جنگ جهانی دوم نه تنها، اولين تجربه و بازی شاه جوان بود، بلكه درمقياسی بزرگتر، اولين ارتباط ايرانيان و آمريكاييها هم به شمار ميرود.وقتی كه ايالات متحده، پس از حمله به پرل هاربور به جنگ وارد شد وواشنگتن سربازانش را در ايران مستقر كرد تا مستقيماً به آنها كمكرسانی كندو «تسليحات دمكراسي» را، جهت كمك به ارتش سرخ، از ايران روانه كند. درحدود ٠٠٠/٣٠ آمريكايی را، برای تشكيل خط دفاعی از خليجفارس تا رشتهكوههای زاگرس و البرز و مرزهای اتحاد جماهير شوروي، به كار گمارد.()
و ايران برای تأمين آذوقه و كمك تسليحاتی به نيروهای شوروي،منطقهای بسيار مهم و حساس و شايد جز سازنده و حياتی پيروزی متفقين درجنگ جهانی دوم بود. زيرا تاريخهای شوروی غيرقابل اعتماداند و خودشورويها هم شايد چهرههای اصلی و صورتهای واقعی را نميشناسند وغيرممكن است كه بدانند درصد تلاش روسيه در جنگ درحد كمكتسليحاتی و جنسی بوه است، اما چهرههای حاضر در صحنه به گونهايتفسير و تشريح كردند كه اين مسأله بسيار اهميت داشته است. اما ايالاتمتحده به تنهايي، فقط «١٢۵٠٠ تانك، ٠٠٠/٣٨٠ كاميون، ٣۵٠٠٠ جيپ،٨٠٠٠ تراكتور، ٢٢٠٠٠ هواپيما، ١۵ ميليون جفت پوتين، ۶٢ ميليون ياردمربع پشم، ١٠۷ ميليون يارد مربع پنبه و نخ، ٣۴ ميليون يونيفرم نظامي، ٢/۴ميليون تن غذا، ١١٨٠٠ واگن، ۹۵۶٠٠٠ مايل كابل تلفن، ٣۵٠٠٠ ايستگاهراديويي، و ٣٨٠٠٠٠ تلفن صحرايي» ارسال داشت.() در پايان جنگ،دوسوم همه كاميونهای ارتش سرخ، آمريكايی بودند.() اگر مدت زمانيطول كشيد تا متفقين جادههای ايران را به جادههايی قابل سرويسدهی تبديلكنند، اما در سال ١۹۴٣، ٣۴ درصد همه كمكهای تسليحاتی و جنسی بهروسيه، از ايران عبور ميكرد. در پايان جنگ، ٢۶ درصد جادههای ايران بهعنوان خط انتقال كمكهای تسليحاتی و جنسی ـ به طرف شوروی ـ محسوبميشدند.()
در آن زمان، بسياری از ايرانيان، از شيوه تقسيمبندی دايمی ايران وقشونكشی هميشگی بريتانيا و روسيه به ايران، بيمناك و هراسان بودند.بعضی از افسران ايرانی معتقد بودند كه ايالات متحده آمريكا بيخطر وبياعتنا به مسايل داخلی ايران است. از اينرو به دولت آمريكا و ياديپلماتهای آمريكايی متوسل ميشدند تا روسيه و بريتانيا را از ايرانخلعيد بكنند، دولتهايی كه به سادگی عمليات سرويس كمكهايتسليحاتی و جنسی خود را از ايران ارسال ميكنند. در روابط ايران و آمريكا،اين عقيدهای بسيار مضحك و احمقانه است كه ايرانيان را به سادهلوحی وخامی و بيتجربگی متهم كرد.
ايالات متحده، متحدين بريتانيايی و روسی خود را، به خاطر هراسايرانيان از عمليات احتمالی آنان در آينده، هرگز بازخواست نكرد و موردانتقاد قرار نداد (خصوصاً از زمانی كه اولين سربازان آمريكايی هنوز تادسامبر ١۹۴٢ وارد خاك ايران نشده بودند، كه روسها و بريتانيا عملياتخود را در ايران از شانزده ماه قبل شروع كرده بودند) علاوه بر اين، ايالاتمتحده، تلاش كرد تا با اعلاميه مشترك از طرف ٣ قدرت متفق، به ايرانياننوعی اطمينان خاطر و دلگرمی بدهد و تصريح كرد كه تصرف و اشغال ايرانموقتی بوده و پس از جنگ استقلال خود را باز خواهد يافت و اين امر بهتوافقنامه سه جانبهای در ژانويه ١۹۴٢ منجر شد كه سه نيروی متفقين، باتضمين خود، استقلال و تماميت ارضی ايران را به رسميت شناختند. درضمن، آمريكا تلاش كرد تا اين نكته را هم به تضمين بيفزايد كه هر سه كشوربا عقبنشينی سربازانشان از ايران، در حداقل ۶ ماه پس از جنگ مبادرتورزند. هرچند كه هيچ كدام از اين جملات، ترس و هراس ايرانيان را نهكاهش داد و نه برطرف كرد، زيرا در گذشته بارها و بارها از طرف روسيه وبريتانيا مورد تعدی و اذيت و آزار قرار گرفته بودند ـ و قربانی سياستها واميال آنان بودند ـ و اين بار هم نميتوانستند كه به سخنانشان اطمينان واعتمادی داشته باشند.()
وقتی كه بعضی از مأموران و مقامات ايرانی سعی در برقراری روابطحسنه با آمريكا داشتند، شواهد حاكی از آن بود كه حد متوسط ايرانيان،خواهان خروج آمريكا بودند، چون پرسنل نظامی آمريكا، هرگاه كه ايرانيانسد راه و مانع انجام مأموريت آنان ميشوند، اندكی حساسيت فرهنگی خودرا نشان ميدادند. تلگرافهای مابين وزارت خارجه و سفارت آمريكا درتهران، به وضوح دامنه قابل توجهی از بدرفتاريها را نشان ميدهد، كهچگونه به طور غمانگيزي، تصادفهای پی در پی اتومبيل رخ ميدهد كه گاهپرسنل آمريكايی كشته ميشود، گاه يك ايرانی زخمی ميشود، يا دار وندارش را در آن تصادف از دست ميدهد و نيز چه بسيار تصادفها وسانحههايی وجود داشت كه به خاطر مستي، يا آشوبگری و جنجالآفرينيرخ داده بودند، كه همه آنها موجب هراس ديپلماتها بود كه تأثير سو ونامناسبی بر وجهه و اعتبار آمريكا در ايران داشت.()
البته نيازی نيست كه سربازان آمريكايی را به آن خاطر سرزنش كرد، اينافراد جمعی از سربازان وظيفه ارتش بودند كه به ندرت به خارج از كشورشانـ حتی برای مسافرت ـ رفته بودند، چه رسد به جايی عجيب و غريب مانندخاورميانه، كه به آنجا سفر كرده باشند. آن افراد تنها عدهای سربازان جنگيبودند كه از ميدان جنگ پيروز بيرون آمده بودند. با وجود اين، آمريكا،هيچگاه از چنين نقدهايی رها نشد كه در مورد بريتانيا و روسيه هم يكسانبود ـ اما روی هم رفته، تأثيری كه اعمال آمريكاييها بر اذهان مردم ايران بهجای گذاشتند، چندان مثبت نبود.()
وقتی كه ايرانيان از ايالات متحده ـ به درست يا به غلط ـ به خاطر آنچه كهديده بودند رويگردان شدند، ممكن است اگر به مطلبی درباره پشت پردهماجراها دسترسی يابند، خوشحالتر باشند.() در اوايل ژانويه ١۹۴٣،كمی پس از اينكه سربازان آمريكايی پا به ايران گذاشتند، وزارت امور خارجهآمريكا، در يك گزارش سياسی از جاهطلبيهای امپراطوری بريتانيا و روسيهانتقاد كرد. بدون هيچگونه ابهامي، اظهار داشت كه سياست آمريكا در پی بهوجود آوردن نوعی استقلال در ايران است كه قدرت مقابله در برابر خطر يامكافات امپراطوريهای قديمی را داشته باشد.() در ماه اوت، وزير امورخارجه كوردل هوول به پرزيدنت فرانكلين روزولت در طی يادداشتي،مجدداً بر اين مسأله تأييد و تأكيد كرد و استدلالش بر اين اساس بود كه «به نفعمصلحت آمريكا است تا كوشش كند كه تماميت انسجام و استقلال ايران،حفظ شود، تا ايران، كشوری پر رونق، مرفه و باثبات باشد.».()
اين دليل منطقی و يا استدلال معقول و بخردانه موجب شد تا كه پس ازجنگ، يك سری اعمال در جهت استقلال، ثبات و تماميت ايران صورتبگيرد. در كنفرانس سه قدرت بزرگ در تهران، روزولت ـ چرچيل ـ استالين،در دسامبر ١۹۴٣، FDR دو رقيب و همكار خود را قانع كرد تا به كنفرانس ونتايج مذاكرات آن ـ كه به بيانيه تهران معروف شد ـ وفادار و متعهد بمانند.اظهاراتی كه موجب شد تا هر سه به اين نتيجه برسند كه «جنگ موجبمشكلات عمده اقتصادی در ايران شده است». و متعهد شوند كه انسجام ووحدت و استقلال ايران را حفظ كنند و در جهت توسعه آن بكوشند. اوهمچنين بر پيمان و وعده سه جانبه آنان، مبنی بر عقبنشينی همه سربازانآنها از ايران در ۶ ماه آخر جنگ مجدداً تأييد و تأكيد كرد. در همين هنگام،واشنگتن، همكاری ايران در ارسال كمك تسليحات و جنسی را مناسب وشايسته توصيف كرد. گرچه آمريكا سطح و ميزان كمك مستقيم خود را ـ درحدود ٨/۷ ميليون دلار ارسال كمك تسليحاتی و جنسی ـ تعديل نكرد اماحمايت و پشتيبانی اصلی آمريكا از ايران، اعزام تعداد زيادی از هيأتنمايندگان و مأموران آمريكايی به ايران است.()
آمريكا به سرعت سه گروه مختلف مأمورين نظامی را به ايران اعزام كرد ـگروه اول برای تعليم و آموزش ارتش ايران، دوم برای همكاری با حكومتايران در نقل و انتقال اجناس به روسيه و سومی جهت همكاری با ژاندارمريايران ـ كه مسئوليت نظارت بر اين هيأت بر عهده كلنل نورمان شوارزكف، كهدر طول عمليات نظامی طوفان صحرا در سال ١۹۹١ فرمانده كل نيروهايائتلافی را بر عهده داشت.
شوارزكف، به ويژه نوعی ارتباط و پيوند واقعی را با ايرانيان برقرار كرد ودر تجدد ساختار و نظم ژاندارمری ايران به خوبی عمل كرد.()
سپس، آرتور ميلسپوگ مشهور، در رأس يك هيات مشاورين مالي، دوبارهبه ايران بازگشت. او به موجب اصلاح داراييهای عمومی ايران اعزام شدهبود و مسئوليت تعيين نرخ و قيمتگذاري، افزايش ماليات، مديريت بودجهو... هم به او داده شده بود. متأسفانه او تأثيری نامناسب از آمريكا بر اذهانايرانيان بر جای نهاد. عملكرد و مشكلسازی او در خلال سالهای ١۹۴٣ و١۹٢۷ با هم چندان تفاوتی نداشت. به محض بازگشت به تهران، برنامه«كنترل قيمت، نرخگذاري، تغيير تعرفههای مالياتي، افزايش ماليات بر درآمد،حذف بودجه و وام خزانه داخلي» را به اجرا گذارد.
در اين كارها، ميلسپوگ، با حذف ماليات بر درآمد تصاعدی و تلاش درحذف فساد مالي، به شدت مورد علاقه و توجه طبقه مرفه ايرانی و جماعتياز ايرانيان وطنپرست و ناسيوناليست ـ از جمله خود محمد مصدق ـ قرارگرفت، كه خود او به طور پيوسته و مداوم با دخالت خارجيان در امور ايرانمخالفت ميورزيد. علاوه بر آن، دوباره كار را به آنجا كشانيد كه دوباره،بودجه ارتش را قطع كند و به اين علت عصبانيت شاه را برانگيخت. در اواخر١۹۴۴، تاريخ دوباره تكرار گشت و ميلسپوگ سعی در اخراج رييس بانكملی ايران داشت، اما مجلس و دول و روشنفكران با اين كار مخالفت كردند واو خود مجبور به استعفا و كنارهگيری شد.()
اهداف و تصميمهای آمريكا، خوب بود، اما اجرا و تحقق آنان چندان تأثيرمثبتی بر مردم ايران به جای ننهاد، چرا كه جنگ برای آن مردم، واقعهايفاجعهآميز و مصيبتبار بود. دوباره، ايرانيان كشور خود را توسط نيروهايخارجي، اشغال شده تصور كردند و حكومت ـ به راستی ـ غيرمردمی آنانهم، خلع و سرنگون شده بود و خارجيان به منابع ايران و اهداف سابق خود،با اندكی توجه به رفاه تودههای مردم، بازگشته بودند. در حقيقت، ايران دچارتورم شديد و توانفرسايی شده بود ـ كه در آن زمان به ۴۵٠ درصد هم رسيد ـو قحطی و كمبود شايع شد. هجوم انبوهی از سربازان خارجی بدان معنا بودكه تقاضا برای غذا و مايحتاج ضروری ايرانيان، رشد يافته است ـ و خارجيانبايد دسته چكی جهت پرداخت آن هزينهها، به همراه داشته باشند ـ هزينههابه طور نجومی افزايش يافت و اكثر خانوادههای متوسط ايراني، استطاعتتأمين نيازهای اساسی خود را نداشتند.()
اين وضعيت، با سه مشكل اساسی ديگر در هم آميخت. اول، حمل و نقلمتفقين، راهآهن و جادههای ايران را به انحصار خود درآوردند و حركتكاميونها و تجهيزات متحرك راهآهن توسط آنان به آن معنی بود كه برايحمل و نقل غذا و مايحتاج مردم و ديگر كالاها، اصولاً امكانات ترابريچندانی وجود ندارد. دوم، روسها دوباره شمال ايران را به اشتغال خوددرآوره بودند و سبد نان ايرانيان در دست ايشان بود، آنان كارگران و نيرويانسانی ايرانی و تجهيزات آنان را در جهت تأمين نيازهای خود، مصادره كردهبودند و شمار كارگران شاغل در زمينهای كشاورزي، اندك بود. سرانجام، درسال ١۹۴٢، قحطي، كل كشور را درنورديد و دولت ضعيف و آسيبپذير رابه روی لبه تيغ راند. در پايان سال، سفارت آمريكا در تهران، گزارش داد كهحكومت فقط به اندازه دو روز گندم ـ محصول عمده و اصلی غذای روزانهايرانيان ـ در اختيار دارد، البته آمريكا اين مشكل را جدی تلقی نكرد و باتلاش خود، توانست امكان جلب پرسنل متفقين و جذب امكانات آنان را دركشور ايران فراهم بسازد، اما آمريكا با مقاومت و مخالفت روسيه و بريتانيامواجه شد كه كمترين توجهی به رفاه مردم ايران نداشتند.() وزارت امورخارجه، در سال ١۹۴٢ با آشوب و بلوايی عجيب و غريب در ايران مواجهشد و آن هم به خاطر قحطی و بيغذايی و فقدان شديد نيازهای زندگی بود(هرچند كه در حد تجربه قبلی ايرانيان در سالهای جنگ جهانی اول نبود) واين مسأله موجب شد تا شعبه اداره خدمات استراتژيك آمريكا ـ قبل ازشكلگيری سازمان سيا (سازمان اطلاعات و جاسوسی آمريكا) ـ در تهرانرا به تعجب وادارد كه آن دفتر پيوسته گزارش ميداد كه مردم ايران به شدتاز روسيه و بريتانيا ناراضی و متنفر هستند و به طور روزافزون هم از طرفداراننازی در ايران، ـ كه از حضور هيتلر در فيلمهای خبري، ابراز احساسات وشادمانی ميكرد ـ خشمگين بودند.()
بحران عقبنشينی شوروي
برای ايرانيان، پايان جنگ جهانی دوم، به معنی پايان شغلهايی بود كه درآرزويش بودند. آمريكا همچنان بر تعهد و پيمان خود باقی ماند و به روسيه وبريتانيا ـ در زمانی كه ژاپن هم در ٢ سپتامبر ١۹٣۵ رسماً تسليم شده بود ـخاطرنشان كرد كه در ٢ مارس ١۹۴۶، به طور كامل به عقبنشينی نظاميخود از ايران اقدام كنند.
هرچند كه استالين، با عقيده راسخ و جدی آمريكا، مبنی بر استقلال ايرانو توسعه مثبت آن، چندان موافق و همراه نبود. با اين وجود، نيت و قصداصلی او، همچنان ناشناخته و مخفی باقی ماند و ميخواست ببيند كه تا چهاندازه ايران را ميتواند اشغال و تسخير كند تا به جزءهای كوچك و وابسته كهتهديد و خطر آن هم به مراتب كمتر باشد ـ تقسيم كند. او در ايام جنگ، اينرويه را آغاز كرد. در اكتبر ١۹۴١، ۵٣ ماركسيست كه توسط رضاشاه، دستگيرو زندانی شده بودند، حزب توده را در ايران تشكيل دادند. گرچه، اصولاً نهفقط پيروان استالينها، بلكه ديگران را هم در پيوستن به جماهير شورويتشويق ميكردند، تا از حمايت و توجهات و همكاری روسيه هم برخوردارشوند. شوروی حزب توده را تشويق ميكرد تا به صورت گروههايی تقسيمشده به نواحی روستايی كشور نفوذ كنند و زمينه رشد شُعور و آگاهی سياسيرعايا را فراهم كنند. طبقه رعايايی كه تا آن زمان ـ دهه ١۹۴٠ ـ هنوز دوسومجمعيت ايران تشكيل ميدادند.() به طور همزمان، مسكو به برانگيختناحساس جداييطلبی و خودمختاری در ميان اقليتهای آذری و كردهاپرداخت كه هردو از نظر جغرافيايي، به طور مناسبي، با اتحاد جماهيرشوروی هممرز و همسايه بودند. روسها، مخالفين يا فعالين سياسی كرد،آذری و كمونيست را كه در زندانهای شاه به سر ميبردند، آزاد كرد و آنها رابا تطميع، ايجاد انگيزه و زمينه مناسب تحريك كرد تا اين جمعيت را عليهحكومت برانگيزانند. علاوه بر آن، روسها تعداد زيادی سرباز، تكنسين،افسر، مأمور، مبلغ، كارگر، آشوبگر، مبارز و ديگران را اعزام كرد تا در شمالكشور، تا جايی كه ميتوانند، زمام امور جامعه مدنی ايران را به دست بگيرند(و در آحاد مختلف مردم نفوذ كنند) و تا جايی پيشروی كنند كه بتوانند نوعينظام آموزشی جديد را تحت نظارت شوروی تأسيس كنند.()
در پاييز ١۹٢۴، شاه به زشتی و خالی از ظرافت، به بدتر شدن اوضاعدامن زد. زيرا سعی كرد تا انتخابات مجلس جديد را دستكاری كند و اينتقلب، خشم و برآشفتگی عمومی را در پی داشت كه ائتلاف گروههايمخالف ـ نمايندگان طرفدار بريتانيا در مجلس، رهبران قبايل، طبقه بالايجامعه، روشنفكران طبقه متوسط، بازاريها، ناسيوناليستهای راستگرا، وحزب توده ـ عليه شاه را در سطح وسيعی تحريك ميكرد. شوروی اينموقعيت استثنايی را غنيمت شمرد و از حزب توده خواست تا در سلطهقدرت حضور يابد.
مسكو، به خاطر كسب امتياز نفت شمال، برای رقابت با بريتانيا وبهرهبرداری آن از نفت جنوب و نمايندگان مجلس ـ اعضای حزب توده،كردها يا آذريها و... ـ از چنين عقيدهای دفاع ميكرد. همچنين چنديناعتصاب همراه با خشونت را در اصفهان و ديگر شهرهای بزرگ و كوچك رااز دور هدايت ميكردند و در كنار چنين اقداماتي، لقمه بزرگتر از دهان خودبرداشتند و همه شانسها را از دست دادند. فرصتها و شانسهايی كهممكن بود در كسب منافعشان از طريق جريانات داخلي، مفيد واقع شود.طبقههای متوسط و بالای جامعه ايران، اصول و قواعد حزب توده رانامشروع، غيرقانونی و هرج و مرجطلب ميدانستند و ناسيوناليستها هموجود اين حزب را به عنوان تهديد و خطری جدی عليه استقلال و حاكميتايران ميديدند و اين اقدام، موجب شد تا مجلس ـ به رهبری محمد مصدق ـحكومت را به اعطای هرگونه امتياز نفتی در آينده به هر كشوري، منعبكند.()
و استالين برای رسيدن اهدافی ديگر، تغيير موضع داد تا شورای تصميمبه ماندن و حادثهسازی «در ميان عوام و واقعهسازی در بين مردمان عادي»بگيرد. در ٢ اوت ١۹۴٢، ائتلاف جديد سه جانبه ترومن، استالين و آتلي،با ديداری در پتسدام به تعيين سرنوشت و فرجام پس از جنگ پرداخت. دراين زمان، بيانيه كنفرانس، خاطرنشان ميكرد كه همه سربازان متفقين، بايد ازتهران و بقيه جاهای كشور فوراً خارج شوند.() اما اعمال شوروي، قصد ونيت ديگری را نشان ميداد. به محض پايان يافتن كنفرانس، روسيه به يكسلسله فعاليتها و عمليات گروهي، عليه حكومت ايران دست زد و ازجداييطلبی كُردها و آذربايجان حمايت و پشتيبانی كرد. روسيه چند صدنفر از كمونيستهای ترك را برای حمايت از حزب توده روانه كرد و رهبراناصلی كُرد را به كنفرانس باكو دعوت كردند، كه كلهگندهها وصاحبمنصبهای شوروی به آنان وعده كمك مالي، تأمين سلاح و آموزشنظامی و ديگر تجهيزات لازم برای به راه انداختن انقلاب دادند.()
در ماه نوامبر، آذريها آماده بودند. آنها نارضايتی ديرينهای از حكومتمركزی داشتند، چون بيشتر از همه استانها ماليات پرداخت ميكردند، اماهيچ سود مناسبی دريافت نميشد و حتی حكومت استفاده از زبان آذری ـتركی ـ را در بازار كسب و كار و يا جهت تدريس در مدارس، ممنوع كرده بود.در همان ماه نوامبر، انتخابات محلی برگزار شد و در ماه دسامبر همخودمختاری خود را اعلام كردند.() وقتی كه سربازان حكومتی برايكنترل اين سركشی و نافرمانی ايالتی اعزام شدند، توسط نيروهای روسيمحاصره شدند؛ همان نيروهايی كه هنوز در ايران استقرار داشتند و نشانهايهم از خروج آنان ديده نميشد. در ماه ژانويه ١۹۴۶، كردها هم تقاضا ودرخواست خودمختاری خود را دنبال كردند و جمهوری مستقل كردستان رااعلام كردند كه پس از مدتی كوتاه، توافقنامه دفاع مشترك و متقابل را باآذربايجان، امضا كردند.()
ايران، افتخار آن را يافت تا ميدان اولين بحران جنگ سرد باشد و جهتحل مشكل به آمريكا متوسل شد. دولت ترومن، پس از پايان جنگ، طبعاً بهدنبال آتشافروزی مجدد با روسيه نبود، اما از استالين، به طور جديخواستند تا ايران را ترك كند. در اين هنگام، از ناسيوناليست ايرانيدرخواست شد كه تا عقبنشينی مورد انتظار سربازان شوروي، در ماه فوريه،صبر كنند و مسأله را به شورای عالی امنيت واگذارند.()
هرچند كه انتظار به سر نرسيد و آن عقبنشينی هرگز رخ نداد، آخرينسرباز آمريكايي، در شب اول سال نو ميلادی ـ در اول ژانويه ١۹۴۶ ـ از ايرانخارج شد (شايد كه منتظر اقدام روسها بودند، اما بريتانياييها كمی با كنديحركت ميكردند، آنها در تدارك ترك كشور بودند و اعلام كردند كه شايدسربازانشان تا اول مارس باقی بمانند. اما روسها نه تنها عملی انجام ندادند،بلكه در اين باره حتی اظهار نظری هم نكردند، فقط در ماه ژانويه، تبليغاتشورويها، آغاز شد. ادعای پوچ اما شوم آنان، اين بود كه درخواست مردمتهران «آزادي» است. در ماه ديگر، ايرانيان سعی داشتند كه در شورای عاليامنيت، قضيه آنان مطرح شود. اما وقتی كه شوروی در اين گذار قدم نهاد و لببه اعتراض و مخالفت گشود، موضوعی جديد مطرح و به بحث گذاشته شد.برای تاكيد بر مطلب مورد نظر آنان، مسكو از حزب توده خواست تا باراهاندازی اعتصابات كارگري، اغتشاشهای خيابانی و پخش شعارهايديگر، مبارزه به نفع شوروی را به پيش ببرد. در سال ١۹۴۶، حزب توده، درحدود ٠٠٠/١۵٠ عضو داشت كه بزرگترين و موثرترين سازمان و نهادسياسی ايران محسوب ميشد، و تقريباً رفتار و حركتی جدی داشت.()شوروي، نخست ارسال غذا به شمال ايران را به صورت محدود و كنترل شدهدرآورد، اما بعداً به كلی متوقف كرد() و خطرناكتر از همه اينكه،مشاهدهگران گزارش ميكردند كه روسها در حقيقت به افزايش سربازان واستحكام آرايش نظامی خود در ايران مشغول هستند.()
اين حوادث، واشنگتن را واداشت كه متوقف كردن فشار مسكو، ضروريمينماياند. پرزيدنت ترومن، به نيروهای آمريكايی ـ و سه لشكر رزمی كه دراتريش به انتظار بازگشت به آمريكا بودند ـ هشدار داد تا برای استقرار يافتندر ايران، آماده شوند. اين حركات، سرانجام توجه روسيه را برانگيخت، در٢۴ مارس، مسكو اعلام كردكه سربازان روس عقبنشينی خواهند كرد.()
در همزمانی با حركت آمريكاييها، ايرانيان تصميم گرفتند كه حال وقتآن است كه اختيار امور را به دست خويش بگيرند. مجلس، احمد قوام،سياستمدار كهنهكار از تشكيلات قديمی ـ حكومت رضاخان ـ را بهنخستوزيری برگزيدند و شاه جوان، چندان با قوام موافق نبود و قوام را مانندتنديس يك رقيب و حريف نهفته قدرت نگاه ميكرد، هرچند كه برايانتخاب نخستوزير هم گزينه كمتری در اختيار داشت، وقتی كه چرخ دندهواشنگتن روی مسكو فشار آورد، قوام با مسكو وارد مذاكره و چانهزنی شد وتوانست شوروی را وادار به عقبنشينی نيروهايش از خاك ايران و رها كردنحق و امتياز بهرهبراری از نفت شمال بكند. همانطور كه بسياری از ايرانيان اينمسأله را ميگويند، قوام ميدانست كه اين حركت بيخطر و سالم است، زيراكه مجلس هرگز چنين مسألهای را تصويب و تأييد نخواهد كرد.
علاوه بر اين، از ديگر سو، قوام در برابر درخواست كليدی روسها دربارهموضوع آذربايجان، كوتاه آمد و شوروی را قانع كرد كه در دعوت حزب تودهبه كابينهاش، نهايت تلاش خود را خواهد كرد ـ و برای توجه و دقت شاه ـ بهآنها سه پست و عنوان شغلی در كابينه را پيشنهاد كرد. در نتيجه، مسكو بهعنوان نوعی توافق با چپگرايان همدل و همفكرتر از ناسيوناليستهايحيلهگر و موذي، به مسأله مينگريست.
در ماه مه ١۹۴۶، نيروهای شوروی سرانجام از ايران بيرون رانده شدند.روسها از بسياری چيزها عقبنشينی كردند. اول از همه به طور مهلك وكشندهای به تضعيف موقعيت كُردها و آذريها پرداخت و به ارتش ايراناجازه داد تا دوباره با خونريزی و آتش و گلوله آن استانهای شورشی وعصيانگر را دوباره اشغال كنند. استانهايی كه جزو منافع شاه بودند، كسی كهبرخلاف قوام به اشغال نظامی سريع و آنی باور داشت. اما قوام همه جوانبمعاملهاش با روسها را مراعات ميكرد. دوم، به شدت روسيه به تضعيفحزب توده پرداخت، به طوری كه روسها از هر حمايتی دست كشيدند وعرصه را رها كردند. سوم، موجب شد تا يك قيام توسط قبيله قدرتمندقشقايی در ايران صورت بگيرد، زيرا كه ضرورت داخلی ايجاب ميكرد وزمينهای برای قوام فراهم ميشد كه بنا به منابع مبهم و نامشخصي، تودهايهارا از حكومت خلع يد بكند و آخر اينكه، نوعی حق رای برای مجلس بهوجود ميآمد كه امتياز بهرهبرداری نفت توسط روسها را لغو بكند.()
چنان كه مرسوم است، تاريخنويسان آمريكايی (و خود پرزيدنت ترومنهم) داستانی را تعريف ميكنند مبنی بر اينكه اتمام حجت و يا اولتيماتومترومن موجب رضايت يا قناعت روسها به عقبنشينی از ايران در سال١۹۴۶، شده است. به عبارت ديگر، جنبه ديگری توسط محققان ايرانی وغربی مطرح ميشود كه اهميت دخالت آمريكا را جزئی نشان ميدهند و برهوشمندی سياست قوام، اصرار و ابرام دارند. اما واقعيت امر، تركيبی از ايندو قضيه است.
هرچند كه اولتيماتومی از طرف ترومن به استالين در كار نبود، اگرچهآمريكا مخالفت و اعتراض خود را از تخلف و تخطی شوروي، پنهانكرد.() اما با اين وجود، شواهد نشان ميداد كه مسأله كمی فراتر از يكتوافق است، در طی چند هفته، واشنگتن در بحبوحه روابط سياسی وديپلماتيك، به نيروهای نظامی هشدار داد كه به سوی ايران حركت كنند وروسيه هم اعلام كرد كه آماده تخليه و عقبنشينی نيروهای نظامی است و ازطرفی هم نميشد كه قصة اعطا امتياز قوام را يك حيله تصور نكرد. ژوزفاستالين كسی نبود كه به صورت داوطلبانه از اين قلمرو دست بكشد، مگراينكه مطمئن باشد كه ميتواند بدون جنگ و خونريزی پنجه در نقاب قدرتايران و نفت شمال بيفكند اما شواهد و اسنادی كه به تازگی در آرشيوهايروسيه از حالت سری خارج شده و به طور علنی در اختيار عموم گذاشتهشدهاند، حاكی از آن است كه روسيه معتقد بود كه مقدار نفت قابل توجهی درشمال ايران وجود دارد ـ اگرچه زمينشناسان بريتانيايي، اظهار داشتند كهنفتی در آن مناطق وجود ندارد و حتی در مدت ۶ سال كاوش هم، گويا بهچيزی چشمگير و قابل ملاحظه دست نيافتند ـ و شايد اين مهمترين انگيزه ومحرك در طول سالهای بحران بود.()
و از طرفي، عقبنشينی روسيه موجب به اتحاد و ائتلاف با آمريكا ـ و بهخاطر تهديد آن ـ است كه شايد چشمانداز اكتشاف و جستجوی نفت و يااحتمال كسب امتياز بهرهبرداری نفت شمال ايران به روسيه ـ در ازای هزينهعقبنشينی سربازانش از ايران ـ اعطا شود و احتمالاً اميد تقويت وپشتگرمی قوام بوده باشد، كه البته تصور ميكردند كه شايد بهترين امكان وبزگرترين شانس آنان همدلی و موافقت با ايران است.() همچنين بسيارياز محققان اشاره كردهاند كه احمد قوام، اندكی بيشتر از چپگراها، چپيبود() به عنوان مثال، بعد از عقبنشينی شوروي، قوام با كُردها و آذريهاوارد مذاكره و چانهزنی شد كه چه بسا مورد ستايش مسكو قرار گرفت، اماشاه راه مذاكره را نپذيرفت و برای پايان دادن به غائله كردستان و آذربايجان،قشونكشی كرد.() قوام تلاشهای گستردهای را آغاز كرد تا مجلس، اعطاامتياز نفت به شوروی را تصويب بكنند، هرچند كه چندان با آن قصد و نيتاصلی كه قوام در معامله با روسها از خود نشان داده بود، سازگار نبود ـ كههمانا خروج نيروهای نظامی روسيه از ايران بود ـ و به خوبی هم ميدانستكه مجلس چنين امتيازی را تصويب نخواهد كرد.()
اين مسايل موجب شد تا استالين تصويری پيچيده و مبهم از ايران را ببيندكه در نهايت عقبنشينی بهترين راه برای رسيدن به آرزوها و نيت درونياوست. منابع مختلف تصريح ميكنند كه او علاقمند به جنگ با ايران نبودهاست، اما بلوف او در مطرح كردن جنگ، تنها نشانه هدف و علاقه وافر او بهاشغال شمال ايران بوده است.() هرچند شمال ايران، قلمرو چندان چربو نرمی برای استالين نبود كه برخواسته خود بيفزايد و سهم بيشتری بخواهدو بنابه اشارة ترومن، علاقهای به جنگ داشته باشد. از ديگر سو، او ـ بهدرست يا به غلط ـ قوام را نخستوزيری همفكر و همسو با خود ميديد كه بهسختی تلاش دارد تا عنان قدرت و زمام امور را در ايران به دست گيرد. براياستالين، عقبنشينی از ايران را نه به خاطر تضعيف خشم ايرانيانناسيوناليست و وطنپرست افراطی و نه به موجب رفع احتمال جنگ باآمريكا انجام داد. بلكه او قصدش احتمالاً كمك به قوام بوده است و استالين،قوام را بهترين وسيلة كارآمد، برای برقراری روابط دوستانه مستحكم با ايرانميدانست.
افزايش قيمتها
دوباره ايران، به موجب جنگ جهاني، در هم ريخته شد و حتی قحطی وكمبود تورم، سراسر كشور را درنورديد. اما تأثيرات جنگ، توسعه مثبتتلاشهای مدرنگرايانه رضاشاه را بيتأثير كرد. در سال ١۹۴۶، ايران يكی ازفقيرترين كشورهای جهان بود.
در حقيقت، جنگ بساری از مشكلات بجا مانده از روزگار رضاشاه راخرابتر و وخيمتر كرد و بيشتر از پيش موقعيت و قدرت زمينداران و مالكانرا استحكام بخشيد و تقويت كرد. افرادی از موقعيت و شرايط سخت جنگيسود كلان ميبردند، زيرا زمينهای مستقل رعايای بدهكار ـ كه بنا به شرايطسخت مجبور به فروش بودند ـ را به ثمنِ نَجس ميخريدند. و از ديگر سوبعضی از ايرانيان، روز به روز بر تعداد زمينهايشان افزوده ميشد وكشاورزان ـ يا دهقانان طرف مُزارع يا صاحب نسق ـ كه از لحاظ مالينميتوانستند و استطاعتی هم نداشتند، ذره ذره زمينهايشان را از دستميدادند و بعضی از ايرانيان هم هنوز كشاورز و مستقل روی زمينهايشانباقی ماندند.
در سال ١۹۵٠، ۵۵ درصد جمعيت ايران در روستاهايی با جمعيتی درحدود ١٠٠ نفر زندگی ميكردند و تعداد كل روستاهای ايران بالغ بر ٢۵٠روستا ميشد. نظام مالياتی بيشتر و بيشتر منحرف و نابهنجار عمل ميكرد وبيشتر بر دوش طبقه پايين اجتماع، سنگينی ميكرد، زيرا زمينداران، كنترلمجلس را در ايام جنگ، در قبضه و اختيار خود داشتند. هرچند حكومتحفظ حق انحصاری گندم، با پرداخت قيمتی پايينتر از نرخ اصلی بازار راهمچنان ادامه داد ـ كه به قيمت پايين، مردم حومه شهر و طبقه فقير اجتماعقادر به خريد آن باشند ـ اما فقط بار ديگری بر دوش كشاورزان گذاشت و بهآنها چنين وضعيتی را تحميل كرد. اما با اين سقوط و كاهش توليد گندم درايران، حكومت مجبور به وادار كردن گندم شد. پس از درخواست متحدين واز سرگيری واردات خارجي، دوباره بازاريان ايران فلج شدند و از كار افتادندو تلاش صنايع ايرانی رو به زوال رفت. سرانجام، عدم ثبات كشور و فقداننظام سياسی و قانونی حساب شده و معقول، موجب گريزاندن و فراری دادنسرمايهگذاران خارجی از ايران شد.()
اميد اصلی ايران در آن لحظه، فقط ايالات متحده آمريكا بود. هرچه كهبيشتر و بيشتر ايرانيان متوجه اين مسأله شدند كه در واقع ايالات متحدهآمريكا، موجب خروج روسيه در سال ١۹۴۶ از ايران شد. طبق سخنان وزيرخارجه آمريكا، دين ايچسن سفير آمريكا در ايران، به واشنگتن در دسامبر١۹۴۶ تلگرافی فرستاده است مبنی بر اينكه «عقيدهای نو و جديد در مياناقشار مختلف ايران ـ ميان روسها، ايرانيها و آذربايجانيها ـ به سرعتمطرح شده كه حتی موجب تضعيف اعتبار حزب توده هم شده است كهآمريكا بلوف نزد، اما با استحكام و بيوقفه از اقتدار و استقلال ايران حمايتكرده است.() ايرانيان نظارهگر نشأتگيری و شكل يافتن برنامه كمكهايآمريكا پس از جنگ بودند و آرزو داشتند كه از گشادهدستی و سخاوتآمريكا در توزيع كالا، سهمی ببرند.
بسياری از ايرانيان، كه شايد در بين آنان خود شاه هم وجود داشت ـ بدونهراس از كمونيسم و اتحاد جماهير شوروی ـ به دنبال رابطهای نزديكتر باايالات متحده آمريكا بودند. محمدرضاشاه، در سراسر زندگياش، ازبراندازی و انهدام كمونيستی و حمله يا تهاجم شوروی هراس داشت. او بهتناوب اين دو خطر و تهديد را بزرگنمايی ميكرد و به سرعت مشكلاتداخلی را فراموش ميكرد و يا ناديده ميگرفت، چون آنها را در نتيجه توطئهكمونيستها ميدانست، اما اين نوعی نيروی محرك و مؤثر در سياست اوبود. او نه تنها به خاطر دلايل اقتصاد داخلي، بلكه برای تقويت كردن قدرتدفاعی خود از اين دو تهديد و خطر جدي، خواستار جذب آمريكا بود. البتهاو در اين موقعيت تنها نبود، بلكه طبقه بالای جامعه ايران، كه اكثر طرفداربريتانيا بودند، برای جذب آمريكا به دخالت در امور داخلی ايران تلاشميكردند. ايرانيها از ايالات متحده آمريكا ميخواستند كه روسها را ازكشورشان بيرون براند ـ و شايد برای بعضی افراد چپ هم، خواسته اصلي،اخراج هم بريتانيا بود).()
هرچند آمريكا، ايران را ناديده نگرفت، اما چندان رؤيای آنان را نيزبرآورده نساخت. پس از جنگ، چندين ملت فقير، شكستخورده وبيسروسامان وجود داشتند و ايران، از ديد آمريكا، نه آنچنان نيازمند ومحتاج و نه دارای نبرد و عرصه كارزار جنگهای جهانی بود ـ و اما ايرانمجبور بود كه با چند ميليون دلار گذران يا قناعت كند. در آن وقت، ديگر تفكرو عقيده آمريكا درباره ايران، در درجه اول اهميت و عمدتاً بنا به توصيهايچسن، بر روی مسأله ثبات داخلی ايران بود.
ايچسن بر اين اعتقاد بود كه ايران هرگز خود قادر به دفاع در برابر حملاتشوروی نيست و آنگاه اين مسأله بايد به عهده بازدارندگی آمريكا باشد.ايچسن به تشكيل يك ارتش بزرگ در ايران اعتقاد داشت ـ همانگونه كه شاهجوان هم آرزويش را داشت ـ زيرا كه بر عهده روسها نهادن، موجبپريشانی فوقالعاده زياد و آسيب رساندن به منابع ايران ميشود. بنابراين،ايچسن همواره تهران را متوجه اصلاحات سياسی و توسعه اقتصادی ميكردتا وسيلهای در جهت كسب ثبات و رفاه باشد و بگذارد واشنگتن را در برابررفتارهای روسيه، نگران و يا با او رفتار شايستهای را داشته باشد.()
در سال ١۹۴۶، آمريكا يك وام ٣/٣ ميليون دلاری را به ايران ارائه كرد ودر سال ١۹۴٢ وام دوم را به مبلغ ۵/٢٢ ميليون دلار در اختيار ايران گذاشت.هرچند كه آن مبالغ چندلان ناچيز و كماهميت نبودند، اما كمتر از ميزان موردتوجه ايرانيان بود كه حتی واشنگتن از پرداخت بهره آن هم صرفنظر نكرد.در سالهای ١۹۴٨ و ١۹۴۹، آمريكا به ايران كمك مستقيم اقتصادی قابلتوجهی را عرضه نكرد و تهران اعلام كرد كه خواهان دريافت كمك از بانكجهانی تازه تأسيس شده است. از لحاظ نظامي، دولت ترومن با عزم راسخ وقاطعانه، تقاضاهای جدی و مدام شاه ـ برای دريافت كمك مالی و سلاحجنگی و جنگافزار ـ را نپذيرفت.
واشنگتن فقط ١٠ ميليون دلار كمك بلاعوض نظامی در سال ١۹۵٠ را بهايران روانه كرد.() هرچند كه ورود هياتهای مشاور آمريكايی به ارتشايران و اداره برنامه ساماندهی ژاندارمري، توسعه يافت. علاوه بر اين،آمريكا تعدادی مأمورين ارزيابی و متخصص قيمتگذاری و كارشناساناقتصادی به ايران اعزام كرد.() بيشتر اين مسايل، موجب تيزتر شدناشتهای ايران برای دريافت كمك بيشتر بود و آنگاه كه آمادگی جوابگويی وتمايل به ادامه همكاری را نميديدند، احساس كردند، خيانت ديدهاند و يا بهآنان پشتپا زده شده است.
همانطور كه يكی از ارزيابهای سفارت آمريكا در سال ١۹۵٠، تشريحكرده است «ايرانيان جهانی رؤيايی ساختهاند كه سهم ما ارائه وامی ٢۵٠ميليون دلاری است و آنگاه ما نقش خود را فقط در اندازه و حد ٢۵ ميليوندلار ايفا كرديم، كه ايرانيان تصور كردند كه ما به نوعي، از كمك به آنان دريغكردهايم.»()
در روابط ايران و آمريكا، واقعه پيشپا افتاده و يا به عبارتی رويدادی عاديدر سال ١۹۴۶، از جهت ايرانيان، تصوری روشن و گويا و حاوی اطلاعاتمهم به دست آمد و به محض خروج روسيه از ايران، شاه، جر و بحث ومشاجره خود را با نخستوزير ـ احمد قوام ـ آغاز كرد؛ در حقيقت شاه بهآمريكا اعطای امتياز نفتی را پيشنهاد كرد، به شرطی كه واشنگتن به او كمككند تا يگانه قدرت منطقه باشد و يا قدرت مطلق خود را دوباره به دستآورد، اما آمريكا به چنين امتياز مطلوبي، اعتراض و مخالفت كرد.()
آنگاه، در اكتبر، شاه به سفارت آمريكا در تهران، فرستادهای را اعزام كردكه از سفير بپرسد كه آيا واشنگتن در صورت تصميمگيری پادشاه مبنی برعزل و بركناری قوام، مخالفتی خواهند كرد يا خير؟، فرستاده شاه، پاسخی رادريافت نكرد، و شاه هم با اكراه و از روی ناچاری از چنين تصميميخودداری كرد.() اگر چنين حكايتی صحت داشته باشد، از اين لحاظ بسيارقابل توجه و دارای اهميت است كه شاه ايران به خاطر هراس از ايجاد خشم وغضب آمريكا، از چنين تصميم صرف نظر ميكند.
از ديدگاه و نظر آمريگا، هنوز مشخص و معلوم نيست كه شاه از چه چيزيهراس و وحشت داشت. آمريكا كمك جزئی و اندكی به ايران كرد و واشنگتنكمترين نفوذ و حداقل اعمال فشار عليه شاه بود. هرچند كه گفتن اين مسألهشايد موجب ناخشنودی ما هم باشد. علاوه بر اين، در پايان سال ١۹۴۶،ارتش آمريكا جهت شكست نازيهای آلمان جنگيده و اندك اندك از خدمتنظامی مرخص شده بودند ـ و شايد زودتر از هنگام خروج شوروی از ايرانبود ـ و بسيار بعيد بود كه پرزيدنت ترومن به آنها تجاوز كند و به خاطر ايرانهجوم ببرد، حتی اگر به قدر كفايت سربازان و نيروی نظامی هم در اختيارميداشت.
هرچند كه اين آغاز درون مايه و مضمونی بود كه به سرعت در روابطآمريكا و ايران در سی سال پس از آن، راه يافته بود. ايرانيان معتقد بودند كهآمريكا توانايی و اشتياق به كنترل تقدير و سرنوشتشان را دارد، در حالی كهايران برای آمريكا چنين نبود. هرچند كه قرار بر آن بود كه آمريكا هنوز درامور داخلی ايران، مداخله نكند ـ اما ما، چنين كرديم و گاه گاهی هم بهناخوشايندترين شيوه، دخالت كرديم ـ اما وسعت و گسترده آن دخالت،توسط ايرانيان، فوقالعاده بزرگنمايی شده است، حتی آنهايی كه مانند شاه،بهتر از همه، اصل ماجرا را ميدانند.
در سالهای بعد، محمدرضاشاه، تعداد زيادی از نخستوزيران خود رايكی پس از ديگری خلع و معزول ميكرد، بدون آنكه كلمهای درباره آمريكابه زبان بياورد و حتی در بعضی موارد نخستوزيرانی را بركنار ميكرد كهواشنگتن از اقدام او خرسند و راضی بود. اما شاه همواره احساس ميكرد كهاعمال نفوذ آمريكا در همه امور كشورش، به نحوه ملموسی وجود دارد.
پس از جنگ، تنها نقطه بالقوه و ممكن و شاخص مهم ايران، نفت بود. پساز سالها صادرات نفت ايران به طور چشمگيری افزايش يافت و ايرانتوليدكننده اصلی نفت امپراطوری بريتانيا شد. در سال ١۹١۴، ايران كمتر از٠٠٠/٣٠٠ تن نفت صادر كرد، اما در سال ١۹٢٠ اين مقدار به ۵/١ ميليون تنافزايش يافت و آنگاه سال ١۹۴٠، به ۵/۶ ميليون تن و در سال ١۹۴۵ به۵/١۶ ميليون تن سير صعودی يافت.()
مشكل اصلی ايرانيان اين بود كه خود در جستجوی سود و منفعت اندكيبودند. اگر ايران، درآمد و عايدی نفت خود را كنترل ميكرد، ٢۷۵ ميليونپوند در سال ١۹۵٠ ميتوانست درآمدسازی كند. به عنوان مثال: بنا به شرايطامتياز بهرهبرداری ١۹٣٣ ـ پس از آن كه شركت نفت ايران و انگليس هم،حسابها را دستكاری كرد ـ و به عبارتی با دست بردن در اعداد و ارقام،حسابسازی ميكرد ـ ايران فقط ٣۷ ميليون پوند درآمد داشت.() و برايتخريب موقعيت ـ و به عبارتي، بد را بدتر كردن ـ شركت مزبور به كاركنانايرانی خود شندرغاز حقوق بخور نمير پرداخت ميكرد و با آنان مانند بردگانزَرخريد، رفتار ميكرد.
حس و انگيزهای كه موجب چاپيدن و سركيسه كردن شركت نفت ايران وانگليس ميشد، شايد همان خشم و نفرت در حال رشد ميان ايرانيان بود و يازمانی كاركنان شركت نفت ايران و انگليس به طور علنی در ژوئيه ١۹۴۶دست به اعتصاب زدند. دولت اعلاحضرت شاهنشاه ـ سهامدار عمدهشركت نفت ايران و انگليس ـ عكسالعمل كلی نشان داد كه بسيار در نوع خودبه رسم و شيوه شاهانه بود. لندن نيروهای دريايی خود را برای مواجهه ورفتار با پالايشگاه آبادان و مردان تازهنفس قبيله و نژاد عربهای خوزستانمستقر كرد تا با آنان و كارگران اعتصابی نزاع كنند و به دنبال آن، جنگ خيابانيبه راه افتاد و دهها نفر كشته بيش از صد نفر زخمی شدند.
بريتانيا از در مصالحه و سازش درآمد كه پس از پايان اعتصاب، قانون كارايران را مراعات كند. اما پس از آن، كارگران كه از خشونت درمانده بودند و ازروی ناچاری و استيصال به چك حقوقشان نياز داشتند، به سر كارهای خودبازگشتند اما شركت نفت ايران و انگليس، در پايان اعتصاب، وعده خود رازير پا گذاشت و از قوش عدول كرد و هيچ تغييری هم در رفتار آنان با كاركنانايرانی مشاهده نشد.()
صحنه سياسی ايران پس از جنگ هم توفيری نكرد. سياست، همچنان درحوزههای او، آن بود كه شاه وقتی در فعاليتهای تروريستی خود ناكام ماند،سعی در كسب و امتياز و خلق فرصت بود و اين لطف و امتياز او به خاطرحمايت و كمك به كسب وجهه و محبوبيت خود بود كه از هر حمله و تهاجميهم جان سالم به در ببرد (اگرچه او تشخيص نداد كه از نظر شخصي، ايناقدامها نفعی برای او در پی ندارد و نخواهد داشت). فرصت او، فقطسركوب مخالفتها و جلوگيری از هر اقدام دو قدرت مستقل و عمدة مراكزايران ـ يعنی كمونيستها و روحانيت ـ بود. او قانون نظامي، تغييرات قانونمشروطيت (كه به او اجازه ميداد كه مجلس را منحل بكند) توقيف وممنوعيت فعاليت حزب توده، دستگيری بسياری از رهبران، دستگيری وتبعيد تعدادی از روحانيون پيشرو و مهم كه نقش عمده و فعالی را در سياستكشور داشتند، را رسماً اعلان كرد.
در ماه ژوئيه، حتی او قدم فراتر نهاد و سعی كرد كه زمان انتخابات مجلسرا هم ثابت بكند و وقتی كه اين مسايل آشكارتر شد، زمينه و موجب بروزمخالفت گستردهای عليه استبداد و خودكامگی او شد.()
سياستهای سركوبگرانة شاه با مسأله ديگری تلفيق شد كه سببنشأتگيری ائتلاف سياسی قابل ملاحظهای شد و سبب ديگر امتياز و حقانحصاری نفت بريتانيا بود كه شركت نفت ايران و انگليس، شركتی طمعكار وحريص و بدون توجه است كه سود فوری خود را به حداكثر ميرساند وتوجهی به ايران يا گرفتاری و شری كه برای خود ساختهاند، ندارد.
اين شركت به دولت دروغ گفت و با مهارت و تقلب، دفاتر خود رادستكاری كرد و توانست كه از پرداخت بيليونها دلار پول به ايران، شانهخالی كند.() شركت نفت ايران و انگليس همچنين در رشوهخواری ورشوهگيری از مأموران و مقامات ايراني، هم افراط و زيادهروی كرد و سعيكرد تا ماهرانه سياست داخلی ايران را كنترل كند و با حمايت خود،قوميتهای محلی را مسلح كند و پيوسته با توسعه و رشد شرايط كار،آموزش پرسنل ايراني، و ترفيع بيشتر مقام و تشويق ايرانيان و... در واقع بامفاد توافق و قرارداد ١۹٣٣ مخالفت كند. بريتانيا، تا جايی پيش رفت كه حتينيروی كار هندی به ايران آورد (تا كه مشاغل ايرانيان نصيب آنان بشود) وايرانيان هم گمان ميبردند كه مجبورند تا در اين راه به انگلستان كمككنند.()
شرايط كار، كاركنان ايرانی شركت نفت ايران و انگليس، بيش از حدنامعقول و ناشايست بود. آنها ۵٠ سنت در ازای هر روز حقوق داشتند و درحلبيآباد ـ جايی كه مشهور به كاغذآباد ـ زندگی ميكردند، بدون آنكه از برقو آب و... برخوردار باشند. حق استفاده از مرخصی ـ حتی برای استعلاج ودرمان هم نداشتند و هيچ اجرتی هم بابت ناتوانی و... به آنان تعلق نميگرفت.
يك اسراييلی كه خود به مدت چندين سال در آبادان كار ميكرد، نوشتهاست كه ايرانيان در آنجا «فقيرترين موجودات كره زمين بودند... آنان ۷ ماه درسال را در زير درختان زندگی ميكردند... در فصل زمستان به سالنهايبزرگی كه توسط شركت ساخته شدهاند، ميروند و در آنجا ٣٠٠٠ تا ۴٠٠٠نفر بدون هيچ ديوار و حفاظ و تيغه و ديوارهای در بين آنان زندگی ميكنند...هر خانوادهای در يك فضايی به اندازه يك پتو زندگی ميكرد... حتی يكتوالت و دستشويی هم وجود نداشت. در مناظره با همكاران انگليس، ماگاهی سعی ميكرديم كه اشتباه آنان را در رفتار با ايرانيان متذكر شويم امااغلب پاسخ آنان اين بود كه (ما انگليسيها صدها سال تجربه چگونه رفتاركردن با بوميها را داريم. رعايت سوسياليسم، در وطن يا انگلستان ـ امريپسنديده و مسلم است اما در اينجا ما كارفرما و رييس هستيم)».()
آورل هريمن در سال ١۹۵١ از آبادان ديدار كرد و به ترومن تلگرافيفرستاد، مبنی بر اينكه محله فقيرنشين و زاغههايی كه او آنجا ديده است«برای اقامت شركتهای نفتی بزرگ در غرب، بسيار تكاندهنده و وحشتناكاست» اما اندكی پس از آن، باز هم رفتار استعماری قرن ١۹ بريتانيا عليه ايرانادامه يافت.»()
در نتيجه جبهه ملی ايران در اكتبر ١۹۴۹ تشكل يافت و جبهه ملی ايران،ائتلاف بزرگی بود كه اكثر جامعه سياسيون ايران را شامل ميشد، همه آنكسانی كه در آرمان خود متحد بودند و آن همانا محدود كردن قصد و نيت ونقش شاه و جبران خسارتهای بريتانيا بود. جبهه ملی در متحد كردن وگردآوری اصلاحطلبان ليبرال و آزاديخواه طبقه متوسط جديد،سوسياليستها، ميهنپرستها و ناسيوناليستهای افراطي، بازاريها (قشرسنتی جامعه) و ديگر گروههای مذهبی (حتی شامل جناح راست افراطي)نقش راهبردی و راهبری داشت.() در بين گروههای مسلمان، مهمترين وبانفوذترين چهره، آيتا... ابوالقاسم كاشانی بود كه پدرش در جنگ بريتانيا دربينالنهرين در جنگ جهانی كشته شده بود.
اين گروه چموش و بدعنق به دور چهرهای نامتعارف و عجيب و غريب، بهنام محمد مصدق، متحد و يكپارچه شدند. محمد مصدق، دولت مردم ياسياستمدار ارشد سياست ايران، كه سابقه زيادی در مخالفت با پهلويها وشركتهای نفت خارجی داشت. در سال ١۹۴۹، محمد مصدق به نظرميرسيد كه مظهر و تجسم دوعلتی است كه برای اكثريت بدنه سياستايرانيان اهميت وافری دارد.()
دوباره ساخت و پاخت و زد و بند شاه، برملا و افشا شد. انتخابات لغو شدو به وقت ديگری موكول شد و زمانی كه سرانجام در آخر پاييز در بينچهرههای آزاد و لكهدار نشده تاريخ ايران، انتخابات برگزار شد. تنها هشتنماينده جبهه ملی به مجلس راه يافتند، اما اكثر ديگر نمايندگان طرفدار وهواخواه آرمان آنان و پيرو ادامه راه مصدق بودند.() و بيشتر از همه،اغتشاش و هرج ومرجی كه در پی لغو انتخابات ماه ژوئيه به وجود آمد،فرصتی در اختيار حزب توده نهاد تا فوراً خود را دوباره احيا و زنده كندمصدق هرگز به حزب توده تمايلی نداشت، اما به عنوان دشمن شاه و مخالفشركتهای نفتی توانست كه حمايت آنان را در جهت رسيدن به اهدافاساسی خود جلب كند.()
تشديد بنبستها
گرچه، نمايش و يا ماجرا در سال ١۹٣۹ آغاز شد، درست در وقتی كهدولت ايران مذاكره و توافق مجدد درباره اعطا امتياز نفتی بريتانيا را اعلام كردو اين نمايش به خاطر تسلط نمايندگان در مجلس و اوضاع نگران كننده وشرايط حاد اقتصادی ايران مورد حمايت قرار گرفت و ناسيوناليستهايايرانی انتظار داشتند كه از نظر امتياز نفتي، شاهد يك برگشت شگفت وعقبگردی چشمگير باشند. هرچند كه بريتانيا در حالت تعديل نبود. بسيارياز ماموران اجرا و افراد هيات اجرايی شركت نفت ايران و انگليسی كه بهنحوی رخوتآور حريص و طماع و به طور وحشتناكی نسبت به دورنما وتصوير ايران حساس بودند. در حقيقت، بسياری از اين افراد به خاطرناسپاسی و نمكنشناسی ايرانيان در قدر نشناختن شركت ايران و انگليس بهخاطر پمپاژ، بيرون كشيدن نفت، تصفيه و پالايش و فروش نفت ايرانشگفتزده و يا مأيوس شده بودند.()
برای دولت بريتانيا، اكثر شركای سهمدار در شركت نفت ايران و انگليس،مسأله مبهم نفت ايران، بسيار مهمتر از مسأله طمع و حرص و ولع بود. شركتنفت ايران و انگليس به شدت به توليدات و فرآوردههای نفتی ايرانيان وابستهبود، به طوری كه ۷۶ درصد كل توليدات شركت در سالهای ١۹۴۹ و ١۹۵٠را شامل ميشد و شركت نفت ايران و انگلستان، از لحاظ اقتصادی برايدولت بريتانيا، نوعی گنج محسوب ميشد.() پس از جنگ، بريتانيا در تنگناو مخمصه اقتصادی بود. مسأله ميزان كسری آن، ١ ميليون دلار بود و در جنگتلاش و تقلای آن بيشتر برای بازپرداخت و كسب درآمد و يا مستهلك كردنآن كسورات و هزينهها بود. از طرفی ١۴٢ ميليون دلار در سال ماليات توسطاين شركت پرداخت ميشود و به اضافه اينكه سهم حكومت ـ كه در حدود۶٠ درصد بود ـ از شركت نفت ايران و انگليس، ۹٣ ميليون دلار سود در سالبود كه اهميت بسياری برای تأمين رفاه و اقتصاد ملی داشت.()
و همانطور كه بايد انتظار ميرفت، چانهزنی و مذاكره و توافق داخليچارهساز مشكلات نشد. در آن زمان، بسياری از ايرانيان ميخواستند كه بهطور مساوي، عين ۵٠-۵٠ سود را دريافت دارند و رويهای شفاف و بدونشبهه و تجديدنظر شده در دفترداری حساب و كتاب شركت پيش گرفته شودتا جايگزين شيوه قبلی حسابرسی شركت نفت ايران و انگليس شود و ازطرفی شرايط كاری هم بهبود يابد. شركتهای نفتی آمريكا قبلاً با توافق۵٠-۵٠ با ونزوئلا معامله خود را آغاز كرده بود و ميگويند كه معاملهايمشابه نيز با عربستان سعودی داشت و اگر آمريكا به چنين توافقهايی دستيافته بود، ايرانيان نيز از بريتانيا، چنين توقعی داشتند. اما شركت نفت ايران وانگليس هيچ تمايلی به معامله ۵٠-۵٠ درصدی نداشت و حكومت بريتانيااحتمال ميداد كه توافق با چنين معاملهای موجب شكاف در سابقه و روالمنافق نفتی بريتانيا در ديگر اقصی نقاط جهان ميشود. همه آنان كه خواهانچنين پيشنهادی بودند، حداقل تا ۴ ميليون دلار حق امتياز را افزايش دادند ـكه كاهشهای بعدی در سهم شركت نفت ايران و انگليس، موجب تعهد برايتعليم و پرورش بيشتر ايرانيان برای كسب مقامهای دولتی و حكومتی همميشد.() البته چنين پيشنهادی هم چندان بيربط و نامعقول نبود، واقع يكنوع عايق بود: ايران در آن سال ١۶ ميليون پوند درآمدسازی كرد، كه ارتباطيبا افزايش حداقل حق امتياز نداشت، كاهش سهم امتياز شركت نفت ايران وانگليس كه هنوز شامل ميادين نفتی مسلم و محقق ايران ميشد و شركت بهطور مرتب و آشكارا به وعدههای قبلی خود مبنی بر آموزش و تعليم و تشويقايرانيان، وفا نميكرد.
با وجود اين، شاه به كابينه اظهار داشت كه پيشنهاد بريتانيا را بپذيرد وجهت تصويب و تأييد به مجلس ارسال كند. محمدرضاشاه، توجه بسيارخاصی به بريتانيا داشت و او از نفوذ آمريكا كمك خواسته بود و حال وحشتداشت كه مبادا، درصورت عدم موافقت ايران، آنان تخت سلطنت او راواژگون كنند.() وقتی كه دولت، توافق جديد را به مجلس ارسال ميكرد،پارلمان تقريباً شورش كرد. آنان اين توافقنامه را تصويب نكردند و آشكارادرصدد سوق يافتن به سوی ملی شدن صنعت نفت بودند.
در طی پيمان آتلانتيك، دولت ترومن به شدت از گردش اين اوضاع،بدين صورت، ناخرسند بود و خصوصاً از عملكرد شركت نفت ايران وانگليس و بريتانيا دل خوشی نداشت. ايچسن، اكنون وزير امور كشور شدهبود، و جرج مكگی مشاور و معاون وزير در امور خاور نزديك شده بود و بهشدت نسبت به حركت ناسيوناليستی ايرانيان هم عليه امپرياليسم بريتانيامتمايل و همسو شده بود. همچنان متوجه اين مسأله بود كه حرص و طمعبريتانيا، سرانجام ايران را به آغوش كمونيست خواهد انداخت.
و نيز دولت آمريكا از شاه ناخرسند بود زيرا او خلاقيت آمريكا در مبارزهضد فساد را ناديده گرفت. علاوه بر آن، ايچسن و جمع دولتی معتقد نبودندكه مصدق و يا ديگر اطرافيان ناسيوناليست و ميهنپرست، كمونيست نيستند،بلكه به آنان به چشم بهترين انسانها برای اصلاح ساختار سياسی نگاهميكردند و اطمينان حاصل ميكردند كه ايران به مدار بسته روسيه گرايشينخواهد داشت. بنابراين، نگرانی و اضطراب آنان از لندن بود كه دشمن جبههملی وابسته به مصدق شده بودند.
از آغاز امر، ايچسن و ديپلماتهای آمريكايی به بريتانيا توصيه كردند كه باايرانيان انعطافپذير و باگذشت باشند و حتی پيشنهاد دادند كه آشكارا وكاملاً راحت و خرسند با مليگرايی تهران، برخورد كنند و به نحوی منطقيرفتار كنند تا در ضرر و زيانهای وارده از طرف شركت نفت ايران و انگليسجبران مافات بكنند. حداقل يكی از اشخاص وابسته به ايچسن در ديدار بامقامات بريتانيا، درباره به خطر انداختن منافع ايران و ضرر و زيان زدن بهايران به سبك كمونيسم و اكراه آنان در برخوردی عادلانه و درست با مصدق،نطقی آتشين ايراد كرد.()
تا جايی كه واشنگتن توجه داشت، اوضاع رو به وخامت گراييد و ازمرحله بد، به بدتر رسيد. در خلال سالهای ١۹۴۹ تا ١۹۵٠، قحطی عجيب وغريب ديگری ايران را در نورديد كه موجب ياس و نااميدي، ركود اقتصادي،مرگ بر اثر بيغذايي، بيكاری و ناآرامی اجتماعی شد.() سال ١۹۵٠، نيز باآغاز جنگ مصادف شد و آمريكا هم با حركتی جسورانه و حاكی از اعتماد بهنفس، توانست در تحديد نفوذ سياست اتحاد جماهير شوروی موفق باشد.ناگهان، حفاظت از ايران آسيبپذير در برابر پيشروی روسيه يا تصرف وكودتای كمونيست، اسباب نگرانی آمريكا شد. آمريكا، توافقنامه دوطرفهاي
با تهران در ماه مه امضا كرد و اعطای ٢۵ ميليون دلار وام بانكی صادرات ـواردات را به ايران تصويب كرد (گرچه در حقيقت به خاطر پارهای مشكلاتاز طرف ايران، اين وام منتقل نشد) و در زمينة نظامی برنامه حمايتی از ايران راآغاز كرد و در سال ١۹۵۶ تا حدود ٢٣ ميليون در سال ايران را از لحاظكمكهای نظامي، حمايت ميكرد و در طی تشريفاتی برنامه آژانس توسعهبينالمللی را برای ايران، معرفی كرد و تقاضای ايران را مبنی بر دريافت ١٠ميليون دلار وام از بانك جهاني، مورد حمايت قرار داد. واشنگتن از طرفديگر بريتانيا را به شدت تحت فشار قرار داد تا با ايران بر سر مسأله امتيازنفت مصالحه كند و به توافق برسد و حتی پيشنهاد كرد كه تقسيم ۵٠-۵٠عادلانه و منصفانه خواهد بود.()
اما متأسفانه بريتانيا در آغاز حمله كرد. به طور مخفيانه و پنهاني، در تلاشبودند تا نخستوزير، ژنرال علی رزمآرا، را به جای شاه بنشانند، كسی كه بهخاطر شخصيتی به مراتب قويتر از شاه و سازگاری با خواستههای آنانبيشتر مورد توجه قرار گرفته بود. پس از سر كار آمدن رزمآرا، وی متعهد شدكه افسار و عنان قدرت شاه را در دست بگيرد و اقدامات ضدفساد را از سربگيرد كه منجر شد بسياری از ايرانيان به اين باور برسند كه او بنا به دستورواشنگتن و تو به خاطر توجه يا مصلحت شركت ايران و انگليس ـ به قدرترسيده است.() اما رزمآرا احتمالاً به سرنوشت شوم شكست محكوم بود.شاه اوقاتش را صرف تعيين و انتصاب نخستوزير جديد كرده بود، كهمجلس مصراً با پيشنهاد بريتانيا مخالفت كرد. رزمآرا به بريتانيا توصيه كرد كهآنها با توافق خود و اجازه به حكومت ايران در بازرسی و حسابرسی دفاترشركت نفت ايران و انگليس به خاطر شغلهای مديريتي، معامله را شيرينتربكنند و پيشاپيش كمی از حق امتياز خود را ـ تحت نام حمايت از توسع همليايران ـ پرداخت كنند. اما بريتانيا، همچنان سرسخت و سازشناپذير باقيماند.()
اما ايرانيان به طور رسمی به پيشنهاد شركت نفت ايران و انگليس در سال١۹۵٠، رای مخالف دادند و ماه بعد، مجموعه شركتها و مؤسسات نفتيآمريكايی در عربستان سعودي، معامله تقسيم ۵٠-۵٠ درصدی را باحكومت عربستان امضا كردند. با تشخيص اينكه ممكن است اين معامله درآينده به ايرانيان هم جسارت لازم را بدهد، سفير بريتانيا در تهران فوراً بهشركت نفت ايران و انگليس پيشنهاد كرد كه به طريقه مشابه عمل كنند، اما اينپيشنهاد ممكن بود كه مانع وقوع بحران شود، و در مجلس هم به تصويبميرسيد، اما در كميسيون نفت مجلس در ماه نوامبر، مصدق ـ شخصاً ومستقيماً ـ ملی شدن نفت ايران را پيشنهاد كرد كه توسط ديگر اعضا كميته بامخالفت روبرو شد، زيرا ديگران هنوز علاقمند به برقراری روابط بهتر بابريتانيا بودند.
معامله ۵٠-۵٠ سهم سود، بهترين گزينهای بود كه آنان در جستجويشبودند، اما شركت نفت ايران انگليس و وزارت خارجه بريتانيا، با پيشنهاد اينمعامله مخالفت نمود و آن را غيرقابل انجام خواند.
اعلام معامله سعوديها و فقدان هر نشانهای از تغييرات موثر در شركتنفت ايران و انگليس، هر موقعيت معتدل و يا بر مبنای سياست ميانهروی رادر مجلس از بين ميبرد. مصدق و ناسيوناليستهای افراطي، اكنون تحتكنترل بودند. در اواسط فوريه سال ١۹۵١، كميسيون نفت مجلس، پيشنهاداوليه مصدق را پذيرفت و رای به ملی شدن صنعت نفت ملی ايران داد.برخلاف اعلام عمومی به نفع ملی شدن صنعت نفت، نخستوزير ـ رزمآرا ـبا اين پيشنهاد مخالفت كرد.
اما سه هفته بعد توسط يكی از افراطيون مسلمان ـ به طور غيرمستقيم،وابسته به يكی از احزاب جبهه ملی ـ ترور شد. جانشين رزمآرا، دكتر مصدقشد، كه در ٣٠ آوريل ١۹۵١، مجلس به ملی شدن صنعت نفت ايران، رايموافق داد و شاه دو روز پس از آن با حرفشنوی و مطيعانه، لايحه مجلس راامضا كرد.()
در لندن، عكسالعمل بريتانيا هم به نحوی مشابه ايران، افراطی بود.بيضررترين و شايد بيخطرترين قدم بريتانيا به سوی ايران، غيرقانونيخواندن ملی شدن صنعت نفت ايران و ارجاع پرونده ايران به دستور جلسهشورای عالی امنيت سازمان ملل متحد بود. از طرف ديگر، لندن طرحجديدی را برای حمله همهجانبه به ايران با اسم رمز دزد دريايی و ۷٠٠٠٠نفر سرباز جنگی ـ كه در كنار دريای فارس پياده شوند ـ تدارك ديد تا درحملهای غافلگيرانه و شبيهخون مانند، حداكثر امكان خود را از هوا و دريابرای مصادره ميان نفتی ايران را به كار گيرد.() و سپس در منطقه با توسعةنيروی دريايی خود در خليجفارس و استقرار جمعی يكان چترباز ـ برای ادامهجريان ـ از طريق قبرس، پايگاه نظامی مستحكمتری را تدارك ببيند و اينشايد اولين باری نبود كه بريتانيا اين امكان را بررسی ميكرد ـ اما اكنون اينبرنامهريزی با شدت و جديت تمام پی گرفته ميشد.() در اين ميان،شركت نفت ايران و انگليس، ميادين نفتی را تعطيل و پلمب و ٢٠٠٠٠ نفر ازكركنان ايران را اخراج كرده بود و ديگر شركتهای بينالمللی نفتی را قانعكرده بود كه از ايران نفت خريداری نكنند و وجود قيمت عرضه بيش از حدنفت در سطح جهانی نيز به آنها كمك ميكرد. اما توليد ايران، ناديده گرفتهنميشد و ديگر شركتها، خواهان همكاری با شركت نفت ايران و انگليسيبودند كه حتی ديگر كشورها را هم به پذيرش ملی شدن كامل صنعت نفتايران تشويق كنند.() و برای بيشتر كردن فشار، دولت بريتانيا، تمامداراييهای ايران در بانكهای بريتانيا را مصادره كرده و صدور همهمحصولات اساسی بريتانيا را به ايران ممنوع اعلام كردند (مانند شكر وآهن)، و حتی از نيروی دريايی سلطنتی هم برای ايجاد راهبندان و وقفهصادرات نفت ايران استفاده شد كه از نفتكش ايرانی مراقبت كنند كه مباداگاهی به طور قاچاقی اندكی نفت خارج كنند.()
مداخله دولت ترومن
تا نظر واشنگتن بيشتر متوجه ايران ميشد، اوضاع بيشتر از كنترل خارجميشد ـ هراس دولت ترومن، بدين خاطر بود كه مبادا جار و جنجال ايران وانگلستان موجب ايجاد شكاف و اختلاف در بين همپيمانان اروپايی و ياسقوط ايران به نفع شوروی بشود. آمريكا اطمينان داشت كه مصدق حقيقتاً وصادقانه وطنپرستی محبوب و موجه است و به شدت از شرايط لازمضدكمونيستی برخوردار است.
در حقيقت نماينده و مظهر بخش عمدهای از جامعه ايرانيان، مصدق بود وآمريكا متوجه اين مسأله هم بود كه بريتانيا بنا به علتی نامشخص، اعتقاد داردكه مصدق محبوب و موجه نيست و وحشت دارند كه ادامه انعطافناپذيری وسرسختی با حضور شركت نفت ايران و انگليس، موجب تحريك بيشتراحساسات ناسيوناليستی ايرانيان ميشود و علاوه بر اين وحشت و هراسآمريكا از حمله و تهاجم بريتانيا به ايران بود كه موجب هجوم روسيهميشد.()
در اين فاصله، هردو طرف اظهار داشتند كه ايالات متحده آمريكا، در ايننزاع، حضور جدی داشته باشد و اين مسأله، نه چندان مشتاقانه از طرفوزارت خارجه كه به شدت همسو و جانبدارانه نسبت به ايران بود،جايگاهی برای حصول توافق از راه مذاكره ناميده شد.
گرچه به طور محرمانهاي، دولت تصميم گرفت كه آمريكا نقش پررنگتر وحضور فعالتری را در مذاكره سياسی ميانه برگزيند، مبادا كه موقعيت آن درجنگ روباز، مرتباً فراز و فرودی داشته باشد و يا سيری مارپيچی طی كند.وقتی كه ايچسن پی برد كه بريتانيا حقيقتاً يك حمله نظامی را طراحی كردهاست، به سفير بريتانيا در واشنگتن اخطاری جدی داد كه آمريكا از لحاظنظامی با حمايت ايران، مداخله خواهد كرد و او به بيان اين نكته، سعی در آنداشت كه سفير، از جهات بسياری ـ از جمله در طی بحران ـ مرتب به دولتپادشاهی مطبوعش اين مسأله را تكرار كند.()
ترومن به نخستوزير بريتانيا ـ آتلی فاكسی ارسال كرد كه او را به آغازمذاكره فوری با ايران تشويق كرد و به دوطرف درگير مسأله، اجازه نداد كهپشت مسأله جنگ پنهان شوند و سنگربندی بكنند. در افكار عمومي، هرچندسفير آمريكا در ايران ـ در مصاحبه با نشريهای آمريكايی ـ برخورد و موضعواشنگتن در قبال ايران را شفاف و بيشبهه خواند و خاطرنشان ساخت كه«فرا رسيدن زمان ملی شدن صنعت نفت، واقعيتی انجام شده است وعاقلانهترين روش برای بريتانيا، داشتن رفتاری مسالمتآميز و آشتيجويانهاست. جبهه ملی مصدق، نزديكترين حزب به عناصر سياسی با ثبات وميانهرو در مجلس است».()
بريتانيا، از انتقاد آمريكا در تهران، به خشم آمد. موضع محكم آمريكا،موجب شد تا آتلی قانع شود كه طرح حمله نظامی به ايران را در ماه ژوييه، ازدستور كار خود حذف كند، اما اين مسأله پايانی بر علاقه و تمايل جديبريتانيا به تغيير رژيم در تهران نبود. لندن به برنامهريزی مخفی جهتاقدامهای پنهانی برای عمليات دست زد، تا كه سعی كند كه دولت مصدق رابركنار و معزول كند.() و جالب اين كه در آن زمان ـ همانطور كه در سالهايپس از آن هم به يك ضابطه، معيار و يا پديدهای عادی تبديل شد ـ حكومتمصدق به آنچه در پايتختها ميگذشت - از جمله لندن ـ و حتی اظهارات بهظاهر ـ طرفداری از ايران ـ آمريكا، و اقدامهای سياسی عجيب و غريب وباورنكردنی دخالتهای واشنگتن در امور داخلی ايران، عكسالعمل خاصينشان ميداد.()
پس از مذكرههای جدي، دولت ترومن تصميم گرفت تا جهت كسباطمينان، با اعزام آوريل هَيريمن در ژوييه ١۹۵١، هم در مذاكره تعديل وآرامشی را ايجاد بكند و هم سفير قبلی در زمان جنگ را به مسكو روانه كند.پس از چند هفته گفت و گوهای سخت و عجيب و غريب، هريمن و گروه اوتوانستند مصدق را قانع كنند كه با گروه ديگری از مذاكرهكنندگان بريتانيايی بهصحبت بنشينند. هرچند تمام تلاشهای هريمن به هدر رفت، زيرامذاكرهكنندگان بريتانيا، هنوز ملی شدن صنعت نفت را نميپذيرفتند وايرانيان هم به كمتر از آن قانع نبودند.()
در اكتبر سال ١۹۵١، شورای عالی امنيت ملی در سازمان ملل متحد،كشمكش مربوط به شركت نفت ايران و انگليس را در دستور كار خود قرارداد و مصدق خود شخصاً به نيويورك رفت تا قبل از تصميم جهان، ازكشورش دفاع كند و اين تنها زمانی بود كه مردم آمريكا سرانجام نگاهی مثبتو خوب به نخستوزير ايرانی داشتند و هرچند مطمئن نبودند كه سرانجامتفكر او چيست.
دكتر مصدق، مشابه هيچ كدام از افرادی كه آمريكا قبلاً ديده، نبود. او ازسلسله خانواده سلطنتی قاجار بود، چهرهای بينهايت ريشهدار و اصيل كهوابستگان او، مقام نخستوزيری را بيست بار در قرن اخير، به دست آوردند ومانند آرزوی مصدق، به ملی شدن صنعت نفت و طرفداری از حكومت قانونو مشروطهخواهی باور داشتند.() مصدق يك آدم غيرعادی و عجيب وغريب بود. او از همه مشهورتر و شناختهتر بود. حتی در ايامی هم كه مريضبود، جلسات كابينه را برگزار ميكرد و مقامهای عاليرتبه خارجی را بهحضور ميپذيرفت، با وجودی كه پيژامه به تن داشت. او شخصی بيماريهراس بود و اغلب در حوادث عمومی وساطت ميكرد و برای جلب نظرعموم، با دلسوزی و غمخواری نقش موثری بازی ميكرد و گاهی مدعيميشد كه در آستانه مرگ قرار دارد. اما او دوباره در انظار، ظاهر ميشد و بهسر و وضع خودش، چندان سختگير و مشكلپسند نبود. او استعداداحساساتيگری و كوليبازی و تئاترگونه داشت... درشكه كرايهای اجارهميكرد تا برای بيگانهها و غريبهها احمقانه به نظر برسد ـ در سخنرانيهايشگريه ميكرد، يك دقيقه با عصا، لنگان لنگان راه ميرفت و چند لحظه بعد ازآن، بدوبدو راه ميرفت ـ اما درون دل و خاطر همميهنان و هموطنانش راهيافته بود و به دل آنها مينشست. در حقيقت، بسياری از خارجيان، مصدق رادستكم ميگرفتند و به عبارتی كمتر از حد او برآورد كردند، زيرا تصورميكردند كه واكنشها و خصيصههای فردی و ظاهری او حكايت از مرديضعيف و سست از قسمتهای پايين جامعه دارد.()
علاوه بر اين، مصدق مجموعهای از تناقضها و تضادها بود. بخصوص اوآگاهانه و با دقت، تاثير و نشانههايی را به وجود آورده بود كه در شرافت ودرستكارياش كملاً وقف قانون است و كارهايش صرفاً در چارچوب قانونميباشد. در حقيقت، او از اين قانون، به جای پيروی جزمی و تبعيتتعصبآميز از آن، به عزای ابزاری برای تربيت و دليلی موجه برای عملگراييو واقعبينی ياد ميكرد.
رُوی متحده، متخصص شناخته شده و مشهور مسايل ايران و قانوناسلام تشيع، درباره كارهای دانشگاهی و آكادميك مصدق، تز دكترای او...يادداشتهايی داده، كه چگونه استدلالی مبالغهآميز و پراغراق ـ البته اگركاملاً آن را دور از واقع، تخيلی و موهوم، ننماييم ـ درباره قوانين تشيع دارد واز طرفی هم اين تصور را داشتند كه بنابه استدلال شعور و دلايل عقل سليم،شخص قانونگذار ميتواند آنچه به نظر مناسب و درخور است را بين منابعقانون اسلام جستجو كند و آنگاه برگزيند.() گرچه اين ديدگاه، هر محصل ودانشآموز ماهر و آگاهی را به وحشت مياندازد، اما بايد گفت كه اين نشانگرمقدار قابل توجهی از ديدگاه مصدق به قانون است.
مصدق، مظهر و الگوی فرم افراطی ايرانيان ناسيوناليست يا ميهنپرستبود، در حقيقت، به كار بردن اجنبيستيزی و بيگانههراسی دربارة او، اصلاحدرست و صحيحی است. در آن زمان، ايران، از لحاظ سياسي، جامعهاينپخته و نابالغ بود و ذهن مردم ايران بيشتر از ديگر ضررها و زيانها، مشغول و نگران تحقير و خفت بريتانيا بود. مصدق، نوعی اخلاق و عقايد مملو ازبياحتياطی و بيملاحظهگری و بيپروايی ـ و شايد هم نابودكننده و زيانبار ـرا دارا بود كه در طی گفتوگوهايش در تهران، مصدق علناً ديدگاه هريمن رادرباره بريتانيا، به باد انتقاد گرفت و گفت «شما نميدانيد كه آنان چقدر حقهبازو موذی هستند»، يا به سفير قبلی آمريكا در لندن گفته بود «شما نميدانيد كهچه شيطان و ابليسی هستند، نميدانيد چگونه به هرجايی دست بزنند، كثيفو آلوده ميكنند».()
تشيع ايران با قصة شهات حسين پرورش يافته و حتماً تصور ميكند كهبايد بسيار بزرگ و مهم جلوه بدهد و با فداكاری و ايثار و نابودكننده و تاسرحد خودكشی در طلب اين مسأله با عظمت و شكوهمند، اما بيثمر ـ باشدو اين شيوه درست و دقيقاً همان چيزی بد كه مصدق و هموطنانش توصيه وپيشنهاد كرد.
متأسفانه، اين موضوع او را به چهرهای بيدست و پا و رؤيايی تبديل كردكه آمريكاييهای عملگرا او را غيرقابل توجيه يافتند. به عنوان مثال، مصدقبه كميسيون نفت مجلس در سال ١۹۵١ گفت كه از كمونيسم دفاع بكنيد،ايران به پول نياز دارد و گرفتن آن پول ملی شدن صنعت نفت است. اما وقتيسوال ميشد كه چگونه ملی شدن نفت رخ ميدهد و يا چه درآمد و عايديبرای دولت دارد، او به سادگی بايكوت ميكرد و پاسخ ميداد كه «من هيچعلاقهای به مذاكره و مصالحه با بريتانيا ندارم و اگر چنين رخ بدهد، منچاههای نفت را با گلهای آن درز ميگيرم.».()
نمايش مصدق با جهان ـ در سپتامبر ١۹۵١ در نيويورك ـ خيرهكننده بود.او دوبار شورای عالی امنيت را خطاب قرار داد اما هرچند مدعی مريضی وكسالت بود اما از طريق پسرش صحبت ميكرد. از يك طرف او آرام و عاجزبه نظر ميرسيد، اما از ديگر سو او نعره ميكشيد و با فرياد حرف ميزد. اوشنوندگانش را مات و مبهوت كره بود. او حتی پای تعدادی از آمريكاييشكك سابق را برای تأييد صحت بحث خود به ميان كشيد و او بريتانيا را باارائه تعدادی مدارك به دست آمده از دفاتر شركت ايران و انگليس، آشفته وشرمنده كرد كه چگونه پس از ملی شدن نفت، آنان به دخالت ـ غيرقانونی وگاه تحريك قومی ـ گسترده در امور سياسی ايران كردهاند. در پايان، او بهخاطر پيروزياش شادی كرد و اين مسأله را به همگان قبولاند. شورای عاليامنيت هم موافقت كرد كه ملی شدن صنعت نفت ايران، مسأله داخلی است وبه صلاحيت حوزه قضايی آنان، مرتبط نيست.()
پس از پيروزی او در نيويورك، مصدق چندين هفته متوالی را بنابه دعوتترومن، در واشنگتن گذرانيد. رييس جمهوری كه اميدوار بود از مصدق درجهت برقراری روابط مجدد ـ بدون مصالحه بين ايران و انگليس ـ بين ايران وآمريكا استفاده كند. معاون وزيرخارجه، جرج مك گی با مصدق چندينساعت به بحث نشست و تلاش كرد كه به شيوه ماهرانه، با او به توافقيبرسند. گرچه او نتوانست عقيده نخستوزير، مبنی بر ملی شدن صنعت نفترا تغيير دهد و يا شركت ايران و انگليس به صنعت بازار قبلی نفت ايران، باتنظيم قرارداد مالی نفتی با تقسيم سود ۵٠-۵٠ بازگردد، اما بريتانيا اينوضعيت را نپذيرفت. گرچه در ظاهر آن را پذيرفته بودند، اما مطلقاً با پذيرشملی شدن صنعت نفت موافق نبودند و فقط خواهان تنظيم و تدوين مجددقرارداد بودند. هرچند كه اين مسأله با موقعيت آنان تداخل نيافت، مصدق درنيمه ماه نوامبر، به ايران بازگشت بدون آنكه به توافقی رسيده باشد.()
از طرف آنها، دكتر مصدق در دستيابی به تحقيق هدف خود ناموفق بود.او به اين اميد به واشنگتن آمد كه آمريكا با حمايت و كمك اقتصادی به ايران،شركتهای نفتی خود را نيز به خريد نفت ايران وادارد تا تحريم اقتصاديبريتانيا شكسته شود. ترومن و ايچسن علاقمند به اين مسأله بودند، اما بهخاطر بافت بينالمللي، اين مسأله را پيچيده و دشوار تلقی ميكردند. در ماهاكتبر، وينستون چرچيل ـ ديگر رهبر مشهوری كه با پيژامه مسايل كاری خودرا انجام ميداد ـ هم به خيابان دهم آمد و عضو قديمی و كاركشته محافظهكارفوراً خاطرنشان كرد كه هيچ علاقهای به ايران ندارد و معتقد است تنها بهوسيله سياست متكی به زور است كه ميتواند مسايل را حل و فصل كند. بهعلاوه، در سال ١۹۵١ كه او جنگ كرده بود.
چرچيل با صراحت و بيپرده به ترومن گفت كه در ازای حمايت آمريكا ازايران، بريتانيا از كره حمايت خواهد كرد (كشوری كه از فرط استيصال، بهكمك جهانی نياز داشت). با اين وجود ترومن و ايچسن نسبت به وعده خودمصدق وفادار ماندند و كمكهای نظامی و ادوات جنگی و كمكهای فنيخود را به ايران روانه كردند. اما مصدق از روی سادگی به اين نتيجه رسيد كهآمريكاييهای ضداستعمارگر از سياست دفاع از ايران خواهند پريد و ميانبرميزنند، بنابراين تفكر، او كاملاً مايوس و افسرده شد.()
مصدق شاه
انتخابات مجلس در بهار ١۹۵٢، با هيبت خاصی نمودار شد و از طرفياسباب نگرانی را فراهم كرد. شكافها و نواقص و معايب اندك اندك درصورت ظاهر و نمای جبهه ملی پديدار شد. بخشی از آنان، ناشی ازتلاشهای انگلستان بود كه شبكه اقدامات مخفی را در ايران به وجود آوردهبود تا با هزينه و تطميع، بر روزنامهها و نمايندگان مجلس مخالف مصدق،متمركز شوند. مارك گازيوروسكي، محقق غيرايرانی پيشرو در بحران١۹۵٣، پيشنهاد داد كه سازمان سيا در ايران دست به عمليات بزند.()
گازيوروسكي، كه اول تصور ميشد بر مسأله شوروی تمركز دارد، تصميمگرفت كه به كلی بر روی قوه ابتكار خود و كمك بريتانيا در ايجاد مشكل برايحزب توده و مصدق فعاليت كند.() هرچند، اهميت هردو ـ به عواملخاصی بستگی داشت ـ و از ميزان و درجه غيريكسانی برخوردار بودند: اول،تاثير تحريم اقتصادی بريتانيا، آغاز آسيب و صدمه بود. توليدات نفت ايران از٠٠٠/۶۶٠ بشكه در روز در سال ١۹۵٠، به ٠٠٠/٣۴٠ بشكه در روز در سال١۹۵١ و حتی ٠٠٠/٢٠ بشكه در روز به سال ١۹۵٢ رسيد.() دهها وهزاران كارگر صنايع نفت، از كار بيكار شدند و بسياری ديگر از صنايع وايرانيان كه شغل آنان به نفت و كارگران نفتی وابستگی داشت، تحت تاثير اينمساله قرار گرفتند.()
سرانجام، اختلافها در ائتلاف بدون انسجام، كه مصدق تحت لوای جبههملی به وجود آورده بود، پديد آمد. با بودن شاه در پشت زمينه ملی شدنصنعت نفت، نيروهای ائتلاف، تعهد و الزام خود را از دست ميدهند. ايرانيانطبقه متوسط در جريان اين بحران بريتانيا، مأيوس و عاجز و درمانده شدهبودند. بسياری از روحانيون، اكراه و بيعلاقگی خود را نسبت به سكولاريسمو نادين محوری مصدق، يادآور شدند و خصوصاً آيتا... كاشاني، مستقل ازمصدق، به تقويت و پرورش حركت سياسی خود پرداخت. در حقيقت،مصدق، اقدامات كاشاني، مبنی بر دستكاری و تقلب در انتخابات مجلس راسرزنش و ملامت كرد.()
هرچند كه، اين خود مصدق بود كه به شيوهای زننده و وقيحانه درانتخابات دستكاری و تقلب كرد. با اين تصور كه بدون توجه و تمايل بهتلاشهای جنگافروزانه آمريكا و بريتانيا، مجلس واژگون و متزلزل خواهدشد. او ميدانست كه بزرگترين حامی و پشتيبان او از تهران است و او بهگونهای در انتخاب، تقسيمات كشوری را مغرضانه به نفع خود تغيير داد كهبيشترين تاكيد روی اهميت پايتخت باشد. وقتی كه نتايج ۷۹ صندلی اول ـ از١٣۶ صندلی ـ اعلام شد، مشخص بود كه جبهه ملی نخواهد توانست بااكثريت آرا، رياست مجلس را به عهده بگيرد، چون جبهه ملی فقط ٣٠ كرسيرا تصاحب كرده بود و يادآور اين مسأله بود كه جبهه ملی از حمايت كميبرخوردار بوده است. اما مصدق، كاملاً برخلاف انتظار همه، كاری عجيب وغريب انجام داد.
نشست و جلسه اضطراری كابينه را تشكيل داد و آنان را واداشت كه بهتوقف انتخابات رأی دهند، بدين تصور كه توسط عوامل خارجی مخدوش وتحريف شده است، هرچند كه ميزان آن هم مشخص نشد و شواهد عينی ودرستی برای به اثبات رساندن هم، ارائه نكرد... با تحريف عبارات نامشخصو مبهم مشروطه ايراني، مصدق استدلال كرد كه تا ۷۹ نماينده منتخب وجودنداشته باشد، پس تصميم كابينه وتو نميشود؛ مصدق بر صحنه قدرت،باقی ماند؛ اما به اصول غيردموكراتيك و خلاف اصول دمكراسي، متوسلشد تا در نبرد قدرت شركت كند.()
و طُرفه اينكه، مصدق به زودی پس از شكست كامل ـ و مايه آبروريزی ـانتخابات ١۹۵٢، به قمار سياسی بزرگی پرداخت، اما اين قمار، تنها بازيخطرناكی بود كه او انجام داد. وقتی كه او اسامی وزرای كابينه خود را به شاهارائه داد، شاه گزينه انتخابی خود را برای انتصاب وزرات جنگ معرفی كرد.گرچه نخستوزير حق تعيين وزير جنگ در كابينه خود داشت، اما شايد هركس ديگر ميبرد، آن شخص را بنابه قدرت تصميمگيری يا صلاحديد شاه ـدر بخشی از حق و قدرت قانونياش بر امور نظامی كشور ـ انتخاب ميكرد واصراری بر گزينه مورد نظر خود نميداشت، اما وقتی شاه وزير پيشنهاديمصدق را نپذيرفت، مصدق استعفای خود را امضا كرد.
با اين خبر، شعف و شادمانی لندن، احتمالاً در تهران هم شنيده شد.بريتانيا، ديد كه اكنون زمان كنترل مجدد ايران و صنيع نفت آنان را دوباره دردست گرفتن فرا رسيده است. آنها شاه بيميل و ناراضی را ـ هركه نحوه آنمشخص نيست ـ قانع كردند كه دوباره احمد قوام طرفدار بريتانيا را ـ كه بهعامل عقبنشينی شوروی شهرت داشت ـ به نخستوزيری انتخاب كند.
هرچند كه وقتی قوام اعلام كرد كه بسياری از سياستهای مصدق را لغوخواهد كرد و آنگاه همه معترضان و مخالفان نيز دستگير ميشوند، مردمايران شورش كردند. روز بعد، تظاهرات مردمی گستردهای در تهران و ديگرشهرها به وجود آمد. ناگزير، همه چيز در پيچ و تاب تظاهرات بود و اوضاعغيرقابل كنترل شد و حتی در تظاهرات گسترده به خون و خونريزی منجرشد و نيروهای نظامی هم از ادامه كشت و كشتار سرپيچی كردند. در مجموع،۶۹ نفر كشته و ۷۵٠ نفر زخمی شدند. ۴ روز بعد، شاه از قوام خواست تااستعفا دهد تا مجدداً مصدق را به نخستوزيری برگزيند.()
در آن هنگام، ديگر مصدق عملاً شاه را از حكومت سقط كرده بود. درديدارشان، شاه به وزير پيشنهادی مصدق برای انتصاب درخواست جنگ،رضايت داد و حتی پا را فراتر گذاشت و از محبوبيت مصدق تمجيد و تعريفكرد و از مصدق پرسيد كه آيا سلطنتش را حفظ خواهد كرد يا خير و اختياركنترل نهادهای حكومتی را كه ـ قبلاً از آنان عليه مصدق نميتوانست استفادهكند ـ دوباره به دست خواهد گرفت؟ مصدق در پاسخ گفت كه او اجازهخواهد داد كه شاه همچنان شاهنشاه ايران باقی بماند، تنها سلطنت كند و حقحكمرانی و دخالت در حكومت را ندارد.()
با برانداختن جريان انتخابات ايران و تجدد قوا به خاطر جلب حمايتمردمی در خلع نخستوزير، محمد مصدق، همان دمكرات مشروطة ديرين،عملاً خود را ديكتاتور ايران كرد. مشخص نيست كه او بنابه چه قصد و هدفيچنين كاری كرد، اما نوعی استبداد عامهپسند و مردمی بود، هرچند كه درتظاهرات ماه ژوييه، مردم به او نوعی قيوميت داده بودند، اما مشكل بتوان آنرا دمكراسی خواند.
مصدق خود، به نظر نميرسيد كه تشخيص دهد چگونه قدرت و موقعيتخود را مستحكم و تثبيت كند و امور را به پيش ببرد. او تا ١۵ درصد بودجهنظامی كشور را كسر كرد و اعلام كرد كه در آينده، ايران فقط سلاح دفاعيخريداری خواهد كرد و ١۵٠٠٠ نفر را از ارتش به ژاندارمری منتقل كرد (كهچندان به شاه وابسته نبودند)، ١٣۶ افسر ارشد ارتش را تصفيه و پاكسازيكرد و در فرمانی تنظيم كرد كه در جاهای حساس ارتش، تنها افسران مورداعتماد او منصوب شوند و در اين راستا هم تأسيس دو كميته را ـ اول برايجستجوی فساد در تداركات ارتش و ديگری برای سنجش ساختار ترفيعارتش ـ اعلام كرد و بدين صورت، نيروی ارتش را عملاً خنثی و عقيم كرد وسپس قانون نظامی سياسی را اعلام كرد.() سپس، او از جمع انگشتشمارو افراد باقيمانده مجلس، قانونی را به تصويب رساند كه به او قدرتفوقالعاده و اضطراری ميداد كه به مدت ۶ ماه «هر حكمی را ـ در موردتوانايی پرداخت ديون مالي، اصلاحهای فرهنگي، قضايی و انتخاباتی ـ كهاحساس ميكرد ضروری است، صادر كند.».()
ضدكودتا
در بازنگری جريانات، نيمه دوم سال ١۹۵٢، به طور آشكار زمينهسازجريانات و اتفاقات سال ١۹۵٣ بود. مصدق گاه به گاه بر سر مسايلی مانندانتصابهای كابينه و يا قدرت ويژه و يا حالت فوقالعاده و اضطراري، مصدقبا آيتا... كاشانی و ديگر رهبران جبهه ملی سر نزاع داشت. در پاييز آن سال،كاشانی جاهطلب با مصدق رابطهاش را بهم زد ـ احتمالاً به خاطر تأكيد وتوصيه سخت از آيتا...هايی بود، كه آنان مخالف و تعرض به نادين محوريمصدق بودند ـ و اين مسايل به طور خيلی جدی عامل تضعيف جبهه مليشد.() در پايان سال، وقتی كه ديگر مدت ماندن قدرت در حالتفوقالعاده و اضطراری مصدق به پايان رسيد، مصدق از مجلس خواست كهآن را به مدت ١٢ ماه ديگر تمديد كند.
و در حادثه مهم اين بود كه دولت يا زمامداری رو به پايان ترومن، تلاشنهايی خود را برای يافتن راه حلی مسالمتآميز و براساس گفتگو برايبنبست ايران و انگلستان از سر گرفت. در اين زمان، آمريكا نخست مشتاق وعلاقمند به تحت فشار قرار دادن شركتهای نفتی آمريكايي، جهت همكاريبا دولت آمريكا عليه تحريم اقتصادی بريتانيا بود و اينكه، بريتانيا سرانجامتغيير عقيده داد و ملی شدن صنعت نفت ايران را پذيرفت و حاضر به پذيرشتقسيم ۵٠-۵٠ درصدی معامله نفتی با ايران بود.
اما اكنون مصدق شخصاً معامله را خراب كرد و اين روزنه را هم از بين بردو حتی اظهار داشت كه بريتانيا بايد ۵٠ ميليون دلار بابت خسارت و عدمپرداختهای خود، به دولت غرامت پرداخت كند و شايد اين مهمترينفرصتی بود كه مصدق به خاطر تنفر شديد و انزجار سرسختانهاش از بريتانيا،از دست داد. اگر او اين معامله را ميپذيرفت، قطعاً مانع وقوع كودتا ميشد.علاوه بر اين، مصدق همچنان با سرسختی و لجاجت بر اين موضوع پافشاريكرد و موجب شد تا دولت آيزنهاور را قانع كند كه ديگر هيچ دليل موجهيبرای باقی ماندن او بر سر قدرت در سال ١۹۵٣ وجود ندارد.()
در عكسالعمل به اين مسأله، بريتانيا در ادامه اقدامات مخفی خود، باژنرال فضلا... زاهدی ـ شخصی كه نازيها اميدوار بودند رهبری جنگقبيلهای را به نفع آنان در جنگ جهانی دوم بپذيرد ـ ارتباط برقرار كردند و او رابه كودتايی نظامی عليه مصدق واداشتند. وقتی كه نخستزوير، از اين مسألهخبردار شد، روابط سياسی با بريتانيا را قطع و سفارت انگليس در تهران راتعطيل كرد، و سپس سازمان جاسوسی انگلستان زمينهای را برای اجرايعمليات در تهران فراهم كرد.()
اين مسأله موجب شد تا بريتانيا اولين پيشدرآمد خود را برای سازمان سيااجرا كند، در آن هنگام، آمريكا هنوز در ايران عمليات خود را در خودسفارت انجام ميداد و از پول و امكانات بيشتری هم نسبت به بريتانيابرخوردار بود. قايممقام رييس سازمان سيا ـ الن دالس ـ معاون عملياتی ـفرانك ويسنر و مسئول عمليات شرق نزديك ـ كرميت روزولت (نوة تدروزولت ـ رييسجمهور آمريكا)، راجع به تحقق اين مسأله بسيار مشتاق وعلاقمند بودند. هرچند كه آنها تعمداً از ارائه طرح اين قضيه به دمكراتهايآمريكا امتناع كردند، زيرا كه آنان «به نوعی طرفدار و همنوا با مصدقبودند».()
آيزنهاور، در انتخابات آمريكا پيروز شد و دالس سعی كرد كه مديرسازمان اطلاعات آمريكا، سازمان سيا بشود. افسران سازمان سيا در طيدوران اول آيزنهاور، بر همه آنجاهايی كه دولت ترومن هراس داشت كه گامبردارد، هجوم بردند و خشنود بودند كه تا بعد از شروع رسمی كار، افسارامور را در دست گرفته اند.()
دوباره مصدق، درباره آمريكاييها غيرمنصفانه قضاوت كرد و فرض را برآن گرفت كه دولت آيزنهاور، كاری برای حكومت او ميكند كه ترومن چنيننميكرد. چرخ اقتصاد ايران، به خاطر تحريم اقتصادي، با سختی و كنديحركت ميكرد و مصدق به كمك اقتصادی نياز داشت و هرچند سياستمدارانآمريكا، بريتانيا را تحت فشار قرار داده بودند، اما مصدق به كمك فوری نيازداشت. در حقيقت، بعضی از تحليلگران، بر اين اعتقادند كه مصدق شايدتلاشهای نهايی دولت ترومن را مبنی بر واسطه بودن در مصالحه با بريتانيا راجدی نگرفت و يا اصلاً نپذيرفت، چون انتظار داشت كه دولت آيزنهاور، درمذاكره كاملاً جانب حرمت ايران را نگاه دارد.()
در مضمون، آنچه كه در تاريخ معاصر ايران، دوباره تكرار شد، اين بود كهمصدق تصور ميكرد كه آمريكا به عنوان كشوری ضروری و مهم به ايرانمينگرد و واشنگتن هيچگاه خطر از دست دادن ايران را به خاطر وجودكمونيست، نخواهد پذيرفت (و يا زمانی اگر ايران به خاطر هرج و مرج وآشفتگي، تنزل يابد و يا توسط غرب تحريك شود، آمريكا احتمالاً كنترلايران را به دست خواهد گرفت.)
بنابه اين اعتقاد، در او اين ترس و هراس قوت يافت تا كه به دولت جديدآمريكا هشدار دهد، در صورتی كه آنها از ارائه آنچه او خواهان آن استامتناع ورزند، او به سوی اتحاد شوروی تغيير جهت خواهد داد. البته، اينبدترين كار ممكنی بود كه او انجام داد؛ كه نه ايچسن، نه جان فوستر دال وبسياری از اطرافيان او در تشخيص تفاوت عمده بين ناسيوناليستها وكمونيستها، دچار اشكال شدند، اما رفتار كودكانه و ناشيانة مصدق به آنهااثبات كرد كه مصدق در بيثبات و متزلزلترين و بدترين حالت، عامل روسهاخواهد شد. با ذرهای نی به آتش انداختن و دامن زدن آن، ميتوان گفت كهمصدق با حزب توده، دلربايی ميكرد و لاس ميزد، به عنوان حزبی كه رابطهآنان با ائتلاف او تيره بود. گرچه توده، پيشنهادات و رابطههای مصدق رانپذيرفت، اما وجه متشرك و تفاهمی ـ برای هر كار هردو به طور همزمانوجود داشت زرا كه سلنتطلبان و روحانيت هردو از مخالفان آنانبودند.()
دلت آيزنهاور شيوه كاملاً متفاوتی با دولت ترومن در پيش گرفت. «بريرابين» به طور چكيده و موجز، اختلافها را توصيف ميكند و ميگويد:«وقتی كه ترومن و ايچسن دريافتند كه تغييرات اجتماعي، اجتنابناپذير استـ و بايد شيوهای در جهت كسب منابع امريكا در پيش بگيرند ـ آيزنهاور ودالس تمايل به تغييرات اجتماعی داشتند تا خود اين مسأله، مُخل و مخرب ومتوقف كنندة كمونيستهای محلی باشد و تجربه ايران، خود گذار و انتقالسياست آمريكا براساس اولين برداشت و استنباط و اتخاذ به سياستی برمبنای دومين ادراك و تعبير بود.».()
يكی از افراد دولت جديد كه اقدامهای مصدق را هرگز در حد يكرييسجمهور توصيف نكرد بلكه او را چيزی در حد يك ايرانی غيرعادی وعجيب و غريب ميشناخت() پس از گذشت ايام، هرچند، از اين نوع وقايعبارها و بارها اتفاق افتاد، اما بيميلي، نارضايی و اكراه مصدق، موجب شد تادر كنار آمدن با آخرين مصاحله دولت ترومن، با توجه به نياز شديد اقتصاديايران كه بر دوش او سنگينی ميكرد، دست به عصا رفتار كند. هرچند كه،برادران دالس، عمليات مخفيانه خود را در تهران ادامه دادند و با استفاده ازپرسنل خود ـ در قالب و لفافه حزب توده ـ آشوب به راه انداختند و بهنارضايتيها دامن زدند و موجب شدند تا آيزنهاور به اين نتيجه برسد كهدولت بيثبات مصدق، در برابر كمونيستها، آسيبپذير و ضعيفاست.()
در ژوئن ١۹۵٣، برنامه مخفی عمليات سازمان سيا در تهران، با اسم رمزعملياتی آژاكس، برای ايجاد بيشباهتی سياسی در ايران و واژگونيحكومت مصدق، آماده شروع به كار بود() دستگاه تبليغاتی آژاكس درايران ـ كه قبلاً با همتايان روسی خود در ايران جنگيده بودند ـ اين بار عليهمصدق ايستاده بود. آمريكا و بريتانيا، تلاش ژنرال زاهدی را برای ايجاد يككودتای نظامی حمايت كردند و حتی آژانس از او حمايت كرد تا با ديگرسلطنتطلبان ارتش نيز ارتباط برقرار كند و آنها همچنين تلاش كردند تاناآرامی و آشوب منطقهای و عمومی به راه بيندازد، كه مصدق نتواندحكومت كند و ديگر گروهها را برای حفظ ثبات ايران ـ به پيروی از دستوراتخود وادارد. سيا، همچنان همكاری با شاه و حمايت از آيتا... كاشانی وديگر رهبران بانفوذ سياسی را ـ كه ديگر با مصدق رابطهای نداشتند و يا بهنظر ميرسيد كه در پی قطع رابطهاند ـ را محفوظ نگاه داشت. سرانجام،دولت آمريكا، هرگونه حمايت مالی و كمك ديگری را مضايقه كرد() و بهسرعت تغيير موضع داد.
بريتانيا، منتظر آمريكا نماند و آنها و ژنرال زاهدي، عليه حكومت ايجادآشوب كردند و سعی داشتند تا كه دستهها و جناحهای مختلف، در ماههايآوريل و فوريه ١۹۵٣ به زاهدی بپيوندند. آنها همچنين، سياستمداران كليديو بانفوذ ايران را به همكاری واداشتند تا عليه مصدق مبارزه كنند() و اماوقتی آمريكاييها با مقدار زيادی وجه نقد به ايران آمدند ـ بنابهاستانداردهای آن روز ايران در سال ١۹۵٣ ـ آنان به استقبال نيروی كمكيآمدند. ۶ روزنامه جديد ناگهان ـ مثل قارچ و يك شبه ـ منتشر شد و درخيابانهای تهران در تابستان ١۹۵٣، به فروش ميرسيد؛ در همگی آنان فوراًكينه و نفرت نسبت به مصدق مشهود بود.() ريچارد كاتم، محقق برجستهامور ايران، كه در آن زمان يكی از تبليغاتچيهای اصلی سيا در ايران بودبرآورد ميكند كه در پايان تابستان، چهارپنجم روزنامههای تهران، تحت نفوذسازمان سيا بودند.() علاوه بر اين، برنامه مخفيانه سازمان سيا در تهرانعلنی شد، آيزنهاور به مصدق خبر داد كه آمريكا، ديگر قادر به ادامه حمايتاقتصادی از ايران نيست.()
نامه آيزنهاور، دوران تاريكی را برای مصدق به همراه داشت. در بين مردمايران، او محبوبيت و شهرت خود را در اقصی نقاط ايران انتظار داشت اما آنروز او حتی نظر نخبگان سياسی كشور را هم جلب نكرد. ائتلاف او به شدتاز هم گسيخت، و بايد ممنون حكمرانی ديكتاتورمآبانه روزافزون بود، كشوربا شكست اقتصادی عمدهای روبرو بود ـ در آن زمان، ايران ٢٠٠ ميليون دلاردرآمد را به خاطر تحريم اقتصادی از دست داد() ـ و نيروهای آشوبگر واغتشاشگر بيشماری با روية ائتلافی كار ميكردند كه دور هم جمع شدند تابا هر چيزی كه بيشتر از انجام يك دستور جلسه عادی باشد، مخالفت كنند.
عمليات مخفی سازمان سيا و M١۶، به هدف ايجاد اين شكاف بود ـ كهبدون شك مشكلات را وخيمتر ميكرد ـ و اينكه عوامل غربی ميتوانندفضولی كنند و شكاف و اختلافهای گستردهتری را هم ـ در صورت نياز ـ بهوجود بياورند. كاشانی ـ كه اكنون كاملاً از مصدق جدا شده و قهر كرده بود ـ بهجای طيف متنوع چپگراها و رهبران ناسيوناليست مركز و ديگر قبيلهبختياريها، در اين ميان وجود داشت.()
با چند متحد و همپيمان باقی مانده، مصدق عنان حزب توده را رها كرد وبه طور ساده، با اين مصلحت و تدبير كه شايد حمايتی عليه دشمنانتكثيرشدهاش بيابد، درماندگی و استيصال مصدق در كنترل وضعيتاقتصادی ايران و سير صعودی مشكلات داخلی موجب شد تا از خزانه دولتدلهدزدی كند تا كه شايد، كنترل امور را در دست گيرد. در ماه ژوييه، ازمجلس رای عدم اعتماد گرفت ـ يعنی به آنچه هراس داشت، دچار شد ـمجلسی بلواگر و مهارگسيخته كه تحت كنترل غرب درآمده بود و مجلس بازهم قدمی مغاير با قانون اساسی و نمايشی برداشت و آن اين بود كه رفراندمعمومی را برای انحلال مجلس اعلام كرد.()
حركت حساب شده و مانور مصدق ـ و نوعی شگرد و در باغ سبز نشاندادن او ـ صرفاً برای فراهم كردن وسيلهای جهت ابقای اتكا و اعتماد بهحمايت گروهی بود كه هنوز با ذرهای شور و حرارت از او پشتيبانی و حمايتميكردند (و آنان، همان مردمان عادی ايران بودند) بسياری از مشاوراناطراف او، به خاطر رفراندم، به او هشدار دادند و گروهی هم وقتی كه ديدنداو به نصيحت و اندرز آنان ارزشی قايل نميشود ـ او را رها كردند.() اماحتی با فراخوان رفراندم عمومي، مصدق به نظر ميآمد كه ديگر در بينمردم، باور و اعتقادی به او نيست.
صندوقهای رای چندگانهای برای آراء «آري» يا «نه» گذاشته شده ودرست جای صندوقها در طرف مقابل اتاق بود و رای شخص به سختيپوشيده و سری باقی ميماند. و آن هم، هزينه ساخت و پاخت و زد و بندحساب شده ديگری بود. و بدون هيچ جای تعجبي، در ٣ اوت، مصدق ۹۹درصد آراء ريخته شده به صندوق رفراندم را به دست آورد.()
مصدق وكيل قانونی كه در نهايت دقت و وسواس، قانون اساسی را عليهشاه متذكر ميشد، هماكنون همان قانون را ناديده ميگرفت و به تئوری باقيبراساس ميل شخصي، متوسل ميشد و اين جمله نقل قولی از اروندابراهيميان بود.() مصدق برای ساييدن پوزه دشمنان به خاك و يا به خاطرپيروزياش، مجلس را منحل كرد و مصونيت تعقيب و پيگرد نمايندگان رابرداشت.() در آن لحظه، محمدمصدق، حاكم بلامنازع اما غير قانونی ايرانبود.
برخلاف همه اينها، كودتای سازمان سيا عليه مصدق، تنها مسألهقريبالوقوع بود، كه در شب ١۵ اوت آغاز شد. آمريكا بر روی رابطهها وواسطههای مختلفی كار كرد (حتی افرادی مانند نورمن شورازكف و...) اماكيم روزولت، بهترين گزينه بود كه شاه بيميل و ناراضی و ترسو و نگران ايرانرا تشويق كند تا دو حكم سلطنتی را امضا كند؛ حكم اول برای عزل مصدق وحكم دوم برای انتصاب زاهدی به عنوان نخستوزيری ايران باشد. هرچندكه، به معنی واقعی كلمه، سازگار و منطبق بر قانون ١۹٠۶ نبود ـ كه شاه تصميممجلس را تأييد كرده بود ـ اما به اندازه كافي، اوضاع به گونهای آشفته بود كهمردم به سادگی نميپذيرفتند كه اين عمل، مطابق قانون صورت گرفته است.
در كنار اين مسايل، آزاد بودن مصدق هرچند براساس قانون ـ قانونهی كهمصوبه خود بود ـ اما برخلاف فرمان كلی بود. افسران نظامی سلطنتی برايانجام دقيق فرمان، او را شبانه دستگير كردند و روز بعد، فرمان منتشر شد كهآشوبگری و جنجالبرانگيزان و هوچيگرهای عوام فريب، كه توسط سازمانسيا اجير شده بودند، در تظاهرات خيابانی در دفاع از زاهدی شركت كردند وواحدهای نيروی ارتش سلطنتي، نيز به همكاری فراخوانده شدند و آيتا...كاشانی هم ـ كه به طور غيرمستقيم ١٠ هزار دلار به او كمك شده بود ـزيردستها و نوچههای خود را به تظاهرات خيابان در حمايت از زاهديفرستاد. خود شاه هم كه وحشتزده و ترسيده از عدم حل مسايل، در ويلايشخصياش با هواپيمايی آماده و مجهز، منتظر مانده بود كه در صورت بروزاولين مشكل، از كشور دور شود.()
مصدق، از ماجرا، خبردار شده بود و آماده نشست. وقتی كه سربازانزاهدی در نيمههای شب، از راه رسيدند، او فرياد زد كه فرمان غيرقانونی وجعلی است و او قايممقام زاهدی را دستگير كرد. صبح فردا، او به مردمگزارش علنی داد كه تلاش برای كودتا بوده و مسئولين و عوامل آن محاصرهشده و گير افتادهاند. شاه با هواپيمايش رفت و پرواز كرد، زاهدی وهمقطارانش نيز مخفی شدند و سازمان سيا هم به اين باور رسيد كه كودتاشكست خورده است.
اما كيم روزولت، شكست و يا تسليم را نپذيرفت و در ظرف چند روزشروع كرد با كمكِ تنی چند از افسران ميانة ارتش، كه هنوز وفادار به شاهمانده بودند، اوضاع را برگرداند. او شاه را قانع كرد كه اعلان عمومی بر همه ودو فرمان را امضا كند ـ در حالی كه شاه در بغداد بود و ميخواست راه رُم ـ درايتاليا ـ را در پيش بگيرد ـ او سپس چند روزنامه را به چاپ فرمان در صفحهاول واداشت. سپس، روزولت، آشوبگران اجير خود را تحريك كرد كه حزبتوده را هم به خيابانهای تهران بياورند ـ با تظاهر به اينكه، آنان رهبران حزبتودهاند ـ و تظاهرات، همراه با خشونت اما به نفع مصدق، را شروع كنند،جريانی كه انتظار داشت، احساسات سلطنتطلبان را برانگيخته وميانهروهای سياسی را بترساند. اما ديگران ـ حتی اطرافيان و پيروان كاشانی ـرا هم تشويق كرد كه عليه حزب توه در تظاهرات شركت كنند. گرچه مشخصنيست كه آيا تماسهايی بين سازمان سيا و بريتانيا بوده است يا خير، كهكاشانی را به اين كار وادار كنند، اما كاشانی و تعداد زيادی از وفاداران بهحكومت وقت هم حضور پيدا كردند.
در اين آشوب و بلوا و ناآرامی ـ و بنا به پيشنهاد زاهدی ـ نيروهای نظاميعلاقمند به سلطنت و شاه ـ حتی نيروهای گارد سلطنتی ـ به تهران آمدند، كهجمعيت، عليه طرفداران مصدق و خود نخستوزير تظاهرات كردند... آب وهوای آن روز، ١۹ اوت، با نزاع و خون و خونكشی همراه شد و در خانهمصدق واحدهای ارتش سلطنتی از جهات مختلف و با تانك و پيادهنظامروبرو شدند و زد و خورد به وجود آمد و ٣٠٠ نفر، قبل از غلبه نيروهايسلطنتي، كشته شدند. مصدق از بالای سقف يا پشتبام خانه فرار كرد ومدتی بعد دستگير شد. شاه دوباره به ميهن بازگشت تا موفقيت يا چاپلوسی ومجيزِ عدة حداقلی از مردم ايرانی را نظارهگر باشد.()
ميراث كودتا
برای اكثر ايرانيان، حافظه عمومی مردم ايران درباره محمد مصدق، گاهمتضاد و گاهی هم خندهدار و طنزآميز به نظر ميرسيد. از او به عنوان مردييادآور ميشود كه حتی وقتی كه پروژه ملی شدن صنعت نفت منوط بهدريافت كمك اقتصادی از طرف آمريكا بود، در برابر غرب ايستاد. از او بهعنوان مردی ياد ميشود كه عليه استبداد و خودكامگی مبارزه كرد. گرچهخود او، حكومتی استبدادی تشكيل داد ـ هرچند كه سركوبگرانه نبود ـ امامانند پهلوی بر سر قدرت نماند.
از او به عنوان كسی ياد ميشود كه آمريكا به او خيانت كرد و پشتپا زد،حتی دولت ترومن بارها سعی كرد او را حفظ كند، اما او معامله با واشنگتن رانپذيرفت كه منجر شود كه ايرانيان با آن مدارا كنند و يا احتمالاً وقوع كودتا رابه تعويق و تأخير بيندازد از او به عنوان مظهر شرافت و حُسن و مدافع صادق وحامی شريف قانون ياد ميشود كه حتی در دفتر كارش با يك سری اعمالمغاير و خلاف قانون اساسی هم، برخورد كرد. اينها عناصر واقعيتی هستند كهاز هر جنبهای اسطوره مصدق را تشكيل دادهاند. هرچند كه، آمريكاييها وتقريباً و عملاً چيز خاصی درباره آن مرد نميدانند، اما ايرانيان بخشی ازواقعيت را ميدانند و آنچه هم كه آنان ميدانند، اغلب مشكلآفرينی ومسألهسازی آمريكاييها بوده است.
مانند افسانه جان. اف. كندی در بين ايرانيان، اسطوره محمد مصدق ـ وآرمانشهر و مدينه فاضلهای كه او ساخت تا در قدرت بيشتر بماند ـ آدمِماندگارِ تخيل و تصور سياسی ايرانيان شده است. گرچه مشاهدهگر آن رِند وهوشمند تاريخ ايران ميتوانند به صورتی تخيلی و دور از واقع اظهار دارند كهاگر «چه اتفاقی ميافتاد و مصدق از قدرت بركنار نميشد، هرچند در آنهنگام براندازی و سقوط او هم عواقب بسيار بدی در پی داشت. شواهد ازروی اين اعتقاد غيررسمی عبور ميكند و يكی از ايرانيان در اين باره در سال١۹۵٣، چنين مينويسد. «اين يك استدلال منطقی است كه به خاطر كودتا،ايران به يك دمكراسی پخته و معقول دست يابد. آنچنان ضربه و شوكی ازكودتا به جای ماند كه وقتی شاه سرانجام در سال ١۹۷۹ ايران را ترك كرد،بسياری از ايرانيان احتمال ميدادند كه همان واقعه ١۹۵٣ دوباره تكرارميشود، كه خود آن انگيزهای شد تا دانشجويان ايرانی سفارت آمريكا راتسخير و مصادره كنند. بحران گروگانگيري، به نوبت، باعث وقوع هجومعراق به ايران شد، كه خود انقلاب نقش جزيی در تصميم روسيه
در حد بهافغانستان داشت.»()
گره پيچيده و مشكلزای آمريكا در آن است كه نسخههايی از تاريخ ايران،تصويری از مصدق ارائه كرده است كه «نخستوزيری بسيار مردمی بود كهايرانی كاملاً جديد و دمكراتيك را قوام بخشيد، كه ايرانيان مسلط برسرنوشت خويش باشند و حكومت مصدق توسط عوامل آمريكايی سقوطكرد كه مانع دسترسی ايران به آزادی سياسی و اقتصادي، شوند» هرچند كهخود حوادث، منبع عصبانيت زياد و غضب وحشتناك ايرانيان عليه آمريكابوده، كه تصور ميكنند آمريكا مسئول كودتا بوده است، بسيار پيش از شواهدواقعی كه بر رويه آن تأثير گذاشتهاند و اين مسأله موجب نشاتگيريسرخوردگي، دلسردی و نااميدی ايرانيان شده است كه تصويری از آمريكابسازند كه حامی اصلی و ولی نفت بخشندة ايران است.
پس از كودتا، بيشتر و بيشتر روايتهای اسطورهای و غمانگيز از كودتابازگفته شد و ايرانيان هم بيشتر و بيشتر بر اين اعتقاد پای فشردند كه آمريكا،قدرت موذي، بدخواه و شيطانصفتی است كه موذيانه جانشين بريتانيا شد تاسرنوشت ايران را كنترل كند و ايران را از دستيابی به توانمندی و رفاه اصليخود باز دارد.() مطابق معمول، اين افسانه و اسطوره درست نيست، اما ازطرفی هم كاملاً بيراهه و نادرست هم نيست. به نوعی هسته اصلی واقعيت درآن نهفته است و در اين حقيقت هم، دروغها پرداخته شدهاند، آمريكا بهسقوط مصدق كمك كرد و اين مسأله ناشی از قصور و استقرار حكومتاستبدادی محمدرضا شاه بود كه عاقبت بر مصدق غلبه كرد.
اما «سقوط مصدق تا چه اندازه در نتيجه اقدامات آمريكا بودهاست؟»() به اين سوال هرگز پاسخ كامل داده نشد و شايد هم هيچگاه دادهنشود. ريچارد حاتم، كه او طرفدار ناسيوناليسم ايران است، به اين نتيجه وديدگاه موجود رسيده است كه «بدون شركت خارجيها هم مصدقنميتوانست بر آن دسته از عناصری كه مردم، كه نسبت به رهبری وحكومتداری او بياعتقاد و بيايمان شده بودند، غلبه كند.».() مصدق بهخاطر اعمالش ـ خصوصاً عدم پذيرش معامله و توافق با بريتانيا برای پايانتحريم اقتصادی و تمركز او بر قدرت خود كه تا حد استبدادی بود ـ بخشعمدهای از نخبگان ايرانی را از خود دور و گريزان كرد. بريتانياييها وآمريكاييها هم شكافها و دودستگيها را بدتر كرد، اما شواهد حاكی از آناست كه آنها جهتها و گرايشهايی ـ را كه شروع شده بود ـ تشديد كردند.
هرچند كه مشكل است شواهدی يافت شود كه هركدام از مخالفان اصليو جريان عمدة مصدق كه در سقوط او نقش داشتند را بررسی و معرفی كنندخصوصاً هم پيمانان سابق او در جبهه ملی كه او را در سالهای ٣-١۹۵٢ تنهاگذاشتند و به طور چشمگيری نفوذ او را در مجلس تضعيف كردند ـ و بررسيعكسالعمل پيشنهاد غريبان هم تحميل شود.()
حتی در طی دوران كودتا در ماه اوت، عناصر اصلی توسعه و نقش اصليعاملان ظاهر شده بودند كه خواهان هيچ برخوردی با آمريكا و بريتانيا، جزمخالف عليه مصدق نبودند و فرصت مغتنمی توسط قدرتهای خارجی بهوجود آمد تا به اهداف خود دست يابند. مثلاً بسياری از آنان به جهتضدمصدقی پيوستند و تا روز سرنوشتساز ١۹ اوت، مشخص شد كهنارضايتی و ناخشنودی عمومی واقعی منعكس شده و توسط رهبرانی ـ مانندكاشانی ـ برانگيخته ميشوند تا همانگونه كه مخالف و معاند مصدق هستند،به آمريكا و بريتانيا هم بدگمان و بياعتماد باشند.()
با اين وجود، نقش آمريكا ـ و كمر بريتانيا ـ در سرنگونی مصدق، با نگاهيهمراه با نقد است و بسيار بعيد به نظر ميرسد كه دشمنان داخلی قادر به كنارگذاشتن اختلافهايشان بوده و عليه او به پا خواسته باشند.
يكی از محققان ايرانی در اين رابطه مينويسد كه «كودتا در نتيجه تشريكمساعی و همدستی مخالفان داخلی و خارجی مصدق بود، حتی نقش دونيروی خارجي، خصوصاً آمريكا، در سازماندهی و حمايت مالياجتنابناپذير است؛ مخالفان ايرانی مصدق بسيار متفرق و پراكنده و نامطمئنبودند و نميتوانستند سازماندهی بكنند و به طور متحد و همآهنگ چنيناقدامی كنند. بسياری از آنان، خصوصاً شخص شاه، حتی شك داشتند كهبريتانيا در پشت پرده از مصدق حمايت ميكند و مردد و نامطمئن بودند كهخود را متعهد به انجام چنين كاری بدانند. از ديگر سو، قدرتهای خارجينميتوانست در سرنگونی مصدق با يك كودتا، بدون حمايت و همكاريدشمنان او در داخل، موفق باشند.».()
به ديگر سخن، در زمانی كه كرميت و روزولت در تهران پديدار شد، درزير پای مصدق چندين آتشزنه و فروزينه قرار گرفت و آنچه كه سازمان سياانجام ميداد، برپا كردن تظاهرات عمومی و گسترده بود. اما هنوز نامشخصاست كه اگر روزولت با كبريتهايش در تهران شعله افروزی نميكرد، چهوقتی انجام ميداد و آيا ايرانيان خود چنين كاری را انجام ميدادند؟
البته تعبير و برداشت ايرانيان از اين قصه آن است كه سازمان سيا و MI۶همان قدرتهای فوق طبيعی و خارقالعاده بودهاند. كودتا نشان داد كه آنان(به ويژه سازمان سيا) معجزه كردند. از اينرو، تصور شد كه سرويسهايجاسوسی غرب، در پشت پرده بسياری از مسايل ممكن است قرار بگيرد.
حتی گاهی با گرايشها و تمايلهای ايرانيان پيوند بخورند تا آنان خود را«مركز عالم بپندارند» و اين مسأله به سرعت به عقيدة ريشهداری مبدل شد كهسرويسهای جاسوسی غرب در پشت در چيزی قرار داشتند. اهميت اينمسأله كه ايرانيان چگونه كشورشان را دريافتهاند و مشاهده ميكنند، عاملياست كه نميتوانند تصور كنند كه سيا چنان وقتی را صرف تلاش برای كنترلماهرانه هر بخش از اجتماع آنان ميكند. اين حس كاذب دربارة قدرت سيا وتعيين نقش برای ايران، نقش عمدهای را در توليد و خلق اين حسضدآمريكايی در ميان ايرانيان بوه است كه با خشم به سياستهای شاهبنگرند و به خود بقبولانند كه او اندكی بيشتر از آلت دست سازمان مقتدر وبانفوذ سيا بوده است.
آخرين اهميت ميراث محمد مصدق در عقده شهيد بودن اوست. شهادتو داستان حسين در تعاليم و اعتقادی مذهب تشيع برجسته و نمايان است ويكی از دلايلی است كه چرا خود مصدق، بدون هيچ شك و ترديد تظاهر بهآن نقش كرده است. در ايام اندك قدرتمداری او، مصدق اعتقاد و ايمانش بهافراطيترين نوع پوچی و موهومات ميرسد كه موجب پديد آمدن يكافتضاح ميشود تا كه شيوهای مصممانه، هدفمند و معنيدار جلوه كند.الگوی مصدق موجب كمك به اين اعتقاد در بين ايرانيان شد كه موقعيتاغراقآميز و افراطی را حق خود بدانند، حتی اگر ـ الزاماً ـ به خاطر سختی وگرفتاری بزرگ خود يا كل ايرانيان بوده باشد، كه آن روند و روال درستاعمال و اقدامها ميباشد.
واقعيت آن است كه مصدق پس از سقوطش بيشتر محبوب شد تا زمانيكه نخستوزير بود و فقط آن تصور را تقويت كرد. گرايش و تمايل به دورانآيتا... خمينی را در دامنه بزرگتر احيا كرد. آن هم زمانی كه اغلب ايرانيان بهطور مختلف در جستجوی شناخت مايه تباهی و باعث نابودی خود بودند، وتمام جهان را به بازی ميگرفتند تا دلايلی دست و پا كنند كه چرا چنينشدهاند.()
اما او خود را اسطوره كرد، دستور جلسه سياسی خود مصدق، در اينسالهای اخير اهميتی با تقديس و احترام وافر يافت. تحقق رؤياهای او، باشيوهای موجه و موثق در ذهن بسياری از ايران، به تعهدی مقدس ميماند.متأسفانه، ميراث عقايد مصدق، امروزه هم برای ايران چندان مثبت نيست كهدلمشغولی و نگرانی عمده مصدق ـ و اعتقاد به اينكه ريشه اصلی همهمشكلات ايرانيها ـ دخالت خارجيان در امور داخلی ايران بوده است و آنگاهزيان و لطمه بزرگی بود كه توطئه خارجی مايه پريشانی و آشفتگی خاطر اوشد و مشكلات و موانع بسياری بر سياستهای به وجود آمد و مصدقنتوانست آن طور كه بايد به حل مشكلات واقعی و بارز بپردازد.
به ويژه، در بحران ملی شدن صنعت نفت، مصدق علناً مشخص كرد كه اومراقب و مترصد پاك كردن تمام روياهای تأثير خارجيان در ايران است، نهاينكه به شيوهای دست برای حل مشكلات اقتصادی بينديشد.() (البته درذهن مصدق، همه اين مسايل يكسان بود). گرچه در زمانی كه او اعلام كرد ـچندان افراطی نبود ـ به طور عينی به افراطيون فشار ميآورد، اما شواهدبرعكس آن را نشان ميدهد.() حتی قبل از آنكه نخستوزير شود، وقتيكه به كميسيون اختصاصی مجلس درباره امتيازات نفت راه يافت، مصدق درابتدا عضو كميسيون بود، كه در ابتدا هم صرفاً برای ملی شدن صنعت نفت بهآنجا رفت.
در سال ١۹۵١ به كميسيون پيشنهاد كرد كه «صنعت نفت تحت سلطهانگليس، نظام مالكيت نيست و عامل و سبب اصلی بدبختی و بدبياريايرانيان است.».() پس از آشنايی با قدرتهای ديكتاتوری در سال ١۹۵٢،مصدق درصدد تحقق اصلاحات اجتماعی و سياسی گستردهای بود، امانتوانست كار چندانی از پيش ببرد، در واقع اصلاحاتی كه او انجام داد، بسيارناچيز و معمولی بود و بيشتر و بيشتر روی مسأله ملی شدن صنعت نفت وافزايش قدرت شخصياش تمركز، و بيشتر در نبرد قدرت شركت كرد.()
در همين راستا، دلمشغولی و مشغله ذهنی او درباره دخالت خارجيان درامور ايران ـ بسيار بيشتر از حد استانارد آن روزگار بود ـ و فرض و گمان وانديشه راهنمای او، حذف و ريشهكنی تمام نفوذ خارجيها بود كه پيششرطاوليه و لزوم آزادی سياسی و رفاه اقتصادی ايران است و در اسطورههايسياسی ايرانيان عجين شده و ريشه دوانده است، همانطور كه اخطار مشهورجرج واشنگتن عليه «مخمصة خارجيان» ماده و بند قانون بسياری ازآمريكاييان شد و حتی امروزه هم برای سياست خارجی آمريكا در قرنبيستم مشكلزا شده است، بيشتر از آن وسواس ذهنی مصدق با حذف وريشهكنی نفوذ غيرقابل اعتماد خارجيان، بر ديگر ملاحظات و مسايلسياسي، امروزه مايه نفرت ايرانيان هم شده است.
علاوه بر همه اين مسايل، مصدق با پيشگويی مثبت و كامبخش خود ـ كهبه صرف تبعات ناشی از گفتن آن حتماً به وقوع خواهد پيوست ـ و درسهاياو، در ذهن و روان ايرانيان نقش بسته است. مصدق به خاطر مسايلی مانندتوطئه و تبانی خارجيان، نفوذ و تاثير آنان در ايرانيان، محافظت از كشور كهمبادا سرسپرده و اجير غرب شود و تفكر استقلال حكومت را برچيند؛ نابودشد. وسواس فكری و دلمشغولی افراطی به توطئه خارجيان موجب ايجادهمان توطئهای شد كه بنياد او را بركند.
از آن به بعد ـ ايرانيان ـ كه هنوز متمايل و علاقمند به طرح توطئه هستند وآشكارا تقصير و گناه همه چيز را به گردن نقشه براندازی خارجيان مياندازندـ با واقعيت محكم و مسلم و غيرقابل انكاری سروكار دارند و آن اينكه به آننمايش قدرت و حدس و فرض باز ميكردند كه آمريكا مصدق را سرنگونكرد. و البته نه ما و نه آنها نميتوانيم از اين واقعيت بگريزيم، لااقل ما نبايدفراموش كنيم، هرچند كه آنها فراموش نخواهند كرد.
