تبليغاتX
معمای ایرانی - Persian Puzzle - فصل‌ ٢ - رضاشاه‌ كبير / Reza The Great

معمای ایرانی - Persian Puzzle

نوشته : Kenneth M. Pollack / ترجمه : عرفان قانعی فرد

سيه‌روزي‌، فلاكت‌ و درگيری و كشمكشی‌ كه‌ ايران‌ را فرا گرفته‌ بود، پس‌ ازجنگ‌ جهانی اول‌، فرصتی فراهم و ‌ آماده‌ را در اختيار‌ مردی سوار بر پشت‌اسب‌ گذاشت‌. در سال‌ ١۹٢١، همان‌ مرد سواركار، ظهور كرد. او رضاخان‌بود. چهره‌ای قدرتمند، بلندقامت‌ و فرمانده‌ نيروهايی كه‌ به‌ قزاق‌ معروف‌بودند ـ كه‌ در واقع‌ قدرتمندترين‌ نيروی نظامی سرتاسر ايران‌ بودند ـ اما ازافسران‌ روسی تصفيه‌ شده‌ و قدرت‌ آنان‌ در طی سال‌های پر آشوب‌ و متلاطم‌پس‌ از انقلاب‌ مشروطه‌() به‌ صورت‌ لشكرهای محلی توسعه‌ يافته‌ بود.
كودتای رضاخان‌، به‌ صورت‌ آرام‌ و تدريجی رخ‌ داد، در ابتدا او تنها درنقش‌ يك‌ بازيكن‌ درجه‌ دو ظاهر شد. روزنامه‌نگار آزاديخواه‌، سيد ضياالدين‌طباطبايی در اول‌ كودتا، چهره‌ اصلی به‌ شمار مي‌رفت‌، گرچه‌ در بسياری از ديگر نمونه‌های تاريخ‌ معاصر خاورميانه‌، چهره‌ نظامی پشت‌ جبهه‌ سياسي‌است‌ كه‌ ناگهان‌، در اوج‌ نمايان‌ مي‌شود. در ٢١ فوريه‌ سال‌ ١
۹٢١، رضاخان‌،به‌ همراه‌ قشون‌كشی قزاق‌ها وارد تهران‌ شد و شصت‌ سياستمدار اصلی رادستگير كرد و به‌ شاه‌ اطمينان‌ داد كه‌ تنها برای دفاع‌ از سلطنت‌ او و دفع‌ هرنوع‌ انقلاب‌ قريب‌الوقوع‌ به‌ آنجا آمده‌ است‌ و اصرار هم‌ بر آن‌ داشت‌ كه‌ سيدضيا نخست‌وزير شود. رضاخان‌، خود فرمانده‌ ارتش‌ ايران‌ شد. در ماه‌ مه‌، اوبه‌ سيد ضيا و ديگر حاميان‌ اصلی خارج‌ از حكومت‌ فشار آورد و خود به‌وزارت‌ جنگ‌ رسيد. در سال‌ ١۹٢٣، شاه‌ قاجار، رضاخان‌ را به‌ نخست‌وزيري‌برگزيد و در سال‌ بعد، مجلس‌ رسماً عزل‌ و خلع‌ يد سلسله‌ قاجار را اعلام‌ ورضاخان‌ را به‌ عنوان‌ شاه‌ ايران‌ با نام‌ شاهنشاهي‌، «رضاشاه‌ پهلوي‌» انتخاب‌كرد. (اسم‌ اين‌ سلسله‌ پادشاهي‌، را رضاخان‌ از زبان‌ فارسی «ميانه‌» كه‌ در قبل‌از اسلام‌ و دوران‌ ساسانی تكلم‌ مي‌شد، گرفته‌ بود). و تنها ۴ نماينده‌ مجلس‌ باجلوس‌ او به‌ تخت‌ پادشاهی مخالفت‌ داشتند كه‌ يكی از آنان‌ يك‌ ميهن‌پرست‌ايرانی و تحصيل‌كرده‌ اروپا، به‌ نام‌ «محمد مصدق‌» بود.()
رضاشاه‌ وقتی كه‌ به‌ قدرت‌ رسيد، چندان‌ وجهه‌ و محبوبيتی نداشت‌. درحقيقت‌، بخش‌ بزرگی از جامعه‌ ايرانيان‌ به‌ سوی او، به‌ عنوان‌ تنها حلال‌مشكلات‌ آنان‌، گرايش‌ يافتند. اكثر ايرانيان‌، كشوری فعال‌ و قوی را خواستاربودند تا قادر به‌ حل‌ مشكلات‌ كمرشكن‌ و فلج‌كننده‌ داخلی و خارجی ايران‌باشد. گرچه‌ او، به‌طور يقين‌، با تبانی و هم‌دسته‌ بريتانيا قدرت‌ را در دست‌گرفت‌() ـ هرچه‌ از او چندان‌ حمايت‌ جانانه‌ای نكردند ـ اما رضاشاه‌، بدون‌هيچ‌ شك‌ و ترديدي‌، خود شخصاً، تصميم‌ گرفت‌ كه‌ نفوذ خارجيان‌ در ايران‌را بكاهد، چون‌ وطن‌پرست‌ها يا ناسيوناليست‌های ايرانی جذابيت‌ خاصي‌يافتند و اكثر مردم‌ ـ پس‌ از گذشت‌ چند دهه‌، تحمل‌ رنج‌ از نفوذ قدرت‌هاي‌خارجی در ايران‌ ـ به‌ نوعی ناسيوناليست‌های پرشور و حرارت‌ و دو آتشه‌تبديل‌ شده‌ بودند. جماعت‌ بازاري‌ها، رضاخان‌ را به‌ عنوان‌ كسی مي‌شناختندكه‌ ظلم‌ و تعدي‌، اغتشاش‌، هرج‌ومرج‌ و آشوب‌ را پايان‌ خواهد داد و امكاني‌فراهم‌ مي‌سازد كه‌ دگرباره‌ اقتصاد ايران‌ احيا و زنده‌ شود. چون‌ رضاشاه‌،نوگرايی مصمم‌ و تجددخواهی با اراده‌ بود و بسياری از روشنفكران‌اصلاح‌طلب‌ داخلی او را نه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ رهبر جديد، بلكه‌ به‌ عنوان‌ يك‌هم‌فكر و هم‌مسلك‌ مي‌شناختند. در حقيقت‌، با وجود چهار نماينده‌ مخالف‌سرسخت‌ تأسيس‌ سلسله‌ پهلوي‌، مجلس‌ به‌ شدت‌ از اقدام‌ رضاخان‌ براي‌نوسازی كردن‌ مملكت‌ حمايت‌ مي‌كرد. رضاشاه‌، در اول‌ كار، مراتب‌ ومواظب‌ مُلاها بود و تا زمانی كه‌ كاملاً بر تخت‌ سلطنت‌، خود را مستقر نكرد،تأمين‌ منافع‌ و تمايلات‌ آنان‌ را به‌ تعويق‌ و تأخير انداخت‌. در حقيقت‌، بهترين‌شاهد قضيه‌ و گواه‌ صادق‌ بر اين‌ مسأله‌ حاكی از آن‌ است‌ كه‌ اكثر نمايندگان‌مجلس‌، در سال‌ ١
۹٢۵ واقعاً با حسن‌نيت‌ و صادقانه‌ به‌ پادشاهی رضاخان‌رأی موافق‌ دادند.()
رضاخان‌، شخصی بسيار فراتر از زمان‌ و روزگار خود بود و شايد هم‌ يك‌قالب‌ و الگوی خاص‌ استبدادی نوگرا در بين‌ دو جنگ‌ جهانی را به‌ وجودآورد. نزديك‌ترين‌ قياس‌ تمثيلی و شايد بهترين‌ تشبيه‌ برای او كمال‌ آتاتورك‌بود كه‌ رضاخان‌ بدون‌ نگرانی و شرمندگی او را ستايش‌ و تمجيد مي‌كرد.هرچند، كه‌ بسياری از آرمان‌ها و اهداف‌ رضاخان‌، با موسوليني‌، فرانكو وحتی جنبه‌هايی از استالين‌ و هيتلر تطابق‌ داشت‌. او فردی كم‌سواد و عوام‌،اما تجدد و نوگرايی و به‌ عبارتی مدرنيته‌ و ذهن‌ او را به‌ خود مشغول‌ كرده‌ بود.هرچند كه‌ دنيای ذهنی او شامل‌ «صنعتی شدن‌، متعهد بودن‌، نادين‌ محوری وسكولاريسم‌، از صميم‌ قلب‌ ميهن‌پرست‌ بودن‌، شيفتگی به‌ قدرت‌، ارتش‌مدرن‌، بي‌رحمی و سنگدلی و ديكتاتوری در شيوه‌ حكمراني‌اش‌ طرفدارتوجيه‌ و محق‌ دانسته‌ فلسفه‌ حكومت‌ بود ـ و مصمم‌ شدن‌ به‌ وجود آمدن‌ يك‌نوع‌ ايرانی جديد» بود. مانند بسياری از هم‌عصرانش‌، از نوعی ذكر و وردِ شبه‌فاشيستي‌، مبنی بر ورزش‌ و سلامتی و تندرستی جسمانی ابايی نداشت‌ و برآن‌ هم‌ اصرار مي‌ورزيد و نيز مانند آنان‌ معتقد بود كه‌ لباس‌ و ظاهر جسماني‌برای مهندسی اجتماعی ـ كه‌ او معتقد به‌ انجام‌ دادنش‌ بود ـ مهم‌ و حياتي‌است‌.()
برای تحقق‌ اين‌ اهداف‌، رضاشاه‌، تقلای بسياری كرد. ايرانی كه‌ او در سال‌١
۹٢۵ تحويل‌ گرفت‌، به‌ شدت‌ فقير، عقب‌مانده‌، گسيخته‌ و ناتوان‌ بود و اصلاًنمي‌توان‌ ميزان‌ و حدود آن‌ را تجسم‌ يا تصور كرد، ايران‌ فقط‌ ١۵٠ مايل‌راه‌آهن‌ ـ در حدود ٢۴٠ كيلومتر ـ و حدود ٨٠٠ مايل‌ جاده‌ ـ حدود ١٣٠٠كيلومتر ـ و تنها يك‌ بندر نسبتاً مدرن‌ ـ كه‌ آن‌ هم‌ شهر انزلی در دريای كاسپين‌(خزر) بود ـ داشت‌. كشاورزی ايران‌، تقريباً از قرن‌ هيجدهم‌ به‌ بعد، بدون‌تغيير مانده‌ بود، بسياری از محققان‌ تخمين‌ مي‌زنند كه‌ ايران‌ يكی از فقيرترين‌كشورهای آسيا بوده‌ است‌. با جمعيتی در حدود تقريبی ١٠ ميليون‌ ـ در سال‌١۹٢۷ ـ كه‌ فقط‌ ۵۶٠٠٠ نفر آن‌ در دبستان‌ و تنها ١۴۵٠٠ نفر در دبيرستان‌ وحدود ۶٠٠ نفر در مؤسسات‌ و مدارس‌ مالی تحصيل‌ مي‌كردند. ايران‌ درحدود ٢٠ كارخانه‌ مدرن‌ و تقريباً هزار كارگر فنی داشت‌. ساختار و بنيه‌ مالي‌كشور، اوضاع‌ را نابسامان‌تر مي‌كرد، زيرا چنان‌ نابهنجار بود كه‌ تحميل‌ بارماليات‌ بر دوش‌ مردم‌ سنگينی مي‌كرد و به‌ فقر آنان‌ مي‌افزود، زيرا ثروتمندان‌يا معمولاً پول‌ چندانی برای پرداخت‌ و يا اينكه‌ علاقه‌ای به‌ پرداخت‌ نداشتندو بدون‌ كمك‌ فوق‌العاده‌ مورگان‌ شوستر كسی نمي‌توانست‌ آنان‌ را ملزم‌ ومجبور به‌ پرداخت‌ كند.() استدلال‌ نيكی كدی بر اين‌ مسأله‌ دلالت‌ دارد كه‌موقعيت‌ زنان‌ ايران‌ قبل‌ از رضاخان‌ احتمالاً بدترين‌ حالت‌ را در بين‌ همه‌كشورهای جهان‌ اسلام‌ داشته‌اند.()
دستور اول‌ رضاشاه‌ درباره‌ تجارت‌ و بازار اقتصاد ايران‌ ـ اگر نگوييم‌ حذف‌ـ كاستن‌ تأثير و نفوذ خارجی در امور ايران‌ بود و اين‌ تنها مشغله‌ ذهنی و تفكردائمی او در دوران‌ سلطنتش‌ بود. مانند بسياری از ايرانيان‌ ـ و اكثر محققان‌معاصر ـ رضاخان‌ معتقد بود كه‌ مداخله‌ و دخالت‌ خارجيان‌ در سقوط‌ قاجارعاملی مهم‌ و حياتی بوده‌ است‌ و او هرگز نمي‌خواست‌ كه‌ تن‌ به‌ تكرار چنين‌واقعه‌ای بدهد.() در فوريه‌ ١
۹٢١، ۵ روز پس‌ از كودتا، رژيم‌ جديد يك‌تفاهم‌نامه‌ دوستی با اتحاد جماهير شوروی امضا كرد، كه‌ روسيه‌ مجبور شدسربازان‌ خود را از شمال‌ ايران‌ بيرون‌ ببرد و هر نوع‌ حركت‌ و جنبش‌ جدايي‌خواهانه‌ای را كه‌ قبلاً حمايت‌ مي‌كرد، به‌ تدريج‌ تضعيف‌ كند، مانند حزب‌كمونيست‌، شوروی موافقت‌ كرد تا اينكه‌ از همه‌ بدهي‌ها صرف‌نظر كند. و ازامتيازهای بهره‌برداری و هر نوع‌ ادعايی نسبت‌ به‌ ايران‌ چشم‌پوشی كند و تنهاحق‌ مداخله‌ در ايران‌ زمانی برای شوروی وجود دارد كه‌ حزبی عليه اتحادجماهير شوروی اقدامی بكند و مدتی كوتاه‌ پس‌ از آن‌، تهران‌ توافق‌ ـ هرگزتصويب‌ نشدة‌ ـ انگلستان‌ ـ ايران‌ ـ در سال‌ ١۹١۹ ـ را منسوخ‌ و لغو كرد وهوشيارانه‌ از بريتانيا خواست‌ كه‌ مشاوران‌ و كارشناسان‌ خود را برای تجديدسازمان‌ كردن‌ ارتش‌ ايران‌ و نظام‌ اداری و غيرنظامی آن‌ به‌ ايران‌ اعزام‌ كنند. درحقيقت‌، لندن‌ از نحوه‌ رفتار ايران‌ با روسيه‌ و لغو قرارداد ١۹١۹ با بريتانيا،نگران‌ بود؛ اما سيد ضيا به‌ آنان‌ اعلام‌ كرد كه‌ آنان‌ مجبور به‌ انجام‌ چنين‌ كاري‌بودند كه‌ روسيه‌ از سرزمين‌ آنان‌ بيرون‌ برود و از دخالت‌ بيشتر در امور مالي‌آنان‌ دوری بجويد.()
دولت‌ جديد رضاشاه‌، به‌طور همزمان‌ به‌ سراغ‌ آمريكا هم‌ رفت‌، به‌ اين‌اميد كه‌ علت‌ سقوط‌ و شكست‌ قاجار را بداند و هم‌ واشنگتن‌ را قانع‌ كند كه‌مانند يك‌ برقرار كننده‌ توان‌ نسبت‌ به‌ روسيه‌ و بريتانيا، وارد عمل‌ شود. تهران‌،امتياز جديد نفت‌ را به‌ يكی از بزرگ‌ترين‌ شركت‌های آمريكايی سپرد،هرچند بريتانيا و روسيه‌ از نو اعتراض‌ و مخالفت‌ خود را اعلام‌ داشتند و عملاًمعامله‌ را قبل‌ از اجرای آن‌ به‌ هم‌ زدند. در سال‌ ١
۹٢٢، ايران‌ از آمريكادرخواست‌ كرد كه‌ يك‌ مأمور مالی جديدی برای تنظيم‌ مسايل‌ مالی ايران‌دوباره‌ اعزام‌ كند. در اين‌ زمان‌، ١١ نفر مأمور، با رياست‌ دكتر آرتور ميلسپوگ‌از وزارت‌ خارجه‌ به‌ ايران‌ اعزام‌ شدند كه‌ او خزانه‌دار كل‌ ايران‌ شد و اختياركنترل‌ تمام‌ دارايي‌های ايران‌ به‌ او سپرده‌ شد. تجربيات‌ ميلسپوگ‌ در ايران‌،مانند شوستر، اسف‌انگيز و آزارنده‌ بود. او به‌طور مداوم‌ با شاه‌ جديد، به‌خاطر مسايلی از قبيل‌ ساختار ماليات‌ نزولي‌، وضع‌ ماليات‌ جديد، تشويق‌ به‌سرمايه‌گذاری خارجی و محدود كردن‌ هزينه‌های نظامی درگيری و اختلاف‌داشت‌. همان‌گونه‌ كه‌ او خود اشاره‌ مي‌كند «ايرانيان‌ به‌ من‌ لقب‌ «دكتر پول‌نيست‌» داده‌ بودند».() سرانجام‌ در سال‌ ١۹٢۷، رضاشاه‌، ميلسپوگ‌ را عزل‌كرد و فرياد اعتراض‌ سر داد كه‌ «دو پادشاه‌ نمي‌توانند در يك‌ كشور باشند ومن‌ بايد تنها پادشاه‌ اين‌ قلمرو باشم‌».() هرچند كه‌ او به‌ سرعت‌ اختلافات‌بين‌ خود و آمريكا را حل‌وفصل‌ كرد، روابط‌ با واشنگتن‌ را از سر گرفت‌ و در١۹٢٨، دو كشور، توافق‌نامه‌ بازرگانی جديدی را امضا كردند كه‌ رابطه‌ متقابل‌كاملة‌الوداد ـ بين‌ اقتصاد و سياست‌ ـ آن‌ها را مجدداً تأكيد و تأييد مي‌كرد وعلاوه‌ بر همه‌ اين‌ مسايل‌، رضاشاه‌ چندان‌ نتوانست‌ كه‌ هم‌پيمانان‌ آمريكايي‌خود را، نسبت‌ به‌ ديگر متحدان‌ قبلی مصون‌ و محفوظ‌ نگاه‌ دارد.()
از نظر سياسي‌، ايرانيان‌ هوشمند و آگاه‌ به‌ اين‌ مسأله‌ حساس‌ شدند كه‌شركت‌ نفت‌ ايران‌ و انگليس‌ با حيله‌، پول‌ نفت‌ و درآمد حاصله‌ از آن‌ را، ازچنگ‌ ايران‌ در مي‌آورد. در سال‌ ١
۹٢۵-١٣٠۴ ش‌ ـ رضاشاه‌ يك‌ گروه‌ تحقيق‌را مأمور بررسی شركت‌ مزبور كرد كه‌ سود و منفعت‌ آنان‌ از حكومت‌ ايران‌ رابه‌ او گزارش‌ دهند. زيرا بريتانيا ١٠٠٠٠ پوند در سال‌ از ايران‌ به‌ خاطر حفظ‌ ونگهداری از لوله‌های نفتی مطالبه‌ مي‌كرد و نيز به‌ خاطر تعمير فرضی واحتمالی آن‌ها، قيمت‌ گزافی را هم‌ مي‌گرفت‌ و به‌ خاطر اوراق‌ قرضه‌شركت‌های وابسته‌ آن‌، پرداخت‌ ماليات‌ را كسر و از سود اصلی مستثنا مي‌كردو سه‌ درصد به‌ نماينده‌ها و وكلای بريتانيايی در داخل‌ كشور پرداخت‌مي‌شود و آنگاه‌ اين‌ هزينه‌ها را از پول‌ پرداختی انگليس‌ به‌ ايران‌ هم‌ كسرمي‌كردند و نفت‌ ايران‌ را با نرخ‌ ارزان‌ و زير قيمت‌ اصلی خريداری مي‌كرد.مبلغ‌ كل‌ اين‌ حساب‌سازي‌ها كه‌ بريتانيا انجام‌ مي‌داد و نيز پنهان‌ ساختن‌ اين‌اقدامات‌ مختلف‌، غيرمترقبه‌ و دور از انتظار بود. رضاشاه‌ نخست‌ سعی كردكه‌ در سال‌ ١۹٢۷ با شركت‌ نفت‌ ايران‌ و انگليس‌ به‌ توافقی جديدی دست‌يابد، اما مجلس‌ او ـ كه‌ چندان‌ مستقل‌ نبود و نظر خود را نيز درباره‌ اين‌موضوع‌ اعلام‌ كرده‌ بودند ـ اين‌ پيشنهاد را نپذيرفت‌، آنگاه‌، در سال‌ ١۹٣٠، او۴ درصد بر درآمد ماليات‌ ملی را اعلام‌ كرد، اما شركت‌ نفت‌ ايران‌ و انگليس‌به‌ سادگی از پرداخت‌ آن‌ امتناع‌ كرد و اين‌ شايد، آخرين‌ قطره‌ای بود تا كه‌كاسه‌ صبر رضاخان‌ را لبريز بكند. شاه‌ در سال‌ ١۹٣٢ ـ كه‌ مثل‌ اينكه‌ كارد به‌استخوانش‌ رسيده‌ باشد، به‌طور يك‌ جانبه‌ اين‌ حق‌ و امتياز انحصاري‌بهره‌برداری را لغو كرد. و اين‌ مسأله‌ مورد توجه‌ شركت‌ نفت‌ ايران‌ و انگليس‌قرار گرفت‌ در اين‌ زمان‌، ايران‌ پنجمين‌ كشور اصلی توليدكننده‌ نفت‌ در جهان‌بود و اكثر نفت‌ آن‌ توسط‌ دريانوردی سلطنتی انگلستان‌ حمل‌ مي‌شد. (و البته‌با تشكر و سپاس‌ از تخفيف‌هايی غيرقانونی و غيرمجاز كه‌ شركت‌ نفت‌ ايران‌و انگليس‌ به‌ بزرگ‌ترين‌ سهام‌دار خود در نظر مي‌گرفت‌) با اين‌ وجود،رضاشاه‌ قدرت‌ و وسيلة‌ اعمال‌ فشار چندانی نداشت‌، چون‌ او به‌ خاطرفروش‌ نفت‌ به‌ بريتانيا و درآمد حاصل‌ از آن‌، نياز داشت‌. در اين‌ زمان‌، درآمدناچيز و اندك‌ فروش‌ نفت‌، دو سوم‌ (٣/٢) درآمد حاصل‌ از صادرات‌ غيرنفتي‌ايران‌ بود. در آوريل‌ ١۹٣٣، هر دو طرف‌ به‌ يك‌ توافق‌ جديد رسيدند، اگرچه‌مشخص‌ نشد كه‌ چه‌ كسی در انتهای معامله‌ سود بهتری خواهد داشت‌، اماتهران‌ به‌طور روشن‌تری متوجه‌ درآمد حاصله‌ از نفت‌ و پرداخت‌ ثابت‌ آن‌ به‌ازای هر بشكه‌ و افزايش‌ اندك‌ پرداخت‌ ساليانه‌ آن‌ شد. شركت‌ نفت‌ ايران‌ ـانگليس‌، ٨٠ درصد زمين‌های مذكور در توافق‌ اصلی را واگذار كرد ـزمين‌هايی كه‌ در آن‌ نفت‌ كشف‌ شده‌ بود ـ و شركت‌ مزبور، به‌ مدت‌ ۶٠ سال‌،تا ١۹۹٣-١٣۷٢ ش‌ ـ قرارداد مزبور را تمديد كرد.()

١ـ دولت‌ سيد ضياء طباطبايی (
۵ اسفند ١٢۹۹تا ٨خرداد ١٣٠٠) (١٢۶٨-١٣۴٨ ش‌)
٢ـ دولت‌ قوام‌السلطنه‌ (احمد قوام‌، ١
۴ خرداد تا ٢ بهمن‌ ١٣٠٠) (١٢۵٢-١٣٣۴ ش‌)
٣ـ دولت‌ مشيرالدوله‌ (حسن‌ پيرنيا، ٣ بهمن‌ ١٣٠٠ تا ١
۵ خرداد١٣٠١) (١۵٢۵-١٣١٣ ش‌)
۴ـ دولت‌ قوام‌السلطنه‌ (احمد قوام‌، ١۷ خرداد تا ۷ بهمن‌ ١٣٠١) (١٢۵٢-١٣٣۴ ش‌)
۵ـ دولت‌ مستوفي‌الممالك‌ (حسن‌ مستوفي‌، ٢۶ بهمن‌ ١٣٠١ تا٢۵ خرداد ١٣٠٢) (١٢۵٣-١٣١١ ش‌)
۶ـ دولت‌ مشيرالدوله‌ (حسن‌ پيرنيا ٢٣ خرداد تا ۴ آبان‌ ١٣٠٢) (١٢۵٢-١٣١٣ ش‌)
۷ـ دولت‌ سردار سپه‌ (رضاخان‌ پهلوي‌، ۶ آبان‌ ١٣٠٢ تا ٢١ آبان‌١٣٠۴) (١٣٢٣ ش‌)
٨ـ دولت‌ ذكاالملك‌ (محمدعلی فروغي‌، ٢٨ آذر ١٣٠
۴ تا ١۵خرداد ١٣٠۵) (١٢۵۴-١٣٢١ ش‌)
۹ـ دولت‌ مستوفي‌الممالك‌ (حسن‌ مستوفي‌، ١۶ خرداد ١٣٠۵ تا١٢ خرداد ١٣٠۶) (١٢۵٣-١٣١١ ش‌)
١٠ـ دولت‌ مخبرالسلطنه‌ (مهدي‌قلی هدايت‌، ١
۶ خرداد ١٣٠۶ تا٢٢ شهريور ١٣١٢) (١٢۴۵-١٣٣۴ ش‌)
١١ـ دولت‌ محمدعلی فروغی (٢
۶ شهريور ١٣١٢ تا ١٢ آذر١٣١۴) (١٢۵۴-١٣٢١ ش‌)
١٢ـ دولت‌ محمود جم‌ (١٣ آذر ١٣١
۴ تا ٢ آبان‌ ١٣١٨) (١٢۵٨-١٣۴٨ ش‌)
١٣ـ دولت‌ احمد متين‌ دفتری (٣ آبان‌ ١٣١٨ تا
۵ تير ١٣١۹) (١٢۷۷-١٣۵٠ ش‌)
١
۴ـ دولت‌ منصورالملك‌ (علی منصور، ۵ تير ١٣١۹ تا ۴ شهريور١٣٢٠) (١٢۶۶-١٣۵۴ ش‌)
١
۵ـ دولت‌ محمدعلی فروغی (۵ شهريور تا ١٨ اسفند ١٣٢٠) (١٢۵۴-١٣٢١ ش‌)
١
۶ـ دولت‌ علی سهيلی (١٨ اسفند ١٣٢٠ تا ١۵ مرداد ١٣٢١) (١٢۷۵-١٣٣۷ ش‌)
(نمايی از نخست‌وزيران‌ دولت‌های ايران‌ از ١٢
۹۹ تا ١٣٢٠)

از يك‌ طرف‌ بدگمانی و بي‌اعتمادی رضاشاه‌ و تنفر و بيزاری او ازخارجيان‌ تا آخر سلطنتش‌ همچنان‌ ادامه‌ داشت‌، از طرف‌ ديگر، ادامه‌چالش‌هايی مانند تاراج‌ اقتصادی بريتانيا و دخالت‌ روسيه‌ در امور سياسي‌ايران‌، او را وادار ساخت‌ تا در ديپلماسی خود از كاه‌ كوه‌ بسازد. به‌ عنوان‌ مثال‌،در سال‌ ١
۹٣٣، به‌ خارجيان‌ اصرار داشت‌ كه‌ به‌ جای سرزمين‌ «پارس‌»، كلمه‌«ايران‌» را بگويند و در نوشته‌ها به‌ كار ببرند، هرچند كه‌ در بسياری از موارد به‌طور دقيق‌، اكثر افكار و اعمال‌ او بيانگر واقعی همه‌ ويژگي‌های قومی ـ نژادي‌ايران‌ نبود. اما برای آنكه‌ حرف‌ و مطلب‌ خود را بيان‌ كرده‌ يا به‌ عبارتی به‌كرسی نشانده‌ باشد، به‌ اراده‌ پست‌ ايران‌ دستور داد كه‌ همه‌ نامه‌هايی كه‌ به‌جای ايران‌ (Iran)، روی آن‌ پارس‌ (Persia) نوشته‌اند، به‌ آدرس‌ فرستنده‌ وبرگشت‌ داده‌ شوند() به‌طور عيني‌، او از نشان‌ دادن‌ و وانمود كردن‌ به‌ روابط‌سياسی با آمريكا ابا داشت‌ و به‌ كلی از داشتن‌ هر رابطه‌ای عقب‌نشينی كرد،هرچند كه‌ مشتاق‌ و تشنة‌ جلب‌ نظر واشنگتن‌ بود، اما مجله‌ای در نيويورك‌انتشار يافت‌ و هيأت‌ تحريريه‌ آن‌، رضاخان‌ را مهتر انگليسي‌ها ناميد.()
علاوه‌ بر اين‌، او رابطه‌ سياسی را با فرانسه‌ بهم‌ زد، زيرا كاريكاتوريست‌سياسی كار فرانسوي‌، به‌ شوخی كلمة‌ «شاه‌» ايران‌ را با گربه‌ مشابه‌ دانسته‌بود و با اين‌ تشابه‌ و همانندي‌، به‌ نوعي‌، جوك‌ ساخته‌ بودند.()
اولويت‌ اساسی شاه‌ جديد، كنترل‌ و تسلط‌ كامل‌ بر كشورش‌ بود. رضاشاه‌اميدوار بود كه‌ همه‌ بخش‌های ايران‌ را متحد كند و حركت‌ها و جنبش‌هاي‌جدايي‌طلبانه‌ و شورش‌های اقوام‌ ايرانی را شكست‌ دهد و روند آشفتگی واغتشاش‌ و نابسامانی كه‌ در طی قرن‌ها، آفت‌ و بلای حكام‌ ايرانی شده‌ بود راپايان‌ ببخشد. هرچند كه‌ به‌ زودي‌، پس‌ از آنكه‌ اطمينان‌ يافت‌ كه‌ حكومت‌جديدش‌ در تهران‌، كنترل‌ امور را به‌طور كامل‌ در دست‌ گرفته‌ است‌، به‌بازسازی نيروهای نظامی ايران‌، برای جنگ‌ و مبارزه‌ عليه‌ جنبش‌هاي‌جدايي‌طلبانه‌ مختلف‌، پرداخت‌. او لشكر نيروهای قزاق‌، يگان‌ تفنگدارجنوب‌ ـ كه‌ توسط‌ بريتانيا تأسيس‌ شده‌ بود ـ و ژاندارمری ـ كه‌ توسط‌سويدي‌ها تعليم‌ ديده‌ بودند ـ را متحد كرد و واحدهای شبه‌ نظامی را درارتش‌ واحد ايران‌ ادغام‌ كرد. او بسياری از افسران‌ قزاق‌ را آرايش‌ و نظم‌ داد وبسياری از شغل‌های حساس‌ و پُست‌های كليدی را به‌ آن‌ها محول‌ كرد. آنگاه‌نيروهای خود را جهت‌ عكس‌العمل‌ در برابر حملات‌ و هجوم‌های خلاف‌جهت‌ عقربه‌های ساعت‌، به‌ سراسر ايران‌ اعزام‌ نمود. او در بهار سال‌ ١
۹٢١در خراسان‌ ـ واقع‌ در شمال‌ ايران‌ ـ جنبش‌ خراسان‌ به‌ رهبری كلنل‌ محمدتقي‌پسيان‌، درهم‌ شكست‌. در پاييز همان‌ سال‌، او به‌ استان‌ همجوار دريای خزر،يعنی گيلان‌ رفت‌، جايی كه‌ به‌ خاطر عقب‌نشينی ارتش‌ سرخ‌، امكان‌ اعلام‌جمهوری آسيب‌پذير و نامنظم‌ گيلان‌، توسط‌ ميرزا كوچك‌خان‌ جنگلي‌، رافراهم‌ ساخته‌ بود. در تابستان‌ ١۹٢٢، نيروهای رضاشاه‌ به‌ سمت‌ غرب‌ بيشترحركت‌ كردند و جنبش‌ كردها به‌ رهبری اسماعيل‌خان‌ سمكو ـ و قيام‌خودمختاری آذربايجانی را درهم‌ شكستند.
زمانی كه‌ رضاشاه‌ سرگرم‌ استحكام‌ و تثبيت‌ موقعيت‌ خود در شمال‌ ايران‌بود، مجبور به‌ كنترل‌ اوضاع‌ جنوب‌ كشور هم‌ بود، جايی كه‌ او از اقدام‌ بريتانيا،در جهت‌ تضعيف‌ موقعيت‌ او، وحشت‌ داشت‌. بريتانيا در آن‌ موقع‌،توافق‌نامه‌ای با شيخ‌ خزعل‌، رئيس‌ قبيله‌ خوزستان‌ ـ در جنوب‌ ايران‌ كه‌ميادين‌ نفتی در آنجا قرار داشتند ـ امضا كرد كه‌ آنان‌ را به‌ نوعی استان‌تحت‌الحمايه‌ انگلستان‌ تلقی مي‌كرد و شايعه‌ای بود مبنی بر اينكه‌ بريتانياقصد دارد كه‌ خزعل‌ را برای اعلام‌ استقلال‌ و خودمختاري‌، قانع‌ كند كه‌ البته‌منشأ اين‌ شايعه‌ همان‌ شك‌ و ترديد ذاتی رضاشاه‌ بود. بنابراين‌ او در سال‌١
۹٢۴، با ارتش‌ خود، كشان‌كشان‌ به‌ جنوب‌ حمله‌ور شد، تا كنترل‌ خود را برخوزستان‌، استحكام‌ بخشد، قبل‌ از آنكه‌ خزعل‌ يا بريتانيا بتوانند در جهت‌استقلال‌ آنجا اقدامی كنند و يا نيتی در اين‌ باره‌ داشته‌ باشند و ديری نگذشت‌كه‌ رضاشاه‌ بر خوزستان‌ تسلط‌ يافت‌ و با سرعت‌ تمام‌ به‌ سوی لُرستان‌ حركت‌كرد، جايی كه‌ واحدهای ارتش‌ ايران‌ از مردان‌ سرگردان‌ و آواره‌ قبيله‌هاي‌مختلف‌، شكست‌ خورده‌ بودند. در جنگی سخت‌، رضاشاه‌ قدرت‌ قبايل‌لرستان‌ را درهم‌ شكست‌ و كنترل‌ آنجا را به‌ دست‌ گرفت‌ و لُرستان‌ به‌ زيرپوشش‌ قدرت‌ مركزی بازگشت‌ و سپس‌ در بازگشت‌ خود، قبايل‌ بختياری وقشقايی ـ دو قبيله‌ بزرگ‌ و قدرتمند ايران‌ ـ را مهار كند و تحت‌ كنترل‌ دولت‌مركزی درآورد. سرانجام‌، او به‌ شمال‌ ايران‌ رفت‌ تا جنبش‌ تركمن‌ها در كنارة‌دريای خزر را نيز آرام‌ و مهار كند، قبل‌ از آنكه‌ شعله‌های آن‌ جنبش‌ و حركت‌به‌ تهران‌ پايتخت‌ برسد. هر وقت‌ كه‌ رضاشاه‌ بحرانی را از بين‌ مي‌برد ـ و به‌عبارتی ديگر خون‌ آن‌ را بَند مي‌آورد ـ بيشتر به‌ اين‌ مسأله‌ اذعان‌ مي‌كرد كه‌ باحركت‌ درست‌ و عمل‌ عالي‌، مي‌توان‌ كنترل‌ جامعه‌ای چموش‌ و از هم‌گسيخته‌ را دوباره‌ توسط‌ حكومت‌ مركزی به‌ دست‌ گرفت‌.()
به‌ عنوان‌ يك‌ افسر نظامي‌، كاملاً طبيعی بود كه‌ رضاشاه‌ از داشتن‌ يك‌ارتش‌ قوي‌، حمايت‌ بكند، هرچند كه‌ او خواهان‌ كاهش‌ نفوذ و دخالت‌خارجي‌ها بود و تلاش‌های وافر و سخت‌كوشي‌های او، پس‌ از به‌ دست‌گرفتن‌ قدرت‌ و در جهت‌ متحد كردن‌ كشور بود و نيز برای بقای كنترل‌ دولت‌ملی توسط‌ حكومت‌ مركزي‌، قدرت‌ بخشيدن‌ به‌ ارتش‌ نظامی ايران‌ را امري‌حمايتی و ضروری توصيف‌ مي‌كرد. به‌طور همزمان‌، او توسعه‌ و تقويت‌نيروی نظامی را به‌ عنوان‌ اولين‌ اولويت‌ خود قرار داد و به‌ اعزام‌ افسران‌ به‌مدارس‌ نظامی فرانسه‌ و آلمان‌ پرداخت‌ و آشكارا بر آموزش‌ و تعليم‌ افسران‌نظام‌ اصرار داشت‌، تا جايی كه‌ سرانجام‌، ژنرال‌ هانس‌ ون‌سيخت‌ در وايمارآلمان‌ به‌ آموزش‌ افسران‌ ارتش‌ ايران‌ پرداخت‌. رضاشاه‌، همچنان‌ احضار به‌خدمت‌ سربازی را اعلام‌ كرد، تا هم‌ روحية‌ مليت‌گرايی و استقلال‌ ملی در بين‌جامعه‌های كوچك‌ و منزوی كشور و هم‌ پايه‌ قدرت‌ جسمانی سربازان‌ ارتش‌را پرورش‌ دهد و نيز ارتش‌ بزرگی كه‌ او آرزو مي‌كرد، توسعه‌ يابد، اما نيروي‌دريايی و هوايی را تأسيس‌ و كارخانه‌ توليد ادوات‌ جنگی برای ساخت‌ سلاح‌سبك‌ و مهمات‌ مورد نياز ارتش‌ را بنيان‌گذاری كرد. او همچنين‌ ساختار و نظام‌استخدامی كشور را اصلاح‌ و شيوه‌ ترفيع‌ و تشويق‌ و افزايش‌ حقوق‌ را قانوني‌كرد. در سال‌ ١
۹۴١، رضاشاه‌ نيروی معجون‌ و ملفحه‌ای از ۴٠٠٠٠ نفر را به‌۵ لشگر تقسيم‌ كرد كه‌ در سال‌ ١۹٢۵ درهم‌ ادغام‌ شده‌ بودند و ارتش‌ منسجم‌و متحدی در مورد ١٢۷٠٠٠ سرباز را در ١٨ لشگر با ١٠٠ تانك‌ نظامی راسازمان‌دهی كرد.()
و شگفت‌ اين‌كه‌، با پول‌ نفت‌ ايران‌ و چنين‌ اقداماتی انجام‌ مي‌داد و شايدنفت‌ موجب‌ شد تا قدرت‌های خارجی ـ به‌ ويژه‌ بريتانيا ـ به‌ رضاشاه‌ اين‌اندازه‌ از استقلال‌ را مجاز بدانند، آن‌ هم‌ ذره‌ استقلالی كه‌ پيشينيان‌ او از آن‌ هم‌بي‌بهره‌ بودند. گرچه‌ درآمد و عايدی نفت‌ ايران‌ كم‌تر از آن‌ ميزانی بود كه‌ درابتدا موردنظر بود، اما برای رضاشاه‌ مبلغ‌ سرشاری بود تا به‌ او اجازه‌ دهد كه‌همچنين‌ ارتش‌ منظم‌، نسبتاً بزرگ‌ و قابل‌ توجهی را تقويت‌ و حمايت‌ كند و نيزموجب‌ مي‌شد تا او بتواند برنامه‌های جاه‌طلبانه‌ تجددخواهی خود را بدون‌متوسل‌ شدن‌ به‌ وام‌ خارجي‌، اجرا كند و نكته‌ ديگر آنكه‌، آرزوی او تأثيرمدرنيته‌ و نوگرايی در جهت‌ استقرار و استحكام‌ و تقويت‌ ايران‌ بود تا قادرباشد بدون‌ اتكا به‌ خارجيان‌، قدرتمند باشد و استقلال‌ ايران‌ همراه‌ با ثروت‌نفت‌ آن‌ رشد مي‌كرد و الگو و سرمشقی برای سلطنت‌ فرزندش‌ شد تا او نيزاين‌ راه‌ را ادامه‌ دهد كه‌ پيامدهای مهمی برای ايران‌ و آمريكا هم‌ در بر داشت‌.

تجدد و نوگرايي‌

تجدد و نوگرايی و صنعتی شدن‌، پروژه‌های مهم‌ و قابل‌ توجه‌ دوران‌سلطنت‌ رضاشاه‌ بود، مانند كمال‌ آتاتورك‌، موسولينی و ديگر ديكتاتوران‌پيرو مدرنيته‌، شاه‌ جديد خواهان‌ استقرار مدرنيته‌ و سوق‌ دادن‌ جامعه‌اش‌ ـچه‌ موافق‌ باشند و چه‌ مخالف‌ ـ به‌ سوی قرن‌ بيستم‌ بود. با اين‌ آرمان‌، او تعدادبيشماری از اصطلاحات‌ و تغييرات‌ را ـ مانند اصطلاحات‌ داخلي‌، پروژه‌اي‌ساختماني‌، بازسازی و... ـ رسماً آغاز كرد. هر چند كه‌ وسعت‌ و دامنه‌ صرف‌اين‌ تلاش‌ها متناوب‌ و نامنظم‌ بود()، اما عمده‌ترين‌ آن‌ها عبارت‌ بودند از:
١ـ زيربنای اقتصادی ايران‌ را به‌ شيوه‌ای امروزي‌، خيلی توسعه‌ وگسترش‌ داد. ١
۴٠٠٠ مايل‌ جاده‌، ۶٠٠٠ مايل‌ خط‌ تلفن‌، طرح‌ انرژي‌برق‌، راه‌آهن‌ ـ خصوصاً شبكه‌ عظيم‌ در راه‌آهن‌ بندر كاسپين‌ وزمين‌های عمده‌ كشاورزی ايران‌ در شمال‌ را به‌ ميادين‌ نفتي‌خليج‌فارس‌ در جنوب‌ ايران‌، متصل‌ مي‌كرد و او پي‌ريزی خدمات‌هوايی را هم‌ آغاز كرد. در دهه‌ ١۹٣٠، به‌ تمام‌ شهرهای ايران‌برق‌رسانی شد. تعداد اتومبيل‌ها در ايران‌ از ۶٠٠ دستگاه‌ در سال‌١۹٢۵ به‌ ٢۵٠٠٠ در سال‌ ١۹۴٢ افزايش‌ يافت‌. در سال‌ ١۹٣٣، هزينه‌جابجايی كالا در ايران‌ به‌ ١٣ نرخ‌ خود نسبت‌ به‌ سال‌ ١۹٢٠ رسيد ومدت‌ زمان‌ آن‌ هم‌ نسبت‌ به‌ دفعيت‌ مشابه‌ در سال‌ ١۹٢٠، تا ١١٠ كاهش‌يافت‌().
٢ـ از سيستم‌ حقوقی و ساختار قانونی ايران‌ بازديد كرد و براساس‌الگوی فرانسوي‌، قوانين‌ مدنی و اصول‌ كيفری و ضوابط‌ جنايی راتعريف‌ كرد. دادگاه‌های شرعی ـ براساس‌ شرعيت‌ اسلام‌ را لغو كرد وبه‌ اقليت‌های مذهبی ضمانت‌ تساوی حمايت‌ قانونی را عرضه‌ كرد،سلسله‌ مراتب‌ دادگاه‌ مدنی را مثلاً با استخدام‌ قاضی دادگاه‌ بخش‌توسط‌ دولت‌، مشخص‌ كرد و راهزنان‌ و سازمان‌ مسلح‌ كه‌ به‌ نواحي‌روستايی يا اطراف‌ شهرها حمله‌ مي‌كردند، را تا حد زيادی نيست‌ ونابود كرد.
٣ـ حكم‌ اصلاح‌ اساسی و الزامی سيستم‌ اقتصادی مالی كشور راصادر كرد و شيوه‌ يكسانی در اخذ ماليات‌ زمين‌، ماليات‌ بر درآمد راابداع‌ كرد، اصول‌ و ضوابط‌ جديد بازرگانی را ترويج‌ داد. اجازه‌ تأسيس‌شركت‌های سهامی عام‌ را صادر كرد، كل‌ ساختار و شيوه‌ سيستم‌مالياتی كشور را از نو بازسازی و امروزی كرد. بانك‌ ملی را به‌ عنوان‌بانك‌ مركزی تأسيس‌ و پشتوانه‌ برای كشور را تنظيم‌ و كنترل‌ كرد(شيوه‌ای كه‌ در سابق‌ توسط‌ يك‌ بانك‌ انگليس‌ در ايران‌ عرضه‌مي‌شد) و جالب‌ اينكه‌، در زمان‌ رضاشاه‌ درآمد كشور ده‌ برابر افزايش‌يافت‌.()
۴ـ شيوه‌ مبادله‌ و خريد و فروش‌ كالا را تأسيس‌ كرد و قراردادهاي‌تجاری بسياری را با كشورهای غربی منعقد كرد كه‌ البته‌ تعرفه‌ مالياتي‌بالايی را بر بسياری از كالا وضع‌ شد تا هم‌ سطح‌ درآمد كشور افزايش‌يابد و هم‌ صنايع‌ نوپای داخلی مورد حمايت‌ قرار بگيرند.
۵ـ برای اجرا كردن‌ سيستم‌ مالی جديد و تأمين‌ سرمايه‌، در برنامه‌وسيع‌ نوسازی و توسعه‌ رضاشاه‌، يك‌ سيستم‌ اداری جديد در سطح‌كشور ايجاد شد. در سال‌ ١۹٢۶، سازمان‌دهی دولتی و دستگاه‌ اداري‌جديد با استانداردهای آموزشی تأسيس‌ شد. با اين‌ سيستم‌، رضاخان‌يك‌ سيستم‌ مدرن‌ برای جمع‌آوری درآمد كشور بنيان‌ نهاد از دوران‌قاجارها به‌ خدمت‌ گرفت‌ تا به‌ شيوه‌ای گويا و معقول‌ سيستم‌ اداري‌جديد تعريف‌ شود، ۹٠٠٠٠ كارمند تمام‌ وقت‌ در ده‌ وزارتخانه‌ اصلي‌به‌ كار گمارده‌ نشدند.()
۶ـ رضاشاه‌، در زمينه‌ رشد و ترقی نظام‌ آموزشی ايران‌ و برنامه‌هاي‌تحصيلی تلاش‌ وافر كرد. نظام‌ گسترده‌ و فراگير مدرسه‌ عمومی باامكان‌ تحصيل‌ رايگان‌ برای هر شهروند ايرانی در سطوح‌ ابتدايی ومتوسطه‌ را برای پسران‌ و دختران‌ تأسيس‌ كرد و بخش‌ عمده‌ای ازدرآمد كشوری را برای پوشش‌ دادن‌ هزينه‌های مرتبط‌ به‌ آموزشي‌همه‌ ايرانيان‌، اختصاص‌ داد. همه‌ مدارس‌ را ملزم‌ به‌ تدريس‌ به‌ زبان‌فارسی كرد و اينكه‌ برنامه‌ آموزشی و درسی استاندارد را در همه‌ جارعايت‌ كنند. دانشگاه‌ تهران‌ و تعدادی از مؤسسات‌ آموزشی عالي‌مانند ٣۶ دانشكده‌ تربيت‌ معلم‌ و سی دو هنرستان‌ فنی حرفه‌ای راتأسيس‌ كرد. تعداد محصلان‌ دبستان‌ در بين‌ سال‌های ١۹٢۵ تا ١۹۴١،تا شش‌ برابر افزايش‌ يافت‌ و دانش‌آموزان‌ دبيرستان‌ دو برابر و تعداددانشجويان‌ مؤسسات‌ آموزش‌ عالی هم‌ تا ۵ برابر شد و حتی رضاشاه‌برای گلچين‌ نخبگان‌ و تيزهوشان‌، برنامه‌ای اجرا كرد تا آنان‌ به‌ خارج‌از كشور بروند و ادامه‌ تحصيل‌ دهند و در همين‌ راستا ١۵٠٠ دانشجوتا سال‌ ١۹٣٨ به‌ خارج‌ از ايران‌ اعزام‌ شدند.()
۷ـ رضاشاه‌، موقعيت‌ زنان‌ ايرانی را نيز ترقی داد. بر پذيرش‌ زنان‌توسط‌ دانشگاه‌ تهران‌ اصرار داشت‌ و با فراهم‌ ساختن‌ امكان‌ يكسان‌برای ادامه‌ تحصيل‌ در مدارس‌ عمومی به‌ جامعه‌ زنان‌ اميدواری واطمينان‌ داد كه‌ از حق‌ يكسان‌ با مردها برخوردارند. او امكان‌ استخدام‌زنان‌ را در كارخانه‌ها، آموزش‌، پرستاری وديگر بخش‌ها و نيروهاي‌كاری متفاوت‌ را به‌ وجود آورد. آنان‌ را تشويق‌ كرد تا كه‌ نقاب‌ از چهره‌بردارند و حجاب‌ سنتی را كنار بگذارند و بعدها ژاندارمری دستورداد تا كه‌ ژاندارم‌ها، چادر و حجاب‌ زنان‌ سنتی را در ملاء عام‌ بردارندو يا پاره‌ كنند.()
٨ـ او توليدات‌ فنی را حمايت‌ مي‌كرد و به‌ عبارتی زير بال‌وپر دولت‌ رامي‌گرفت‌. بانك‌ كشاورزی و صنعت‌ را در سال‌ ١
۹٣٣ برای تأمين‌وام‌هايی با بهره‌های كم‌، جهت‌ مشاغل‌ كوچك‌، تأسيس‌ كرد. تعرفه‌مالياتی ايران‌ را تجديدنظر و اصلاح‌ كرد و حتی سهميه‌ توليد صنعتي‌را هم‌ افزايش‌ داد. ۶۴ كارخانه‌ دولتی را تأسيس‌ كرد و انگيزه‌ها ومحرك‌های بسياری برای توسعه‌ صنعت‌ در ايران‌ به‌ وجود آورد. درسال‌ ١۹۴١، تعداد طرح‌های صنعتی و كارخانه‌های معدن‌ نسبت‌ به‌سال‌ ١۹٢۵، ١۷ برابر افزايش‌ يافت‌. به‌ عنوان‌ درصدی از درآمدايرانيان‌، توليد در بين‌ سال‌های ١۹٢٢ تا ١۹۴۷، ۵ برابر افزايش‌ داشت‌و افزايش‌ كار صنعتی سير صعودی طی كرد و به‌ مرز ١۹٠٠ نفررسيد.()
۹ـ او وضعيت‌ بهداشت‌ و مراقبت‌های بهداشتی را در ايران‌ تقويت‌كرد و تا سطح‌ زيادی بهبود بخشيد. با كمك‌ يك‌ فرانسوي‌، انستيتوپاستور را به‌ قصد توسعه‌ بهداشت‌ عمومی در تهران‌ تأسيس‌ كرد. وهمچنين‌ اولين‌ دانشگاه‌ علوم‌ پزشكی را در ايران‌ بنا نهاد. برای اجرا وتحقق‌ اين‌ امر نيز قانونی تصويب‌ كرد تا كه‌ برای پيشگيری و مبارزه‌عليه‌ بيماري‌های عفوني‌، انجمن‌ شير و خورشيد ـ صليب‌ سرخ‌ ياهلال‌احمر ـ تأسيس‌ شود و تعداد زيادی از كلينيك‌ها و مراكزبهداشتی محلی هم‌ به‌ وجود آيند. معالجه‌ پزشكی برای فقرا رايگان‌ وواكسيناسيون‌ اجباري‌، تحت‌ قيوميت‌ دولت‌ و بازديد از فاحشه‌خانه‌هاو صدور تأييديه‌ بهداشتي‌، الزامی و قانونی بود. تلاش‌های رضاخان‌برای افزايش‌ تعداد پزشكان‌، موفقيت‌آميز بود و نسبت‌ پزشكان‌ درازای جمعيت‌، از ١ نفر در ازای ١١٠٠٠ نفر در سال‌ ١۹٢۴، به‌ ١ نفردر ازای ۴٠٠٠ نفر در سال‌ ١۹٣۵ رشد يافت‌.()
و رضاخان‌ تعداد زيادی از اين‌ تغييرات‌ را صرفاً برای رساندن‌ ايران‌ به‌دنيای مدرن‌، انجام‌ داد. او حتی سيستم‌ اندازه‌گيری متری و تقويم‌ خورشيدي‌مدرن‌ را به‌ ايرانيان‌ معرفی كرد و دستور داد تا نام‌ خانوادگی يا اسم‌ فاميل‌،قوانين‌ ازدواج‌ و طلاق‌، پوشش‌ با البسه‌ و پوشاك‌ جديد و... به‌ طور رسمي‌مورد استفاده‌ قرار گيرد و حتی ورود كاروان‌ اُشتران‌ به‌ شهرهای ايران‌ راممنوع‌ كرد.()
با وجود همه‌ اين‌ خدمات‌، مشكلات‌ جدی و اساسی ديگری در كنار اين‌برنامه‌ جديد اصلاحات‌ و توسعه‌ وجود داشت‌. از مناطق‌ كشاورزی و نواحي‌زراعی ايران‌ كه‌ اكثريت‌ ايرانيان‌ بر آن‌ امر اشتغال‌ داشتند، غفلت‌ شد. درنتيجه‌، توليد كشاورزی راكد و موجب‌ كاهش‌ سطح‌ استاندارد زندگی طبقه‌گسترده‌ رعايا شده‌ بود و كاهش‌ تقاضای مصرف‌كننده‌ برای كالاهای داخلی راهم‌ در بر داشت‌ و چون‌ با بحران‌ مالی جهان‌ همگام‌ بود، توليد اندك‌ كارگران‌ايران‌، كيفيت‌ نازل‌ اجناس‌ ايرانی ـ كه‌ صادرات‌ را نيز غيرممكن‌ مي‌ساخت‌ ـاقتصاد ايران‌ را فلج‌ كرد و حكومت‌، اوضاع‌ اقتصادی را نابسامان‌تر كرد، زيرابه‌طور مصنوعی قيمت‌ كالا را بالا نگاه‌ داشت‌ تا كه‌ درآمد صنعتی كشورافزايش‌ پيدا كند، اما تأثير عمده‌ و اصلی آن‌، به‌ وجود آمدن‌ تورمی ناگوار وسخت‌ بود. برنامه‌ريزی و سازمان‌های درگير مسأله‌ اصلاحات‌، اندك‌اندك‌رها شدند و اشتباهاتی هم‌ كه‌ آنان‌ به‌ وجود آوردند، موجب‌ شد تا مانع‌دست‌يابی و تحقق‌ اهداف‌ برنامه‌ توسعه‌ و نوسازی و تجدد موردنظر باشد. به‌همين‌ خاطر بسياری از اصلاحات‌ رضاشاه‌، غيركارآمد، رنج‌آور و بد توصيف‌شد. مثلاً، او گاه‌ قبايل‌ چادرنشين‌ را به‌ استقرار و اقامت‌ دايمي‌، تحت‌ فشارمي‌گذاشت‌، آن‌ هم‌ درست‌ در زمانی كه‌ شرايط‌ زمين‌ برای فعاليت‌ و يا زيست‌آنان‌ نامساعد و نامناسب‌ بود.
يا به‌طور مشابه‌، بسياری از قوانين‌ كه‌ او وضع‌ كرده‌ بود، ناخواسته‌ نظام‌رعيت‌داری و فئودلی را قانونی مي‌كرد يعنی كنترل‌ رعايا و بهره‌كشی از آنان‌،در دست‌ اربابان‌ زمين‌دار و خان‌های فئودال‌ بود. در بسياری از كارخانه‌ها ـخصوصاً صنايع‌ دستی ـ زنان‌ و كودكان‌ به‌ طرز فجيعی مورد بهره‌برداری واستثمار ـ يا سؤاستفاده‌ ـ قرار گرفته‌ بودند. و ديگر اصلاح‌ها هم‌ نتيجه‌ای درهم‌ برهم‌ و نامعلوم‌ داشت‌ مثلاً، وقتی كه‌ آموزش‌ تحت‌ نظارت‌ رضاشاه‌،به‌طور چشمگيری توسعه‌ يافت‌، تا پايان‌ سلطنتش‌ هنوز ١٠ درصد جمعيت‌كشور تحصيلات‌ ابتدايی داشت‌ و اين‌ قضيه‌ همچنان‌ غيرقابل‌ حل‌ مانده‌ بود وكم‌تر از يك‌ درصد به‌ تحقيقات‌ متوسطه‌ راه‌ يافته‌ بودند.()و علاوه‌ بر اينها، اين‌ مسأله‌ در ادامه‌ توسعه‌ مستبدانه‌ رضاخان‌ صدق‌مي‌كند، كه‌ منظور و اقدام‌ شاه‌ در اجرای توسعه‌ و در نتيجه‌ با هزينه‌های گزافي‌مواجه‌ شد.او با اثبات‌ اين‌ كه‌ او حاكمی دمكرات‌ و آزادانديش‌ نيست‌، به‌ سرعت‌ ازاصلاحات‌ ساختاری نوميد و مأيوس‌ شد. انتخابات‌ را دستكاری روزنامه‌ها راسانسور و توقيف‌، و فعاليت‌ اتحاديه‌های كارگری را ممنوع‌ و متوقف‌كمونيست‌ها را منحل‌ و اجتماع‌های سياسی را پراكنده‌ كرد. او مخالفان‌ خود ودگرانديشان‌ را تهديد، دستگير، شكنجه‌ و گاه‌ اعدام‌ مي‌كرد.شبكه‌ پليس‌ مخفی را در داخل‌ حكومت‌ و كشور تأسيس‌ كرد و در سال‌١
۹٢٨، مجلس‌ را تحت‌ نظارت‌ ارتش‌ درآورد، كه‌ به‌ مجلسی فرمايشی و بله‌قربان‌ گو و ابزار تأييد تبديل‌ شد.()سركوب‌ رژيم‌، شديدتر شد تا جايی كه‌ يكی از كارمندان‌ سفارت‌ آمريكادر سال‌ ١۹٣۴ چنين‌ توصيف‌ مي‌كند كه‌ «يادآور جماهير شوروی در دوران‌كمونيستم‌ افراطی در سال‌های ١۹٢١-١۹١۷ بود».()
رضاخان‌ به‌ شدت‌ عياش‌ و رشوه‌خوار بود. به‌ زور از رهبران‌ قبايل‌رشوه‌گيری و اخاذی و زمين‌ها را مصادره‌ و ضبط‌ مي‌كرد و به‌ مالكان‌ فشارمي‌آورد كه‌ آن‌ها را به‌ قيمتی بسيار نازل‌ به‌ او بفروشند وگر نه‌ تبعيد يا كشته‌مي‌شوند. او حتی تا جايی پيش‌ رفت‌ كه‌ كانال‌های آبياری را منحرف‌ كرد وبرگرداند تا مالكان‌ زمين‌ تحت‌ فشار باشند و ناخواسته‌ زمينشان‌ را بفروشند ياآب‌ مورد نياز را خريداری كنند.()
و به‌ خاطر اين‌ رويه‌، او ثروتمندترين‌ مرد ايران‌ شد، در سال‌ ١
۹۴١،برقراری كه‌ شايع‌ است‌ او مالك‌ ١۵ درصد از زمين‌های مزروعی و قابل‌ كشت‌بود.()
و نه‌ همه‌ ايرانيان‌ مشتاق‌ و شيفته‌ اين‌ تعبير و مراتب‌ از اصلاحات‌رضاخانی بودند و نه‌ حتی شمار زيادی از مسلمانان‌ مذهبي‌، علاقه‌ای به‌ اين‌نوع‌ و گونه‌ مختص‌ تغييرات‌ داشتند؛ مذهبيونی كه‌ حتماً از نادين‌ محوري‌اجباری و تحميلی شاه‌، دل‌ پرخونی داشتند و درصد عمده‌ای از آنان‌، از اوبيزار بودند.
خانواده‌های سنتی كه‌ نخست‌ از فرستادن‌ دخترانشان‌ به‌ مدارس‌ عمومي‌خرسند و شادمان‌ بودند؛ به‌طور ناگهانی از اين‌ شب‌ از آن‌ مساله‌ دست‌شستند زيرا رژيم‌ اصرار بر آن‌ داشت‌ كه‌ دختران‌ دانش‌آموز و معلمان‌ زن‌ بايدبدون‌ حجاب‌ باشند. بسياری از مردان‌ گذاشتن‌ اجباری كلاه‌ پهلوی ـ كلاه‌لبه‌داری به‌ سبك‌ اروپايی ـ متنفر بودند، كلاهی كه‌ به‌ گونه‌ای طراحی شده‌ بودكه‌ نماز گذاردن‌ و سجده‌ رفتن‌ و تماس‌ سر با جانماز را از آداب‌ سنتی اسلامی با مشكل‌ مواجه‌ مي‌كرد. و علاوه‌ بر همه‌ اين‌ مسايل‌، بسياری از اين‌اصلاحات‌، تأثيرپذيری روی روحانيت‌ گذاشت‌.
انحلال‌ دادگاه‌ شريعت‌ اسلامي‌، نيازهای ازدواج‌ محضری و مراسم‌طلاق‌، تأسيس‌ مدارس‌ عمومی ـ كه‌ با مدرسه‌های مذهبی در تعارض‌ بود ـ ويكسان‌سازی برنامه‌ آموزشی و درسی و... مهم‌ترين‌ عوامل‌ رويگردانی ازمُلاها و عدم‌ نفوذ آنان‌ در جامعه‌ و عدم‌ كسب‌ درآمدشان‌ ـ از منابع‌ سنتی ـشده‌ بود. شاه‌ همچنين‌ يك‌ مؤسسه‌ يا اداره‌ دولتی برای نظارت‌ درآمدموقوفه‌های مذهبی تأسيس‌ كرده‌ بود و اصولاً موقوفه‌ها از منابع‌ عمده‌ تأمين‌مالی مُلاها به‌ شمار مي‌رفت‌ و هنوز هم‌ مي‌رود. سرانجام‌، رضاشاه‌ دانشكدة‌الهيات‌ را در دانشگاه‌ تهران‌ تأسيس‌ كرد ـ دانشكده‌ای جدا از حوزه‌های علميه‌قم‌ ـ كه‌ اكثر طلبه‌های جوان‌ بايد دانش‌ خود را ارائه‌ مي‌كردند و برای موعظه‌كردن‌ هم‌ دريافت‌ درجه‌ رسمی ليسانس‌ با شركت‌ كردن‌ در آزمون‌هاي‌ورودی امری ضروری بود. آزمون‌ هم‌ بسيار سخت‌ و دقيق‌ بود و
۹٠ درصدكانديدها هم‌ مردود مي‌شدند. و اين‌ راه‌ را برای خلاص‌ شدن‌ از شر شيادهاي‌شادروان‌هايی كه‌ در ملك‌ و لباس‌ روحانيت‌ درآمده‌ بودند، گذاشته‌ بود اما اين‌وضعيت‌، روحانيت‌ را بيشتر عصبانی مي‌كرد، كه‌ به‌ گذراندن‌ آزمون‌ عمومی ـتحت‌ نظارت‌ دولت‌ ـ برای تمرين‌ قوانين‌ اسلامی عادت‌ نداشتند.()
پس‌ از گذشت‌ دهه‌های ١
۹٣٠-١۹٢٠ حكمرانی رضاشاه‌ به‌ طورفزاينده‌ای با ناپسندی و ناخوشايندی مردم‌ مواجه‌ شد و به‌ شدت‌ موجب‌ورشكستگی و گرفتاری اقتصاد ايران‌، رشد فساد، تورم‌، اختلال‌ و آشفتگی به‌خاطر تغييرات‌ بي‌رويه‌ و رفتاری سنگدلانه‌ و بي‌رحمانه‌ مردم‌ شد.
جماعت‌ بازاري‌ها و طبقه‌ متوسط‌ سنتی ايران‌ به‌ خاطر نادين‌ محوری واصرار شاه‌ بر صنعتی شدن‌ و اشتباهات‌ شاه‌ در سياست‌ اقتصادی كه‌ موجب‌نابودی صنايع‌ ملی و افزايش‌ هزينه‌ها شده‌ بود، ناراضی و مخالف‌ شده‌بودند.
طبقه‌ متوسط‌ نو و غرب‌گرا هم‌ سركوب‌ و واپس‌رانی او را دوست‌نداشتند، در حقيقت‌ با وجود داشتن‌ تحصيلات‌ و تفكرهای پيشرفته‌ وامروزی كه‌ كم‌كم‌ نقشی هم‌ در سياست‌ حكومت‌ يافته‌ بودند، بنا به‌ تأثير ونفوذ اندك‌ سياسي‌، و توانايی كم‌ خود در افكار عمومی به‌ بيان‌مخالفت‌هايشان‌ پرداختند. شهرها مملو شده‌ بود از آوارگان‌ بي‌سواد، بي‌كار وغيرقابل‌ استخدام‌ كه‌ از روستاها به‌ شهر آمده‌ بودند، افرادی كه‌ در شرايطي‌فلاكت‌بار، فقيرانه‌، غيربهداشتی مي‌زيستند و وسط‌ صنايع‌ آشوب‌زده‌ ايران‌،مورد بهره‌كشی و استثمار قرار گرفته‌ بودند.
در واقع‌ بسياری از ايرانيان‌ از توسعه‌ و اصلاحات‌ رضاشاه‌ متنفر بودند كه‌به‌طور فزاينده‌ای جامعه‌ ايران‌ به‌ دو قشر يا طبقه‌، تقسيم‌ مي‌شد. شاخه‌اي‌درون‌، غرب‌ زده‌، مرفه‌ و غنی از طبقه‌ بالا، و شاخه‌ای سنتي‌، فقير و از طبقه‌پايين‌ در گذار زمان‌، رضاشاه‌، كه‌ با محبوبيت‌ سلطنتش‌ را آغاز كرده‌ بود. براي‌بقای حكومت‌ و كنترل‌ كشورش‌ به‌ سركوب‌ آشكار و علنی و اعمال‌ زور وفشار متوسل‌ شد.()
پايان‌ دهه‌ ١
۹٣٠، با جنگ‌ دوم‌ جهانی همزان‌ شد. و ذره‌ای شك‌ و شبهه‌باقی بود كه‌ رضاشاه‌ پهلوي‌، چهره‌ ايران‌ را تغيير داده‌ است‌.
اما بسياری از اين‌ تغييرات‌، به‌طور سطحی و ظاهری ساخته‌ و پرداخته‌شده‌ بودند و بخش‌ بزرگی از اجتماع‌ را از خود گريزان‌ و بيگانه‌ كرده‌ بود. هنوزجنگ‌ پيش‌ نيامده‌ بود كه‌ يأس‌ و هراسی و نارضايی و خشم‌ موجب‌ شد تامردم‌ عكس‌العملی عمومی عليه‌ شيوه‌ سلطنت‌ و حكمرانی شاه‌ و توسعه‌ وتجدد او داشته‌ باشند. احساسات‌ و عقايدی كه‌ او ابراز داشت‌.
به‌ طور قطع‌ سهم‌ و نقش‌ بسزايی در پديد آوردن‌ حركت‌ اصلاح‌طلبانه‌داشت‌ كه‌ هيجان‌ و جنبش‌ مردم‌ را برانگيخته‌ كند تا كه‌ جامعه‌ پس‌ از جنگ‌ بادكتر محمد مصدق‌ متحد و يكپارچه‌ شوند. در حقيقت‌، اتحاد و ائتلاف‌نيروهای مختلف‌ نوعی مخالفت‌ و اپوزيسيون‌ عليه‌ مدرن‌گرايی رضاشاه‌ به‌وجود آورد كه‌ به‌طور كلی مانند اتحاد و دولت‌ ائتلافی مصدق‌ بود، و هم‌ اينكه‌با انقلاب‌ مشروطه‌ در سال‌ ١
۹٠۶ و سپس‌ انقلاب‌ اسلامی ايران‌ در سال‌١۹۷۹ مشابهت‌ زيادی داشت‌.
و اين‌ سقوط‌ نابهنگام‌ و پيش‌ از مرتع‌ رضاشاه‌ مانع‌ فرزندش‌ شد تا او هم‌تشخيص‌ دهد كه‌ ادامه‌ راه‌ به‌ سقوط‌ و فروپاشی منجر مي‌شود، همانگونه‌ كه‌در سال‌ ١
۹۷۹، ايران‌ را در كام‌ خود فرو برد و انقلاب‌ سراسر ايران‌ را فراگرفت‌.

سقوط‌ رضاشاه‌

در پايان‌، شايد طنزآميز به‌ نظر برسد كه‌ بگويم‌ خارجيان‌ بودند كه‌ رضاشاه‌پهلوی را از تخت‌ سلطنت‌، پايين‌ آوردند. آن‌ ميهن‌پرست‌ دو آتشه‌ و وفادار به‌ايران‌ كه‌ به‌ قدرت‌ رسيد و تصميم‌ گرفت‌ تا ايران‌ را به‌ كشوری مبدل‌ كند كه‌بتواند در مقابل‌ توطئه‌چينی و دسيسه‌های خارجيان‌ مقاومت‌ كند، سرانجام‌توسط‌ همان‌ قدرت‌ مادی دشمنان‌ قديمی كه‌ پيوسته‌ در امور ايران‌ دخالت‌مي‌كردند، شرايطی به‌ وجود آمد تا كه‌ رضاشاه‌ از تخت‌ سلطنت‌ سرنگون‌ و ازقدرت‌ ساقط‌ شود. به‌طوری كه‌ ديگر دستاوردهای او، كه‌ همچنان‌ بحث‌انگيزو مورد اختلاف‌ است‌، بدون‌ هيچ‌ پرسشی موجب‌ شد تا او به‌ موفقيت‌ درمهم‌ترين‌ اولويتش‌، كه‌ دور نگه‌ داشتن‌ و محافظت‌ كردن‌ از ايران‌ در برابر نفوذبيگانگان‌ بود، با شكست‌ مواجه‌ شود.
شما مي‌توانيد استدلال‌ كنيد كه‌ رضاشاه‌ خود چنين‌ كرد و خود كرده‌ را نيزتدبير نيست‌. او مسحور و مجذوب‌ ظهور آلمان‌ مدرن‌ بود. و بسياری ازنخبگان‌ و روشنفكران‌ ايرانی به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ پيروان‌ كشور آريايي‌ها،يعنی ملت‌ آنان‌، هم‌ خانواده‌ طبيعی آلمان‌ نازی است‌ و چنين‌ گرفتاری نژادي‌،بعدها پديد آمده‌ است‌ و ظاهراً نمي‌دانستند كه‌ نوع‌ آريايی هيتلر، موهايي‌بلوند و چشمانی آبی دارند و اصولاً شرقی نيستند. داستان‌های زيادی وجوددارد مبنی بر اينكه‌ گفته‌ مي‌شود، سفير ايران‌ در برلين‌ كه‌ نخستين‌ بار به‌رضاشاه‌ پيشنهاد كرد تا اسم‌ كشور را از پارس‌ (سرزمين‌ پارسيان‌) به‌ ايران‌(سرزمين‌ آريايي‌ها) تغيير دهد، رضاخان‌ را تحت‌ تأثير قرار داده‌ بود.رضاخان‌ به‌ وضوح‌ تحت‌ تأثير اصول‌ و روش‌ هيتلری قرار گرفته‌ بود و آلمان‌را بسان‌ كشوری مي‌نگريست‌ كه‌ مي‌تواند ايران‌ را از گزند بريتانيا و روسيه‌ دورنگه‌ دارد. اما او قدرت‌ و نزديكی روسيه‌ و بريتانيا را دست‌كم‌ گرفته‌ و قدرت‌ ومجاورت‌ آلمان‌ را بيشتر از حد واقعی برآورد كرده‌ بود. در سال‌ ١
۹۴١، يك‌هزار مشاور، بازرگان‌، افسر آلمانی در تهران‌ و يك‌هزار نفر خارج‌ از پايتخت‌ايران‌ وجود داشتند و آلمان‌ هم‌ خواهان‌ ائتلاف‌ و اتحاد با رضاشاه‌ بودند وحتی گروهی از ارتش‌ حزبی آلمان‌ از اكراين‌ به‌ سمت‌ قفقاز حركت‌ كرد و به‌مرزهای ايران‌ دسترسی يافت‌. در واقع‌، عامل‌های آلمانی با طرفداران‌ وهواداران‌ نازی در ايران‌، مانند سرهنگ‌ فضل‌ا... زاهدي‌، ارتباط‌ برقرارگرفتند تا سعی كنند او را قانع‌ به‌ تحريك‌ جنبش‌ قومی كنند. به‌ شرطي‌ورماخت‌ ديگر فاصله‌ چشمگير و قابل‌ ملاحظه‌ای با ايران‌ نداشته‌باشد.()
پس‌ از تجاوز آلمان‌ به‌ روسيه‌ در ژوئن‌ ١
۹۴١، استالين‌ به‌ لشكر چرچيل‌پيوست‌ و شايد اين‌ تنها شانسی بود كه‌ مانع‌ اشغال‌ ايران‌ توسط‌ خارجيان‌ شد.خصوصاً از زمانی كه‌ رضاشاه‌، راه‌آهن‌ ترابری و حمل‌ونقل‌ را ـ كه‌ شمال‌ وجنوب‌ ايران‌ را به‌ هم‌ پيوند مي‌شناخت‌ ـ راه‌اندازی كرده‌ بود. برای متفقين‌ايران‌ بهترين‌ مسير برای تأمين‌ تجهيزات‌ و حمايت‌ از ارتش‌ درگير جنگ‌ بود ونيازی به‌ اشغال‌ ايران‌ احساس‌ نمي‌شد. البته‌، استقبال‌ رضاشاه‌ از آلمان‌ وفعاليت‌های مخالف‌ و ضدبريتانيايی او، برای بريتانيا امری مسلم‌ و قطعی شدكه‌ زودتر دست‌ به‌ كار شود. در اوت‌ ١۹۴١، بريتانيا و روسيه‌ اعلام‌ كردند كه‌رضاشاه‌، بايد آلماني‌ها را از ايران‌ اخراج‌ كند و راه‌آهن‌ و امكانات‌ و بنادرايرانی را در اختيار آنان‌ بگذارد، اما رضاشاه‌ نپذيرفت‌ و به‌ محض‌ امتناع‌ او،نيروهای روسيه‌ و بريتانيا ايران‌ را مودر تاخت‌وتاز قرار دادند. با هجوم‌ آنان‌،بعضی از واحدهای ارتش‌ شاه‌ مقاومت‌ كرده‌ اما اكثر آن‌ها قبل‌ از آرايش‌نظامی اروپايي‌ها، به‌ سرعت‌ شكست‌ خوردند. در كم‌تر از دو هفته‌، همه‌ جاي‌ايران‌ اشغال‌ شد. رضاشاه‌ خودش‌ را به‌ تبعيد فرستاد و در ٢۵ اوت‌ سال‌١۹۴١، فرزند ٢١ ساله‌ او، محمدرضا، توسط‌ متفقين‌ تاج‌ سلطنت‌ بر سر نهادو محمدرضاشاه‌ پهلوی شد.()
شاه‌ جديد، پيشينه‌ شاه‌ قبلی را به‌ ياد مي‌آورد. كسی باور نداشت‌ كه‌ اوتواناست‌ و با سربازانش‌ اختيار و كنترل‌ كشور را در دست‌ بگيرد. هرچند كه‌بريتانيا و روسيه‌ تصميم‌ اصلی را اتخاذ مي‌كردند. در طی آن‌ دوران‌، مجلس‌ ونخست‌وزير قدرت‌ قابل‌ توجهی را در دست‌ داشتند و حبيب‌ لاجوردي‌پيشنهاد كرد كه‌ احتمالاً در طول‌ سال‌های جنگ‌، ايران‌ به‌ كشوری سلطنتي‌مشروطه‌ و كارآمدتری نسبت‌ به‌ ديگر سلسله‌های ماقبل‌ خود نزديك‌ شده‌بود.() محمدرضاشاه‌، هميشه‌ دوست‌ داشت‌ كه‌ بيشتر از مقام‌ تشريفاتی واسمی جلوه‌ كند، همانگونه‌ كه‌ متحدان‌ و هم‌پيمانان‌ او انتظار داشتند، وانمودكند. او با احتياط‌ روی صحنه‌ قدرت‌ آمد اما تلاش‌ كرد كه‌ دوباره‌ موقعيت‌،قدرت‌ و دارايی پدرش‌ را ـ كه‌ قبلاً داشت‌ ـ دوباره‌ به‌ دست‌ آورد.()
شايد نكته‌ مهم‌ درباره‌ محمدرضاشاه‌ كه‌ تاج‌ سلطنت‌ از سرش‌ برفت‌،اهميت‌ قدرتمندسازی ايران‌ در برابر قدرت‌های خارجی باشد. بدون‌ شك‌پدرش‌، در طی دوران‌ تحصيل‌ اين‌ تفكر را به‌ ذهن‌ او تزريق‌ كرده‌ بود، زيراانديشه‌ راهنمای او در طی دوران‌ سلطنتش‌، چنين‌ تفكری بود. اما اين‌ درس‌ترسناك‌ را، كه‌ موجب‌ اضمحلال‌ ناگهانی و سقوط‌ آرام‌ رژيم‌ پدرش‌ شد، بايدمي‌آموخت‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسيد آن‌ را دير ـ درست‌ چند هفته‌ قبل‌ از سرنگوني‌تاج‌ و تخت‌ خويش‌ در سال‌ ١
۹۷٨ ـ فرا گرفت‌. در واقع‌، در طی سال‌هاي‌قدرت‌ محمدرضاشاه‌، نفوذ قدرت‌های خارجی در ايران‌ كاهش‌ و قدرت‌ايران‌ و استقلال‌ آن‌ كه‌ احتمالاً بزرگ‌ترين‌ و مهم‌ترين‌ اولويت‌ او بود، افزايش‌يافت‌. بنابراين‌، او با طنز و كنايه‌ای تلخ‌ روبرو شد كه‌ به‌ جای دست‌ يافتن‌ به‌اميدها و آرزوهايش‌، صدای انقلاب‌ را در سال‌ ١۹۷٨ مي‌شنود كه‌ عليه‌ اوتندی مي‌كرد كه‌ گويا ايران‌ را به‌ غرب‌ فروخته‌ است.

 

+ نوشته شده در  Thu 4 Oct 2007ساعت 12:45 PM  توسط PERSIAN PUZZLE  |