به نام اسدالله علمبه عنوان نخستوزيري ـ در ژانويه ١۹۶۶ ـ منصوب كرد.()
انقلاب سفيد
با خروج دكتر علي اميني، شاه دوباره قدرت كامل را به دست آورد. او وعلم انتخابات مجلس سال ١۹۶٣ را به طور موقتي درست كردند و اظهارداشتند كه اكثريت قابل توجهي از سلطنتطلبان و دموكراتها از شاه و وضعموجود (سابق) رضايت دارند. علم همچنين از شدت قانون اصلاح اراضيارسنجاني كاست.() اما آنچه كه شاه به اجبار و اكراه آغاز كرد، در دستگرفتن امور و قبضه جريان قانون رِفُرم بود گاهي به نظر ميرسيد كه بهمشكلات توزيع زمين در بين ايرانيان آگاه است و بسيار تلاش مينمايد تا بهنحوي با آن معضلها كنار بيايد.در سال ١۹۵٨، شاه اندكي پس از دوران بازگشت در ١۹۵٣، به توزيع وتقسيم بخشي از تيول و اقطاع شخصي خود پرداخت و ۵٠٠٠٠٠ آكر زمينرا به قيمت نازل در اختيار ٢۵٠٠٠ رعيت قرار داد() علاوه بر اين، او سعينداشت كه برنامه اصلاح اراضي را متوقف كند، بلكه در جستجوي آن بود كهبه نفع پرستيژ و اعتبار خود و تضعيف بعضي از افراطيون ـ مانند ترقي خواهانـ از آن استفاده نمايد. از بعضي جهات در اوايل دهه ١۹۶٠، او تشخيص دادكه اصلاح اراضي واقعاً مردمپسند است و راهي است كه سرانجام دلمردمانش را به دست خواهد آورد و با تملق و مجيز ـ كه شاه در آرزويش بود ـبا او رفتار خواهند كرد.
در حقيقت، بايد اين مسأله را در نظر گرفت كه درك و فهم آرمان شاه ودرك او از انقلاب سفيد، از اهميت ويژهاي برخوردار است. محمدرضا شاه،مردي با شخصيت قوي و مستحكم نبود.()بدون شك روانشناسان، در يك روز تحقيق و بررسي علمي خواهندتوانست درباره رابطه او با پدرش و ويژگيهاي گوناگون خصوصيات مختلفيكه در پسرش شكل گرفتهاند، بحث كنند. محمدرضا، به وضوح به تاج و تختشاهي خود نامطمئن و بدون اعتماد بود. او در هر جايي توطئه ميديد، ازهركس هراسي داشت و از هر شخصيت مستقل و يا رقيب فرضي متنفر ودلخور ميشد و يا ميرنجيد. اما خود را فرمانرواي مطلق و پادشاهي جوان وامروزي ميديد. مانند كندي، و يا بسياري فراتر از الگو و قالب پدرش،ميخواست به مدرنيته بيانديشد و مردمانش را رهبري كند تا آيندهاي روشنترد اشته باشد.
بنابراين، او به طور فزايندهاي در تلاش بود تا خود را به روشنفكران ليبرالايراني نزديك كند. فراتر از يك فرمانرواي مستبد يا حاكم مطلق، به ارتشيقوي و سنتي و ديكتاتوري ملاكان و زمينداران تكيه داشت و اما اوميخواست كه به عنوان رهبري پيشگاه و پيشتاز جامعه ايرانيان، برايمردمانش راهي به سوي روشنگري و عظمت و شكوه بگشايد. برنامه اصلاحاراضي به نظر ميرسيد كه نقش خاصي را در ذهن او بازي ميكند. درحقيقت، او تصور ميكرد كه اصلاح اراضي ميتواند جزيي از برنامه وسيعترنوسازي و تجدد و نوگرايي ـ كه او آرزو داشت ـ باشد، و در نظر مردمانش وطبقه روشنفكرانش به موجودي محبوب و دوست داشتني و ناجي مبدل كند.گرچه، هرگز به او توصيه نشد كه خود را پادشاهي ناميدن كه آورنده رفاه وخوشبختي و مدرنيته به ايران است، در حقيقت، تلاش و كوششي است براياينكه به حكومتش نوعي مشروعيت ببخشد.()سپس در ژانويه سال ١۹۶٣، ايران رفراندمي برگزار كرد كه آنچه به طوررسمي مشخص شد آن بود كه به «انقلاب شاه و مردم» ناميده شد. اما دراصطلاح گفتاري به «انقلاب سفيد» مشهور شد، و با كمال تعجب، با ۹/۹۹درصد آرا مورد استقبال و پذيرش قرار گرفت، اما ساخت و پاخت و زد و بندآشكار، خبر از بيوجهه بودن و مردم ناپسند بودن برنامه ميداد.() برنامهابتدايي انقلاب سفيد كه به همهپرسي گذاشته شد، شامل ۶ اصل به شرحزير بود:
١- اصلاح اراضي (الغاي رژيم ارباب رعيتي با تصويب طرح اصلاحاتارضي ايران بر اساس لايحه اصلاح قانون اصلاحات ارضي مصوب ١۹ دي١٣٣٠ و مُلحقات آن)
٢- تصويب لايحه قانون ملي شدن جنگلها و مراتع (در سراسر كشور)
٣- كارگران و مشاركت در سود (تصويب لاحيهه قانون سهيم كردنكارگران در منافع كارگاههاي توليدي و صنعتي)
۴- خصوصيسازي كارخانجات دولتي (تصويب لايحه قانوني فروشسهام كارخانجات دوليت به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضي)
۵- لايحه اصلاحي و تجديد نظر در قوانين انتخاباتي و نمايندگيكشاورزان و كارگران (كه ارسنجاني حق رأي براي زنان هم قائل بود).
۶- لايحه ايجاد و تأسيس سپاه دانش و اعزام فارغالتحصيلان دانشگاه بهمناطق روستايي جهت تدريس نوشتن و خواندن به رعايا (به منظور اجرايتعليمات عمومي و اجباري)
(در طي سالهاي بعد) چند اصل ديگر به اصول ششگانه فوق افزودهشد:
١. ايجاد سپاه بهداشت براي خدمات پزشكي در روستاها
٢. ايجاد سپاه ترويج براي آموزش شيوه كشاورزي در ايران
٣. ايجاد خانههاي انصاف در روستاها
۴. ملي كردن منابع آب كشور
۵. اجراي برنامه نوسازي روستاها و شهرها
۶. اجراي اطلاعات اداري()
همچنين شاه سعي وافري در اجراي صنعتي كردن اقتصاد ايران داشت.مانند پدرش، شاه ذهنش مشغول تأسيس بنا و پايهاي صنعتي و مدرن برايكسب اعتبار خود و نيز ايجاد تنوع در اقتصاد ايران و كاهش وابستگي بهواردات توليدات كارخانجات بود. تلاش كرد تا سرمايهگذاري خارجي را بهسرمايهگذاري در ايران ترغيب كند، اما اساساً بسياري از سرمايهگذاريهايصنايع در ايران از طرف خود دولت بود. علاوه بر اين مسايل، رژيم تعرفههايمالياتي سنگيني وضع كرده بود كه حدود ٢٠٠ تا ٣٠٠ درصد كالاهايمشخص صنايع ايراني نوپا از رقابت با توليدكنندگان خارجي در امانباشد.()
طبقه رعايا در ابتداي به نمايش گذاشته شدن انقلاب سفيد جزو حاميانپرشور آن به شمار ميرفتند. آنها خواهان ادامه اصلاح اراضي و نيز مشتاقوجود سپاه دانش، سيستم قضايي روستايي و سپاه بهداشت بودند.()
بسياري از زنان خرسند بودند كه سرانجام حق رأي سياسي دارند (كه درفوريه ١۹۶٣ به آنان اعطا شده بود) و ايدة تقسيم سود به خاطر رشد كادركارگران فني، جلب توجه ميكرد. هرچند در كُنه انقلاب سفيد، اصلاح ارضيوجود داشت، و در نهايت اهدافش كمي با نقصان روبهرو شد و عملاً بدونتأثير و نفوذ باقي ماند. خصوصاً، در مراحل ابتدايي اصلاح ارضي، درسالهاي ١۹۶٢ تا ١۹۶۴، انقلاب سفيد، به طور مؤثري قدرت مالكان «هزارفاميل» را شكست، كه آنان تمام اقتصاد و جامعه روستايي ايران را قبضه ومصادره به مطلوب كرده بودند. مالكان زمين، شامل سران قبايل، قدرت خودرا براي بردهداري و رعيت داشتن در موقعيت شبه فئودالي خود از دست دادهبودند. هرچند در حقيقت زمينداري بزرگ باقي مانده بود، اما درجه نفوذاقتصادي و موقعيت آنان به عنوان داشتن، نفوذ و قدرت در روستاها و ميانطبقه رعايا كمرنگ شده بود.()
اما جماعت سلسله مقامات اقتصادي، چندان در تعريف و ستايش ازانقلاب سفيد، همرأي و عقيده نبودند. در واقع طبقه مرفه زمينداران از چينانقلابي، دلخوشي نداشتند و بنا به دلايل روشن طبقه متوسط، شاملروشنفكران ليبرال هم از آنان بيزار بودند، زيرا تصورشان بر اين بود كه نوعيباج سبيل به خارجيان است و تلاشي براي دادن حقالسكوت و رشوه جهتبازگشت به گذشته و استقرار مجدد رعيتپروري است. اما انقلاب سفيدچندان به موضوع سياسي و حقانيت اجتماعي ايران نپرداخت و تنها اندكيشرح مصيبت و پريشاني و بيعدالتي مردمان را آشكارتر كرد. حتي بسيارياز زنان هم ديگر، به انقلاب سفيد و اينكه ميتوانند حق رأي داشته باشند،خوشبين نبودند، زيرا داشتن احق رأي، رأي آنان را در كشوري بدون وجودحزب سياسي واقعي يا انتخابات آزاد داشتن، بيمعني است، يك رأيبيارزش مانند شوهران و برادران آنها كه نقشي در حاكميت ندارد.()و اين بزرگترين محاسبه غلط و اشتباه شاه محسوب ميشود. در گذشتهيكياز چند بخش جامعه ايراني كه او ميتوانست روي حمايت آنها حسابي بازكند، طبقة اشراف زميندار بودند، كه از اعمال قدرت خود در بين رعايا بهعنوان ابزار و سلاح استفاده ميكردند. اما با شكستن و از بين رفتن اين قدرتو تسلط زمينداران بر روي رعايا، او خود را از پايه قدرتي محروم كرد و دريكي از طبقههاي متعهد و دوستدار سلطنت را از خود بيگانه و دور كرد.هرچند كه او چنين كاري را انجام داد تا كه شايد مبناي حمايت را از طبقهاشراف مرتجع به عناصر ترقيخواه طبقه متوسط تغيير دهد، اما بدين علتآنان در انقلاب سفيد چيز خاصي را، كه علايق و نيازهاي آنان را برآوردهكنند، نديدند. اما چنين تلاش و تقلايي با شكست روبهرو شد. تنها طبقهاي كهواقعاً پس از اولين مردم انقلاب سفيد از شاه رضايت خاطر داشت، طبقه پايينجامعه ـ يعني رعايا و كارگران فني بود، اما وقتي كه انقلاب با شكست روبروشد، اوقات آنان هم تلخ شد و از انتظارات و آرزوهايشان و ايدههايي كه بهآن بسته بودند، دست شستند.
و حاصل آن عاقبت تنگي عرصه بر شاه بود، كه دامنه و پايه حمايت از او ودستگاه اداري حرفهاي و نيروهاي مسلح امنيتي او روز به روز محدودترميشد، (كه به خاطر شغل تشريفاتي و پارتيبازي و رشوهخواري خود، كاملاًبه سلطنت وابسته بودند) هرچند، به عنوان مثال، انتخابات مجلس در سال١۹۶٣، اولين انتخاباتي بود كه كمتر از ۵٠ درصد از نمايندگان آن از طبقهاشراف و زميندار آمده بودند() در نتيجه شاه، پيوسته و بيشتر از پيش بهسركوب و ادامه كنترل جامعه ايرانيان تكيه كرده بود. ساواك در سطحگستردهتر و عميقتري در بين جامعه ايرانيان نفوذ كرد و اصول و قواعدشروزبهروز با خشونت و بيرحمي و ظلم بيشتر همراه ميشد.
گروهي با انقلاب سفيد به شدت مخالف بودند، البته از طبقه روحانيونبودند. اصلاحات اراضي، حتي منافع و املاك تشكلهاي مذهبي را هم بهخطر انداخته بود و به زمينداران روستا هم صدماتي جدي وارد ميكرد، كهاغلب حامي و پشتيبان اصلي ملايان بودند و گروهي هم دوصت نداشتناد كهشاه در امور داخلي آنان دخالت كند و در خاطر بعضيها هم خاطره و يادتحقيرها و خفتهايي كه آنان از دست پدرش كشيده بودند، زنده ميشد.براي ديگران هم درگير يك سري موضوعات اساسي ـ مانند حق رأي زنان ـبودند كه آن را نامعقول و غيرموجه تصور ميكردند و هنوز هم بعضي افراداجنبيستيز و بيگانههراس اصلاحاات اراضي را نوعي نقشه و طرح آمريكاييميدانستند و با آن از ابتدا مخالفت ميكردند، با اين توصيف و تعبير، كهآمريكا چيزي را ميخواهد صرفاً براي ايران بد و مضر باشد و به ندرتكساني پيدا ميشد كه در جستجوي بررسي سود و منفعت اصلاح اراضيبراي مردم ايران بودند.() در حقيقت، با روشنتر كردن دشمني و عداوت باانقلاب سفيد با كنايه و تلويحاً ميگفتند كه چيزي مخالف و عليه اسلام استو ملاها با اين بيان، طبقه رعايا را از انديشه روز نخست كه تصور ميكردند بهنفع ايشان است، برگرداندند.
و دوباره، تنها شخص روحاني كه چنين حمله و تهمتي را رهبري ميكرد،آيتالله خميني بود، كه از گمنامي و ابهام در قم مركز مذهبي ايران، بيرونآمده و موقعيتي در سطح ملي دست و پا كرده بود. با آغاز مارس ١۹۶٣ باارسال اظهاريهاي كتبي، خميني انقلاب سفيد را به باد انتقاد و حمله گرفت، وآن را «تهديدي جدي عليه اسلام» ناميد.() او اظهار داشت كه اين مسألهبرخواسته از تفكر يهوديها، بهاييت و توطئه آمريكا براي تحقير و براندازياسلام است() (بهاييت، شاخه منشعب و فرعي اسلام تشيع است كهبسياري از شيعيان، خصوصاً روحانيت، آنان را مرتد ميناميدند). او عليهشاه، ناسزا گفت و از روابطش با آمريكا و اسراييل به شدت حمله كرد. عبارتاو چنان قوي بود كه شعله تعصب و غيرت بسياري از پيروانش را برافروختتا به نزاع خياباني و تظاهرات اقدام كنند.()
در آغاز ماه ژوئن، در هنگام عاشورا، خميني دوباره شاه و انقلاب سفيد رابه باد حمله گرفت و از او انتقاد كرد. و به مردم ايران گفت كه: «ما به اين نتيجهاساسي رسيدهايم كه اين رژيم يك هدف عمدهدارد: آنها اساساً و اصولاً براياسلام خطرناكند، مخالف اسلامند و مخالف موجوديت طبقه مذهبي».()
اين سخنان موجب شد تا حكومت خميني را در ۵ ژوئن دستگير كند. وروز بعد از آن، كفاشان، ملايان، كارگران، كارمندان، معلمان، دانشجويان وبيكاران و رهبران اتحاديه نهايي اصناف، در خيابانهاي تهران، قم، شيراز،اصفهان، مشهد، تبريز، به تظاهرات و اعتراض پرداختند. به مدت سه روزمردم معترض راهپيمايي ميكردند و رژيم هم سعي در كنترل اوضاع داشت.عاقبت، شاه سربازان و مأموران انتظامي را فراخواندند تا بيرحمانه باتظاهراتكنندگان برخورد كنناد. و در حدود ٣٠٠ نفر از مردم قتل عام شدند.قبل از آنكه ارتش كنترل خيابانها را به دست بگيرد، هرچند كه شايعاتكاذب، به ده برابر از اين مقدار اشاره داشت. خميني به مدت ۶ ماه در منزلشو زنداني شد، اما در واقع اين مسأله براي او نوعي پيروزي محسوب ميشد.اكنون او به چهرهاي ملي تبديل شده بود و كار او اعتراض و انتقاد و تصميمجدي و عزم راسخ او موجب شد تا در ميان ديگر چهرههاي مذهبي داخلي وسلسله مراتب مذهب تشيع در ايران شناختهتر شود.()
عكسالعمل آمريكا ـ حداقل در ميان حكومت ـ به انقلاب سفيد جديد،چندان جدي نبود. اما مطبوعات آمريكا آن را دوست داشتند و آن را به عنوانتحقق رؤياي دولت كِنِدي به ايران تعبير ميكردند، همانطور كه بسياري ازكارگران آمريكايي همچنين تصوري داشتند.()هرچند، در واشنگتن و سفارت آمريكا در تهران شك و ترديد و ناباوريوجود داشت. سازمان CIA، با آيندهنگري و از روي پيشويي، هشدارميدادند كه انقلاب سفيد، موجب خواست توسعه اقتصادي بلند مدتي ـ ونسبتاً حداقل اقليتي رأي شاه ـ نشده بود. آنان معتقد بودند كه ايران هزينههايبسياري را صرف تسليحات نظامي كرده است و اين هراس وجود دارد كهصورت و گونه اصلاح اراضي، زمين را به قطعههاي بسيار كوچكتري تكه تكهو تقسيم كند كه نتوان در آن كشت و زرع كرد و يا به پرورش محصول پرداخت.سفارت آمريكا در تهران براي تأييد حرف، با دقت وافر به كمبود استعداد ومهارت مديريتي، فقدان دانش فني و اقتصادي در بين نظام اداري اشارهداشتند.
آنها مشاهده كردند كه بسياري از پروژهها در آغاز با تأخير و توقف روبهروميشود، وقتي كه آژانسهاي ايراني آشفتهاند و هيچ طرحي برايسرمايهگذاري و بهرهبرداري وجود ندارد تا با توسعهاي در حد معقول روبهروشوند. اداره امور بودجه در گزارشي بدبينانه اعلام داشت كه ايران با فقدانساختار مديريتي در امور اقتصادي و اداري روبهروست و نميتواند تغييراترا بپذيرد و به جريان بياندازد. علاوه براين، ادارات مربوطه و درگير مسألهانقلاب سفيد، به سرعت اشتياق خود را از دست دادند و با بازدهي كم، عدمكارايي در سيستم ايراني مواجه شدند و آشكار شد كه كارشناسان آموزشديده غرب يا اخراج شدهاند و يا با آنان مشاورهاي نميشود تا عليه بعضي ازجنبههاي جاهطلبي جاهطلبانه دستور جلسهها اقدامي مفيد صورتبگيرد.()
بسياري از ايرانيان، آمريكا را به عنوان طراح و پيشنهاددهنده اصليانقلاب سفيد و نيروي مغرض و شرير در ايران مشاهده ميكردند. درحقيقت، بسياري از ايرانيان، تواماً آمريكا را هم نفرين ميكردند كه انقلابسفيد را مطرح كرد و مورد سرزنش و انتقاد قرار ميدادند كه تغييري درحكومت و كشور انجام نداده است. در سنجش افكار عمومي جوانان ايرانيدر سال ١۹۶٣، كه توسط مؤسسه سنجش افكار آلمان غربي صورت گرفت،مشخص شد كه ٨۵ درصد، آنان تصور ميكنند كه كمكهاي آمريكا به ايران«موجب شد تا ثروتمندان، ثروتمندتر شوند» و تنها ٨ درصد معتقد بودند كه«سطح استاندارد زندگي بسياري از مردم را رشد داد» و نيمه آن افراد داخلنظرسنجي، اظهار داشتند كه آمريكا، «از لحاظ آنچه كه آنان در سطح باقيماندهاند، بسيار فراتر است» سرانجام، ٣٣ درصد آمريكا را ستيزهجو ومتجاوز خواندند و ١۹ درصد آمريكا را با شوروي يكسان دانستند.()
ترور كندي در نوامر ١۹۶٣ اهميت روابط و امور ايران و آمريكا را تأييدكرد. جان. اف. كندي و مردم پيرامون او توجه قابل تأملي در توسعه روابطخارجي داشتند. يكي از يادگاريهاي كندي، البته، سپاه صلح بود، سازمانياز جوانان ايدهآليست و آرمانگراي آمريكا كه تلاش ميكردند تا به مردمملتهايي فقير در سراسر جهان كمك و ياري برسانند. به طور همزمان، آنانخواستار يك تغيير و رفرم واقعي در ايران بودند و مشتاق بودند تا شاه راسخت تحت فشار بگذارند تا به اين مسأله تن در دهد. هرچند تا زمانبركناري و عزل اميني از نخستوزيري، پيشرفت قابل ملاحظهاي در اينزمينه داشتند.ليندون جانسون ـ معاون كندي، رييس جمهوري آمريكا ـ با ديدگاهآرمانگرايانه و ايدهآليستي وارد قضيه شد، اما توجه اول او در ساختن آمريكا،به عنوان جايي بهتر بود و پس از آن به جهان مينگريست. براي جانسون،جامعه بزرگ، دستور جلسه اصلي او بود و منازعه در ويتنام، اكثر اوقات او رابه خود اختصاص داد و كمتر زماني براي بررسي ديگر امور خارجي براي اوباقي ميگذاشت.
از لحاظ سياست آمريكا در قبال ايران، جانسون زمينهاي فراهم كرد تابرنامه كمكهاي متفاوت به ايران زير نظر كندي ادامه يابد، اما ديگر آنكمكها قدرت و حركت و تكانهاي جدي محسوب نميشدند. شاه از جانبواشنگتن، براي اصلاحات و رفرم در ساختار سياسياش، مهار هزينههاينظامي، مشاركت عمومي، ريشهكني فساد و رشد وضعيت زندگيشهروندانش ديگر احساس فشار جدي نميكرد و جانسون هم مخالف آنعينيتها و قطع برنامههاي ظاهري نبود (در حقيقت، سطح كمكها در حديدائمي و ثابت باقي ماند).() و فقط آنكه ديگر در فوريت و اولويت نبودند.علاوه بر اين به علت مشكلات ويتنام، دولت جانسون خواهان مواجهه ودرگيري اضافي با كشور خارجي ديگري نبودند.() و همه اينها حاكي از آنبود كه شاه به طور روزافزوني قادر به اداره كشور به صورت دلخواهشميباشد، بدون آنكه خارجيان به او انجام كاري را ديكته كنند يا به او هشداردادند كه انجام فلان كار ممكن است نتيجهاي محكوم شكست داشته باشد وافتضاح به بار بياورد. در كل آغاز سقوط و نزول شاه و آمريكا، از آنجا شروعشد.
كاهش رونق انقلاب سفيد
و اما انقلاب، سفيد، زودتر از موعد به سردي و يأس مبدل شد، هر چندكه شكستي خفتبار و شرمآور نبود. براي مردم ايران، خصوصاً در توسعهسواد و مراقبت بهداشت در روستاها، ارائه حق رأي به زنان و تأمين ديگرمزاياي متوسط مزيت و سود خارجي داشت.()
نرخ سواد از ۶/١۴ درصد جمعيت در سال ١۹۵۶ به ۴/٢۹ ادرصد درسال ١۹۶۶ و آنگاه به ۵/۴۷ درصد در سال ١۹۷۶ رسيد.() ايجاد سپاهبهداشت و همچنين تأثير بسزايي داشت، تعداد پزشكان نسبت به جمعيت، ازپايان دوره رضا شاه به يك سوم رشد يافت.() به طور مشابه، رشد قابلملاحظهاي در توليدات صنعتي ايرانيان و بخش توليدات داخلي به وجودآمد. مثلاً، تعداد كارگران در كارخانهها از ٨١۵٠٠٠ نفر در سال ١۹۵۶، به۹/١ ميليون نفر در سال ١۹۷٢ رسيد و بخشهاي توليدي از ۴٠/۴۵ بيليونريال توليد ناخالص داخلي در سال ١۹۶٣، به ١/١٣٨ بيليون ريال در سال١۹۷٢ افزايش يافت.()
پس از اين جريانات، انقلاب سفيد در انجام تعهداشت شكست خورد.بسياري از شكستها تا دهه ١۹۷٠ چندان نمايانگر و مشخص نشدند، امابعضي از آنان در چند سال كه از آغاز آن گذشت، ظهور و تجلي يافتند.هرچند كه اصلاحات ارضي، در واقع قلب و خواستگاه اصلي برنامه بود. پساز آنكه موج داخلي مجبوبيت گذر كرد، مشكلات دوباره پديدار شد. بسيارياز زمينداران به خاطر روابط نزديك با شاه قادر بودند كه از نفوذشان استفادهكنند تا زمينهايشان مشمول معافيت و بخشودگي قرار گيرد. هرچند كه اينمعافيت و بخشودگي ـ خارج از برنامه ـ شامل مزارع مكانيزه، باغات ميوه وچاي كالاها ميشد.
علاوه بر اين، زمينداران و مالكان فئودال قديمي محفوظ نگاه داشتهميشدند. معمولاً نواحي توليدكننده را براي خود حفظ ميكردند و ديگرمناطق را در اختيار حكومت ميگذاشتند. در نتيجه، تعداد اندكي از ايرانيان۷به ويژه رعايا() به زمينهاي زراعي خوب و مناسب دسترسي مييافتند (ودر روستاهاي كويري و كوهستاني هم بالطبع چنين زمينهايي بسيار ناچيز و واندك بودند).
دوم آنكه، طرحهاي زمين در آن به شكل تازه تقسيم شده بودند، قابلكشت و زرع و محصولخيز نبودند. مساحت قطعه متوسط زمين، تحتشرايط اصلاح اراضي، ١٠ آكرا بود. زيرا، با توجه به وضع مكاني و وضعيتاراضي ايران، ميزان بارندگي و ديگر شرايط آب و هوايي و اقليمي، تنها ۵٠%زمين ميتوانست در طول سال حاصلخيز باشد و نصف ديگر همچنان آيشميماند، به طور متوسط به خانواده رعايا ۵٠ آكرا در سال تعلق ميگرفت.مشكل آن بود كه خانواده ۵ نفر، بالطبع مصداق پيدا نميكرد). بنابراين، درسال ١۹۷١، ٨۷ درصد رعايا زمينهاي خود را دارا بودند و به كمترين وحداقل نيازهاي امرار معاش خود دسترسي داشتند و هنوز هم ٣٣ درصدرعايا هنوز صاحب زمين نشده بودند() و اين مسأله براي صدها و هزارهارعيت ايراني مورد توجه قرار نگرفت و زندگي روستايي را رها كردند، زيرانميتوانستند بيشتر از آن گذران زندگي به اين روش داشته باشند، در نتيجههمان قطعات خرد را به زمينداران فروختند و به شهرها مهاجرت كردند، تا باحقوق بخور و نمير زندگي كنند.()
نارسايي و ضعف توزيع زمين با طراحي ضعيف و نسنجيده و نامناسب بهانقلاب سفيد منجر شد و آن امر در طي سالهاي دهه ١۹۶٠ و ١۹۷٠،نوگرايي ايرانيان را تسخير كرد. ديگر ظهور و تجلي اين مشكل، شكستبرنامه دولتي در جاي مناسب خود يا ارائه وامهاي ارزان براي تجهيزاتكشاورزي، كود شيميايي و ديگر لوازم و تجهيزات كشاورزي بود.ضعف توزيع اين طرح بدان معني بود كه كشاورزان نميتوانستند محصولمازادي را جمعآوري كنند تا نيازهاي خود را خريداري كنند و هنوز به كمك وحمايت دولت نياز داشتند. متأسفانه، نه پاسخي و نه تمايلي به همكاري ازطرف دولت وجود داشت. پس از آن، در اواخر سال ١۹۷٨، بيش از ٢ ميليونرعيت در مزارع ايران وجود داشتند، اما فقط ۵٠ هزار دستگاه تراكتور برايكشاورزي وجود داشت. در بعضي موارد، جمعآوري محصولات كشاورزي باخلأ و نقصان روبهرو بود، اما حل تفاوت و اختلاف اساسي در بين اين مسايل،بسيار بعيد به نظر ميآيد.()عدم وجود چنين مشاركتها و كمكهاي ضروري، موجب كاهشمحصولات كشاورزي و توليد و خلاقيت رعاياي آن ميشد. توليد كشاورزيدر ايران، در حقيقت، نتيجه اصلاح اراضي را به خوبي نمايش داد و به طورفزايندهاي از پاسخگويي به ميزان رشد جمعيت در ايران باز ماند. رشدتوليدات كشاورزي تنها ٢ تا ۵/٢ درصد در سال، درطي سالهاي ١۹۶٣ تا١۹۷۷ رسيد، وقتي كه مصرف محصولات و توليدات كشاورزي، ١٢ درصدافزايش يافت، موجب فشار ايران به آغاز واردات مقادير زيادي از موادغذايي منجر شد.()
و مشكلي مشابه آن هم براي روند صنعتيسازي به وجود آمد. طراحانايراني در اين كه بتوانند با وامهايي، كمبهره ـ قطعه زمين كوچك فراهم كنند وپروژههاي خود را آغاز كنند. و يا اين كه از مقاطعهكاارن و كارفرمايان،مساعدتي مالي دريافت دارند با شكست روبهرو شدند.()در نتيجه، با سرمايه اندك قادر به انجام پروژه نبودند. مگر آنكه از تواناييمالي خودبي برخوردار ميبودند. و طرفه اين كه، بسياري از خانوادههايزميندار و ثروتمند هم، وقتي زمينهايشان را به فعاليت صنعتي اختصاصميدادند، يا پول زيادي مطالبه ميكردند و يا زمينهايشان را پس ميگرفتند.در سال١۹۷۵، ۵۵ درصد خانوادههاي ايراني، ٨۵ درصد كارخانجاتتوليدي كشور را در اختيار داشتند.()
به علاوه، به علت عدم تشخيص مقامات اداري شاه از نيازهاي لازم برايرشد دانش فني و تربيت نيروي فني كارآمد، سيستم آموزشي ايراني،همچنان گرفتاري شيوه سنتي متداول بود و بر آموزش مطالعات اسلامي وعلوم انساني بيشتر از مهندسي، رياضي و علوم تأكيد وجود داشت. و ذكر ايننكته، جاي تعجب نيست كه خلاقيت و بازدهي كارگر ايراني همچنان درسطح بسيار پايين باقي مانده بود. به عنوان مثال، در سال١۹۷۶، ۴۵ ساعتوقت صرف ميكنند، در حالي كه به طريق مشابه، ٢۵ ساعت براي كارگرآلماني وقت مورد نياز است.()شكست انقلاب سفيد موجب بروز مشكلات عيدهاي در ايران شد. مثلاًمشكلات اصلاح ارضي موجب بروز مهاجرتهاي بيرويه به شهرها شد،جمعيت شهرهاي ايران ـ در مدت ١٢ سال از ١۹۵۶ تا ١۹۷۶ ـ به شدتافزايش يافت و از كمتر از ٣٠% به ۵٠% رسيد.() مسكن موجود همگنجايش اين تعداد جمعيت را نداشت و موجب رشد سريع اجارهها و توسعهحلبيآبادها شد و در اطراف شهرهاي ايران مانند قارج بود كه از زمين سبزشد و در بين طبقههاي پايين و فرودست جامعه، اين مسأله موجب يأس وحتي درماندگي و استيصال شد و مشابه اين مسأله، ساختار و فرم سپاهبهداست و برنامه آن براي ارائه خدمات و مراقبتهاي پزشكي رايگان، مايهاميدواري برخي از ايرانيان شده بود، اما در سال ١۹۷٠ دو سوم جمعيت ازامكانات و تسهيلات پزشكي محروم بودند.()يكي از بدترين ـ يادگاريهاي انقلاب سفيد آن بود كه توقع و انتظار بهزندگي بهتر در ذهن بسياري از ايرانيان، به وجود آيد، خصوصاً در بينطبقههاي فرودست جامعه، در رسيدن به چنين سطحي از زندگي ايدهآل، باشكست روبهرو ميشدند.()
تگزان و شاه
ليندون جانسون، خود را دوست صميمي محمدرضا شاه خواند. جانسونبه معاون رييس جمهور آمريكا ـ دو لغزش و اشتباه نسبت به ايران مرتكبشد و به طور شاهانه و ملوكانه در تهران رفتار كرد (هرچند كندي مسئوليتخاصي بدو داده بود و سعي داشت بيشتر در خارج از آمريكا باشد) و اينعنصر ديگر مؤثر در تبخير ناگهاني فشار آمريكا بر روي ايران ـ براي اجرايتغييرات سياسي و اقتصادي جدي ـ بود. جانسون چندان مايل نبود كه بهدوستش شاه، اوضاع كشور را بگويد كه چگونه ميگذرد. علاوه بر اين،جانسون، شاه را نوعي حفاظ و سپر غرب عليه كمونيسم ميديد و در حقيقتاو را تشويق ميكرد تا با استقامت حكمراني كند و مشكلات داخلي را تحتكنترل داشته باشد.()
متأسفانه، روابط جديد آنها چندان به جا و درست باقينماند چون در اكتبر١۹۶۴، كمتر از يك سال از حكومت جانسون و يك ماه قبل از انتخاباترياست جمهوري آمريكا، مجلس قانون جديدي تصويب كرد، مبني بر اين كههمه پرسنل نظامي آمريكا و نتيجه آنها از ايمني ديپلماتيك كاملبرخوردارند. هر چند با رأي نزديك ـ خصوصاً براي مجلس دستچين وگزيده ـ ۷٠ رأي موافق و ۶٠ رأي مخالف و مقدار رأي ممتنع، چنين قانونيتصويب شد.()هرچند كه چيزي خاص و خارقالعاده درباره وجود تهديدات و خطراتبه چشم نميخورد. آمريكا قرارداد و توافقي مشابه به آلمان، ژاپن و كرهداشت. در حقيقت رويهاي استاندارد بود كه آمريكا در آن زمان اصرار داشتتا پرسنل نظامي خود و تبعه آنان در كشورهاي ديگر، فقط در دادگاههايآمريكايي محاكمه شوند.() وقتي كه مصدق خود نخست وزير بود، شخصاًو به طور يكسان «توافق پايگاه نيروها» را به تصويب رسانيد.() اما برايمردم ايران۷ توافق پايگاه نيروها مانند نوع معافيت ديپلماتيك يا شمول قوانينكشور بر اتباع مقيم خارج تعبير ميشد. به ويژه بريتانيا و روسيه كه در طيدوران تلخ قرن نزوده در ايران حضور داشتند. به همين دليل در سراسر كشورهم نسبت به اين مسأله گله و شكايت و اعتراض خاصي وجود نداشت.
سپس اوضاع رو به وخامت گراييد. دوازده روز پس از ـ تصويب قانونمعافيت نظاميان آمريكايي از شمول مقررات قضايي ايران، دولت منصور،لايحه وام دويست ميليون دلاري از كنسرسيوم بانكهاي خصوصيآمريكايي را با تعيين دولت ايالات متحده آمريكا به مجلس برود به تصويبرساند و اين وام به منظور خريد سلاحهاي جنگي از آمريكا اختصاصداشت. اكثر ايرانيان ـ بنا به درخواست مصدق قصد داشتند تا مانع شاه شوندكه كشور را به خارجيان بفروشند و پژواك اين سخنان هنوز در گوش آنها زنگميزد ـ اين امر نوعي هتك حرمت، امانت و ظلم بود. براي اكثر آنها ـ ازچهرههاي مختلف ـ شاه به نظر ميرسيد كه استقلال و اقتدار كشور را بهآمريكا ـ به خاطر دريافت ٢٠٠ ميليون دلار خريد تسليحات نظامي ـ فروختهاست و دوباره دوران قاجارها تكرار شده است.()بار ديگر، آيتالله خميني ـ در تاريخ ۴ آبان ١٣۴٣، ٢۶ اكتبر ١۹۶۴، يكروز پس از تصويب لايحه وام دويست ميليون دلاري و سالگرد ۴۵ سالگيشاه، پس از آزادي و تحت نظر ساواك در اجتماع بزرگ از مردم نطقي درمخالفت با كاپيتولاسيون ايراد كرد ـ احساسات ايرانيان را با صداي بلند بيانكرد و در جمعي از مردم در شهر قم گفت: «... ما را فروختند، استقلال ما رافروختند... قانوني به مجلس بردند كه در آن اولاً ما را ملحق كردند به پيمانوين و در ثاني الحاق كردند به آن كه تمام مستشاران نظامي آمريكا باخانوادههايشان، با كارمندان فنيشان، با كارمندان اداريشان، با خدمهشان وبا هر كس كه به آنها بستگي دارد از هر جنايتي كه در ايران بكنند مصونهستند... اگر يك خادم آمريكايي، يا يك آشپز آمريكايي، مرجع تقليد شما رادر وسط بازار ترور كند، زيرپاي خود منكوب كند، پليس ايران حق ندارد جلواو را بگيرد، دادگاههاي ايران حق محاكمه ندارد! بايد پرونده برود به آمريكا ودر آنجا اربابها تكليف را معين كنند!... دولت با كمال وقاحت از اين امرننگين طرفداري كرد،... ملت ايران را از سگهاي آمريكايي پستتر كردند!اگر كسي يك سگ آمريكايي را با اتومبيل زير بگيرد و او را بازخواستميكنند، حتي اگر شاه ايران يك سگ آمريكايي را زير بگيرد، موردبازخواست قرار ميگيرد. ولي چنانچه يك آشپز آمريكايي شاه ايران را زيربگيرد، بزرگترين مقام را زير بگيرد، كسي حق تعرض را ندارد.
چرا؟ براي اين كه ميخواستند وام بگيرند... آمريكا خواست كه اين كارانجام شود. بعد از چند روز يك وام ٢٠٠ ميليون دلاري از آمريكا تقاضاكردند، در ظرف ۵ سال به منظور هزينههاي نظامي به دولت ايران وام بدهندو در ظرف ده سال ٣٠٠ ميليون دلار پس بگيرند... از ايران در ازاء اين وامسود بگيرد، معذلك ايران براي اين دلارها خودش را فروخت، استقلال رافروخت، ما را جز دول مستعمره حساب كرد، ملت مسلم ايران را در دنيا ازوحشيها عقب ماندهتر معرفي كرد!...»()
حمله و انتقاد خميني، در واقع باور بسياري از ايرانيان بود، هرچند پس ازخون و خونريزي در ژوئن ١۹۶٣ ـ قيام ١۵ خرداد ـ بسياري از افراد كهخواهان به چالش طلبيدن عنلي شاه بودند، دوباره به خيابانها ريختند. آنهاخميني را مورد تحسين و ستايش قرار دادند، اما آنها نميخواستند به خاطر اوـ لااقل تا آن لحظه ـ زندگيشان را به خطر بيندازند. خميني دوباره در آن زماندستگير و نخست به تركيه تبعيد شد. اما او به بزرگترين شهر مقدس تشيع وحوزه علميه نجف در عراق، راه يافت. در آنجا خود را مرجع تقليد ـ بزرگتريندرجه و مقام سلسله مقامات مذهب تشيع ـ خطاب كرد و آنگاه، در بينآيتاللههاي عراقي، خميني صدايش را اندكي پايينتر آورد. آن هم به مدتزماني اندك تا كه شرايط لازم را به دست بيارود و تا چندين سال دست از شاهو مشكلتراشي براي او برداشت.()
در قضيه شك و ترديدي وجود داشت و آن هم آمريكا بود كه بايد گناهيرا به گردن ميگرفت. مردم ايران از آمريكا خشن و برافروخته بودند كهآشكارا و گستاخانه سعي در تحقير و سرافكنده كردن آنان و جريحهدار كردناحساسات مردم و ضايع كردن اقتدار و استقلال كشورشان را دارد. حتي شاهو دربارش به يافتن راهي ميانديشيدند تا مشكل كشور را با كمك دولتجانسون وصله پينه كند. در حقيقت، مقامات ايراني به واشنگتن اطمينانميدادند كه «توافق پايگاه نيروها» به زودي و به سادگي، بدون هيچ اعتراضيو مخالفتي در مجلس به تصويب خواهد رسيد. پس از آنكه توفان ناشي ازآتشسوزي جرقه زده شد، رژيم شاه آمريكاي همه آگاه و عالم مطلق راسرزنش كرد زيرا كه ميدانستند چنين دشمني و خصومتي مردمي به وجودخواهد آمد و موقعيت شاه را به خطر خواهد افكند (به عمد و يا به كنايه) آنرا به مجلس بردند تا تصويب شود و آشكارا خشم و عصبانيت مردم رابرانگيخته كند.()
با آمدن به ايران «داناي كل، همه آگاه يا عالم مطلق» بودن آمريكا به طورروزافزوني روبه ضعف و عجز و ناتواني و ناداني ميرفت. شاه هرگز ازسوءظن بردن و مشكوك شدن به آمريكا، دست برنداشت. نقش واشنگتن درطرح كودتاي قرني ـ وقتي كه دولت آيزنهاور، با علم به مسأله كودتا چيزي بهشاه نگفت ـ و در سرنگوني دولت مصدق ـ كه اگر آمريكا ميتواند مصدق راسرنگون كند، چرا و را بدين درد گرفتار نكند ـ محمدرضا شاه را قانع كرد براين مسأله كه آمريكا اراده و توانايي تعزيه گرداني و سياستگذاري ـ به عنوانصاحب قدرت پشت پرده ـ در ايران را دارد و اگر بخواهد چنين كند،ميتواند؛ شاه به ساواك دستور داد كه آمريكا را تحت نظر داشته باشند و برحسب وظيفه اطاعت و تلاش كنند كه سفارت آمريكا را تحت كنترل داشتهباشند و عمليات جاسوسي آمريكا عليه حزب توده و شوروي در ايرا نوحتي عمليا ترو به افزايش آمريكا در داخل ايران را نيز مراقبت كنند.
CIA خواهان حفظ رابطه نزديك با ساواك ـ براي كنترل فعاليت ايرانيان ـبود و با استخدام موقت افسران ساواك افسران ساواك به چنين موقعيتيدست يافتند. هر چند، ساواك، آژانس را در دستان ارتش حفظ كرده بود واطلاعات مورد نياز را عرضه ميكرد، اما در ازاي آن از آموزش كمتريبرخوردار بود.()علاوه بر اين، تهران، ملاقات پرسنل آمريكايي را با نيروهاي اپوزيسيونمنع كرده بود و به هر اقدامي دست ميزد تا كه آمريكا از دسترسي و ياجمعآوري اطلاعاتي خاص درباره ايران دور نگاه بدارد. افسران و مأمورانCIA به طور جدي توجه خود را به شوروي و كمونيستها معطوف كردند و باخوشحالي اطلاعاتي را كه ساواك از سر لطف و منت درباره امور داخليايران تهيه و عرضه ميكرد، ميپذيرفت. مأموران امور خارجي آمريكا به طورمشابه تحت فشار بودند تا خود را به هدايت و رهبري تشكيلات رژيم شاهمحدود و منحصر كنند و سعي نكنند تا كه علتها و عوامل آنچه در كشورميگذرد را بيابند.() شاول بخاش در اواخر دهه ١۹۶٠، وقتي كه او هنوزدر ايران روزنامهنگاري ميكرد، موضوعي را براي بحث با ديپلماتيكهايسفارت آمريكا در رابطه با سياست داخلي ايران نيافت، زيرا آنان «چيزينميدانستند و اطلاعي هم نداشتند».()در پاسخ، واشنگتن كاري انجام نداد. دولت جانسون روزبهروز ذهن وحواس خود را به ويتنام و جامعه جهاني مشغول كرده بود، و رييس جمهورمسألهاي با دوستش ـ شاه ايران ـ نداشت تا كه بخواهد با او دعوايي راهبياندازد و يا لج او را درآورد. در طي دهه ١۹۶٠، روباط قدرت بين دو كشور،كمكم به سود ايران تغيير كرد.
كمكهاي آمريكا به ايران، به تدريج، كاهش يافت و ثروت نفتي ايرانكمكم سير صعودي داشت را پيمود. به طوري كه، به طور روزافزون، نيازآمريكا به شاه، ـ فقط نفت او بود و دلارهاي نفتي او براي محصولات آمريكاهزينه ميشد ـ بيشتر از نيازهاي شاه به آمريكا بود.() در اواسط دهه١۹۶٠، قيمت نفت بالاتر رفت و ميادين نفتي ايران قادر به توليد نفت بيشتريبودند و علاوه بر اين تهران قادر به معامله نفت با رقم قابل ملاحظهاي ـ۷۵.٢۵ سود ـ براي ميادين نفتي نوار ساحلي ايران شده بود و همه اين مسايلموجبان رشد سريع درآمد ملي كشور را فراهم كرده بود.()
نفت ايران ٣۷٢ ميليون دلار در سال ١۹۶٣، و در اواخر همان دهه، ۷۹١ميليون دلار، فروش داشت. در جهت عكس اين مسأله، كمكهاي آمريكا بهايران از ۵/١٠٣ ميليون دلار به ۴ ميليون دلار كاهش يافت.() در زماني كهآمريكا با كسري بودجه، در جنگ با ويتنام روبهرو شد، تأمين ١٠٠٠ ميليوندلار يا بيشتر براي كشوري كه حدود ٨٠٠ ميليون دلار درآمد نفت به سختيموجه جلوه ميكرد.در حقيقت، در سال ١۹۶۶، دولت جانسون ايران را كشوري توسعه يافتهخواند كه ديگر نيازي به هيأت اعزامي كمكي آمريكا ندارد و بدين وسيله، درسال بعد، پرونده بزرگترين هيأت اعزامي كمكي در جهان بسته شد. دوبارهاين مسأله، ايرانيان را عصباني كرد و به خشم آورد، بسياري از آنان هنوزاحساس ميكردند كه نيازمند كمك و ياري در جهت توسعه هستند. آنها اينمسأله ارا نوعي باج سبيل به شاه تلقي كردند، كه او ميخواهد ايران به عنواناولين ملت صنعتي جهان، آماده پيوستن به رديف كشورهاي اروپايي و شمالآمريكايي شود. آنها همچنان، از اين واقعيت آزرده و دلخور شده بود كهكارگران كمكي آمريكايي، كه حقيقتاً كمك ميكردند تا متوسط ايرانيان،كنارهگيري كنند و توسط تاجران آمريكايي وارد شده به ايران جانشين شوند وبه كشور تجهيزات و لوازم و تسليحاتي را بفروشند كه براي تودههاي مردمكمترين سودي نداشتند.()آخرين سمايلي كه بيجهت و اغراقآميز بزرگ ميشدند و تا حد زياديدر آن غلو و مبالغه وجود داشتند، نه مربوط به دهه ١۹۶٠ نميشود. تا دولتكندي و جانسون در سر كار بودند، در نوع و تعداد تسليحات فروخته شده بهايران محدوديت خاصي داشتند. آنها همان دعواي تكراري اداري را بينپنتاگون و وزارت كشور نسبت به فروش سلاح به ايران را داشتند. آمريكاميخواست شاه را راضي و خرسند نگه دارد و او را تشويق كند تا انقلابسفيد را ادامه بدهد ـ كه بيشتر موفقتر به نظر ميرسيد تا اين كه آمريكا بهواسطه اطلاعاتش به رژيم شاه بيشتر و بيشتر وابسته شود ـ پنتاگون با ايننحوه دسترسي و دستيابي مخالفت داشت و اظهار ميكرد كه ايران نه بيشتر ازاين به تسليحات نياز دارد و نه ديگر استفاده بهينهاي براي آمريكا خواهدداشت.
علاوه بر اين، نظاميان اشاره داشتند به اين مسأله كه پس از جنگ ۶ روزه ـ١۹۶۷ كه اسراييل ارتش اعراب، مصر، سوريه و اردن را در هم نورديد ـ شاهديگر چندان هراسي از اعراب راديكار ندارد، عراقيها به منابع جنگچريكي با كردهاي شوروي برخورده بودند (در آن جنگي كه شاه مايتميكرد گير كرده بودند) و روسيه با تهاران رابطهاي خوب برقرار كرده بود تاجايي كه گاه بعضي تسليحات نظامي را هم به ايران ميفروخت. به طورخلاصه، ايران با تهديد و خطري استراتژيك و تاكتيكي روبهرو نبود كهموجب صرف هزينههاي نظايم باشد. به خاطر كسب چنين اعتباري، كاخسفيد با پنتاگون بحثهاي جانبي و كشمكشهاي فرعي داشتند.() درنتيجه، جنبه آمريكايي هزينههاي نظامي ايران از ۶١ ميليون دلار ـ به صورتكمكي بلاعوض و چه فورش ـ در سال ١۹۶٣ (كه البته تقريباً همگي بهصورت كمك بلاعوض بود) به ١٣٠ ميليون دلار در سال ١۹۷٠ (كه عملاًهمگي به صورت فروش بود) رسيد.()
گرچه، اين عمل، نوعي دست زدن به آخرين تلاش مذبوحانه بود،خصوصاً وقتي كه قيمت نفت پس از ۶ روز جنگ افزايش يافت، قدرت و نفوذنفت ايران ديگر قابل چشمپوشي نبود، خصوصاً از زماني كه شاه مجاز بودهزينه كالاها را نقداً پرداخت كند كه در آمريكا ايجاد شغل ميكرد. توليد نفتايران رشد يافت و ايران را جزو مهمترين بازارهاي نفتي كرد. با اين توانايي كهاگر ميخواست، با نوسان توليد در هزينهها بينظمي و اختلال به وجودبياورد و اين مسأله براي شاه نوعي قدرت و نفوذ يا وسيله اعمال فشار وقدرت حاصل از اهرم تلقي شد. افزون بر آن، شاه همواره نوعي سياستخارجي بسيار محافظهكاري را در پي ميگرفت كه حتي شايد براي افرادي كهدر واشنگتن به او از نگاه نوعي متحد و هم پيمان مينگريستند، بسيارخوشايند و گيرا بود.
اما در آن زمان ـ وقتي كه آمريكا در ويتنام گير كرده و به مانع برخورده بود ـديگر آمريكا توانايي تمركز در جايي ديگر وجود نداشت. شاه، بهچريكهاي سلطنتطلب در يمن عليه دولت نظامي ناصريه در صنعا كمكمالي ميكرد و نيز كردهاي عراقي را عليه حكومت نظامي در بغداد مسلح كردو از طرفي بسيار به اسراييل نزديك شد، كه حتي سفارتي واقعي در تهرانداشت.()
در حالي كه دهه جديد داشت سپري ميشد، توجيه فروختن مقاديربيشتر تسليحات نظامي ماشينآلات سنگين و آنچه كه شاه ميخواست بهايران مشكلتر به نظر ميرسيد؛ اول، رشد قابل ملاحظهاي در اقتصاد ايران۷در طوي اين زمان به وجود آمده بود كه مانند پيشرفت و ترقي براي اكثرآمريكاييان تلقي ميشد. به عنوان مثال، در سالهاي ١۹۶٣ و ١۹۷٠، درصدتوليدات ناخالص داخلي نسبت به سرمايه، از دو برابر بيشتر شد ـ و از ۵١٨دلار به ١٠۴۵ دلار رسيد.() رشد اقتصادي بين سالهاي ١۹۶٣ و ١۹۷٣ باميانگين ١٠ درصد در سال، يكي از بزرگترين نرخهاي جهان در آن برههزماني بود.() به محض بروز مخالفتها و تضادها در آمريكا، خصوصاًمقامات آمريكايي، كه به مردم ايران امكان دسترسي ضعيفي داشتند و چنداندرباره نارضايتي و اعتراض آنان اطلاعي نداشتند. آن مخالفت و تضاد عمويمكه آمريكا ميديد، به طور وسيعي از طرف مرتجعين اعمال ميشد ـزمينداران سرمايهدار و اشرافزاده و روحانيت عقب ماندة قرون وسطايي ـكه حتي بسياري آمريكاييها ميپنداشتند كه مدرنسازي و پيشرفت و توسعهرا تحتالشعاع قرار خواهد داد و مابقي جامعه ايراني را هم ثروتمندميكرد.() در حقيقت، گزارش ۶ ماهه وزارت كشور درباره ايران، درسپتامبر ١۹۶۹ ايران را كشوري «باثبات سياسي داخلي تقريباً يكنواخت»توصيف ميكند.() حتي افراد آكادميك آمريكايي، كه گاه بيشتر در معرضتودههاي مردم ايران قرار داشتند، بسيار محتاطانه و محافظهكارانه، نسبت بهسياستهاي اقتصادي شاه انتقاد ميكردند زيرا اقتصاد ايرانيان چنان باسرعت پيشرفت ميكرد كه چنان به نظر ميرسيد كه در انتها همه بهانهگيري وانتقادها در زيرساخت جزر و مد ثروت ايرانيان را پنهان كند.()
و شاه به آنچه داشت قانع نبود و از آنچه ميگذشت راضي و خرسند بهنظر نميرسيد. روزبهروز، بيشتر و بيشتر شكايت ميكرد كه به او، آن تعداديكه ميخواسته اسلحه نفروختهاند، يا آنچه فروختهاند كيفيت مناسبي ندارد.او همچنين معتقد بود كه كمكهاي آمريكا بايد ادامه يابد. زيرا ايران باتهديدهاي متفاوتي روبهروست. او نگران بازي جديدي بود، ذهنش مشغولبه نمايش گذاشتن سختافزارهاي نظامي بود، به جاي اينكه به ترويج تعليم وتمرين و رشد زيربناي اقتصادي براي دسترسي به زمينه مناسب بپردازد.()
به محض اين كه شاه به اين مسأله پرداخت، اين خريدها كاملاً براي تحققآرزوهاي ژئوپلتيكي او ضروري به نظر ميآمد. او ميخواست كه قويترينمرد خاورميانه و حوزه خليج فارس باشد و منطقه را تحت سلطه و نفوذ خودداشته باشد، همانطور كه اسلامش در قبل از حضور اروپاييان در منطقه چنينبودهاند. حوادث دهه ١۹۶٠ و اوايل ١۹۷٠ نيز درخواست او از آمريكا رابراي ساختن ايران مستقل، به اوج خود رسانيد. فشار كندي بر روي او،موجب پرداختن به اصلاحي نامناسب شد كه مزه بدي بر دهانش باقيگذشات و به مذاق او خوش نيامد. به علاوه، عقبنشيني آمريكا از ويتنام وشكست او از حمايت همپيمانان پاكستاني عليه هند در ١۹۶۵ و ١۹۷١ بهوضوح به اين نتيجه برسد كه نميتواند، در هنگام ضعف و تنگناي دفاعيايران، روي كمك و حضور آمريكا چندان حسابي باز كند. به طور روزافزونيبه گسترش و بسط و تنوع خريدهاي نظامي ايران پرداخت ـ اقلام بسيار زيادياز بريتانيا، فرانسه و روسيه خريداري كرد ـ تا كه وابستگي خود را به آمريكا،تا حد زيادي كاهش دهد.()
آغاز قيام مسلحانه
با وجود اين شرايط، چندان جاي تعجب نيست كه در سياست شاه اندكمخالفتي به وجود نيايد، كه حركتهاي حاشيهاي و چريكي سعي دارد رژيماو را واژگون كند. رژيمي كه اكنون دانشگاههاي زيادي را در طي دهههاي١۹۶٠ و ١۹۷٠ تأسيس كرده است و آنها امروزه منشأ اعتراضها و مخالفتهاعليه خود شاه شدهاند. دانشجويان سراسر ايران، از شرايط بد و نامناسبزندگي خود، تحصيلات ناكافي و اندك، ناراضي بودند و از آينده خودمضطرب و نگران؛ زيرا كه دورنمايي از آينده شغلي خود نداشتند و بهرغمتوسعه اقتصادي، هنوز بيكاري و اشتغال ناكافي در دهه ١۹۶٠ هنوز ادامهداشت.()
علاوه بر اين، در طي اين مدت، رژيم اندك اندك با حملههاي مكرر ودستگيري آنان به عنوان مخالفان حكومت و افراد ضد رژيم، چرخ فشارش رابر گلوي ملايان گذاشته بود، اما محروميت در ديگر مناطق و فقر زندگاني آنانموجب بروز حركاتي در اقصي نقاط كشور شده بود. ساواك بيشتر مايل بدوكه در برخورد با روحانيت، به خاطر خدمات امنيتي محمدرضا شاه، بيشتر وبيشتر مخفيانه و پنهاني عمل كند. اما در هنگامي كه عنان به دست ميگرفتسرسختانه و بيرحمانه رفتار ميكرد و اين مسأله موجب تحريك بعضي ازملايان شد تا نوعي تعصب مذهبي را ايجاد بكند و عليه رژيم استفاده كنند وديگران هم به سادگي از روي دست آنان ديكته بنويسند!()و نتيجه چندان دور از انتظار نبود، در ژانويه ١۹۶۵، نخست وزير حسنعلي منصور، توسط يك كارگر فني آهن كار ـ به خاطر تأثر از مشكلاتاقتصادي و بودن جامعه فرودست در مضيقه و فقر ـ ترور شد. تحقيق ورسيدگي و بازجويي نشان داد كه او عضو وابسته به گروه مذهبي جناح راستاست. در ماه آوريل، شاه از يك سوء قصد ترور جان سالم به در برد، اين باريكي از افراد گارد سلطنتي ـ كه در كاخ مرمر، مأمور نگهباني بود ـ محمدرضارا مورد تيراندازي قرار داد و مشخص شد كه شخص تيرانداز، عضو گروهمخالف رژيم وابسته به طبقه متوسط روشنفكران است.()
اين نارضايتي و اعتراضها در حركتهاي بزرگتر چريكي در ايران ادغامشد كه دستزدن به مبارزهاي شورشي عليه رژيم را نشان ميداد.در سال ١۹۶۵، مجاهدين خلق توسط مذهبيون افراطي سابق و بامشاركت جبهه ملي تأسيس شد. هدف آنان دست زدن به يك سري اقداميتروريستي عليه حكومت بود كه قدرت حكومت را به لرزه درآورد و به مردمايران نشان دهند كه برخاستن و به پاخاستن عليه حكومت ممكن است و ايناميد كه قيامي عمومي و سراسري شروع شود. سرانجام، بعضي از اعضايگروه به اين نتيجه رسيدند كه ماركسيسم راه عقيدتي مناسبي است كه مايهنجات اسلامي ايران ميشود و موجب ميشود كه به دو گروه اسلامگرايان وماركسيستها منشعب ميشوند. هر دو گروه مبارزه عليه حكومت را همچنانادامه دادند.() چندين سال بعد، سه گروه كوچك اپوزيسيون به تدريجدرهم ادغام و به فداييان خلق تبديل شدند. آنان پناهندگاني از گروههاي تودهو ماركسيستي و جبهه ملي بودند كه بعدها منتقد توده استاليني ومائوئيستهاي ايراني شدند و به جاي آن الگوي چگوارايي را در نزاعمسلحانهشان، پي گرفتند.()
در گرداب فرو رفتن
ترورهاي پيدرپي ملايان ناراضي و معاند، نارضايتي عمومي مردم،ايرادها و انتقادات طبقه متوسط روشنفكران،... همه اين اضافهها و رشدهاعلامت خطري براي آمريكا بودند... اما آنان به اين نشانهها توجهي نداشتند.مشكلات ما و فلاكت و مصيبت ويتنام، توجهمان را منحرف و حواسمان راپرت كرده بود... و نميشد اجتماع ايرانيان را به شيوهاي واقعبينانه و عينيكنترل كرد و شايد هم اشتياق به باور و اعتماد به نقاشي گل سرخ توسط دربارايران، موجب شد تا آمريكا كوركورانه در راهي كه شاه گسترده بود، قدم نهد.و اين نمونهاي ديگر از طنزها و رويدادهاي شگفت رابطه ايران و آمريكااست. احساس و تفكر عمومي ايرانيان آن است كه آمريكا در پشت شاهمحكم ايستاده بود، او را به خريد اسلحه تشويق ميكرد، او را براي صنعتيشدن تحت فشار قرار داده بود، ساواك را كمك ميكرد تا مردم ايران راسركوب كند و بر آنان ستم براند و كمترين اهميتي براي رفاه مردم ايران قايلنبود. در اين زاويه ديد، اين آمريكا است كه طراح ااصلي بود و شاه ملعبه وآلت فعل بود. هرچند كه البته، اين داستان به كلي نادرست نيست. خصوصاًجانسون، شاه را يك همپيمان و متحد خالص و درست ديده بود، حكومتي كهدر شكست رو به رشد جهان، طرفدار ثابت آمريكا است و منبع آماده درآمد،
در هر زماني است كه كسر بودجه وجود داشته باشد.اما اين استدلال بيشتر از درست بودن، بايد كاملاً اشتباه و نادرستخواند؛ اول اين كه، تلاشهاي دولت كندي حذف ميشود، كه نه تنها معتقدبه پيشرفت و ترقي از بهترين راه پررونق بود، هم پيمانان آمريكا را راضي وقانع ميكرد، اما در حقيقت دولت شاه را تحت فشار گذاشت تا كه متوجه ورهنمودهاي او را پيروي كند. دوم آنكه، تشخيص اين كه در شروع امر دراواسط دهه ١۹۶٠، اين شاه بود كه از قدرت بيشتري برخوردار بود، بهدرستي انجام نميپذيرد.محمدرضا شاه، به آمريكا نياز داشت، اما در اواخر دهه ١۹۶٠، اينآمريكا بود كه به او بيشتر نياز داشت. همانطور كه مارك گازيوروسكي بهنحوي مستدل و صورت قانعكنندهاي ميگويد كه رشد ثروت نفتي ايرانموجب شد تا كه شاه بيشتر از پيش استقلال جُستن از آمريكا را دنبال كند۷استقلالي كه همواره آرزويش را داشت. مؤسسههاي بازرگاني آمريكاييشايد بيشتر از شاه دوست داشتند، تا كه به ايران كالاهايشان را بفروشند،شاهي كه از واشنگتن ذرهاي بيشتر از حد معمول ميخواست، اما اين شاه بودكه همواره آمريكا را اذيت كرد، كلافه كرد، سماجت ميكرد، تهديد ميكرد وبا خشونت رفتار ميكرد، تا كه آمريكا با هر آنچه كه او ميخواهد ـ بيكم وكاست ـ موافقت كند... علاوه بر اين، واشنگتن احتمالاً روابط بسيار صميمانهو گرمي با ساواك داشت و شايد هم داستان ترور و شكنجه آنان را هم باورنداشت، اما حداكثر، آمريكا شريك جرم و همدست است نه منبع الهام امر.مطمئناً آمريكا هرگز در سركوب مخالفتهاي داخلي ـ آنگونه كه ايرانيان باوردارند ـ شركت نكرده است.
علاوه بر اين، در طي دهه ١۹۶٠، اخطارها و گوشزدهايي از طرف دولتآمريكا شنيده ميشد كه هميشه به هر حد و اندازهاي بزرگتر يا كمتر، توجه واعنا ميكردند. شاه براي گرفتن فانتومهاي جنگنده F-۴ تقلا داشت، اما هرگزتانكهاي M-۶٠ را كه از دولت جانسون تقاضا ميكرد، به دست نياورد. خودشاه، بدجوري و با تلخكامي براي خست و بخل آمريكاييها در عرضه اينتسليحات و تجهيزات نظامي، غرغر و اعتراض ميكرد، ايراد ميگرفت واظهار نارضايتي داشت. آخرالامر، دولت جانسون آمار مسلم و غيرقابل انكاررشد اقتصادي سريع ايرانيان را باور كرد، كه در آن زمان، كالايي خالص و ناببه نظر ميآمد.
شاه به سرعت احساس ميكرد كه از روابط با آمريكا، دست و پايش بستهنيست و براي نخستين بار در طي قرون، پادشاه ايراني نفوذ و قدرت عليهقدرتهاي خارجي را دارد و او چندان در استفاده از مزاياي جديدش، كمروو خجالتي نبود. به محض اين كه سياستهاي آمريكا با اهداف او موافق ومنطبق بود، او از جامعه عمل پوشاندن به آنها خوشحال و خرسند ميشد، امااگر تفاوت بود، او در دفاع و حمايت از علايقش ـ نسبت به آمريكا ـ درنگ ومكث نداشت. گرچه واشنگتن مشخص ساخت كه آمريكاييها قيمت پاييننفت را ميخواهند، اما شاه قيمت بكر جهاني نفت را تا جايي كه ميتوانستبالا برد. او از سياآ، آنچه كه مورد نياز ساواك بود، دريافت كرد اما در ازاي آن،فقط چيزي را كه ميخواست و مايل بود، ارائه ميكرد.او نيروي ارتش و نظامي ايرانيان را بنا نهاد، صنايع ايران را درست كرد،ذخيره و موجودي ايران را گسترش داد، لوازم و ضروريات مردم را تنوعبخشيد، دوستانش و همپيمانانش را پرورش داد و با آنان گرم گرفت، آن هم باچشماني آگاه و سنجيده، استقلالش را از آمريكا رشد داد و شايد روزي ايرانرا تا حد يك رقيب براي آمريكا هم رشد ميداد. خصوصاً پس از رشدفوقالعاده زياد و هنگفت در امر نفتي در دهه ١۹۷٠، شاه مرتب از ساختنايران به عنوان يكي از پنج قدرت برتر جهان سخن ميگفت، قدرتي كه سومينارتش قدرتمند جهان را داراست.
در زماني كه سياست آمريكا، چندان در قبال ايران ـ در طي دهه ١۹۶٠ ـنوع دوستانه، فداكارانه و بدون اشتباه و خطا نبود، عامه مردم ايران تصورميكردند كه آمريكا توجه زيادي به ايران دارد و با قلدري، شاه را به گشودنراهي مضر و زيانبار براي مردمان ايران واميدارد، چون تصور ميكنند كه بهخاطر علايق و توجهات و انگيزههاي افسران و مأموران آمريكايي به ايران ـتحت نظارت كندي ـ توجه خاصي مبذول ميداشته، آنان متمايل بودند تا كهشاه را براي آنچه كه اعتقاد داشتند براي مردم ايران بهترين است، سوقدهند، تا آنچه كه احتمالاً متوسط ايرانيان ـ حداقل و به طور خلاصه ـ نيازدارند، فراهم كند. مشكلات بروز كرده هم به اين علت بود كه آمريكا علايق ومنافعش را در ايران و توانايياش را در هدايت شاه را به همان شيوه نخست ازدست داد. و اين الگويي است كه زمينه را براي بروز فاجعه و وقايع ناگوار دهه١۹۷٠ فراهم كرد، وقتي كه به طور مشمئزكنندهاي درآمد بالاي نفتي و غفلتبيش از حد دولت نيكسون دست به دست هم داد تا فاجعه و مصيبتي همبراي شاه و هم براي متحدان آمريكايياش، به وجود آيد.
