در سال ١۹۹۶، همة گرايشها و روندها، كه در چهارسال گذشته شكلگرفته بودند، با خشونت و ناگهان تهديد شدند. تا جايی كه رهبران ايران دقتكردند، با خامنهای و ديگر تندروهايی كه به طور جدی و محكم مسئوليترسمی به عهده دارند، آمريكا به ايران اظهار جنگ كرد. واشنگتن تحريمهمهجانبه اقتصادی عليه ايران به كار گرفت و ديگر ملتها را نيز به انجام آنتحت فشار قرار داد و برای اولين بار و آشكارا، ١٨ ميليون دلار جهت انجامعمليات مخفی عليه ايران، اختصاص يافت.
در تفكر آنان، شبح و اثر جزيی كيم روزولت بدون شك بار ديگر زنده واحيا شد و اين نامشخص است كه آيا آنان تشخيص دادند كه عملياتآمريكايی به طور گسترده ـ هرچند با بيميلی ـ و در پاسخ به تلاشهايتهاجمی ايران در جهت خروج آمريكا از خليج فارس و از خط خارج كردنروند صلح خاورميانه است و نيز مشخص نيست كه آيا آن مربوط به آنان بودهاست، حتی اگر چنين كردهاند. تا جايی كه تندروهای تهران توجه كردند ـ حتيخامنهای ـ كه به مدت چندين دهه در نزاعهای خطير و حياتی با آمريكا گيرافتاده بودند و باز هم اين دور ادامه دارد.
در نتيجه، در پاسخ به آنچه كه به عنوان گسترش و تشديد آمريكا تلقيكردند، ايرانيان حملاتشان را عليه آمريكا و همپيمانان آنها در خاورميانهتشديد كردند.
هدف اول آنان اسراييل و دولت جديد شيمون پرز بود، كسی كه به جاياسحاق رابين، نخستوزير اسراييل شده بود. اگر چه پرز بيشتر از رابين بهمسأله صلح، وقت صرف كرد و اين مسأله برای ايران مناسب و مساعد نبود.
علاوه بر اين مسايل، ايرانيان مطمئن بودند كه اسراييل پشت مسأله تحميلتحريم همه جانبه در بهار ١۹۹۵ و نيز فشار و اعمال نفوذ نيوت گينگريج دربرنامه عمليات مخفی آمريكا در پاييز همان سال قرار دارد.
در اواخر فوريه، حماس و Pij، چهار حمله تروريستی در اسراييل در طی ۹روز انجام دادند و ۵۹ اسراييلی را كشتند. ضربه به اسراييل، آن هم زودتر ازمرگ اسحاق رابين و در زمانی كه روز صلح خاورميانه با حالت نامتعادل ولرزان لرزان در حركت بود، مخرب و كوبنده و حيرتآور بود. هرچند حماسخاطرنشان كرد كه توقف روند صلح و چندين قيد و بندها بر روی آنچه كه،كی و چگونه عمل كنند، مشاركت Pij در اين مجموعة هماهنگ و سازمانيافتهنقاط انفجاری در ايران به عنوان اوج نيروی محرك چگونه است. در كلام وسخنان كارشناس ترور اسراييل، ماير ليتواك چنين آمد كه «نظر به اين كهحماس همواره حركت فلسطينی مستقلی بوده ]هرچند كه حركتی براساسپشتيبانی و حمايت ايران بوده است[، جهاد اسلامی ابزار و وسيلهای در دستسياست ايران در نزاع اعراب و اسراييل شد».()
آنگاه، اين حزبالله بود كه در سال ١۹۹٣ بازگشت و اسراييل و حزبالله(تحت فشار شديد سوريه) به توافقنامهای رسيدند كه در آن محدوديتجنگ چريكی آنان در جنوب لبنان مشخص شده بود. اسراييل موافقت كردهبود كه از حمله به اهداف غيرنظامی لبنان خودداری كند، اگر حزبالله بهمحدود كردن حملاتش به سربازان اسراييلی بپردازد، كه هنوز نوار باريكی ازمنطقه امن در جنوب لبنان را در تصرف خود دارند.
در مارس ١۹۹۶، حزبالله ناگهان حملاتش را عليه اسراييليها در لبنانشدت بخشيد. انجام چنين كاری با چرخش از مسير اصلي، موجب حمله بهموقعيتهای غيرنظامی شد. هيچ دليلی برای ترديد داشتن در اين كهحزبالله به دستوراتی از طرف دمشق پاسخ گفته است و در كل، حزبالله كهبه مراتب كمتر پيوند داشته يا راغب به پاسخگويی به سوريه ـ نسبت به ايران ـبوده است.
تهران به طور آشكار دوباره مشغول به كار بودند و فشار بر اسراييل را ـخصوصاً در زمانی حساس ـ شدت بخشيدند، به طوری كه شيمون پرز بامشكلات شديد انتخاب مجدد با رقيب جناح راست، بنجامين نتانياهوروبهرو ساخت و انتخابات در ماه مه برگزار شد.
وقتی كه نيروهای اسراييلي، سعی در مقابله به مثل و انتقامجويی عليه ايندسته از حملات حزبالله داشتند، آنان حمله و برخورد با غيرنظاميان را پاياندادند، همانطور كه حزبالله بدون شك انتظار داشت، و احتمالاً مطلوب ودلخواه آنان بود. حزبالله آنگاه با حمله و استفاده از موشكهای كاتيوشا ـعليه شمال اسراييل ـ مقابله به مثل كرد و آن در واقع تعدی و حملهای آشكاربود و به نوعی تجاوز و تخطی از توافقنامه ١۹۹٣، اما اظهار داشتند كه آنانفقط در پاسخ به حملات اسراييلی به اهداف غيرنظامی لبنان چنين كردهاند.
بعضی از دلايلی كه حزبالله به آنها استناد كرد تا حمله با كاتيوشا را توجيهكند، شفاف و روشن بودند، چنين ادعايی كه غيرنظاميان لبنانی توسط بمبكشته ميشوند، وقتی كه آنان اصرار و ابرام دارند كه اسراييل نبايد مستقرشوند.()
وزير خارجه سوريه، فاروقالشرع به واشنگتن اطمينان داد كه دمشقعمليات را به پايان ميبرد، اما پس از وقفهای كوتاه، حزب حملات دوبارهخود را به شمال اسراييل از سر گرفت و اين مسأله خاطرنشان كرد كهسوريهايها نيستند كه حزبالله را كنترل ميكنند و فرمان ميدهند، بلكه ايراناست كه چنين ميكند.()
همانطور كه دو طرف در اواخر مارس و اوايل آوريل رگبارها را ادامهميدادند، فشارها بر روی پرز، برای اعمال نمايشی و چشمگير برای پاياندادن به اين مشاجرهها، بيشتر شد.
در ١١ آوريل، پرز در برابر فشارها تسليم شد و عمليات خوشه خشم،هوايي، دريايی و حمله موشكی توپخانه عليه مواضع و اهداف لبنان را آغازكرد كه شامل حزبالله، زيربناهای اقتصادی لبنان، اهداف اقتصادی و.. همميشد. استراتژی نسنجيده و حساب نشدة اسراييل، موج عظيمی از هجومپناهندگان را موجب شد كه سرازير شدند و بازسازی و ترميم نوپای لبنانی رابا تهديد مواجه كرد و راهی برای تحت فشار قراردادن آنها و حكومت سوريههم شد كه چارهای و فكری برای كنترل حزبالله بيانديشند. آن عمليات ١۶روزه برای اسراييل به نوعی شكست كامل اما مختصر، تعبير شد. بيش از١۵٠ غيرنظامی لبنان گشته شدند (كه بيش از ٨٠ نفر در گلولهباران مقرسازمان ملل در غنا از بين رفتند) و ٢٠٠٠٠٠ نفر مجبور به ترك موطن و ماواو خانه خود شدند.
لبنانيها، چنان به خاطر بيرحمی اسراييل به خشم آمدند كه محبوبيتحزبالله به سرعت بالا رفت. وقتی كه اورشليم به خاطر اين تاكتيكها، بهطور قابل ملاحظهاي، مورد سرزنش و نكوهش قرار گرفت، حتی اگرحكومتها به خاطر فشارها و نارضاييها با هم همراهی كردند و دولت پرز رابه آن نقطه رساندند.()
علاوه بر همه اين مسايل، اين پيروزی ديگری برای حزبالله و ايرانمحسوب شد. برای اشاره به سپاسگذاری و حقشناسی از نمايندگان لبنانيخود، ايران ١٠٠ ميليون دلار در سال پس از پايان عمليات خوشه خشم كمكو مساعدت مالی به حزبالله روانه كرد.()
و بنا به آن تشكرها و سپاسهايی كه حملات تروريستی از طرف ايرانيانتوسط Pij، حماسی و حزبالله برانگيخته شد، پرز در انتخابات اسراييل در٢۹ مه به نتانياهو باخت، كسی كه تمايلی به جمع كردن روند صلح خاورميانهبا همان مشخصة رابين و پرز نداشت، عدم تمايلی كه تهران خواهانشبود.()
مارتين ايندك، سفير آمريكا در اسراييل در آن زمان، اظهار داشت كه در١۹۹۶ ايرانيان ثابت كردند كه تروريسم ميتواند كه يك حكومت را واژگونكند.()
در واقع، همانطور كه جيمی كارتر را هم بدون شك ميتوان به آن افزود،حداقل اين دومين حكومت منتخب دمكراتيكی بود كه ايرانيان به سقوط وواژگونی آن كمك كردند.()
تروريسم در خليج فارس
اعمالی كه به منطقه خليج فارس منتقل شد و خصوصاً بحرين را درنورديد. اكثريت شيعه كشور با اقدامهای معمولی حكومت، در سال١۹۹۵آرام نشدند. خانوادة خليفه حاكم از روی بيميلی در واگذاری پارلمان به غيراز قدرت و نفوذ خود اين دست و آن دست ميكردند، به طوری كه شيعهبتواند در حكومت آنان اختيار تصميمگيری و فرصت اظهارنظر داشته باشد.
بدين ترتيب، در بهار همان سال، شورش و قيام از نو درگرفت و اين بار باشدت و حدت بيشتر.
بحرين ايران را مورد سرزنش و عتاب قرار داد. آنان مدعی شدند كه گاردانقلابی به تامين مالي، حمايت، سازماندهی و حتی راهنمايی گروههايمخالف و اپوزيسيون پرداخته است. هرچند كه اين ادعا تا اندازهای ممكناست اغراق و بزرگنمايی باشد. آمريكا به عصيانها و قيامهای بحرين،ديدگاه خوبی نداشت و توانست شواهد مختصری از دخالت اساسی ايرانيانبيايد.
در اكثر بخشها، اعتراض عمومی نخبگان بود، چيزی كه خلفا گاهتشخيص ميدادند و به راستی سعی در اصلاح آن داشتند. در نتيجه، امروزهبحرين روی رأس و نوك پيكان رفرم سياسی در جهان عرب قرار دارد وميتوان او را پيشگام و پيشتاز اصلاحات سياسی دنيای اعراب ناميد، آنچنانكه هست. هرچند كه، در آن وقت و هنگام، بحرين مطمئن بود كه اين تلاشمجدد ايرانيان برای سقوط حكومت آنان است، كه تهران در سال ١۹٨١ هميكبار به چنين تلاشی پرداخته بود.
ايرانيان در كل بيگناه و بيتقصير نبودند. آنان با كمك مالی و سازماندهيبسياری از گروهها سعی در شكلگيری و تحريك آن اعتراضها و عصيانهاداشتند. اما چنين به نظر ميرسيد كه وقتی آنان اقداماتشان را آغاز كردند،گروهها آنگاه، خود پيگير و ادامهدهنده اصلی بقای موجوديت خود شدند وخود بيانگر آرمان سياسی شيعيان بحرين بودند. البته، كسی در خليجفارس بهآن باور و اعتمادی نداشت. از آن هنگام تقريباً هر كسی در كشورهای GCC ـحوزه خليج فارس ـ توسط ايران ـ در دهههای ١۹٨٠ و ١۹۹٠ ـ از بعضيجهات و لحاظ مورد حمله قرار گرفت ـ و از آن هنگام به بعد همواره همگينگران جمعيت شيعيان خود بودهاند ـ و آنان جملگی آماده، خواهان و درآستانه سرزنش و ملامت ايران بودهاند.
ملامت و سرزنش كردن ايران به مراتب بهتر از آن است كه اين امر راپذيرفت كه جمعيت شيعه محلی به سهم و قسمت خود ناراضياند و خواهانقيام و جنبش هستند و سعی در تغيير حكومت دارند.
در ژانويه، بحرين، حتی دپيلماتهای ايرانی را از خاك بحرين به خاطرارتباط با گارد انقلابی و همكاری با گروههای اپوزيسيون، اخراج كرد.()
گستردگی و دامنه دخالت ايرانيان در عصيانها و شورشها در ذهناعراب خليج فارس و حكومت آمريكا در درجه دوم اهميت قرار گرفت.
در اوايل ژوئن، بحرين اعلام داشت كه در حين كشف توطئهاي، حداقل۴۴ نفر ـ كه ٢٢ نفر آنان دستگير شدند ـ به خاطر تبانی و همدستی با ايرانيانو وابسته به حمايتهای آنان برای اقدام عليه نظام حكومتی بحرين، دستگيرشدند. در واشنگتن، بحرينيها شواهد مستند خود را ارائه دادند كه جملگيدال بر ارتباط بين گروههايی بود كه بعدها خود را حزبالله بحرين ناميد وپاسداران شاخه «صدور انقلاب» و نيروهای القاعده (عرب و ايرانی عليهاورشليم) جهت بيان مطلب خود به مابقی جهانيان، بحرينيها آنگاهاعترافهای ۶ نفر از آن دستگيرشدگان را از تلويزيون پخش كرد كه اظهارداشتند آنان در ايران و توسط حزبالله در لبنان دوره ديدهاند و از سرويساطلاعاتی و جاسوسی ايران مأموريت يافتهاند، كسانی كه مستقيماً از خامنهايدستور ميگيرند.()
واقعيت آنكه آمريكا در ماه ژوييه ١۹۹۵ اعلام كرد كه فرماندهی نيرويدريايی در بحرين كارايی خود رابالا ميبرند و به تمام تجهيزات مجهزترميشوند و متضمن حمايت مستمر و مداوم نيروی دريايی آمريكا مستقر درخليجفارس خواهند بود كه به طور يقين مانعی در برابر تحريك و انگيزشايران خواهد بود. در حقيقت، يكی از آن دستگير شدگان، در اعترافتلويزيونی خود اعتراف كرد كه از مأموران ايرانی دستور ميگرفته كهاطلاعات دربارة نيروهای آمريكايی در بحرين گردآوری كند.()
در اين فاصله، ادامه شورشها و عصيانها به وخامت گراييد و موقعيتيبسيار شوم و تهديدآميز در منطقه خليج فارس به وجود آورد و كشورهای اينحوزه را متقاعد كرد كه ايرانيان از هر شيوه و راهی استفاده ميكنند تا كهحكومت آنان را سرنگون كنند.
سعوديها به طور محرمانه به ايران هشدار دادند كه به فعاليتهای خوددر بحرين خاتمه دهند و به بحرينيها هم اعلام داشتند كه در صورتی كه ياآنان ـ منامه ـ كنترل اوضاع را دوباره در دست خواهند گرفت و يا اينكهرياض وارد ميدان عمل خواهد داشت.
جهت حمايت و تقويت اين تضمين، واحدهای رياض، گارد ملی عربستانسعودی به بحرين جهت مداخله اعزام شدند. سپس در ژوئن، ملاقات وزرايGCC يك اظهاريه مشترك صادر كردند مبنی بر اين درخواست كه ايران بهدخالت در امور داخلی بحرين پايان دهد و منامه سفير خود را از تهران فراخواند.()
در٢۵ ژوئن ١۹۹۶، درست چند روز پس از ملاقات وزرای GCC و اعلاماظهاريه آنان كه دخالت ايران را در بحرين ملامت ميكرد، در يك كاميونبمب كار گذاشته بودند، نصف ساختمان مجتمع مسكونی برج خوبر را درشرق عربستان سعودی نابود كرد. برجهای خوبر يكی از تسهيلات سازمانيپرسنل نظامی آمريكا بود كه جهت حمايت از عربستان سعودی ـ و كنترلعراق پس از جنگ خليج ـ در آن كشور استقرار يافته بود و در آن حادثه، ١۹آمريكايی كشته شدند و ٣۷٢ نفر مجروح بر جای ماندند.
همان گروه قبلی ناشناخته، حزبالله سعودي، ـ در حقيقت، حزباللهحجاز يا حزب خدای حجاز، نام منطقه مقدس عربستان شرقي، توسط آنانعليه خانواده سلطنتی سعودی بود كه در برابر عربستان سعودی مورداستفاده قرار گرفت ـ و به سرعت مشخص و اثبات شد كه در پشت اينعمليات بودهاند.
سرانجام حكومتهای عربستان سعودی و آمريكا، قادر بودند كه اثباتكنند كه اين گروه توسط گارد انقلابی ايرانيان به وجود آمده است، بسياری ازپرسنل آن در كمپهای IRGC در تهران و درة بقاع دوره آموزشی ديدهاند ودر سال ١۹۹۴، نيروهای پاسداران القاعده برنامه حمله آنان به آمريكاييها رادر داخل خاك آن كشور طراحی و سازماندهی كردهاند. در آن زمان، اين شايدبخشی از تلاشهای گسترده و علنی ايرانيان در نظارت و توسعه طرحهايحمله عليه ـ حجم گستردهای از ـ هدفهای آمريكايی در سطح منقطه بودهباشد.
فقط در پاييز سال ١۹۹۵ ـ در بحبوحة جنجال و هياهوی عمومی بر سرطرح گينگريچ به افزايش ١٨ ميليون دلار جهت برنامه عمليات پنهانی CIAبرای سقوط حكومت ايران ـ آنان حمله به مجتمع مسكونی برجهای خوبررا تدارك ديدند، كه اول در ژوئن ١۹۹۵، از لحاظ نظامي، شناسايی كردهبودند.
آنگاه IRGC به حمايت مالي، مشاوره و... و ديگر پشتيبانيها، مانند تجهيزو تدارك مواد منفجره و كارشناس طراحی بمب از حزبالله لبنانپرداخت.()
برجهای خوبر، اولين انفجاری بود كه ايرانيان بر عليه آمريكا انجام دادند ـبه جای يكی از همپيمانان ما در خاورميانه ـ از زمانی كه حزبالله و جهاداسلامی آخرين گروگان را در لبنان در سال ١۹۹١ آزاد كردند.
در طی چند هفته، حكومت آمريكا دليل محكمی دارد مبنی بر اين كهايران در پشت ماجرای حملات قرار داشت. اما، مانند اغلب موارد، شواهد و مدارك مستندی دال بر دخالت مستقيمجهت ارائه به دادگاه قانونی وجود ندارد.()
(شواهد تا سال ١۹۹۹ به آمريكا ارائه نشد). خصوصاً، سرويس اطلاعاتيو جاسوسی آمريكا مشكوك و مظنون به بيان صريح آن است كه ايران درپشت ماجرا بوده است، هرچند كه اتفاقنظر در بين تحليلگران هم چيزی درآن حد و حدود است. از اين جهت، بيل كلينتون، به خاطر توصيه اكثرمشاوران و دستيارانش، از دست ايرانيان خسته شده بود، پريزيدنت كلينتونبا حمايت از «شيمون پرز» در انتخابات اسراييل خود را در دردسر انداخت وبرای خود جنگ اعصاب درست كرد. با علم به اين كه روند صلح تنها درزمانی ادامه خواهد يافت كه شاهد نوعی پيشرفت و رشد تحت نظر رابينباشد و حتی اگر پرز دوباره انتخاب شود، باز هم چنين خواهد بود و اساساًايرانيان هستند كه هزينه انتخابات پرز خواهند بود.()
آنان دايم و بدون وقفه به روند صلح، حمله كردند، آنان مسئول حملاتتروريستی در سرار جهان بودند و پيوسته پرسنل آمريكايی را در خارج ازكشور تحتنظر داشته و دارند و عليه آنان دست به عمليات ايزايی ميزنند ومكرر حمله ميكنند و همواره در تلاش هستند تا كه موقعيت همپيمانانآمريكا را در منطقه خليج فارس تضعيف كنند. او خواستار گزينههايی شد كهعكسالعمل نظامی را بيشتر افزايش دهد و روشن ساخت كه او خواستار آناست كه به شدت با اين مسأله برخورد كند.
همانگونه كه ريچارد كلارك به ياد دارد كه پريزيدنت به مشاوران ارشدشورای امنيت گفت كه «من اقدامات نيم بند تو زرد نميخواهم».()
به آن علت او نميخواست كه به طور ناپخته و عجولانه، وارد كارزار جنگشود، كلينتون و مشاوران ارشد او ميخواستند اطمينان يابند كه اگر آنان حجمگستردهای از عمليات نظامی عليه ايران به كار ببرند، آنان از پشتيبانی وحمايت همهجانبه مردم آمريكا و جامعه بينالمللی برخوردار خواهند شد واين بدان معنی بود كه دليل محكم و مستندی برای دخالت ايران در پشتماجرا به دست بياورد.()
به سرعت، مشخص شد كه چنين مدركی را فراهم كردن ممكن خواهدبود. وقتی كه سعوديها خواستند، آنان توانستند كه امنيت داخلی را با شور ورغبت و كارآيی خاص و قابل توجهی برقرار سازند، خصوصاً از زمانی كهنيروهای امنيتی آنان مشابه با اجرا و اعمال قانونی آمريكا و ديگر كشورهايغربي، محدود نشد. بعد از ماجرای برجهای خوبر، سعوديها سعی در يافتنافراد مسئول جنايت بودند و اصول آنان به سرعت با يافتن شواهد و مدارك وآنگاه افراد كانون و هسته اجرايی آن عمليات به ثمر نشست.
واشنگتن آموخت كه عربستان عليه ايران شواهد و مدارك و پروندهايمحكم با ادله كافی جهت دعوای حقوقی يافته است، اما سعوديها بسياردرباره اين مسأله، مرموز و پنهانكار هستند.
دولت كلينتون خواهان دسترسی كامل به همه يافتههای عربستان شد، كهشامل مجرمها و متهمهای آنان هم ميشد. خصوصاً، واشنگتن اصرار و ابرامخود را به سعوديها اظهار داشت كه روابط آمريكا و عربستان سعوديتحتالشعاع قرار خواهد گرفت، اگر پادشاهی عربستان به طور شتابزده وبدون تأمل، افراد مظنون و مشكوك را محاكمه كند و يا گردن بزند، مانندمواردی كه عربستان در گذشته انجام داده بود.()
و اين جايی بود كه دولت با اولين مشكل روبهرو شد. خانواده پادشاهيعربستان، در تأمين اطلاعات و امكان دسترسی به مظنونها برای آمريكادچار دو دستگی و تفرقه شد و عهد بشكست.
يك گروه از آل سعود، خواهان تهيه و تدارك همه چيز بودند و انتظارداشتند كه اين مسأله موجب بروز عمليات و حمله نظامی آمريكا عليه ايرانخواهد شد ـ كه آنان از آن متنفر و هراسيده بودند ـ اما گروه ديگر خواهانانجام اين مسأله نبودند. شاهزاده يا امير، با انگيزههای متفاوت و متنوعروبهرو شد. بعضيها خواهان حضور آمريكا در خليج ـ يا قلمرو پادشاهيآنان ـ نبودند و احساس ميكردند كه تأمين و تهيه آن مدارك و شواهد موجبچكاندن ماشه ميشود كه عكسالعمل نظامی آمريكا را در پی خواهد داشتو سرانجام آن حضور و دخالت گسترده آمريكا خواهد بود. احساس آنان «اينبود كه بهتر است كشورهای خليج فارس اختلافها و مشكلاتشان را خود دربين خويش ـ بدون دخالت آمريكاييهای لامذهب و كافر ـ حل كنند». ديگراميران و شاهپوران هم به شدت متنفر بودند از تبليغات به راه انداختن و دربوق و كرنا دميدن كه شيعيان عربستان سعودي، عليه رژيم اسلحه به دستگرفتهاند.
سعوديها، فطرتاً و به شدت درونگرا و بسته هستند و آل سعود مدتهاسعی داشت كه به اين خيال و پندار ـ يا بهتر است بگويم قصه يا تظاهر ـ بماندكه شيعيان سعودی هيچ تفاوت و فرقی با ديگران ندارند و كاملاً حامی وطرفدار رژيم هم ميباشد. شواهدی كه رياض در قضيه برجهای خوبر جمعكرده بود، آشكار ساخت كه لااقل بخشی از شيعيان به خاطر همكاری درحمله به حكومت از بازگشت و عودت به ايران ناراضی و ناخرسندند.()
سرانجام سعوديها، عصبی و نگران و هراسيده از آن بودند كه آمريكا اگربا ايران رابطه برقرار بسازد، به مراتب بدتر از حمله نظامی خواهد بود.
رياض هرگز از حمله نظامی آمريكا در منطقه دست برنداشت، كهخصوصاً اين وقفه و بازايستادن در اواسط دهة ١۹۹٠ مصداق داشت. در سال١۹۷۹، وقتی كه انقلابيون ايرانی توسط سلطنت سعودی متزلزل شدند،پريزيدنت كارتر يك اسكادران هواپيمای F-١۵ به پادشاهی ـ جهت ابراز واثبات تعهد نظامی آمريكا ـ ارسال كرد. هواپيماها، به طور غيرمسلح ارسالشدند، با اين اعتقاد نامعقول و نادرستی كه گويا اين مسأله ايرانيان را متقاعدميكند كه آمريكا هيچ قصد و منظور خصمانهای عليه انقلاب ندارد. همه اينمسايل عربستان را به اين نتيجه رسانيد كه واشنگتن نميتواند مورد اعتمادباشد.()
عمليات نظامی گسترده آمريكا در خليج فارس چيزی در حد يك عاملتقويتكننده بود، اما حتی در آن موقع، سعوديها از آمريكا خواستند كه بهجنگ ادامه دهد و به سلطه صدام حسين پايان دهد (برخلاف نقش و توصيفغلط و نادرست آنان كه از ما ميخواستند كه به خاطر هراس از سلطهيابيشيعيان به جنگ پايان دهيم).()
آنان دوباره مأيوس و نااميد شدند، وقتی كه ما او را در هنگامی كه بر سرقدرت بود، رها كرديم، حتی اگر به طور ناخواسته و بهطور اتفاقی بوده باشد.در سراسر نيمه اول دهة ١۹۹٠، آنان دولتهای بوش و ـ خصوصاً ـ كلينتون راميديدند كه مسأله ارسال موشكهای كروز عليه صدام به خاطر اعمال واقدامهای اسفانگيز و فوقالعاده وحشتناك تجاوز و خشونت، مانند تلاشبرای ترور پريزيدنت بوش و امير كويت، را جدی گرفتهاند.
بسياری از چهرههای شاخص و كليدی سعودي، معتقد بودند كه تمهيدزمينه مناسب برای حضور آمريكا و دستيابی ما به منطقه ما را تحريكميكند كه به مقابله يا معامله به مثل كوتاه و انتقام بيفايدهای اقدام كنيم كه همايرانيان را به خشم بياورد و هم آنها را متقاعد كند كه آمريكا خواهان حملهسخت به آنان نيست، تا كه در حقيقت آنان را به كوتاه آمدن و دست كشيدن ازاقداماتشان وادار كند.
در آن شرايط، سعوديها احساس ميكردند كه بهتر است كه مانع حركتنظامی آمريكا شوند، زيرا تنها موجب تحريك ايرانيان عليه آنها ميشود.()
هرچند كه خانواده پادشاهی سعودی بنا به اتفاق نظر خود چنين كردند ودر مواردی مشابه اين، كه هيچ اجماعی نداشتند، كاری انجام نميدادند.
هفتهها و آنگاه ماهها گذشت كه آمريكا از عربستان شواهد و مداركميخواست و رياض قادر به تصميمگيری نبود و مناظره و مذاكرههايی مشابهدر آمريكا، به وجود آمد. در همان زمان كه دولت عربستان را به شدت تحتفشار گذاشته بود كه شواهدش را در اختيار آمريكا بگذارد، مقامات ومأموران ارشد سعی در فهميدن و سردرآوردن از موضوع داشتند كه اگررياض اطاعت كند، چه كنند. طرحهای جنگی مختلف پنتاگون عليه ايران، بهتاريخ خاصی تعلق داشت و قديمی نشان ميداد، علاوه بر اين ـ مانندمسألههای دوران دهة ١۹۹٠ ـ سرويسهای نامطلع، جنگجوهايی بيميل وناراضی بودند. آنان مراقب و محتاط از جنگ با ايران بودند و در تشريح وتوضيح گزينههايشان آنان مايل به فشار بيشتر به حمله تمام عيار و يا حملاتموشك كروز كوچكتر بودند.
با اين وجود، چندين گزينه وجود دارد، حملهای گسترده و همهجانبه وشايد به كار گرفتن ۵٠٠٠٠٠ ـ يا حتی بيشتر ـ سرباز آمريكايی و به صف كردنفوری به دنبال انقلاب و حملات پيدرپی هوايی و دريايی عليه مقرهايتوپخانة ساحلی ايران، كه در طی جنگ تانكرها در اواخر دهة ١۹٨٠ موردتوجه قرار گرفته بود و يا حملات ساده هوايی و يا حملات موشك كروز بهيك يا اكثر محلهای WMD يا نظامی ايرانيان صورت بگيرد.
گزينه آخر به نظر ميرسيد كه توسط رييس مجلس كنار گذاشته و منتفيدانسته شد، بنا به اظهار بدون قيد و شرط ايشان، كه او خواهان «كار نيمهتمام»نبود. از ديگر ابعاد طيف، هيچ تصور نميكرد كه مردم آمريكا آمادة حملهنظامی همهجانبه به ايران باشند و هزينههايی كه احتمالاً ايجاب ميكرد. درنتيجه اكثر بحثها و مناظرهها روی سناريوهای متوسط متمركز شد كهحملات گسترده هوايی و دريايی مورد نظر و پيشبينی شده عليه تأسيساتساحلی ايران ـ مانند بنادر درياي، پايگاههای هوايي، پايگاههای موشكي،توپخانه دفاع هوايی و... ـ يا نظامي، جاسوسی و تروريسم و پايگاههای WMDدر سراسر كشور.
با هر كدام از اين گزينهها، چندين نگرانی قابل توجه در بين بسياری ازافراد حكومت وجود داشت، افرادی كه تصور ميكردند كه ايرانيان با اقدام بهحملات تروريستی به مراتب بيشتر و گستردهتری عليه مقابله به مثل نظامي،انتقام خواهد گرفت.
هرچند كه، نيازی نبود تا اين تصور به اطلاع تحليلگران مسايل ايران درداخل حكومت برسد، اما اين مسأله در ذهن بسياری از مقامات دولتكلينتون سنگينی ميكرد و آنها به فكر فرو رفتند كه آيا در صورت انجام حمله،چنين وقايعی رخ خواهد داد. خصوصاً اعمال حمله نظامی در چنينسناريويی ـ بدون چون و چرا ـ امری مسلم بود و اين گزينه آنها را به حداكثراستفاده از نيرويشان در حمله ترغيب ميكرد يا حتی از موشك كروز استفادهكنند.
با اين وجود، اكثر پرسنل برحسب وظيفه شروع كردند به كار بر رويتصفيه و اصلاح همه گزينهها و طبعاً اين مسأله حكايت از آن داشت كهواشنگتن، قادر به دسترسی به اطلاعات سعودی خواهد بود كه ميتواندقضيهای قابل قبول و مستند برای كشور و جهان باشد، كه آن هنوز هم دردسترس نيست!()
همانطور كه هفتهها پشت سر هم ميگذشت، سرانجام روشن شد كهمناظره بين خانواده سلطنتی به نفع گروهی كه خواهان تأمين و ارائه اطلاعاتبودند، تمام شد.
شاهزاده بندر بن سلطان، سفير باسابقه عربستان سعودی در آمريكا، بهيكی از مشاوران امنيت ملی دولت كلينتون، سندی برگر، اظهار داشت كه اگرآمريكا ميتواند عمليات نظامی گسترده عليه ايران را تضمين كند ـ و درستآنچه كه منظور اصلياش بود، مشخص نشد ـ عربستان سعودی به ارائهاطلاعات خواهد پرداخت.
برگر، وكيل، بنا به شرايط مطلوب و به طور واقع بينانه به حكومت آمريكاپاسخ گفت «نميشود وعده داد كه براساس پايههای اطلاعات، چه چيزی رخخواهد داد».()
هرچند كه تنها نكته هوشمندانهای كه برگر توانست بگويد كه بنا به زمان،رياض به طور يقين آن را نه نشانهای تلقی خواهد كرد كه دولت كلينتون هرگزمايل به انجام چنين عمليات گستردهای نيست. اوضاع و جريانات احتمالاًكمك چندانی نكرد، زمانی كه در پايان اوت ١۹۹۶، صدام تصميم گرفت كه بهشهر واقع در كردستان عراق ـ اَربيل ـ حمله كند، كه اكثر منطقه توجه داشتندكه تحت حمايت آمريكا باشند.
واشنگتن ميخواست كه عكسالعمل نظامی گستردهای عليه هدفهايعراقی در حزب آن كشور اعمال كند، كه در آن زمينه به پايگاههای هواييعربستان سعودی نياز داشت. اما سعودی كمترين منافعی در مسأله كردهانداشتند و همچنين نوعی انفجار عمومی را دوست نداشتند، بهطوری كههواپيماهای جنگی آمريكای لامذهب و بيدين، همتايان مسلمان عراقی خودرا مورد اصابت قرار دهند و رياض تقاضای آمريكا را قبول نكرد و بهواشنگتن فشار آورد كه در صدد ديگر حملات موشك كروز باشد و مناطقپرواز ممنوع جنوبی را توسعه و گسترش دهد. برای مقامات آمريكايي، اگررياض، عكسالعمل نظامی عليه صدام ـ به خاطر عمل وقيحانه تهاجم وتجاوز ـ را نپذيرد و به نظر ميرسد كه با احتمال بسيار ضعيف و بعيد، عليهايران هم چنين اقدامی انجام نميدهند.
از اين لحاظ، سعوديها، احتمالاً ديدند كه عكسالعمل ناكافی آمريكانسبت به آخرين دشمنی و ستيزهجويی عراق كه هنوز يافتن شواهد بيشتريكه دولت كلينتون متمايل به ضربه زدن به ايرانيان است و يا درصد تحريكآنان است، سخت خواهد بود، اما آنقدرها ترساندن ايرانيان سخت نيست.واقعيت اينكه واشنگتن متمايل به عكسالعمل به مراتب بزرگتر بود و آنعدم پذيرش و طرد، بدون شك مانع تلاشهای رياض شد.()
تحريم ايران و ليبی (اليسا ILSA )
پريزيدنت كلينتون از ايران خسته شده بود و حال كنگره آمريكا هم ازدست همپيمانانش گرفته بود. رفتار ايران پس از ١٢ ماه، نابخشودنی وغيرقابل گذشت بود. اروپاييان اكثر فرصتها و موقعيتهای بيشماری راپاسخ دادهاند. معاون وزير خارجه ايران، محمود واعظي، در ژوئن ١۹۹۵، باهيأت نمايندگی اتحادية اروپا در پاريس ديداری داشت و اعلام كرد ايران بهزودی فتوای سلمان رشدی را لغو خواهد كرد، كه اين خبر برای اروپايياننقطهای كليدی بود و سپس او بهطور علنی اين مسأله را تكذيب كرد و ازموضع خود ؟؟ كرد. نروژ به نشانه اعتراض، سفيرش را فرا خواند، اما ديگركشورهای اتحاديه اروپا كمترين كاری انجام ندادند.()
در ماه نوامبر، پس از آنكه ايرانيان بهطور علنی ترور يتژاك رابين راستايش كردند، مجلس آلمان رأی به عدم دعوت وزير خارجه ايران، علياكبرولايتي، داد كسی كه در برنامه كنفرانس اسلام و اروپا شركت كرده بود. ديگررهبران اروپايی ابراز تأسف كردند و به غير از اين با ديده تحقير و اهانت بهاظهارات ايرانيان نگريستند، اما اقدام ديگری نكردند.()
در فوريه ١۹۹۶ يكسری از عمليات انتحاری در اسرائيل انجام شد كهموجب كشته شدن ۵۹ اسرائيلی و در نهايت از بين رفتن شانس انتخاب مجددشيمون پرز شد.
در ماه مارس، اتحاديه اروپا اعلام كرد، بنا به عمليات انتحاری و اينكهايرانيان آن حملات را «مكافات الهي» خوانده و شايسته تقدير دانسته،تجديدنظر و اصلاح گفتگوهای اساسی و انتقادی با ايران بهطور جدی لازم وقابل تأمل است. خصوصاً فرانسه اعلام داشت كه آنها به گزينههايديپلماتيك و سياسی جديدتری بنا به اعمال ايران، اتخاذ خواهند كرد، اماهيچكدام از اين مسايل رخ نداد.()
در همان ماه ـ مارس ١۹۹۶ ـ دادگاه آلمانی حكم دستگيری وزيراطلاعات ايران، علی فلاحيان را به خاطر صدور فرمان ترور رهبران كردايرانی در رستوران ميكونوس در سال ١۹۹٢، صادر كرد. اين مسأله هيچتأثير بر سياست آلمان در مقابل ايران نداشت.()
در ماه مه، بلژيكيها راه را برای يك محموله عجيب و غريب بستند و آنكالا را بين راه متوقف كردند، كه در مقصد هامبورگ آلمان در حركت بود.هرچند بار و محموله، برچسب «خيارشور و ترشی و سركه» خورده بود، اماآنها در آن محموله خمپارهاندازهای بزرگ، كه برای شليك گلولههايانفجاری ٢۷۵ پوندی با خرج ۶۵٠ متری طراحی شده بود، يافتند، از لحاظنظامی بلااستفاده، اما برای نصب بر پشت كاميونها و استفاده در حملاتترويستی عليه غيرنظاميان بسيار قابل استفاده بود. محموله از ايران سرچشمهميگرفت و برای جنگجويان ايران حملونقل ميشد. نه بلژيك و نه آلمانهيچ اقدامی كه نتيجهای در بر داشته باشد، انجام ندادند.()
اين بار كنگره تصميم گرفت كه اقدامی بكند، خصوصاً، سناتور سالخوردهو مكافات ديده ايران، آلفونس داماتو، اقدامی انجام داد و در آن كار بهمعرفی صورتحساب و فهرستی پرداخت كه آن را «فرا تروريستي» ناميد ياتحريمهای ثانوی كه بر هر نوع همكاری خارجی كه متجاوز از ۴٠ ميليوندلار در صنعت نفت ايران سرمايهگذاری ميكردند، كه بعدها به ٢٠ ميليوندلار كاهش يافت. (سناتور كندی هم ليبی را در پاسخ به دادخواست واظهارية خانوادههای قربانيان پرواز ١٠٣ پان آمريكن به فهرست افزود).صورتحساب و فهرست، به اندازه كافی روشن و مشخص بود. اين مسألهپريزندنت را با دو نوع اعراض از حق و ابطال روبرو ميكرد ـ در زمينههايمعمولی به خاطر «منافع ملي» يا كشور ما در آن شركت، خود تقاضای تحريمعليه ايران را داشت ـ و اين او را وادار به اعمال دو نوع تحريم ميكرد، ازليست شش گزينه ممكن عليه هر شركت كه از سقف سرمايهگذاری تجاوزكرده بودند.()
در ٢٣ ژوييه ١۹۹۶، با جريان برجهای خوبر، كه هنوز در ذهنهای آنانمسأله روز به شمار ميرفت، اعضا كنگره، با ۴٠۹ رأی در مجلس و ۹۶ رأيدر مجلس سنا، به تصويب سند ارائه داماتو رأی دادند. بخش اعظم قسمتاداری از فهرست و ليست و داماتو نگران و بيزار بودند. در حقيقت، برای اكثرآنان به كار بردن همان واژة «متنفر و بيزار» بهتر است.
تعدادی از آنان نوعي، به خاطر اين موضوع، ابراز همدردی و همدلی وطرفداری از ايران داشتند و يا برای اروپاييان بيعرضه و بيمسئوليتدلسوزی ميكردند و آن هرچند، صادر نشد و انتشار نيافت. توجه بهديوانسالاری در سياست خارجي، در مقياس بزرگتر، در داخل منافعسياست آمريكا واقع شده است. تحريمهای ثانويه دولت برعكس اصولتجارت آزاد بود، كه آمريكا در طی ۵٠ سال قبل از آن برای تثبيت و تأييد آن،تلاشی گسترده و پيگير كرده بود. در حقيقت، ديپلماتهای واشنگتن ومقامات سياست اقتصادی هنوز درگير نزاعهای پيوسته با اروپاييان و ژاپنيهاو خصوصاً آزادسازی سياستهای تجارت خودشان بودند.
بدتر از همه اينكه، هنوز، تحريمهای ثانويه توسط سازمان تجارتجهانی ممنوع بود و آمريكا هم بزرگترين طرفدار و مدافع سازمان تجارتجهانی بود. در حقيقت، ديپلماتهای آمريكايی بهطور فزايندهای دريافتند كهسازمان تجارت جهانی ميتواند ابزار مؤثر فوقالعادهای در تشويق و پرورشاصلاحات سياسی و اقتصادی در جهان سوم باشد، زيرا كشورها از پيوستن بهآن نوميد و ناچارند، اما مجبورند كه به رهنمودها دستورالعمل اقتصادی وسياسی سازمان تجارت جهانی عمل كنند. بسياری از شاخه اداري، هراسداشتند كه فهرست و ليست داماتو كاملاً نرخ منافع آمريكا را در تجارت آزادبشكند و تأثيری منفی بر آن داشته باشد و نوعی رفرم را در جهان سوم ايجادكند. به ديگر سخن، افرادی هم علاقهمند به ارائه همان فهرست و ليستبودند. بسياری از شاهدان سياست داخلی كلينتون تصور ميكردند كه اينديوانگی و بلاهت و حماقت محض است برای كاخ سفيد كه آن فهرست وليست را تأييد و تصديق نكند، خود رئيسجمهور تحريم همهجانبه و جامعاقتصادی عليه ايران را اعمال كرد، ايران هم ١۹ خدمه آمريكايی را به قتلرساند، بهطور دردناكی چند آمريكايی گمان ميكردند كه هر چيز دربارة ايرانبر وفق مراد است و اين فهرست و ليست با سود غيرويژه و ناخالص آنچنانشديد و حاد تصويب خواهد شد كه با وتو ميتوان به سادگی نپذيرفت ـ درموردی كه، تحريمهای ثانويه كه تازه به وجود آمده بود و مخالفان كلينتونهنوز هم ميتوانند مدعی شوند كه او نسبت به ايران نرمش نشان داد و معقولبود.()
ديگران در شاخه اداري، كه شامل بسياری از مشاوران ارشد امورضدتروريستی و خاورميانه دولت كلينتون ميشوند، تا اندازهای با ILSAهمفكر و موافق بودند. خصوصاً، آنان ديدند كه اين ابزاری مناسب استبرای قانع كردن اروپا، ژاپن و روسيه كه آنان گفتگوهای جدی خود را برايملامت و سرزنش ايران ـ به خاطر ادامه فعاليتهای تهاجمی و ايجاد بيثباتی آغاز كنند.
هرچند من هرگز از انديشههای پرسنل او، در اين زمينه، مطلع و باخبرنبودم، بلكه همواره مظنون و مشكوك به اين نكته بودم كه آيا رئيسجمهورمردم، كسی كه مشهور است همه جنبههای كار را قبل از تصميمگيری به دقتميسنجد، آيا عامل سرنوشتساز و تعيينكننده ايران را احتمالاً بهطورآشكار و مشخص ميشناسد، ايرانی كه تحت رژيمی ضدآمريكايي، تهاجميو پردردسر و مشكلآفرين اداره ميشود و تازگی هم ١۹ آمريكايی را تروركرده و بيش از ۴٠٠ زخمی به جای گذاشته است، پس سزاوار هر چيزيهست، متقابلاً بايد هر پيامدی را پذيرفت.()
در ۵ اوت، پريزيدنت كلينتون، لايحه داماتو را تحت عنوان قانون تحريمايران ـ ليبی سال ١۹۹۶ يا (ILSA) امضا كرد. البته، اروپاييها، روسيه وديگران از اين امر سخت برافروخته و خشمگين شدند. آنان ILSA را به بادانتقاد گرفتند و اعتراض داشتند كه هرچند غيرقانونی نيست، اما قانونينامعقول و تكاندهنده در امر مبارزه و درگيری اقتصادی عليه همپيمانان سابقآمريكا است. آنان شكايت داشتند از دورويی و تزوير آمريكا، با اشاره به اينمطلب كه آمريكا بهطور بيوقفه و خستگيناپذير عليه بايكوت و تحريماعراب توسط اسراييل كار كرد، اما اكنون او تحريمی نه تنها عليه ايران بلكهكشورهايی كه با ايران تجارت و روابط اقتصادی دارند تصويب كرده است، كهتنها تا يك سال قبل ادامه يافت.
اتحاديه اروپا، حكم و فرمان ممنوعيت شركت اروپايی از تبعيت كردن ازآمريكا را صادر كرد و تهديد كرد كه برنامه و اقدامات رسمی را در سازمانتجارت جهانی عليه آمريكا، آغاز كنند. اروپاييها همچنان اصرار و ابرامداشتند كه ILSA هيچ تأثيری ـ خارج از اصولی كه منافع شخصی اقتصادينباشد ـ بر روابط اقتصادی و برنامههای آنان نخواهد داشت.()
هنوز هم ILSA تأثير و نفوذ خود را دارد. درست در حدود يكسال پس ازآن، هيچكس به ميادين نفتی ايران دسترسی نيافت. در حقيقت از مجرايILSA ايرانيان معاملات توسعة ١١ ميدان نفتی مختلف ديگر را پيشنهاد كردندكه اكثر آنها بالقوه سودآور بودند.
هيچكدام از پيشنهادات مناقصه پذيرفته نشد، هرچند كه بسياری ازشركتهای خارجی تمايلات خود را به اين مسأله نشان دادند. تحريمها ادامهيافت و ILSA موجب ميشد كه پريزيدنت بتواند مانع انجام كار هر شركتی كهبيشتر از ٢٠ ميليون دلار از هر معاملهای بازرگانی با آمريكا ـ در ايرانسرمايهگذاری كند بشود.
اهميت بازار آمريكا برای اكثر شركتهای آمريكايی مشخص شد، كمترشركتی حاضر به پذيرفتن ريسك در توانائی خود در تجارت با آمريكا درعوض سرمايهگذاری در ايران بود. تعدادها افزايشی نيافت. در حقيقت،مسايلی ديگر به ميان آمد. خصوصاً، در ايران، سرمايهگذاری بيشتر به يكريسك ميمانست. اين صنعت نفت بود كه توسط يك سيستم حكومتيروحانی تك حزبی و خودكامه نظارت ميشد و به نام عقيده و ايمان وايدئولوژي، يك شبه همه چيز تغيير ميكرد و عليه منافع اقتصادی ماتصميمگيری ميشد. هنوز، به شدت ضدعربی بودند و هيچ قانونی واقعی ياحقوقی مشخص و معين در شيوههای اقتصادی و سياسی وجود نداشت كهاطمينانخاطر و تضمين بدهد كه اكثر تجارتها و معاملات، قبل از غرق شدندر پرداخت ٢٠ ميليون دلار يا حتی بيشتر از آن در يك معامله، صورتخواهد پذيرفت. اما همچنان فرار از اين واقعيت غيرممكن بود تا مه ١۹۹٨،وقتی كه آمريكا و اتحاديه اروپا توافق و معاملهای انجام دادند كه به خاطرهمكاري، واشنگتن با ILSA موافقت كند و در ازای آن تعهد، اتحاديه اروپابرای افزايش همكاری با آمريكا در منع گسترش سلاحهای اتمی وضدتروريسم ارائه ميشود و تنها يك چنين قراردادی با ايران منعقد شد و باكنسرسيومی كه توسط شركت فرانسوی توتال (Total) رهبری ميشد.()
پس از توافق مه سال ١۹۹۵، دريچههای آببند باز شد و در سال ٢٠٠٣،تحقيقات كنگرهای توانست دوازده معامله مختلف ايران با شركتهايخارجی را نشان دهد كه از سرآغاز ILSA، تخطی و تجاوز كرده بودند،برخلاف اين واقعيت كه با اوج سرمايهگذاری در ايران در اين اثنا، هيچ چيزيرا بهبود نخواهد داد.()
رأی دادگاه ميكونوس
در اواخر سال ١۹۹۶ و اوايل ١۹۹۷، ايران به واكنش و عكسالعملسياسی در برابر مخالفان سياست خارجياش دست زد. آمريكا همچنان ازعدم تمايل سعوديها به تهيه شواهد و مدارك عليه ايران، مأيوس و دلسردبود، اما عقيده و نظر كارشناسان آمريكايی اين بود كه، اگر آمريكا ميتواندتهران را به مسأله انفجار «خوبر» ربط دهد، بايد توسط حملة نظامی عليهتهران دست به اقدام متقابل و كار تلافيجويانه بزند.() و نيز روند جدی و گستردة مباحثه و تفسير در رسانههای آمريكا، مبنی براينكه كدام گزينه برای انتقام و تلافی درنظر گرفته ميشود، شروع شد، كه اينهراس را در تهران پديد آورد كه تصميم به انتقام، انگار دارد جديميشد.()
هرچند كه ايرانيان برای ILSA ارزشی قايل نشدند و يا به تحريمهای يكجانبه آمريكا هم توجهی نكردند، اما هر دو تأثير بسزايی بر ايران گذاشت.هيچكدام برای تحت فشار قرار دادن ايران كافی نبود كه از تعقيب وجستجوی سلاح كشتار جمعی دست بكشند و يا حمايت از گروههايتروريستي، يا مخالفت شديد در برابر پيشرفت روند صلح (سومين هدفمعين سياست آمريكا) را متوقف كنند و آنها مانع طرحها و اقدامهای ايرانيانشوند. ايرانيان وقتی كه پيشنهاد مناقصه آنان ناقص و دارای كمبود است،چندان خوشحال و خرسند به نظر نميآمدند و از عدم توانايی خود درافزايش ارزی قوی ايران، عصبی شده بودند. آنان سعی در يافتن پول نقدبرای پرداخت هزينههای طرحهای نظاميشان بودند و تحت فشار بودند، بهخاطر طرحهای معوقةای كه ميخواستند شكلهای مختلفی از تسليحات راخريداری كنند كه شامل تكنولوژی موشك هم ميشد، چون آنان به سادگينميتوانستند چنين كاری كنند، چون با كمبود شديد ارز قوی مواجهه بودند.بعضی از گروههای تروريستی در حقيقت، شكايت داشتند از اين مسأله كهتهران، كمكهای نقدياش را به آنان قطع كرده است. آمريكا مانع آن شد كهايران بتواند از بانك جهانی يا IMF يا از بعضی همپيمانان تجاری و سياسيخود، وام اضطراری دريافت كند.()
همانطور كه جهانگير آموزگار در ١۹۹٨ نوشت كه «بهطور خلاصهاكثريت معاملات نفت و گاز، براساس سرمايهگذاری يا انتقال تكنولوژيبهطور مؤثری توسط واشنگتن بلوكه و متوقف شده است. مقامات ارشدايرانی گزارش دادهاند كه هرجا كه ما سعی ميكنيم برويم، مشاهده ميكنيم كهآمريكا اول از همه آنجا است و سعی ميكند آنها را به عدم انجام معامله ورابطه با ما تشويق بكند».()
اين فشار به شدت مثمرثمر بود تا جايی كه اكثر كشورهايی مختلف ـ كه ازجمله چين، آفريقای جنوبي، ژاپن و استراليا ـ همگي، از انجام معامله با تهرانعقبعقب بيرون رفتند و از پرداخت وام شانه خالی كردند.()
با اين وجود، روابط اقتصادی ايران با اروپا (و ژاپن و روسيه) اهميتبيشتری يافت، به خاطر مشكلاتی كه با ديگر كشورها كشيده بود، كه در نتيجهاقدامات آمريكا چنين شده بود.
آوريل ١۹۹۷ بود كه ضربه ديگری به ايران زده شد، وقتی كه دادگاه آلمان در دادگاه و روند دادرسي، حكم و رأی خود را صادر كرد و ۵ نفر (چهارلبنانی و يك ايراني) را به خاطر ترور رهبران كرد ايرانی در رستورانميكونوس در برلين در سال ١۹۹٢ متهم كرد. نه تنها دادگاه آن ۴ يا ۵ مجرمترور (شامل آن فرد ايراني) را دستگير كرد، بلكه بهطور مشخص و بابيپروايی حكم صادره را هم اعلام كرد، كه ترورها توسط كميتة عملياتاختصاصی ايرانی هدايت شده و زيرنظر رهبران و مقامات ايرانی ـ از جملهرهبر ايران (خامنهاي)، رييسجمهور (رفسنجاني)، وزير اطلاعات(فلاحيان)، وزير خارجه (ولايتي) ـ بوده است. ايرانيان وحشت داشتند كهدر سرانجام آن محاكمه و رأی صادره، اتفاقی غيرقابل جبران بيفتد. حتی دراواخر ١۹۹۶، مقامات ايراني، تهديدهای مختلف و آشكاری عليه آلمانصادر كردند. در ماه اوت، فلاحيان به آژانس خبری رسمی ايران، IRNA،گفت كه اين رأی اتهام «به روابط ما با آلمان و منافع مشتركمان تأثير خواهدگذاشت، آلمانيها هوشمندتر از آنند كه تصور كنند ما اين مسايل راچشمپوشی خواهيم كرد».()
چهره صاحب نفوذ مذهبی ايران، آيتا... العظمی موسوی اردبيلي،بهطور عمومی و علني، خاطرنشان كرد كه آلمانيها كه داديارهای پرونده،كلمه اعدام را ضروری نخواهند دانست، چون هيچ فتوايی مانند ضرورت واهميت قتل رشدی نيست. او به فرانكفوتر آلگمينه زايتونگ در ادامه افزودكه «تا آن هنگام كه دادگاه فدرال برونو ژوست به الله يا محمد توهين نكرده،فتوای ـ قتل آنان ـ صادر نميشود».()
آنان چندان متأسف يا شرمنده و پشيمان نبودند، وقتی كه حكم رسميدادگاه صادر شد. علاوه بر اين، چون ايران خود قوه قضاييه يا نظام قضاييمستقلی نداشت، تهران به اين تصور رسيد كه احكام، حركتی سياسی استكه توسط توطئه مكاران و تبانی حيلهگران يا ديگران صورت گرفته است. وزيركشور ايران، عليمحمد بشارتی «اعلام اين تصميم بياساس دادگاه برلين درمحاكمه مشهور به ميكونوس، طرح بينالمللی صهيونيسم عليه ارزشهايانقلابی و مذهبی مردم ايران است».()
علاوه بر اين، قائممقام يا معاون وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، علياكبراشعری گفت كه «طرحريزی اين توطئه دادگاه برلين عليه جمهوری اسلاميايران، حركتی فريبكارانه و گولزننده است كه با مشاركت و هماهنگی كاخسفيد و ماهيت صهيونيست ـ اسراييل ـ صورت گرفته است».()
و بسياری ديگر از افراد، همگی با لحنی مشابه، و مفهوم و ماهيتی يكساندر اين باره سخن گفتند. تهران در اقدامی سريع، به نوعی معامله به مثل كرد ودست به كار تلافيجويانهای زد، با اعلام اينكه هزار خانوار ايرانی با طرح يكدادخواهی عمومي، به عنوان عده كثيری خواهان، عليه شركتهای آلمانيشكايت ميكنند كه به عراق در جهت توسعه تسليحات شيميايی در طيجنگ ايران و عراق كمك كردهاند.()
عكسالعمل نخست اروپا سريع و فاقد قدرت لازم بود، اما هنوز ايراننسبت به آن مسأله اعتراض و مخالفت دارد و با اوقات تلخی و رنجش از آنياد ميكند. آلمان سفيرش را از تهران فرا خواند و ۴ ديپلمات ايرانی كه درواقع افسران سرويس اطلاعات و جاسوسی ايران بودند، اخراج كرد، ايرانيانهم در مقابل ۴ ديپلمات آلمانی را از ايران بيرون كردند. در ١٠ آوريل، جلسهمحرمانه اروپاييها، تقاضای آلمان مبنی بر فرا خواندن همه سفيران اروپايياز تهران و تعليق گفتگوهای انتقادی با ايران مورد موافقت قرار گرفت وحركتی با نشانهای پرمعنی و مفهوم آغاز شد و اندكاندك در چند هفته پس ازآن، وقتی كه وزرای خارجه اروپا به اتفاق، تمام ديدارهای خود را با ايران درسطح وزارتی در ـ راستای فعاليتهای اطلاعاتی اروپا ـ توقيف كردند، با اينوجود، چند ماه بعد از آن اتحاديه اروپا تصميم گرفت كه سفيرانش را به تهرانبازگرداند و اجازه بدهد كه آنها در مقياس قابل توجهی سوبسيد بدهند. هنوزايرانيان عصبانی بودند و از بازگشت سفير آلمان تا مدتها به ايران جلوگيريكردند.()
در واشنگتن، عكسالعمل اروپا در برابر رأی دادگاه ميكونوس يا ازشگفتی و سردرگمی به آن مينگريستند و يا با خشونت و انزجار با آنبرخورد ميكردند. در طی چند سال، اروپاييها ـ خصوصاً آلمان ـ از پذيرشدست داشتن ايران در امور تروريستي، امتناع ميورزيدند، اما در زمان مشابه،اظهار داشتند كه اگر مدارك و شواهد مستند و محكمی از اين دست داشتنهاوجود داشته باشد، آن هنگام خود قصه ديگری است. حال، نظام قضايی آناننه تنها مداركی دال بر اثبات جرم ايران در تروريسم آلمان يافت، بلكه قدمغيرمنتظره و گام عجيبی برای بيان و اظهار اين مطلب برداشتند كه مقاماتايراني، مشاركت در جرم داشتهاند. دولت آلمان به اين نتيجه دست يافت كهشواهد مختلفی در سطحهای گوناگونی وجود دارند، كه هيچكدام رانميتوان ناديده گرفت و يا قابل طرح ندانست. اكنون اين عكسالعمل به ادامهگفتگوهای اساسی و انتقادی با ايران منجر شد و در محدوديتسازی تجارتو بازرگانی آلمان در ايران هيچ اقدامی صورت نگرفت. گفتگوهای اساسی وانتقادی ظاهراً تحميل شد و اين به خاطر آن بود كه اروپاييان توجه و علاقهخود را دوباره به ايران نشان دادند، هرچند كه ديگر برای تهران و واشنگتنرازی برملا شده بود كه بسياری از ديپلماتهای اروپايی بهطور صريح بههمتايان ايرانی خود گفتهاند كه اظهارات و تعبيرهای انتقادی آنان كاملاًفورماليته و ظاهری است و گفتند كه آنان ميتوانند به واشنگتن آنچه را كهانجام دادهاند، بازگو كنند. (در حقيقت، ايرانيان به اين مسأله مباهاتميكردند). گفتگوهای اساسی و انتقادی كه نشان از نوعی تنبيه و مجازاتداشت، ايران آن را سؤرفتار تلقی كرد. توسعه تجارت، بازرگانی و سرمايهمالی و... به عنوان پاداشی برای حسن رفتار ايران درنظر گرفته شد. همچنيندر پاسخ به رأی ميكونوس، اتحاديه اروپا تصميم گرفت كه ايران را با تعليقگفتگوهای انتقادی و اساسي، مجازات كند، اما به ايران پاداش تجاری و ماليميداد و ديگر روابط اقتصادياش را گسترش ميداد. مقامات آمريكايی همشكاك و ناباور بودند. در كل، چون اروپا هيچ اقدامی نكرد و چون دولتكلينتون احساس ضرورت به اقدام كاری داشت، حتی زمانی كه اين مسألهادامه يافت سازشناپذيری و سرسختی سعودی دستها را بست و واشنگتننوعی مقابله و معامله به مثل عليه ايران را پذيرفت. قبلاً، Cia و ديگرسرويسهای جاسوسی آمريكا ـ با نظارت و درنظر گرفتن پرسنل آمريكا ـمتقابلاً به تهاجمها و افراطهای ايرانيها پاسخی نميدادند و يا دست بهكاری تلافيجويانه نميزدند، زيرا نه دولت بوش و نه دولت كلينتوننميخواستند جنگی پنهانی با سرويسی مستعد گسترده و طبيعی و آزاد ـمانند ايرانيها ـ آغاز بكنند. هرچند كه در سال ١۹۹۷، آمريكا در حجمگستردهای از اقدامات پنهانی كه مأموران ايرانی خارج از كشور، در سراسركره زمين، انجام ميدادند، به عنوان راهی برای اشاره به اين مسأله كه اگرواشنگتن تمايل ميداشت فعاليت كوبنده و اقدامات مخرب عليه سرويسجاسوسی ايران انجام ميداد. تعدادی از جاسوسان و مأموران مخفی ايرانيتوسط بسياری از كشورهای ميزبانشان اخراج شدند و ايرانيان بهطور آشكار وبه شيوه قابل ملاحظه و محسوسي، عمليات جاسوسيشان را بعد از آن مهاركردند.()
اعتنا به نشانههای خطر
از بعضی جهات، حتی تندروها در تهران به نظر ميرسيد كه پيام و پاسخاقدامهايشان را دريافتند. حوادث سالهای ١۹۹۶ و اوايل ١۹۹۷، آنها را بااين واقعيت مواجهه ساخت كه گسترش حملات به آمريكا، اسرائيل وكشورهای ميانة و معتدل منطقه ـ توامان با رفتار بيش از اندازه خودمانی وخودپسندانه آنان نسبت به حمايتها و پشتيبانی اروپا ـ آنها را به آستانةچندين وقايع ناگوار، شكست و مصيبتهای ممكن خواهد كشانيد وموقعيتشان را متزلزل خواهد ساخت.
در آمريكا، گفتگوی جدی دربارة عمليات نظامی گسترده عليه ايران، درتلافی حمله آنان به برج خوبر وجود داشت. ايرانيان نتوانستند دريابند كهدولت كلينتون حمله همه جانبه را منتفی دانسته است و حتی كابوس نسخهدوم عمليات صحرای ايرانی ـ كه اسباب نگرانی را فراهم سازد ـ را كنارگذاشت. عكسالعمل محتاطانه و پاسخ حاكی از نگرانی ايران به عمليات،بالاخره در حد كوچك يك آخوندك نمازگزار در ١۹٨٨ مطرح شد كهپيشنهاد كرد كه حتی آنان كه امكان حمله واقعی را باور ندارند، در واقعنميخواهند عكسالعمل به مراتب محدودتر آمريكا را به وجود بياورند، زيراكه آنان در واقع به تعمق و تأمل پرداختهاند. ما به درستی تأثير عمليات مخفيCia را در سال ١۹۹۷ در داخل تهران، نميدانيم، اما واقعيت آن است كه ايرانبه سرعت سخن خود را ملايم و اعمالش را تعديل بكند، كه به نوعی ضربه وتكان حيرتآور ميمانست. تهران به نظر ميرسيد كه تصميم گرفته است،آمريكا را به نقطهای كه جنگ ـ آشكار يا پنهان ـ تنها گزينه ممكن است سوقدهد و آن خطی بود كه آنان قصد حذف كردن آن را نداشتند.
علاوه بر اين، روابط ايران با اروپا، مصيبت و بدبختی بود. هرچند كهدولتهای اروپايي، تلاش و سعی زيادی كردند تا به هر اقدام عليه ايراندست بزنند، كه مشخص نبود در تهران، به چه صورتی به اين مسأله نگريستهميشود. پارلمان اروپا، نظام قضايی و گروههای معمولی يا معروف بهطورفزايندهای (با درجههای مختلف) موقعيتی ضدايران پيدا كردند، بدون توجهبه آنكه آنان چگونه به آن سطح رسيدند، تصميمگيرندگان ايراني، همگی بهنظر ميآمد پذيرفتهاند كه با ريسك قوی اعمال تحريم اروپايی بر آنان ياكاهش روابط اقتصادی و يا ديگر همكاريهای بيشتر با آمريكا روبرو هستند.
حكومتهای اروپايی طرفدار ايران، با مشكلات بيشتری در نگهداريرابطه روبرو شدند و واقعيت اينكه ILSA ممكن بود كه به شدت در اروپامحكوم بشود و هنوز هم تأثير آن تقريباً، نشانة تهديدآميز و شومی است و ايننشانهای ظريف، باريك اما غيرقابل ترديد بود كه اگر برای انتخاب كردنفشاری وارد ميآمد، اروپا ـ به عبارتی به جای طرفِ ايران را گرفتن ـ از آمريكاحمايت و طرفداری ميكرد و ايرانيان دريافتند كه سياستهای آنان، اروپا راتحت فشار قرار خواهد داد تا كه آن گزينه را انتخاب كنند، گزينهای كهحكومتهای اروپايی چندان تمايلی به انتخاب آن ندارند.
نتيجه آن شد كه ناگهان تغيير جهت و موضعی در رفتار ايران به وجود
آمد. آنان نظارت يا هدفگيری پرسنل آمريكايی ـ با حالت تهاجمی وستيزهجويانه ـ را متوقف كنند، هرچند كه آنان بدون شك همچنان سعی درادامه آن مسأله در مدل محتاطانه و محافظهكارانه داشتند. ناوهای ايرانی درخليجفارس سعی در رعايت فاصله قابل توجه با ناوهای آمريكايی داشتند.حمايت ايرانيان از مخالفتها و نارضايتيهای سياسی در خليج خصوصاً دربحرين، پايان يافت يا شايد به مراتب كاهش يافت.
در ماه مارس، ايران شروع كرد به روند برقراری مجدد رابطه با عربستانسعودي، پس از ديدار هاشمی رفسنجانی با عبدالله شاهزاده عربستان، درلوای ديدار اسلامي، ايرانيان تمايل خود را به تعديل رفتارهايشان اعلامكردند. در حج آن سال، سعوديها به ايران اجازه دادند كه مراسم «رجمشيطان» خود را برگزار كنند و ايرانيان هم مراسم را به شيوهای بسيار ساده ومعمولی ـ و از طرفی مهار شده ـ برگزار كردند. سپس در بهار، ايران و سعوديبه از سرگيری پروازهای مستقيم خود توافق كردند، كه ديگر نشانه پيشرفتتلاشهای جديد و جدی محسوب ميشد.()
عربستان سعودي، برای ايرانيان كشوری كليدی محسوب ميشد، كهخاطرنشان كنند كه آنان ميتوانند مردمان و شهروندانی خوب برای جهانباشد. پادشاهی كليه، كشورهای GCC بودند ـ كه ميتوانستند سكوی پرتاب باپرواز عمليات نظامی آمريكا عليه ايران واقع شوند ـ و نيز همپيمان اساسيآمريكا باشد و قادر به ايفا كردن نقش نيروی تعديل كننده در واشنگتن باشندو نيز چنين به نظر ميآمد كه آمريكا و همپيمانانش ديگر نشانههای فرم جديدميانهروی و اعتدال يا نرمش و تعديل ايران را ديدهاند، حداقل در كوتاه زمان،آنان روند گذشته خود را از سرگرفتهاند. اما اين فطرت و انقضای سرشتخاورميانه است و خصوصاً ايران، كه همه چيز به سادگی پيشروی و صعودثابت و منظم داشته باشد.
در مه ١۹۹۷، چيز غيرمنتظره ديگری رخ داد كه كاملاً ورق را برگرداند ومايه تعقيب و حيرت همگان ـ حتی خود چهرههای مطرح و يا معموليسياست ايران ـ شد. حجتالسلام محمد خاتمی با اختلاف بسيار زياد آراءدر انتخابات رياست جمهوری به موفقيت دست يافت و او در خط مشيحزبی تندروها، تغييرات آزاديخواهانه و ليبرالگونه به وجود آورد.
آمريكا و ايران در اوايل دهة ١۹۹٠
تعيين تحديد نفوذ و رويارويي
سياست آمريكا در قبال ايران، سرانجام منحرف شد و از اينرو به آن شد،و نقد آن خط مشيها هم مشكل است. هرچند كه در سال ١۹۹۷ بيشتر وبيشتر ـ به مراتب به علت مشكلگشای غيبی و گرهگشای سحرآميز انتخاباتمحمد خاتمی ـ تغيير يافت. سياست آمريكا بر انتخاب خاتمی تأثير داشت.در اوايل ١۹۹۷، يكی از چيزهايی كه مردم ايران از انزوای آنان از جهان وخصوصاً، از دشمنی و خصومت سخت و مداوم آمريكا، خسته و آزرده شدهبودند (و اين خود ثمره دشمنی مداوم ايران عليه آمريكا نيز بوده است) آنانمشاهده ميكردند كه ديگر ملتها منافع اقتصادی خود را از جهانيسازی بهدست آوردهاند و آنان نيز خواهان چنين مسألهای بودند و از زمانی كه آمريكاتجسم و مظهر جهانيسازی بوده است ـ هم حس عمومی و هم حس خاصيبر اين مسأله متحد بوده كه آمريكا در نهايت مشخص خواهد كرد كه كدامكشور عضو اقتصاد جهانی شود ـ آنان از حكومت ميخواستند كه بهخصومتها و دشمنيها پايان دهد. هنوز نه كسی در آمريكا ميتوانستپيشبينی كند كه پيامد سياستهای ما ممكن است تغييراتی را در پی داشتهباشد ويا در آن تأثير بگذارد، همانطور كه انتخاب خاتمی هم شكست ما را درايران، كه در دو فصل آتی بحث خواهم كرد، حل نكرد.
آنگاه طرح اين مسأله كه آيا انتخاب خاتمي، در نهايت پيامد خوب (ياموقت) برای آمريكا و سياست متفاوت در پی داشت ـ يا حتی از آن مانع شد ـنامناسب است و همچنين نميتوان پرسيد كه آيا سياست آمريكا در قبالايران در اواخر دهة ١۹٨٠ و اوايل دهة ١۹۹٠ درست بوده است يا خير؟
هرچند كه من تمايل دارم تا اين پرسش را بپرسم و به خاطر ارائهپاسخهای متفاوت بيشتر از شيوه دفاعی سياست تحديد نفوذی كه آمريكا درپيش گرفت، اوقاتم تلخ شد. البته، آمريكا شرايط را فراهم كرد و ما ماهرترينمتخصصها را هم در اختيار داشتيم، آمريكاييها از سياست تحديد نفوذنفرت داشتند و اين سياستی كنشپذير و منفعل بود و آمريكا ذاتاًسياستهايی را طراحی ميكرد كه دارای كنش و انفعال باشد.
«فقط آنجا كاری انجام بده!»
در اصل ـ مانند ديگر جنبههای فرهنگ ما ـ رهيافت آمريكايی برای روابطخارجی است. سياست تحديد نفوذ، چيزی در حد يك رهيافت مبهم ونامعين است كه نه جنگ است و نه صلح و اشتياق و آرزوی ديرينه ما برايداشتن مرز روشن و شفاف بين «آدم خوب» و «آدم بد» را حذف ميكند.
سرانجام، اين استراتژی صبوری است، چيزی كه در مجموع سياستآمريكا، جايگاهی ندارد. علاوه بر اين، اين پيوسته مسألهای است كه مردماظهار داشتند كه اعمال سياست تحديد نفوذ نوعی شكست است، نه به اينخاطر كه چون اعمال سياست تحديد نفوذ بر رژيم نشانه ضعف و سستی آنرژيم است، زيرا نشانه آن است كه هنوز به اهداف معين دست نيافته است واين مسأله درباره اعمال تحديد نفوذ ايران در دهة ١۹۹٠ وجود داشت، كهنقدها اصولاً به جهتهای متفاوتی از ايران اشاره داشت كه تغييری دررفتارهايش محسوس نبوده و اين سياست با شكست روبرو شده است. البتهچنين مسألهای مضحك و احمقانه بود، با آن معيار و ملاك كسی ميتوانستچنين مسألهای را مطرح كند كه سياست اعمال تحديد نفوذ اتحاد جماهيرشوروی از هر جهت ـ تا انحلال كامل آن كشور در سال ١۹۹١ ـ شكستخورد.
اعمال سياست تحديد نفوذ، ميتواند تنها معيار موفقيت يا شكست دربازنگری باشد، كه گاهی نشانههايی از پيشرفت عينی و بارز تا انتها وجود داردو آن چيزی است كه ما به عنوان مردمی ناآرام و كم صبر و طاقت و واقعبين،دوست نداريم.
از جنگ جهانی دوم، اعمال سياست تحديد نفوذ گزينه استراتژی مهم درسياست خارجی آمريكا بوده است. هرچند، به خاطر شكست يا نوميديتفكيكناپذير و جدا نشدنی آن، كمتر به عنوان بهترين رهيافت ممكن پذيرفتهميشود و به جای آن معمولاً آمريكا روندی ديگری را طی ميكند و ياگزينهای ديگر برميگزيند، زيرا آن كمترين گزينه ممكن تلقی ميشود.
اغلب، اين سياست عدم، عليه آن نوع از رژيمهای خارجی است كه مادوست نداريم (و يا گاه نميتوانيم) تمايلی به پرداخت هزينه برای فروپاشيآنان از طريق عمليات نظامی مستقيم، عمليات پنهانی و يا ديگر ترفندهاداشته باشيم. در ديگر موقعيتها، همه سياستهای جانشين كمتر ازدستيابی به عينيتهای آمريكا ـ و حتی به علت عينيتهای متناقض يا بهعلت آنكه ما از پيامدهای ناخواسته هراس داريم ـ ظاهر ميشوند و مدنظرقرار ميگيرند. آنگاه، اعمال صرف سياست تحديد نفوذ، در قبال كشوريكافی است، اما در هر موردی اين سياست به شدت مورد حمله واقع ميشودو اصولاً بنا به دلايل مشروح كه گفتم، بهطور ضعيفی از آن دفاع ميشود و اينهم درباره ايران، مصداق داشت.
اعمال سياست تحديد نفوذ ايران در سال ١۹۹۷ نوعی موفقيت بود.ايرانيان سعی در تغيير رفتار و چرخش داشتند، با هراس از اينكه آنان موجبتحريك عمليات نظامی آمريكا و يا تحريم اقتصادی اروپاييان شوند. اما اينكهآيا آن را موجه تلقی كردهاند و يا در نزد آنان كداميك مهمتر بوده است،احتمالاً معلوم نخواهد شد. با اين وجود، اين تنها يك موفقيت جزيی ومحدود بود، زيرا به خاطر موفقيت خاتمی در انتخابات نبود، بلكه مشخصنيست كه تغييرات آيا دايمی و هميشگی خواهد بود.
اين علتی است برای اينكه باور كرد كه رفسنجانی و عملگرايان به يكموفقيت تاكتيكی دست يافتهاند، اما جهت استراتژيكی سياستهای ايران راتغيير ندادند.
در همان سال يا سال بعد، ايران به مدل ظريفتر از سياست خارجيتهاجمی در اوايل دهة ١۹۹٠ بازگشت و مگر اينكه چند توسعه و رشد جديد،امكان ساخت يك سياست جديد را فراهم ميكرد، آمريكا احتمالاً دريافتكه بايد باز هم سعی در اعمال دوباره سياست تحديد نفوذ ميكرد.
اعمال سياست تحديد نفوذ چند عينيت ثانويه مهم را در ايامی كه عليهايران در اوايل دهة ١۹۹٠ آغاز شد، بدست داد. اين مانع افزايش توانتسليحاتی يا انباشت مجدد تسليحات شد و به طور قابل توجهی پيشرفتايران را در زمينه دستيابی به سلاح اتمی به تأخير انداخت. (هرچند كهممكن است در نتيجه تلاشهای ما در جهت اثبات عدم صلاحيت ايران دراين زمينه بوده باشد) هرچند كه اين به يتژاك رابين و سياست داخلی اوكمك كرد و در اين مدت زمان عنصر مهمی در پيشرفت صلح اعراب ـاسرائيل به شمار ميرفت. در حقيقت، واقعيت مسأله آن است كه ايران عاملاساسی برقراری روند صلح از جهات مختلف است كه مشخص ميسازد تاچه حدی اعمال سياست تحديد نفوذ اهميت داشته و به نظر ميرسد كه اگرآن با همكاری چند جانبه بزرگتری تقويت ميشد، به مراتب دستاورد بهتريميداشت.
در سال ١۹۹١ هيچ اثری از حملات حماس و پيژ نبود، شيمون پرز بهاحتمال قوی برنده انتخابات اسرائيل خواهد بود و بدون شك در روند صلحپيشرفتهای قابل ملاحظهای خواهد داشت و آن را بيشتر از نتانياهو، بهعنوان اولويت مهم خود برخواهد گزيد. با اين وجود، آنها ديگر موانعمشخص و مستقيم صلح بودند كه احتمالاً در هر حادثهاي، روند صلح را بانقصان روبرو ميكند و اما «چه ميشود؟» ها، هنوز وسوسهانگيز و يأسآورهستند.
گرايش به اعمال سياست تحديد نفوذ، در مقايسه به مراتب جلوه ميكندو وقتی كه با ديگر گزينههای سياسی آمريكا مقايسه ميشود، كه قبلاً ـخصوصاً در اواخر دهه ١۹٨٠ ـ اتخاذ ميشدهاند، مزيت و ارزش آن، آشكاراو برجسته است. اگر اعمال سياست تحديد نفوذ، حداكثر، موفقيتی موقت وممكن و محدود در سال ١۹۹۷ فراهم ميآورد، گفتگوی اساسی و انتقادياروپا، مايه شكست و آبروريزی ميشد.
در اينجا لازم به يادآوری است كه همواره بايد به ياد داشت كه گفتگوهاياساسی و انتقادی شامل چه چيزهايی است. اين سياست اجازه دادن ـ ياتشويق ـ به تجارت و معاملات بازرگانی با ايران است كه در آن مدت تهران رابه خاطر سوء رفتارش سرزنش ميكنند يا به به تغيير آن توصيه ميكنند. درهيچ نقطهای در تاريخ، گفتگوهای اساسی و انتقادی موجب دسترسی بهرهيافتی در جهت تغيير رفتار ايرانيان نشده است. آنچه كه سرانجام تهديد بهتحريم احتمالی موجب تغيير در رفتار ايران در سال ١۹۹۷ شد، كه باز همموفقيتی موقت، ممكن و محدود بود، كه در واقع آن بخشی از همانگفتگوهای اساسی و انتقادی نبود. اعتقاد حكومتها به ادامه گفتگوهاياساسی و انتقادی برای اصرار و ابرام به اينكه آنان ايران را تحت هيچ شرايطيحتی بعد از نتيجه رأی دادگاه ميكونوس ـ تحريم نخواهد كرد، اين فقط تهديدبه اعمال بود كه توسط پارلمانها، مراجع قضايی و دولتهای اروپايی بيانشد و موجب هراس ايران شد.
تهديد به تحريم هرگز بخشی از گفتگوهای اساسی و انتقادی نبوده است،از جهت واقع، تهديد به تحريم اصولاً همانی بود كه حكومت آمريكا بارها وبارها از اروپا ميخواست كه با عدم پذيرش، بياعتنايی و واكنش منفياروپائيان روبرو شد. در مقياسی بزرگتر، گفتگوهای اساسی و انتقادی در واقعبرای تغيير رفتار ايران در نظر گرفته شده بود، كه در حقيقت نتيجه معكوس ومنفی داد. اين مسأله به ايرانيان تندرو و راديكال فرصت داد كه با تعديل رفتارو گفتار ايران مخالفت كنند و رهيافتی به مراتب ضمنيتر، ساختاريتر وسازندهتر در برابر آمريكا اتخاذ كنند و اصرار و ابرام بر اينكه ايران به هيچروابط حسنهای با آمريكا نيازی ندارد، چون آنچه را كه نياز دارد از اروپايياندريافت و تأمين ميكند، كه اروپاييان روابط اقتصادی و بازرگانی خود را باايران را ادامه دادند و به آنان كمك كردند تا نسبت به اعمال اسرائيل و آمريكاو يا هر كشور ديگر بيتفاوت و بيتوجه باشند، حاميان گفتگوهای اساسی وانتقادی گاهی از اين روش ـ بنا به مقايسه با سياست آمريكا در قبال چين ـدفاع ميكردند. ادعای آنان چنين بود كه سياست آنان پاداش و روابطاقتصادی هميشگی با ايران، هيچ تفاوتی با تلاشهای آمريكا در جهتگسترش روابط با چين ندارد. (بنا به همان روابط اقتصادی وابسته به هم ومتقاعد كردن بيجينگ (پكن) به تمركز بيشتر بر روی رشد اقتصادی تا رشدجغرافيايي).
اما اين مقايسه و قياس تمثيلی نادرست بود (چون ايران به هيچوجه مشابهچين نيست!). اول آنكه، چين ميداند كه روابطش با آمريكا، براساس رفتار ومبتنی بر بسياری موارد مانند حقوق بشر و الزام داشتن به حسن رفتار در قبالتايوان و... ساخته است.
سرعت و عمق روابط آمريكا توسط رفتار چين مشخص و معين شدهاست و پكن ميداند كه در صورت در پيش گرفتن رفتار غيرقابل بخشش واسفانگيز، كنگره آمريكا راههايی برای مجازات آن خواهد يافت، بدونتوجه به اينكه قوه مجريه چه ميخواهد و اين مسأله (از ديدگاه آمريكا)بهطور كامل سوءرفتار چين را ريشهكن نكرده است، اما به مراتب آن را تعديلو آرام كرده است. چين موشكهايش را در نزديكی تايوان آزمايش كرد. درزمان فشارها، به عنوان مثال، اما چين ميدانست كه اين اعمال ـ هرچند موقتی به روابطش با آمريكا لطمهای جدی وارد خواهد كرد، بنابراين، محدوديتچين در آن موقعيتها، با اين احساس كه انجام آنان به شدت مورد نياز است،انجام ميشد.
از لحاظ اهميت بيشتر، چين امروز، كشوری بسيار متفاوت ـ با اهداف وسياستهای كاملاً متفاوت با ايران، كه (در حدود سالهای ١۹٨۹ تا ١۹۹۷) ـاست. چين شايد از آمريكا بخواهد كه از آسيای شرق بيرون باشد، اما نه باشيوهای تهاجمی به ما فشار اعمال ميكند و نه به عمليات تروريستی عليهنيروهای آمريكايی و همپيمانانش در آسيا پناه ميبرد.
در حقيقت، حتی آن دسته از آمريكاييها كه خواهان افزايش تهديدهايبلندمدت عليه چين بودند، خواهان اعمال جنگ و رويارويی نامتقارن نبودند.اگر چين استراتژی را در پيش گرفت، به نظر ميرسد كه به خاطر درك تغييرفوری و شگفت در رفتار آمريكا در برابر آنان بوده است. گفتگوهای اساسی وانتقادی هرگز ساختاری مشوق و محرك و انگيزه يكسان برای ايران به وجودنخواهد آورد، كه در واقع به جنگ نامتقارن با آمريكا و همپيمانانش در منطقهوارد شد.
اگر گفتگوهای اساسی و انتقادي، شكستی آشكار بوده است، مشكلبتوان يك استراتژی برای اعمال فشار بر روی ايران تصور كرد كه تأثيرگذارباشد. تازه اگر نگوييم كه آن اعمال سياست تحديد نفوذ عالی بوده است يااينكه نميتوانست نوعی تقويت و پشتگرمی باشد. مسلم و آشكار است كه،براساس رفتار ايران، كه اصولاً سياست اعمال تحديد نفوذ بر آن رژيم كه درسال ١۹۹٣ رسماً آغاز شد، بسيار ضعيف و سست بوده است.
بايد بهتر باشد، حداقل بعضی از تغييرات را بعدها، درست بعد از شروعآن، پذيرفته شد. با اين وجود، دنبال كردن سياستی كه بهطور قابل توجهيتهاجميتر از آمريكا باشد ـ همان كه در نتيجة تلاشهای (در آن زمان گروهيو جمعي) كنگره و دولت در سال ١۹۹١ بود ـ مشكل است. اول از همه اينكه،آن گزينه ساده، اقدام پنهانی نبود. همانطور كه اشاره رفت، آمريكا فاقدسرمايه در ايران بود، كشوری كه چندان بيثبات نبود كه از منافعی كه ازتشويق و ترغيب به اقدام پنهانی كه ممكن است دست دهد و اعمال عملياتاقدام پنهانی عليه ايران با توجه به دخالت ايران در امور داخلی ايران تنها بازيكردن حرف با روانپريشي، احساسي، قديمی و گاه نيز قابل كنترل ايرانيانميبود.
اين بهترين راه برای تحريك ايران برای مخالفت ورزيدن با آنچه ماميخواهيم بود و اين بهطور يقين تهران را تهاجميتر ميكرد و آن را درتلاشهايش برای حمله مجدد به پرسنل، همپيمانان و منافع ما، بسيار فعالترميكرديم.
در اوايل دهه ١۹۹٠، هيچ نوع اعمال سياست تحديد نفوذ تهاجمي، عليهرژيم ايران ادامه يافتنی نبود. در طی دوران مشابه، آمريكا يك نوع سياستسختگيرانه و شديد و به مراتب تهاجميتر از سياست تحديد نفوذ عليهعراق اعمال كرد. اعمال سياست تحديد نفوذ عليه آن رژيم، كه در قطعنامهشورايعالی امنيت ملي، بند پنجم اساسنامه سازمان ملل و شورای امنيت بهتصويب رسيد و اتفاقنظر جهانی بر اين بود كه صدام حسين يكی از بدترينديكتاتورهای قرن بيستم است و آنگاه بايد از دستيابی سلاح اتمی محرومبشود، همانگونه كه برای هر كشوری ممنوع است.
او فقط كشوری مستقل و خودمختار ديگری را مورد تاختوتاز و تجاوزقرار ميداد، درگير مسايل تروريسم ميشد (مانند تلاش برای ترور پريزيدنتبوش اول) كه زيردستان او چندان هوشمند نبودند كه درگير بودن خودشان دراين مسأله را مخفی نگاه بردارند و او بهطور معمول قطعنامه شورايعاليامنيت ملی را نقض كرد و از بازديد فرستادگان سازمان ملل جلوگيری كرد ونگذاشت كه آنان به بررسی و بازرسيهای خود بپردازند، حتی آنان را باخشونت تهديد كرد. علاوه بر اين مسايل، اعمال سياست تحديد نفوذ در قبالعراق در سال ١۹۹۶ و در بدترين صورت ممكن در آغاز قرن بيستويكم،كاهش يافت و از بين رفت.()
بنا به همه مشكلاتی كه آمريكا در قبال عراق، تجربه كرد، اما سعی شد كهاعمال سياست تحديد نفوذ همچنان به صورت تهاجمی عليه عراق با همهمسايل حواشی آن ـ حفظ شود و شايد تصور آن مشكل باشد كه هر نامهايمشابه و همزمان عليه ايران ميتواند تحقق يابد و اجرا شود.
مشكل اساسی و عمده اعمال سياست تحديد نفوذ عليه رژيم ايران، آنبود كه از همان تحريم همه جانبهای كه در مورد عراق استفاده شد، خبرينيست، تحريمی كه در طی زمان، عراق را متلاشی كرد و موجب شد كه اعمالسياست تحديد نفوذ هم در كنار آن فروپاشی از بين برود. نه كشورهاياروپايی و نه حتی كشورهای آسيايي، مانند روسيه و چين و ژاپن خواهانپيوستن به تحريم همه جانبه عليه ايران هستند، چه رسد به اينكه به اعمالحمله نظامی عليه ايران بپردازند، در حالی كه آنان مهمترين عناصر پروپاقرص اعمال سياست تحديد نفوذ عليه عراق بودند و اين سادگی در برنامهآمريكا نيست كه سعی كند ـ همانند دهه ١۹۹٠ ـ ايران را هم مانند عراقكنترل كند.
آخرين پرسش مهمی كه توجه به آن لازم و ضروری مينماياند، آن استكه آيا آمريكا ميتوانست يا ميبايست، عليه ايران به خاطر حمله به برجهايخوبر، دست به اقدام متقابل و كار تلافيجويانه ميزد؟
از ديدگاه شخصي، من معتقدم كه برای آمريكا كه برای نگرش و يا موضعبازدارندة آمريكا ـ كه به نوعی عبرتانگيز هم هست ـ بهتر ميبود كه در كل،توجه خاصی به ايران معطوف ميداشت و اگر حكومت آمريكا حتيميتوانست، بهتر بود راهی بيابد، كه به اقدام تلافيجويانه نظامی عليه ايران ـبه خاطر بمبگذاری برجهای خوبر ـ دست ميزد. هرچند، من معتقد نيستمكه بنا به چنين شرايط و اوضاع احوالي، انجام چنين مسألهای واقعبينانه ومناسب باشد. دلايل آن، با توجه به سياست آمريكا در قبال جمهوری اسلاميايران درسهای مهمی در بر دارد.
بخشی از مسأله، دور مسأله زمان ميگردد، همانطور كه در قسمتهايقبل اشاره كردم، انتخابات خاتمی به نظر ميرسيد كه ضرورت چنين مقابله يامعامله به مثلی را از سر راه برداشته است، زيرا به نظر ميآمد كه حكومتايران بهطور چشمگيری دارند تغيير ميكنند و به سمت بهبودی ميروند.
البته، دليل كوچكی برای آن پرسش منطقی وجود دارد كه آيا در همان باراول كه او انتخاب شد، مسأله مقابله يا معامله به مثل، به كلی از بين رفت؟ اما اين پرسش هنوز بدون پاسخ مانده است كه آيا آمريكا ميتوانست و ياميبايست قبل از انتخاب خاتمی ـ به عنوان رئيسجمهور ايران ـ اقدامميكرد؟ پس از همه اين مسايل، آمريكا نميدانست كه او برنده ميدان مبارزةانتخابات خواهد بود، پس نميتوان دربارة عدم اقدام يا بيتحركی قبل از ماهمه ١۹۹۷ قضاوت كرد.
در حقيقت، خاتمی تا چند ماه قبل از انتخابات كانديداتوری خود را اعلامنكرد و درست زمانی كه سنجش افكار عمومی ـ يا نظرسنجی ـ به پايانرسيد، انتظار جهانی آن بود ـ حتی خود خاتمی ـ كه به او اجازة برنده شدننخواهند داد. در ماجرای برجهای خوبر، ايران از خط حياتی و حساس عبوركرد، در شاخص نسبتاً آشكاري، اين حمله مستقيمی به آمريكا بود كه اعمالشد. مسأله اين نيست كه قبلاً چنين چيزی رخ نداده است ـ در حداقل سهمورد مانند لبنان (در اوايل دهة ١۹٨٠)، بمبگذاری مارين بركس ـ وشكست دولت ريگان برای انتقام گرفتن آن حملات، بدون هيچ چون و چرا وترديدی اشتباه بود. بعد از حمله تروريستی روز ١١ سپتامبر ٢٠٠١، چنينعدم تمايل و اكراهی برای انتقامجويي، به شدت به نظر ميآمد كه نادرستاست و درسهای يازدهم سپتامبر مستحق ارزيابی تصميمات سياسی قبليبود. ما آن روز درس تلخی را آموختيم كه بايد زودتر بياموزيم كه عدم تمايلبه رويارويی با گروههای تروريستی و كشورهای حاميان آنان تنها موجبپرورش تروريسم ميشود. بنا به هيچ ملتی اجازه داده شود كه تصور كندميتواند به آمريكا حمله كند و از تبعههايش و يا نمايندگان خارجياشاستفاده كند و معتقد باشد كه ديگر در صورت انجام چنين كاري، مجازاتنخواهد شد. برای آگاهی بيشتر ما، از آن وقت تا به حال ايران ـ به طور مستقيميا غيرمستقيم ـ دوباره به ما حملهای نكرده است.
اما نبايد آن را نشانه موفقيت عدم عكسالعمل ما تلقی كرد. ايرانيان درسال ١۹۹۷ سياست خود را تغيير دادهاند، از هراس اينكه مبادا آمريكاعكسالعمل نظامی داشته باشد. آن تصور و نتيجهگيری براساس اعتبار ووجهه و شهرت اين مسأله بوده است، كه آنان عمل آمريكا را در طول جنگتانكرها، جنگ خليجفارس و در مقياس كمتر، عليه عراق از بسياری جهات درسال در دهة ١۹۹٠ مشاهده كردهاند و اين حوادث نوعی احتياط را در تفكرسياستگذاران ايرانی تزريق كرده است.
اگر خاتمی انتخاب نميشد و آمريكا از برخورد انتقامجويانه نسبت بهخوبر قصد ميكرد، اين به شدت ـ و احتمالاً ـ آن ميشد كه تندروها در تهرانقائل به اين استدلال بودند كه عدم تمايل ما به انتقام و مقابله به مثل، بهشكست ما در دوران بحران گروگانگيري، سه حمله پيدرپی حزبالله درلبنان و گروگانگيری جوربهجور آمريكاييان، مربوط ميشود و (همانگونه كهبه طرز آشكاری وانمود كردهاند) چنين اثبات ميشد كه ايران ميتواند بيشترو بيشتر به تهاجم عليه آمريكا و همپيمانانش بپردازد، بدون آنكه هراس ووحشتی از عكسالعمل نظامی آمريكا داشته باشد. به عبارت ديگر، درصورت عدم انتخاب خاتمی هم آمريكا تمايل به مقابله به مثل نداشت، تغييرمثبت رفتار ايران، احتمالاً ديری نميپاييد و سياست گذاران و تصميمگيرندگان اصلی سياست ايران، احتمالاً از اين درس نادرست، نكتههاميآموختند.
تهديد و خطر تحريك و نابوديهای ناشی از عكسالعمل نظامی براياعمال سياست تحديد نفوذ ايران بسيار مهم و سرنوشتساز بود، برايآشكار كردن اين كه آغاز آستانهای بود كه نميتوانستند عبور كنند. عبور ازآستانه اساسی در برج خوبر، اگر ايران از عكسالعمل حمله نظامی دچارآسيب نشد، اعمال سياست تحديد نفوذ به شدت و شايد هم ـ به طورخطرناكی ـ آنان را به خطر انداخت. با اين وجود، بسياری از موانع و مشكلاتدر ارتباط با چنين مقابله يا معامله به مثلی وجود داشت، كه بعضی از آنانمطرح شدند، مانند يافتن هدف درست و در رابطه با امكان انتقامجوييايرانيان، كه نبايد چندان تعيينكننده باشد، (و هيچ دليلی هم برای باور اينمطلب كه چنين است، وجود ندارد) تعداد زيادی از اهداف ممكن بودند:ناوگان ايران، زيردريايی جديد، پايگاههای آموزش تروريستي، فرماندهيپاسداران و MOIS، امكانات WMD آنان و ديگر اهداف نظامی ايران.
هر كدام از آنان پيام مناسبی برای رژيم ايران ميداشتند كه پرداخت هزينهو تاوان، ترور آمريكاييها بودند. به محض اينكه آمريكا فرماندهی سرويساطلاعات و جاسوسی عراق را نابود كرد ـ در سال ١۹۹٣ ـ كه سعی در ترورجرج بوش داشتند، ميتوانيم حداقل با آن درجه از اعمال، نسبت به ايران هماقدام كنيم (به خاطر كشتن ١۹ آمريكايی در برجهای خوبر).()
و نه اينكه امكان تلافی و انتقام از ايرانيان، فاكتور و عامل مشخصی باشد.
اول، رفتار اصلی ايرانيان، پس از حمله تروريستی خوبر و اعلانهايعمومی برای تلافی و مقابله مثل در آمريكا، خاطرنشان نشد كه آنانفهميدهاند كه خودشان از حد خود تجاوز كرده و از حدود اختيارات خودفراتر رفتهاند و دارای احتمال ضعيف است كه ـ اگر ما حمله كنيم ـ آناناقدامی تلافيجويانه انجام دهند.
دوم آنكه، ايران برای آخوندك نماز جمعه اقدامی تلافيجويانه انجام ندادو اكثر مردم باور نميكنند كه به خاصی نابودی هواپيمای ۶۵۵ ايران اير آناقدام را انجام بدهد.()
اين همچنين به روشنی خاطرنشان ميكند كه در صورت تمايل آمريكابرای اعمال قدرت غيراتمی و شديد، ايران كوتاه ميآيد.
سوم، هرچند مقامات آمريكايي، گاه بحث ميكنند كه چرا و چگونه انتقامو مقابله به مثل ـ «اين به آن در» ـ فزاينده و روزافزون بين ايران و آمريكا از نظرآنان چندان مناسب نيست، اين همچنان موضوعی بود كه يكسری ازحملات و عكسالعملها گاه نادرست از منظر تهران هم فرضيهای يكسانداشت.
ايرانيان ميتوانستند چند آپارتمان يا ساختمان را منفجر كند و بدون شكچند صد نفر مردم را بكشند، اگر آنان بهطور مشخص خواهان ادامهفعاليتهای تروريستی طولانی ميبودند، اما از ديد آنان صدمات و لطمههايغيرقابل جبرانی را بايد متحمل ميشدند اگر آمريكا راهحل مشابهی را در برميگرفت. و اين مسأله، در آنان نوعی وقفه و تأمل ايجاد كرد، قبل از اينكه دربرابر مقابله به مثل ما، به انتقامجويی بپردازند. و آخر اينكه، روا داشتن امكاناينكه ايران در برابر مقابله به مثل ما، انتقامجويی كند و تا كه شايد ما را ازتوجه و اعتنای بيشتر به موضوع دور بكند، زيرا اصول هستهاي، اعمالسياست تحديد نفوذ و بازدارندگی را مردود بداند و اين بهطور مؤثر ايران رابرای اعمال ترور شهروندان آمريكايی و يا تنفر و نفرت بيمارگونه عليه آنان،خرسند ميكرد و اين بيانی است كه هر كشور ظالمی ـ برای اعمال حملاتتروريستی عليه آمريكا و برخورداری از اشتياق به مقاومت كردن در برابرضرر و زيانهای بزرگ و گسترده به خاطر حملات نظامی آمريكا ـ با چنينرويكردي، نوعی بليت مجانی يا كارت افتخاری دريافت كنند و هرگز رنج آنضرر و زيانهای بزرگ و گسترده را بهخاطر حملات نظامی آمريكا بر خودهمواره نميكنند، چون تاب تحمل آن را نخواهند داشت و اين منطق كاملاًنامعقول و اشتباه است. به خاطر تمايل به حمله عليه برج خوبر ـ و نيز اشاره بهاينكه ميتوانست و ميبايست كه چنين حملاتی از اين دست انجام بدهد ـايران از عكسالعمل نظامی آمريكا بايد ايجاد مصونيت ميكرد.
نهايتاً، اين دقيقاً استدلال و توافق تندروهای ايران بود، كسانی كه ادعاداشتند، آمريكا ترسوتر و بزدلتر از عكسالعمل نشان دادن به مخالفتها وچالشهای آنان است و آنان ميتوانند بدون هراس داشتن از مقابله به مثلآمريكا، هر كاری كه دوست دارند انجام دهند و اين بهطور آشكار، منطقی وپاسخگو نيست، تا حساب شده و معقول برای استدلال اينكه آمريكا مايل بهاستفاده از زور و نيروی نظامی برای مقابله به مثل با ارتكاب اعمال تروريستيعليه شهروندانش نيست، زيرا هراس دارد كه كشور ديگری ممكن است بهدنبال آن به حملات تروريستی دست بزند! اينكه اگر گروهی يا كشوريتصميم گرفت كه به صدای تروريستی اقدام كند، از ـ هراس حملات بيشتر ـمقابله به مثل خودداری شود، صرفاً موجب تشويق و ترغيب آنان ميشود.هنوز تنها مسألهای كه بايد توجه داشت اين است كه به ارزيابی و سنجش اينپرداخت كه آيا آمريكا ميبايست عليه ايران به خاطر حمله به برج خوبر، قبلاز انتخاب حاتمي، مقابله به مثل ميكرد و اينكه آيا ما برای انجام چنين كارياطلاعات (جاسوسي) مناسبی داشتيم. از اين لحاظ است كه مسأله مقابله بهمثل و انتقامجويی عليه ايران بهم برخورد ميكند و آن مجزا ميشود. دراينجا، شناخت تجربة بعدي، ميتواند كمك مناسبی باشد ـ اهميت سرويساطلاعات جاسوسی ـ برای علميات نظامی در آن زمان و پس از آن هم ـ وقتيكه مقابله به مثل و انتقامجويی به خاطر عمليات تروريستي، در شكلگيريحمايت همگانی و بينالمللی نمود و اهميت حياتی پيدا ميكند، آنچه كه ما ازتجربيات ناخوشايندمان آموختيم اين است، كه حمله به عراق در سال ٢٠٠٣بدون داشتن حمايت بينالمللی قوی و براساس موردی برای جنگ كه بهمراتب ضعيفتر از كار در آيد از آنكه ما معتقد بوديم كه پيامدهای بسياردردناكی در آن زمان خواهد داشت.
بدون داشتن قضيهای محكم و مسأله و موردی محكمهپسند و قوی برايانتقامجويی و مقابله به مثل، غيرممكن است كه حمايت ضروری داخلی وبينالمللی به دست بيايد. علاوه بر اين، در جنگ، همواره تلفات وجود دارد وآمريكا بايد قادر به توجيه آن تلفات برای مردم كشورش و نيز همپيمانانشباشد. بسياري، نيروی اطلاعات و امنيت را به خاطر مشروعيت و ضرورتحمله به الشيفا كارخانة داروسازی الشفا در سودان به چالش و پرسش فراخوانند، حملهای كه مقابله به مثل و انتقامی برای حمله القاعده بهسفارتهای آمريكا در كينا و تانزانيا در سال ١۹۹٨ بود و آن حمله منجر بهاعمال و استفاده از موشكهای خودكار كروز عليه تشكيلات و ساختمانهايخالی از سكنهای شد كه كمترين احتمال تلفات شهروندان را به همراهداشت.()
مقابله به مثل و انتقام از حمله تروريستی به خاطر همه زيانمندی و مخرببودن آن برای امنيت ملی آمريكا، كاملاً برای آمريكا به مراتب بدتر است كهعليه هدفی غلط مقابله به مثل كند، زيرا مقابله به مثل و انتقام عليه ايران، نيازبه اين مسأله دارد كه آمريكا عمليات نظامی ـ در حد لازم و ضروری و به حدكافی ـ گسترده دست بزند، تا هم تفكر مقامات ايران را روشن بكند كه ازصورت تروريستی چيزی دستگير آنها نميشود و هم اقناع بكند كهنميخواهد مقابله به مثل كند، اين مسأله برای آمريكا بسيار حياتی و مهماست كه در اينكه ايران پشت ماجرای خوبر است، درست و صحيح ميگويد.
تصور اينكه واشنگتن، با اقدام به حملهای همه جانبه هوايی و استفاده ازموشك كروز عليه ايران، كه صدها نفر را به كشتن بدهد، آيا فقط اين نكته راخواهد يافت كه تهران پشت مسأله خوبر نبوده است؟
همانگونه كه در بعد از جنگ سرد جهان انجام شد، اين پرسش دربارةمقابله به مثل و انتقامجويی از حمله برج خوبر مطرح ميشود كه «سرويساطلاعات و جاسوسی تا چه اندازهای خوب بوده است؟» و مشكل قبل ازانتخاب خاتمي، چندان بزرگ و حاد نبود. اكثر كارشناسان در Cia و ديگرتحليلگران سرويسهای جاسوسی معتقد بودند كه ايران پشت مسأله خوبروجود دارد، اما آنان معتقد بودند كه مسألهای براساس شهود و شواهد ضمنيو مبنی بر قرائن ميباشد.
سرانجام، آنان به درستی اثبات كردند، اما مطمئناً مواردی وجود داشت(WMD عراق در سال ٢٠٠٣ دوباره به ذهن خطور ميكند) وقتی كه شهودتحليلگران اطلاعاتی و جاسوسی با شواهد و مدارك مستند و محكم توأمميشود، صحت آن محكمتر و مشخصتر ميگردد. قبل از ١۹۹۹، وقتی كهسعوديها سرانجام شواهد خود را دربارة حمله خوبر، به پليس فدرالآمريكا ارائه دادند، كارشناسان سرويسهای اطلاعاتي، بنا به هيچ درجهاياز اطمينان، ايران را متهم به دخالت در پشت پرده آن حمله نكردند. آنها بيانكردند كه ايران به احتمال قوی مجرم و متهم است، اما ديگر امكانهايی هموجود دارد كه هنوز شواهدی برای ارائه نتيجه نهائی بدست نيامده است واين مسأله هيچ كاری نداشت كه اگر شواهد به اندازه كافی برای ارائه دردادگاهی مشهود و علنی مستدل و محكم بودند، كاملاً آمادة ترسيم اين وجهتمايز و تفاوت بود كه رئيسجمهور بگويد «ما اطمينان داريم كه ايران اينحمله را انجام داده است، اما ما معتقديم كه در ملاعام اثبات اين مسأله مشكلخواهد بود». در سالهای ١۹۹۶، ١۹۹۷ رهبری جمعی گروههای سرويساطلاعاتی و امنيتی تصور نميكردند كه آنان بتوانند رابطه ايران با مسأله خوبررا بيان كنند كه خصوصاً در جريان مذاكرهها و مناظرههای پيرامون تصميمدولت بوش به اينكه با ايران در سال ٢٠٠٣ وارد جنگ شود، وقتی كهگروههای جاسوسی و اطلاعاتی آمريكا محكم و متفقاً ـ اما ندانسته و به غلط ـمعتقد بودند عراق برنامه WMD تهاجمی گستردهای را در اختيار دارد، مشكلبتوان از دولت كلينتون عيبجويی و انتقاد كرد برای خودداری كردن ازاعمال حمله نظامی گسترده، وقتی كه سرويس اطلاعاتی و امنيتی آمريكاچنين رأی و حكمی محكم و قانعكننده نداشت. مطمئناً كارهای بيشتريميتوانست انجام گيرد، خصوصاً، آمريكا ميتوانست عربستان سعودی راهرچه بيشتر تحت فشار بگذارد. ما بهطور محتمل بيشتر روی مسأله كارميكرديم تا به آنان اطمينان دهيم كه اگر شواهدی كه آنان برای ما تهيه و آمادهكردهاند، تا اين اندازه خوب و ارزشمندند كه ما معتقديم كه ـ و همانطور كهمسلماً از كار در ميآيد ـ آمريكا عمليات گستردهای را اعمال خواهد كرد.
اين مسأله برای مستحكمتر كردن جناح سعودی كه خواهان حمله نظامی ـپيروز ـ آمريكا به ايران بودند. ديگر تاكتيكها و شگردهای ديپلماتيك وجودداشتند كه ما ميتوانيم به كار ببريم. هرچند كه، درس عمدهای كه از تجربهخوبر فرا گرفتيم، يكی از جنبههای ديگر تاريخ ايران از زمان انقلاب است.ايران ذاتاً كشوری پيچيده، مشكلآفرين و غيرقابل پيشبينی است. هنگامبرخورد و رفتار با ايران، آمريكا و هر كشور ديگر كه با آن معامله و تبادل وتقابلی دارد، اغلب خود را در سمت و سوهای متضاد و متعارض با آنميبينند.
بهطور جزييتر اگر به مسأله بپردازيم، زيرا رژيم ايران تمايل به انجامكارهايی دارد كه بيش از حد نسبت به منافعشان، دارای نتيجه منفی ومعكوسی باشد (هرچند كه ندرتاً تشخيص اين مسأله رخ ميدهد) و ميتواندمردم ايران را قانع بكنند كه در دنبال همان تصور مبهم و آرمانی مانند«مقاومت در برابر نفوذ خارجي» همچنان ايثار و از خودگذشتگی شديدداشته باشند و رنجهای ناشی از آن را بر خود هموار كنند، پس رفتار و تعاملبا آن ـ حتی از جهت مخالفت با موشك كروز ـ بسيار مشكل است.
ايرانيان، رسم و قِلقِ گذاشتن ديگر كشورها را در موقعيتهای آزارنده واسفانگيز كه هيچ راهحل خوبی ممكن نباشد، را به خوبی ميداند. تجربهاروپاييان در «گفتگوی اساسی و انتقادي» يكی از همان نمونههايدلسردكننده و رنجشآور است و اين مسأله به معنی آن نيست كه محكوم بهشكست برای ايران سودی ندارد، بلكه ايرانيان بياعتنا و ناهشيار به ضرر وزيان هستند و يا حتی گاه راغب و مايل به آن ميباشد و قادرند كه خودشان راقانع بكنند كه عمل آنها برای دستيابی به پيروزی روانی است كه گاهی برآن آنان حتی مفيد هم هست.
من هنوز معتقدم كه منافع آمريكا دريافتن راهی برای مقابله به مثل و ياانتقامجويی از ايران به خاطر حمله به برجهای خوبر، تأمين ميشود اما مناعتراف و تصديق ميكنم كه دولت كلينتون چندان تحت آن شرايط، درستعمل نكرد. در برجهای خوبر، شواهد قبل از انتخاب خاتمی به دست نيامدهبود. و در مقياس بزرگتر، انتخاب او بهترين انتقام و تلافی از آمريكا بود كهميتوانست عليه تندروها ـ كه دستور حمله برجهای خوبر را داده بودند ـاعمال شود.
