مقدمه - استمرار خاطره
ايران، نامی است كه به تنهايي، تصويری عجيب و غريب را در خاطرههازنده ميكند. زنان چادری و محجبه، رنگ و بوی غريب، بازارهای پيچيده وهزار تو و... مردهايی كه فرش و گليمهای پرزرق و برق را در بازار ميفروشند.برای بعضی از افراد، شايد، اين نام، فقط يك سرزمين قديمی را به ياد آورد ويا پادشاهان بزرگی مانند داريوش و كوروش و يا صحنههايی از جنگها ونبردهای سالاميس و ماراتن ـ كه نياكان يونان ما با لشكرو قشون آسياييتحت پرچم و لوای شاه شاهان ايران رژه ميرفتند ـ را در ذهن مجسم كند.ايران، برای آمريكاييها، نامی است كه تصويرهای متفاوتی را به ذهنآنان متبادر ميكند. تصويری از آيتاللههای عصبانی و آتشي، گاه آميخته بهجنون، كه تقصير همه شر و بدی و مصيبتهای عالم را به گردن شيطان بزرگ،مياندازند، تصويری از آيتالله های گروگانگير، از تروريستها و آدمكشها،از دشمن و مخالف اصلی ما در خليج فارس و... و نيز ايران، برای بسياری ازآمريكاييها، مظهر نوعی نارضايتی و خشم است.
زيرا يك پرسش تكراری سالهاست كه قبل از تراژدی غمانگيز ١١سپتامبر ٢٠٠١ در اذهان عمومی وجود دارد و آن اين كه «چرا آيتالله ها تا بهاين حد از آمريكا متنفرند؟» انگيزه ايرانيان و سياست و خط مشی آنان برايبسياری از آمريكاييها، منشأ و عامل اصلی اغتشاش و اختلال و به همريختگی است.بگذاريد به دو نكته اصلی اشاره كنم، تا كه حل اين معضل و پيچيدگيدردآلود يا معمای زجرآور را سهلتر بكند: اول از همه اين كه، هر چند كهآيتالله ها گاهی از اعتنا كردن به آمريكا ابا دارند و نميخواهند كه به پذيرفتنواقعيت اقرار و اعتراف كنند و به طور مشابه نيز اكثر ايرانيان، از قبول كردن اينمسأله سردرگم هستند و از روی ناآگاهي، سفسطه يا خلط مبحث ميكنند.دوم آنكه، خود ايرانيان گاهی آن قدر، با منتهای شدت، تحت فشارند كهنميتوانند عملكردهای كشور خود را به درستی بيان و توصيف كنند.
تنها راه درك و فهم ٢۵ سال رويارويی و درگيری بين ايران و آمريكا،دانستن تاريخ روابط بين اين دو كشور است. كه حتی همه عناصر دخيل دربنبست فعلی ما را نيز در بر ميگيرد و نشان ميدهد. اكثر ايرانيان آن تاريخمعاصر را به خوبی ميدانند ـ و يا مطابق نسخههای تحريف شده تاريخ خوداطلاع يافتهاند ـ اما اكثر آمريكاييان در اينباره دانش و آگاهی كمی دارند. براييافتن دامنه و گستره مشخص و معين، بايد به يكی از تفاوتهای بنيادی واساسی كه در درون بنبست ستيزهجويانه و جنگطلبانه ما هست، دقت كرد وتوجه لازم را مبذول كرد.اگرچه در ارتباط و معامله با ملتی مانند ايران، گذار اين سالها نيز، عاملارتباطی عمدهای با آينده نزديك محسوب ميشود، اما هيچ راه گريزی همبرای گذشته دور و دراز آن وجود ندارد و طبعاً دانست ريشههای خشم وغضب ايرانيان نسبت به آمريكا، بدون اندكی آگاهی يافتن از ريشه و بنيان فرازو فرودهای نيمقرن اخير روابط آمريكا با ايران، ممكن نخواهد بود. عاملاصلی نشأتگيری بعضی از اين نفرت شديد و انزجار وحشتناك در هرجهت، كه برای ديگری همچنان باقی مانده است، ناشی از مزاحمتها ودردسرهايی است كه معتقدند در زمانهای مختلف، توسط ديگری به وجودآمده است و هرچند ترك روابط، شايد عامل اصلی و مرتبط با قضيه باشد.
اهميت روشن كردن اين تاريخ در دانستن راهها و گزارههای انتخابی استكه ما، ايالات متحده آمريكا، برای حركت كردن به سوی ايران در اختيارداريم، كه ميتواند به صورت روابط دوستی و يا در ادامه همين وضعيتخشم و نفرت باشد. هر كسی كه نتواند بر آن تاريخ مورد نظر، تسلط و اشرافلازم را پيدا كند، بالطبع نميتواند كه چگونه درست حركت كردن به سوی آنمقصد را دريابد.
مشكلها و ممكنها
بيش از ٢۵ سال است كه در ميان آمريكاييها، برای نوشتن درباره ايرانيك عرف خاص شكل گرفته است و آن «آغاز كردن كتاب با يك مجموعهاستدلال درباره اهميت ايران و قرار گرفتن آن در بخش مهمی از جهان و نقدروابط سياسی و تجاری آمريكا، و اين كه تاريخ خصومت و دشمنی بين ايرانو آمريكا يك تراژدی است كه يا ممكن است و يا بايد از آنان پرهيز شود و يااين كه همچنان شاهد ادامه درگيری و رويارويی كار افراطيون فلكزده وبدبخت در دو طرف دخيل در ماجرا باشيم و...» كه اندك اندك اين طرزنوشتار، تعميم يافته است. اما با اين شيوه مُصطلح، من نوشتهام را آغازنكردهام.
وقتی كه من معتقد نيستم كه ايران كشور مهمی است كه در بخش مهمی ازجهان قرار گرفته است، بلكه بر اين اعتقاد و باورم كه بهتر و زيباتر آن است كهدو كشور ايران و آمريكا روابط حسنهای داشته باشند و من به موضوع ايران وآمريكا از اين زاويه ديد خواهم پرداخت كه تفاوتهای اساسی در بينريشههای اصلی اين رويارويی و درگيری وجود دارد. آمريكا مشكلات عمدهو عديدهای با ايرانيان دارد و عكس اين مسأله هم درباره ايرانيان صادق است.دليل اصلی من برای نوشتن اين كتاب، اظهار ترحم و دلسوزی برای هيچكداماز طرفين نيست، بلكه توضيح و تبيين روش و شيوه ممكن است تا آن را بيان واجرا كرد. حتی بسيار از ايرانيانی را كه از نزديك ديدهام دوست دارم و فكرميكنم كه اكثر ايرانيان خواهان داشتن روابط بهتری با ايالات متحده آمريكاهستند و همچنين تصور ميكنم كه منافع كشور ما هم در صورت داشتن روابطگرم و حسنه با ايران ـ بيشتر از پيش ـ تأمين ميشود. با صراحت و بيپردهميخواهم بگويم كه اعتقادم بر اين است كه آمريكا به ايرانيان نيازی ندارد. ما٢۵ سال است كه از ايرانيان دور افتادهايم و در آن بُرهه زمانی هم رونقاقتصادی آمريكا به صورت فوقالعاده و باورنكردنی در تاريخ ما شكل گرفتو هم با توسعه راهبردی و استراتژيكی و نظامی ما توامان شد و آمريكا را بهقدرتمندترين كشوري، كه جهان تاكنون به خود ديده است، مبدل ساخت. بهطور واضح، فقدان روابط گرم و حسنه با ايرانيان، عملاً ما را با وقفه و بازگشتبه گذشته مواجه نكرد.
اما برای ايرانيان، چنين مسألهای صادق نيست، در اين ٢۵ سال اخير، آنهابه خصوص از عهدة امور برنيامدند و به عبارتی گذران خوبی نداشتند،هرچند كه آنها فقير و تهيدست نيستند، اما اقتصاد آنان لنگ لنگان پيشميرود. هنوز از لحاظ بينالمللی كاملاً منفور و مطرود نشدهاند، اماسوءشهرت و تعبير نادرست و ناپسندی در مورد راه در پيش گرفته آنان،وجود دارد. خانم روبين رايت در كتاب اخير خود درباره ايران از يك كفشفروش ايرانی كه امروزه راننده اتوبوس شده است، نقل قول ميكند كه«امروزه همه با ما مثل بيكس و كارهای دربهدر برخورد ميكنند. ديگر چندانخارجيها به ايران نميآيند و اغلب برای ايرانيان معمولي، امكان گرفتن ويزاو سفر به خارج از كشور وجود ندارد. اگر به خاطر نفت ما نبود، ما تنها وبيكس ميشديم». شايد ايرانيان، قادر به تشخيص اين موقعيت يا رفاه وخوشبختی نباشند كه بنا به موقعيت جغرافيايی با منابع طبيعي، استعدادهايملي، توانايی و استطاعت لازم را دارا هستند. به طور جزيي، بسياری از ـ وشايد اكثر ـ ايرانيان علاقهمند علاقمند و مشتاق به توسط روابط با آمريكا،حداقل به صورت آرمانی و انتزاعی مينگرند. اما به راستی در اين دريايمشكلات، چندان وسيع نيست، اما بسيار عميق است و هميشه جرياندار وطوفانی و ناآرام به نظر ميرسد. چيزهايی كه ممكن است مشكلات آمريكا باايران را مشخص بكند، حمايت از تروريسم، فعاليت در جهت سلاحهستهاي، مخالفت با روند صلح خاورميانه، تضعيف تدريجی ثبات منطقهايو ضعف شديد در اجرای قوانين حقوق بشری و... ميباشند.اما هيچ كدام از اين مسايل، به راحتی قابل طرح نيست و هر كدام از آنها،گره و گير خاص خود را داراست. گره وگيری كه چند دهه بافت زخمی متورميافته روانی را نيز به همراه دارد. بنا به گرايش تاريخنگاران به ثبت وقايع،روابط آمريكا و ايران، تاريخی نسبتاً كوتاه اما به شدت پيچيده و بغرنج دارد.مانند عاشقانی كه طلاقی سخت و ناجور را تجربه ميكنند، ما هم مسايلزيادی را پشتسر گذاردهايم.
يكی از موضوعها و مضمونهای اصلی اين كتاب كه به آن اشاره دارد، تنهافهم و درك تاريخ روابط ايران و آمريكا ـ كه برای درك ماهيت اصليمشكلاتی كه امروزه با آنها مواجه شدهايم، بسيار ضروری است ـ نيست،بلكه عدم موازنه و نا برابری در شناخت و آگاهی تاريخی است كه جزيی ازمشكلات به وجود آمده است. آمريكاييها به عنوان يك ملت، دچار نوعينسيان و فراموشی دنبالهدار و سريالی هستند، ما اغلب به سرعت فراموشميكنيم آنچه را كه قبلاً انجام دادهايم. ما دشمنی و غرض ميورزيم، اما ياعلت و سبب آن را نميدانيم و يا اصلاً به ياد نميآوريم، ما اكثراً به آيندهميانديشيم و مردمی علاقمند به آينده هستيم و به خاطر تمركز و توجه بهآينده، اكثراً تمايل و رغبت ما به ناديده گرفتن و اعتنا نكردن به گذشته است.معمولاً عبارات «بگذاريد كه چندان به گذشته نپردازيم و درباره آن فكرنكنيم» و اوضاع «تغيير كرده است»، در بين آمريكاييها مرسوم شده است.بسياری از آمريكاييها، اغلب چيز زيادی درباره ريشه نارضايی و اعتراضايرانيان نسبت به آمريكا را نميدانند، كه از كجا اين غرض و كينهتوزی ودشمني، عليه ايران به وجود آمده است و چرا هر دو طرف حل مشكلات ورفع اختلافهايشان را چنان بزرگ و مشكل و گاه غيرممكن پنداشتهاند.
متأسفانه، بيخبری و بياطلاعی زياد، در پرداختن به مشكلات و مسايلفعلی ما با ايران، ما را با مشكل مواجه ميكند و اگر اين واقعيت را بپذيريم،اين عامل موجب ميشود تا به افراطيهای هر دو طرف، از طيفهای سياسيمختلف، اجازه ميدهد تا كه راهحلهايی ساده و ممكن را برای اين مشكلاتپيشنهاد كنند و چون اكثر آمريكاييها، به پيچيدگی روابط و عمق برخورد ودرگيری طرفين آگاهی كافی ندارند، براحتی با اين آواز دلفريب و افسونگر،تحت تأثير قرار ميگيرند.
و اين مسأله، درون مايه اصلی اين كتاب را عيانتر ميسازد كه، هيچ پاسخسادهای برای مشكلات ما با تهران وجود ندارد. و شايد عجيب به نظر برسداگر بگويم آمريكا در مواجه شدن با عراق و افغانستان نيز چنين مشكلهايی رابه وجود آورده بود، اما در هر دوی اين موارد، گزينهای ساده و مطلق برايعامل اصلی شكست وجود داشتند و آنها صدام حسين و طالبان بودند، امابرای تهران چنين نيست. هرچند درباره مسأله ايران، و در جنگ بيجهت وبيدليل عليه آمريكا، چنين گزينه و انتخابی وجود دارد، اما هرگز با آنصراحت و شفافيت نيستند. همه گزينهها و انتخابهای ممكن و در دسترس،اغلب مشكلتر از آن انتخابهايی است كه در نگاه و نظر اول بعيد به نظرميرسند و يادآوری اين نكته دارای ارزش است كه از ٢۵ سال پيش كه درتهران سفارت آمريكا اشغال شد، آمريكا هر نوع سياست قابل تصوری ازجنگ و درگيری غير رسمی و اعلام نشده تا هر مصالحه يكطرفه و توافقيكجانبهای ـ را اتخاذ كرد، اما هيچ كدام از آنها نتوانست مشكلات ما با ايرانرا حل و فصل كند. (اگر چه بعضی از آنها از اهداف ثانويه آمريكا، موفقتر وسازندهتر بودند).
اگر آمريكاييها تاريخ ايران و آمريكا و روابط اندك ميان آن دو را بدانند،آگاه ايرانيان بهتر و بيشتر به اين مسأله، آگاهی خواهند يافت. برای ايرانيان،تاريخ هميشه نوعی سد راه و مشكل و مانع دايمی است و هرچند كه واقعيتموجود هم در برخی موارد مانند معجونی بدريخت و در عين حال تحريفشده از افراطيون مليگرا و حتی متعجب ماركسيستي، قشريون مذهبی استكه تاريخ را بدتر از آنچه كه هست نشان ميدهد و اين مسأله بسيار مهم وحساس و سرنوشتساز به نظر ميآيد كه آمريكاييها هم واقعيت آن تاريخ وهم نسخه شناخته شده اكثر ايرانيان را بشناسند و بدانند. تاريخ ما بايد منبعدرسهايی برای آينده و همچنين ما بايد درسهايی را كه ايرانيها از گذشتهآموختهاند ـ و يا به عبارتی ديگر آنچه كه به اشتباه و غلط فهميدهاند ـبياموزيم.
به علت همه اين دلايل، اگر ما مشكلاتمان با ايران را بهبود بخشيم ـ و يارفع و ريشه كن كنيم ـ بايد اندك اندك درك و فهم و نقد و بررسی تاريخ آنها وخودمان را بياغازيم اكنون زمان مناسب برای تفكر و تأمل درباره چگونهبرخورد كردن با تفاوتها و اختلافهايمان است.
چرا ايران و چرا امروز؟
و من اكنون كه تأليف اين كتاب را شروع كردهام، تنها به خاطر نشانهها وعلايم اهميت توسعه ايران در آينده نه چندان دور است، اين توسعه و رشدميتواند هم مثبت و هم منفی باشد، انتقال و گذار به دمكراسی واقعی ياجمود و سختشدگی استبداد ديني، يافتن و به دست آوردن سلاح هستهاييا پذيرفتن امنيت عمومي، درها را گشودن به سوی دنيای خارج و يابيشتر ازپيش روزنهها و مدارها را بستن و... كه البته رُخداد همه اين گزينهها ممكن ومقدور نيست. اين تغييرات، يك سری كنشها و چالشها و فرصتها را برايايالات متحده آمريكا به وجود خواهد آورد. ممكن است كه ما بتوانيم راه رابه سوی داشتن روابط با ايران در آينده بگشاييم و يا اين احتمال هم هست كهبا رفتارها و عكسالعملهای خطرناكتری مواجه شويم. اما بنا به جريانهاي٢، ٣ سال اخير يك واقعيت پديدار ميشود، كه به طور فزاينده و رو به رشدياين اهميت آشكارتر ميشود كه آمريكا يك سری تصميمات بنيادی دربارةايران اتخاذ كند و برای دستيابی به اهدافمان يك نوع سياست و راهبرد خاصرا در پيش بگيرد.
همانطوری كه هر شخص دارای تجربه و سوابق خدمتی در دولتميداند، اگر پيشتر و جلوتر از حوادث غمانگيز، تغييرات به خوبی انجامپذيرد، طبعاً سكان حكومت را به نشان دادن در برابر توسعه و رشد غيرقابلپيشبينی و ناگهاني، سختترين راه پيشرو است. به ديگر سخن، يافتنرغبت و ميل سياسی به ارائه تغييرات وسيع و دامنهدار، با مشكلات كم وضعيف و جزيي، بسيار مشكل است. عدم پذيرش مشكلات ساختگی عراقو عدم آشتی عميق برای رفع و رجوع شكافها و اختلافات داخلی جهتسياست واحد درباره ايران موجب شد تا دولت بوش، سياست گاه نرم و گاهخشن را در برابر ايران اعمال كند و بيشتر سياست ايران در دستان متحداناروپايی و آژانس بينالمللی انرژی اتمی قرار گرفت كه البته هيچكدام از آنها بهدرستی منافع و مصلحتهای آمريكا را در نظر نگرفتهاند. از اين لحاظ،هرچند دلكندن و توجه نكردن به مشكلات همه جانبه در عراق، افغانستان،عربستان سعودی و غزه و سواحل غربی بسيار مشكل است، اما حال وقت آناست كه عميقاً به مسأله ايران توجه كرد. اگر چنين عميق، توجه و دقت نكنيم،ترسم از آن است كه در چند سال آينده، آرزو كنيم كه ای كاش امروزه چنين وچنان ميكرديم و بيشتر در حد يك حسرت و ابراز تأسف باقی بماند.
امروزه، آمريكا كمر همت به جنگ عليه تروريسم بسته است. پس ازسقوط و اضمحلال رژيم طالبان در افغانستان، احتمال دارد كه ايران، بدترينكشور حامی تروريسم در جهان باشد. اگر هدف ايالات متحده، حذف وريشهكن كردن تروريسم به عنوان اصول معقول و به حق بيان نارضايتی واعتراض سياسی است، آنگاه سياست ايران بايد مورد توجه و پردازش قرارگيرد. هرچند كه بزرگترين اشتباه، نزديك شدن به ايران، از جنبه منشورجنگ عليه تروريسم است، پرداختن و بررسی ايران، بدون توجه به كارتروريستی آنان بسيار مشكل است و نزديك شدن به ايران، مانند آنچه كهدرباره افغانستان و عراق انجام داديم، اشتباهی عمده و خطايی بزرگ ونابخشودنی است. معامله و رفتار با ايرانيان حامی تروريسم، يعنی معامله ورفتار با ايران براساس معيارها و ضوابط و ملاك آنان و آنگاه بازگشتن دوبارهبه گره و گير روابط ايران و آمريكا است و همين مسأله را هم ميتوان دربارهايران گفت.
بسان يك رؤيای بد و نفرتانگيز، برنامه هستهای ايران ادامه خواهديافت و هر شب، كابوس آن، ما را به ستوه خواهد آورد و مانند طاعون، بلايجان ما ميشود. از وقتی كه هيچكس به درستی نميداند تا چه حدی ايران بهساختوساز سلاح هستهای نزديك شده است و هرچند تجربههای مختلفما درباره ايران در ۵٠ سال اخير نشان ميدهد كه بايد درباره چنين پيشگوييو پيشبينيهايي، هوشيار و دقيق باشيم ـ و در اين باره نوعی توافق يا اتفاقنظردر بين همه افراد وجود دارد كه نظر و اعتقادی كه چندين سال قبل دربارهتوانايی ايران در بدست آوردن سلاح اتمی وجود داشت، امروزه بسيار بيشتراست و ايران به مراتب در اين زمينه جلوتر رفته است.
بهخصوص امروزه برنامه هستهای ايران، به نكتهای مهم و قابل توجهيمبدل شده است كه همواره بايد در سياست خود در قبال ايران، توجه خاصيرا مبذول داشت. هيچ راهی برای دانستن اين نكته وجود ندارد كه ايران پس ازدستيابی به سلاح اتمي، به راستی چگونه رفتار ميكند و چه ساز و كاريخواهد داشت. موضوع و رفتارهای گذشته آنان دلايل روشنی برای توجهلازم داشتن به اين مسأله است. اگر دارا بودن و دستيافتن به سلاح اتمی ياعامل بازدارنده اتمی ايران را دوباره بازگشتن به همان سياست خارجيستيزهجويانه و تهاجمی ضد آمريكايی و برهم زدن ثبات و امنيت كشورهايمنطقه باشد و آنها را تحريك كند ـ همانگونه در دهة ١۹٨٠ و اوايل دهه١۹۹٠ چنين كرده است ـ كاملاً روشن است كه ضربه و خسارت سنگينی را بهمنافع آمريكا در منطقه وارد خواهد كرد. هرچند كه، به اين علت كه ايرانهنوز احتمال دارد كه در دستيابی به سلاحهای اتمی و هستهای راه بسياريدر پيش روی داشته باشد دليل بارز و عمدهای برای باور و اعتقاد پيدا كردن بهاين مسأله به وجود ميآيد كه ايالات متحده آمريكا ميتواند به سبك و سياقنزديكتری وارد عمل شود تا چنين حوادثی احتمالی را يا به تأخير بياندازد ويا اينكه به كلی مانع انجام آن شود. از اين گذشته، حداقل در اين زمان،متحدان اصلی ما توجه خاص خود را به برنامه سلاحهای اتمی ايران نشاندادهاند و نيز پيشنهاد ميكنند كه ايالات متحده ممكن است گزينههای بهتريبرای رفتار با چنين مشكلی داشته باشد، كه البته تا ۵ سال پيش چنين چيزيممكن نبود. اگر ما از اين روزنه گشوده شده و فرصت به وجود آمده حداكثرسود و استفاده را بهخصوص در رفتار و برخورد با برنامه هستهای ايراننداشته باشيم، روزگاری بدون شك، متأسف خواهيم بود كه چرا چنين كاريرا انجام نداديم.
مسأله عراق، ديگر مسأله مرتبط با مشكل ايران است. بازسازی عراقطبعاً پروسه و طول زمان خاص و پر از دستاندازی را ميطلبد، اما به خاطراشتباهات وافر در طی اولين سال پس از سقوط بغداد، انجام آن بسيارمشكلتر از آنچه بود كه پنداشتيم. ايران سرمايههای قابل توجهی دارد كهميتواند در عراق تأثير داشته باشند. اگر ما بتوانيم بخود بقبولانيم كه ممكناست آن سرمايهها در عراق مفيد و مؤثر واقع شوند، اين پتانسيل ممكن استبه معنای تفاوت بين موفقيت و شكست باشد. از طرفی ديگر، اگر ما تصميمبه تحليل بردن تلاشهايمان در آنجا داشته باشيم، ممكن است آنها نوعيشرايط وحشتناك و جهنمی برای نيروهای آمريكايی به وجود بياورند،همانطور كه آنها سرانجام در لبنان در اوايل دهه ١۹٨٠ انجام دادند.
در پايان، بايد تشخيص دهيم كه از سال ٢٠٠۴ تغييراتی در ايران رخ دادهاست كه نيازمند ديدگاهی نو و تفكری جديد در سياست ماست. پس ازپيروزی خيره كننده و حيرتانگيز ـ و شايد دور از انتظار ـ محمد خاتمی درانتخابات رياست جمهوری سال ١۹۹۷ سياستگذاران آمريكايی وقتی دربارهايران تعمق و تأمل ميكردند، يك نتيجهگيری عادی و استنباط معموليداشتند و آن اينكه ايران روبه بهبود و تغيير خواهد رفت و در گستره و دامنهبزرگتر، فضای دموكراتيك ايجاد ميكند و يا با ايجاد فضای باز سياسی درداخل كشور، اعتدال و نرمش با خارج از كشور را به عنوان راهی گريزناپذير وحتمی برای ايران به همراه خواهد داشت و امر مسلم اينكه ايران روبه بهبودتغيير كرد، حتی اگر كسی سرعت آن را درك نكرد و چندان از فشار مشكلاتمعامله و رفتار با ايران رهايی نيافت. و زمانی به نظر ميرسيد كه همهمشكلات ما سرانجام به پايان خواهد رسيد، اما هرچند چنين نشد، وليتغييرات ايران، امروزه محسوس است.
در زمان انتخابات فاجعهآميز و ناموفق مجلس شورای ملي، در فوريه٢٠٠۴، ديگر آن انتظار اوليه، درست و صحيح به نظر نميرسيد. همانگونه كهدر فصل ١٢ اين كتاب توضيح خواهم داد، اختهسازی و تضعيف موفق حركتاصلاحطلبانه خاتمی و مدل چينی تعديل يافته، توسط تندروها و افراطيهايوابسته به حكومت، نشان داد كه اكثريت ايرانيان هنوز خواهان آن تغييرات واصلاحات هستند، هرچند كه در اندك زمانی نتواستند به آن خواسته دستيابند. اگر افراطيون و تندروهای ايران راهی را برای نگه داشتن قدرت درآينده قابل پيشبينی يافتهاند، آنگاه ايالات متحده بايد در مقابل، گزينهها وانتخابهای بيشتري، از آنچه كه ما در چند سال پيش تشخيص دادهايم،فراروی بگذارد. افراطيها و تندروهای ايران، اندك اندك نفوذ و جاهطلبيغيرواقعی آيتا... خمينی را از دست دادهاند، اما با شك و ترديد و احتمالبييقين، ميتوان گفت كه آنها بدون درنظر گرفتن آمريكا، سياست اعتدال ونرمش و تعهد به دنيای غرب را تعقيب ميكنند و در آن شرايط، تصميم و عزمايران به دستيابی به سلاح اتمی و ادامه حمايت از تروريسم، بسيار دلهرهآورو نگرانكنندهتر به نظر ميرسد.
درس روز «سن پاتريك»
در ١۷ مارس ٢٠٠٠، از گوشه اتاق شلوغی در هتل اُمنی شورهام درواشنگتن به نطق وزير امورخارجه ـ مادلين آلبرايت ـ به دقت گوش ميدادم.هرچند كه هيچ نوشتهای از آن سخنان را در اختيار ندارم، اما به عنوان مديرامور خليجفارس در شورای ملی امنيت، چند هفتهای را با خود متن و افراديكه آن را نوشته بودند، كلنجار رفتم. سخنان چندان مطلوب و كاملی نبود ـموضوعی كه من در فصل ١١ به آن پرداختهام ـ اما به هرحال شنيدنی و جالبتوجه بود. در يك لحظه مهيج و شگفت، آلبرايت اعلام كه «در سال ١۹۵٣،آمريكا نقش عمدهای را در سازماندهی سقوط نخستوزير مردمی ايران،محمد مصدق، ايفا كرد. دولت آيزنهاور معتقد بود كه آن عملكرد، به علتدلايل راهبردی و استراتژيك موجه و معقول بوده است، اما كودتا ضربهبزرگی برای توسعه سياسی ايران بود و اكنون آسان به نظر ميرسد كه چرابسياری از ايرانيان از اين مداخله آمريكا در امور داخلی آنان نفرت دارند».علاوه بر اين، در طی اين ربع قرن، آمريكا و غرب بهطور مستمر و پيگير رژيمشاه را بازگرداندند. اگرچه ايران، از نظر اقتصادی چندان پيشرفتی نكرد، اماحكومت شاه هرگونه ابراز مخالفت سياسی را به شدت سركوب كرد.همانگونه كه پرزيدنت كلينتون گفت، ايالات متحده آمريكا بايد دقيقاًمسئوليت اين مانع تراش و مشكلسازی را در روابط ايران و آمريكا به عهدهبگيرد. حتی در سالهای اخير اين نكته روشن شد كه از جهتهايي، سياستآمريكا در قبال عراق ـ در طی اختلاف و جنگ با ايرانـ بهطور اسفانگيزيفاقد بصيرت و بينش و تفكر لازم بوده است. خصوصاً از زاويه تجربههايبعدی با صدام حسين، اين مسأله بيشتر نمايان شد.
و ايرانيان، با ادامة عصبانيت و خشم خود، بر چنين اعتراف و اقراری ازجانب آمريكا، در طی دو دهه اخير، اصرار دارند. كودتای ١۹٣۵ در كل، مركزاصلی خشم و نفرت ايرانيان نسبت به آمريكا بود و تصور و استنباط آنان ازتقلب و فريب آمريكا نسبت به ايران برای ٢۵ سال بعد از آن نيز به همينمنوال ميباشد ـ آنها امروزه سرانجام، ممنون و قدردان و مدافع خواستهخود هستند. اما عكسالعمل آنان چه بود؟ آيتا... خامنهاي، رهبر ايران، خوددر نماز جمعه مشهد، پاسخ دولت تهران را گفت:
«همين چند روز گذشته يك وزير آمريكايی در طی سخناني، بعد ازنيم قرن يا پس از ۴٠ سال گفت كه آمريكا امروزه اقرار ميكند كه آنهاكودتای ٢٨ مرداد ـ ١۹ اوت ١۹۵٣ ـ را طراحی كردهاند. آنها اعترافكردند كه به مدت ٢۵ سال از شاه مستبد و فاسد پهلوی دفاع و حمايتكردند... لطفاً توجه فرماييد كه ما امروزه در سال ١٣۷۹، كه بيش از ۴٠سال از كودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ را سپری كردهايم، بدين خاطر استكه امروزه آنان پذيرفتهاند كه در پشت ماجرای كودتا حضور داشتهاند.آنها پذيرفتهاند كه از بازگشت شاه ديكتاتور، فاسد، سركوبگر وحاضر به خدمت و مطيع به مدت ٢۵ سال حمايت كردهاند. و آنهاامروزه اعلام ميكنند كه در جنگ صدام حسين عليه ايران هم حامی وپشتيبان بودهاند. شما درباره چنين موقعيتی و چنين فضايي، با ايناعتراف، درباره ملت ايران چه فكر ميكنيد؟... در طی آن ايام، درمدت جنگ، ما در سخنانمان بارها گفتيم كه آمريكا از صدام حسينحمايت ميكند. اما آنها منكر اين مسأله شدند و ادعا كردند كه آنهابيطرف باقی ماندهاند. امروزه، پس از گذشتن ١٢ سال و سپری شدنزمان جنگ، در مركز آمريكا، وزير خارجهشان رسماً ميپذيرد كهآنها از صدام حسين حمايت كردهاند و حال پرسش اينجاست كه ايناعتراف برای ما ديگر چه سودی دارد؟... اين اقرار كه در آن زمانكردهايد و امروز با اين اعتراف، چه خواهيد كرد، چه فايدهای برای مادارد؟... و اعتراف و اقرار پس از سالها گذشتن از ارتكاب جنايت ـ آنهم در زمانی كه ممكن است امروزه هم مرتكب جنايت ديگری شوندـ هيچ منفعتی برای ملت ايران نخواهد داشت».
و آن حركت پايان تلاش حكومت كلينتون، برای آشتی و سازش با ايرانبود. بهطور واضح، تاريخ روابط ايران و آمريكا، در سياست ما، چه در امروزهروز و چه در آينده، بسيار مهم و سرنوشتساز است و پرواضح است كه بازكردن اين گره كور، ثمره مفيدی را به دنبال خواهد داشت.
يادداشت مؤلف
هر بيننده و مشاهدهگری از ايران، داستان و نظر و عقيدة متفاوتی دربارهزمانی كه در ايران ظاهر ميشود و تفاوتهايی كه ممكن است ايران با ديگركشورهای جهان امروز داشته باشد، دارد.اولين برخورد رسمی من با ايران به سال ١۹٨۹ باز ميگردد ـ اواخر دهة۶٠ ايرانی (١٣۶٨ ه. ش) ـ وقتی كه من تحليلگر ارشد نظامی سازمان سيايآمريكا در شاخة ايران و عراق بودم. در آن زمان من و مشاورم، ستيو وارد، بهنوشتن مقالهای دربارة انباشت مجدد و افزايش توان تسليحاتی و نظامی ايرانپرداختيم و سعی كرديم كه در آن به بيان و تشريح جريان آن مسئله بپردازيم.يك سال قبل از آن ـ ١٣۶۷ ش ـ ايرانيان، چندين شكست سخت و كوبندهو پيدرپی از ارتش عراق خورده بودند و اين شكستهای متوالی موجب شدتا تهران مجبور به پذيرش صلح با صدام حسين شود. پس از جنگ، ايرانياناعلام داشتند كه قصد دارند كه به سرعت نيروی نظامی خود را بازسازی كنندتا هرگز بدون دفاع نباشند.
من و مشاورم تصور ميكرديم كه ايرانيان تلاش وافری دارند تا تانكها،توپخانه، ناو هواپيمابر، ادوات زرهي، هواپيماها و هليكوپترهای نو راخريداری كنند و مجبورند كه نيروی زمينی از همگسيخته و متلاشی شدهشانرا دوباره با ساختار و سازماندهی جديد، بازسازی كنند.فرض ما بر اين بود كه پس از وقايع ١۹٨٨، بيشترين مسئله مهم و نياز مبرمايرانيان، حذف و دفع پتانسيل برتر عراق است كه به تهديد و ارعاب تهران و يابه تصرف، اولين هدف صدام حسين ـ كه استان خوزستان بود ـ بپردازد؛همانگونه كه در سال ١۹٨٠ به آنجا حمله كرده بود.اما به جای آن مسأله، وقتی كه ما شواهدمان را كنار هم ميگذاشتيم تا كهبدانيم چگونه ايرانيان عمل ميكنند، دو نكته ناگهان به فكرم خطور كرد؛ اولاينكه، ايرانيان، در حقيقت هيچ تلاشی در زمينة افزايش توان تسليحاتی ياانباشت مجدد و تسليحات خود نداشتهاند. در واقع آنها درگير مذاكرههايطولانی و ممتد و چانهزنيهای عجيب و غريب شدند كه كموبيش با انواعمختلف توليدكنندگان نظامی داشتند، تا كه به عمد اصل جريان را طول بدهندو مدت زمان را طولانی بكنند. آنها حقيقتاً هيچ عملی را در راستای اين كهملت ديگری دچار اين مشكل جدی بشود، انجام ندادند.
دوم اين كه، ايرانيان، جنگافزار مورد نظر در جنگ يا درگيری احتمالينيروی دريايی را خريداری كردند، مانند موشك، ناو هواپيمابر، موشك ميانبرد، موشك زمين به هوا و...به عبارت ديگر، آنها خود را برای دفاع يا حمله عليه عراق مسلح و تجهيزنكردند ـ همان كشوری كه به ايران هجوم برد و به خاك آن تجاوز و ارتش آنانرا نابود كرد ـ در واقع آنها خود را برای دفاع يا حمله عليه ما، ايالات متحدهآمريكا، تا بن دندان مسلح كردهاند.
در آن هنگام بود كه برای نخستين بار متوجه شدم كه ايران نسبت بهبسياری از ديگر كشورها، كشور كاملاً متفاوتی است و كشوری است كهنگرانی و گرفتاری او يا مشغوليت ذهنی حاكمانش، ايالات متحده آمريكاميباشد و از بعضی جهات ديگر اين كتاب را از آن به بعد نوشتم. در اين ١۶سال اخير، ايران جزو كشورهايی است كه همواره در مورد آن كار كردهام و بهبررسی و تحقيق پرداختهام، در سيا، دانشگاه ملی دفاع، شورای عالی امنيت وديگر مجمع محققان واشنگتن و امروزه در مركز سبان در بروكينگ.
ايران هميشه در بين كشورهايی كه من تا امروز دنبال كردهام، جذابتر وجالبتر بوده است. هرچند، كه در طی زمان به نوعی الگو ميماند.من، كارم را روی پروژة روابط ايران و آمريكا به خاطر پرداختن به مسألهعراق آغاز كردم ـ كشور ديگری كه هميشه گوشهای از مسئوليت كاری منبوده است ـ كه احمقانه يا تهاجمی رفتار ميكند، اما پرداختن به مسأله عراقموجب شد تا مدتی پروژهام دربارة ايران را به تأخير و تعويق بياندازم و بهبررسی بحران امروز عراق بپردازم.
در سال ١۹۹٨، خوشبختانه، عضو هيأت رييسة پروژهای شدم كه توسطرياست مشتركی در پنتاگون ـ سران ارتش آمريكا ـ درخواست شده بود، تادرگيری ايران برای دستيابی سلاح هستهای بررسی شود و عضويت منزمانی بود كه ساندی برگر مشاور عالی امنيت ملی پريزيدنت كلينتون، به منتلفن زد و درخواست كرد تا به مركز عالی امنيت ملی بروم و در آنجا مشغولكار شوم... و البته فرمايش ديگر ايشان هم درباره عراق بود.وقتی كه در آنجا مستقر شدم، ايران همواره، جزو مجموعه كار من وپروندهام بود و توسط دولت كلينتون مجبور به تلاش پيبردن و دسترسييافتن به برنامههای دولت جديد خاتمی در ايران بود، به اميد آنكه شايدمراحل آشتی با آمريكا را طی كند. اما به زودی دريافتم كه هنوز سه ربع اززمان كاريام به مسايل مربوط به عراق و تلاشهای ما برای تقويت كردنفشار عليه فروريختن سد نفوذ رژيم چند مليتی عراق، ميگذرد.
در سال ٢٠٠٢، دوباره فرصتی جديد به وجود آمد، پس از آنكه من باديگر اعضای دولت كلينتون از كار دولتی بيرون آمدم، به عنوان مدير مطالعاتامنيت ملی در انجمن روابط خارجی آمريكا، به كار پرداختم.جان كارپ، اديتور من در انتشارات راندم هاوس، يكمرتبه با ارسالايميلی از من درخواست كرده بود كه آيا مايل به نوشتن كتابی دربارة عراقهستم يا خير؟
اما هر كسی را كه ميشناختم ـ مانند مدير مدبر و خردمندم: لس گلبـ وبرايم قابل احترام بودند، اظهار داشتند كه بايد ديوانه باشم، اگر نوشتن دربارهايران را كنار بگذارم و به جای آن به عراق بپردازم، به همين دليل دوبارهتصميم گرفتم تا رساله يا تكنگاری دربارة روابط ايران و آمريكا را بنويسم وسرانجام اين نوشتار را به پايان رساندم. اما چندين نكته قابل ذكر در اينبارهوجود دارد. من هرگز در ايران نبودهام، در سه زمان مختلف، در اين اواخر كهخارج از كار حكومتی هستم، اقدام كردهام اما هرگز موفق نشدهام. در دو زماناول، ايرانيان وابسته و مرتبط به حكومت ايران، به من اخطار دادند كه مبادادرخواست ويزا بكنم.سال گذشته هم، دوباره تلاش كردم، اما دوباره ايرانيان مرا تشويق وترغيب كردند كه چنين نكنم، زيرا يقين داشتند كه سفارت ايران، مداركم راخواهد پذيرفت، اما تقاضای ويزای من به جايی نخواهد رسيد، و من اينمسأله را به عهده خواننده ميگذارم، تا كه تصميم بگيرد به خاطر كدام جنبه ازپيشينه و سابقه من، حكومت ايران با ورود من به ايران مخالفت خواهد كرد؟
بنابه چندين دليل، متأسفم كه نميتوانم به ايران سفر كنم و حداقلمردمانش را در آن بافت ببينم و بنا به آرزوی هميشگيام، ميتوانم به طورگسترده، طبقههای مختلف مردم جامعه را از نزديك ببينم، چون كه فقط دركشورهای خارجی ميتوان آنها را ديد. هرچند كه با كمال تأسف، نميتوانمخلاء مصيبتبار و فجيع را از فاصله دور و دراز را ببينم. حتی در ديگركشورهای خارجی كه من در آنجا مدتهای قابل توجهی بودهام، هميشه درنظر داشتهام كه تجربه شخصی من، به عنوان يك نفر، چندان قابل اعتماد واطيمنان نيست. همواره مشاهدات شخصي، نوعی اطلاعات سادهايمحسوب ميشوند، اما طبعاً امتياز عمدهای بر ديگر انواع اطلاعات ندارند.
من همواره ترجيح ميدهم كه با مشاهدات و تجربيات اكثر مردم ـ كه ازنظر آماری مهم و قابل توجه هستند ـ بتوان در ذهن، نمايی از آن كشور ترسيمكرد.به عنوان مثال، معمولاً تجربيات خود را مجسم نميكنم و همين عاملسبب گوش فرادادن و توجه بيشتر و بهتر من به افرادی ميشود ـ چه ايرانی وچه آمريكايی و چه ديگران ـ كه مدت زمان بيشتری را در ايران صرفكردهاند.صرفاً ميگويم كه در طی اين ١۶ سال، سعی بر آن داشتهام تا درباره ايرانبيشتر شنوندهی واقعبين و بيطرف باشم، اما هر خوانندهای ممكن است بامطالعه خود، در زمينة موفقيت من به قضاوت بنشيند كه تا چه اندازه در اينواقعنگری موفق بودهام.در ضمن زبان فارسی را چندان نميدانم. پس از يك دهه، ذره ذره لغاتعربی را به خاطر گستردگی آن فراموش كردهام و به خاطر عدم توجه ياشناخت ناكافی و ناقص از اصول زبان فارسي، نتوانستهام به فارسی تكلم كنم.
هرچند كه مطمئناً دانستن زبان فارسی ميتواند به من كمك كند كهكتابهای ناشناخته و مقالات نوشته شده ايرانيان درباره كشورشان و ياروابطشان با دنيای خارج ـ كه اغلب هم به زبان انگليسی ترجمه نشدهاند ـمطالعه كنم و نيز اين حقيقت مسلم وجود دارد كه دانستن يك زبان، گاهيآگاهی بينش انسان را نسبت به بسياری از جنبهها و نكتههای باريك و ظريففرهنگی و جامعة يك ملت رشد ميدهد و دربارة ايران هم مسلماً اين نكتهسنجی و ظرافت و موشكافی وجود دارد.مطمئنم كه درك بسياری از تفاوتهای ظريف در تفكر دربارة ايران رادست دادهام. اما خوشبختانه، بخش گستردهای از ادبيات ايران توسط خودايرانيان يا خارجيها به زبان انگليسی نوشته شده كه در طی اين چند سال بهآنها مراجعه كردهام و از توصيهها و اندرزها و نظريات بسياری از افرادی كه بهزبان فارسی مسلطند، بهرهمند شدهام كه يا مقيم يا توريست در ايران بودهاند و اشتباهات احتمالی مرا تصحيح كردهاند.آخرالامر اين كه، اين اثر تنها كتاب تاريخ ايرانيان نيست، هدف اصلی منهم بحث درباره روابط ايران و آمريكا بوده است، كه چگونه آنها ميتوانند بنابه تاريخشان روابط خود را شكل بدهند و در نهايت، چگونه رفتاری درسالهای پيشرو مفيد و درست به نظر ميرسد؟
برای همان منظور، معتقدم كه كار مرتبط من درباره ايران در دولت آمريكا،در طی ١۶ سال اخير، به من آگاهی و دورنمايی از ايران داده است كه حداقلبينش و نگاه درستی نسبت به ايران داشته باشم، هرچند من نميتوانمروزنامههای ايرانی را مطالعه كنم ـ اگرچه به طور منظم هم به زبان انگليسيترجمه نميشوند ـ اما سياست ايران را از نگاه يك كارمند اداره اطلاعاتآمريكا و انجمن دفاع ديدهام و در اتخاذ سياست آمريكا در كاخ سفيد نيزنقشی داشتهام. اميدوارم كه آن تجربيات، نگاه و درونمای نو و متفاوت، از آنچه كه ديگرنويسندگان درباره ايران نوشته شده، ارائه كنم، تصويری كه برای درك زوايايمختلف روابط دو كشور، مفيد واقع شود.
