تبليغاتX
معمای ایرانی - Persian Puzzle - فصل‌ ۹- دوران‌ تضاد و اختلاف / Collision Course

معمای ایرانی - Persian Puzzle

نوشته : Kenneth M. Pollack / ترجمه : عرفان قانعی فرد

پيامد جنگ‌ ايران‌ و عراق‌ در ١۹٨٨ موجب‌ شد كه‌ رهبريت‌ ايران‌ به‌ چيزي‌فراتر از جنگ‌ همه‌جانبه‌ با عراق‌ بيانديشد. هزينه‌های جنگ‌ همچنين‌ هر دوكشور را تحت‌ فشار قرار داد كه‌ پرسش‌های اساسی دربارة‌ اصل‌ و ذات‌انقلاب‌ ايران‌ مطرح‌ شود.
انقلاب‌ تمام‌ شد، جنگ‌ به‌ پايان‌ رسيد، اكنون‌ چه‌ كشوری آنان‌ مي‌خواهندبسازند؟
هرچند، مرگ‌ خميني‌، به‌ مدت‌ اندكی پس‌ از جنگ‌ و قبل‌ از اينكه‌ براي‌بسياری از مسايل‌ راه‌حلی يافته‌ شود، رخ‌ داد و جانشنيان‌ خود را در ميان‌الگوهايی قالبی و ارزش‌ها و اهدافی كه‌ در مدت‌ زمان‌ فرسايشی و خطرناك‌جلوه‌گر شدند، رها گذاشت‌. بسياری از رهبران‌ ايران‌، خلاقيت‌ و ابتكاري‌جديد در عبور از حد و مرزی كه‌ امام‌ برای آنان‌ و زمينه‌های مختلف‌ تعيين‌كرده‌ بود، نشان‌ دادند. هرچند كه‌ آنان‌ قادر نبودند كه‌ همه‌ آن‌ حد و مرزها را ازبين‌ ببرند، اما انگار گاه‌ در جاهايی كه‌ ممكن‌ بوده‌ است‌، سعی خود رانموده‌اند.
هرچند كه‌ آنها سرانجام‌ در دنباله‌روی روندهای جديد در بسياری ازجنبه‌های مهم‌ سياست‌ خارجی ايران‌ در رابطه‌ با آمريكا، مخالفت‌ با روندصلح‌ خاورميانه‌ و صدور انقلاب‌ موفق‌ شدند. به‌ طور قابل‌ فهمي‌، ايران‌بسياری از درس‌های خطرناك‌ و غيرطبيعی از تجربيات‌ دوران‌ دهة‌ ١۹٨٠آموخت‌.
براساس‌ بحران‌ گروگان‌گيری لبنان‌، طرف‌ بسياری از رهبران‌ ايرانی به‌ اين‌نتيجه‌ رسيدند كه‌ آمريكا نسبت‌ به‌ تلفات‌ و مجروحان‌ كه‌ حتی در تعداد اندك‌هم‌ باشند، بسيار حساس‌ است‌ و موجب‌ مي‌شود واشنگتن‌ فلنگ‌ را ببندد.آنان‌ از ديگر تجربيات‌ در طی جنگ‌ نفتكش‌ها كه‌ آشكارا مبارزه‌ مي‌كردندنكته‌های بسياری آموختند، كه‌ آمريكا قادر به‌ اعمال‌ فشار شديد و وارد كردن‌ضررهای غيرقابل‌ جبران‌ به‌ ايران‌ است‌، اما آن‌ حوادث‌ مشابه‌ هم‌ نشان‌ داد كه‌آمريكا نسبت‌ به‌ چنين‌ اقدام‌هايی بي‌ميل‌ است‌ و خواهان‌ انجامشان‌ نيست‌،مگر اين‌ كه‌ مشخص‌ گردد كه‌ راهی غيرقابل‌ ترديد و حتمی است‌. عنصراساسی و جز سازنده‌ای كه‌ آنگاه‌ در اوايل‌ ١۹۹٠ مطرح‌ شد، (در طی دولت‌بوش‌ و كلينتون‌) عزم‌ و ارادة‌ آمريكا بود.
برای به‌ وجود آوردن‌ و قوام‌ بخشيدن‌ به‌ صلح‌ جديد بين‌ اسراييل‌ وهمسايگان‌ اعراب‌ آن‌ بود و اين‌ مايه‌ نفرت‌ و تكفير ايدئولوژی ايران‌ وموقعيت‌ استراتژيكی آن‌ بود، يا اين‌ كه‌ ـ حداقل‌ در بيان‌، باور و طرح‌ حكومت‌مذهبی اسلامی ـ وجود داشت‌.
هرچند، اين‌ تنها منبع‌ و منشأ مشكلات‌ نبود، اميد تصميم‌ آمريكا به‌برقراری صلح‌ و اراده‌ ايران‌ برای به‌ يأس‌ بدل‌ شدگی و شكست‌ آن‌ اميد در دوكشور به‌ سوی رويارويی و در جهت‌ درگيري‌، منجر به‌ يك‌ سری گسترش‌ وتشديد عوامل‌ در دو طرف‌ شد، هرچند كه‌ ايران‌ به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ در روندبازی هشيار عمل‌ مي‌كند، هر چند كه‌ آمريكا چنين‌ نبود. در نتيجه‌، هر دوطرف‌ باز هم‌ در ١۹۹۶ دست‌ به‌ گريبان‌ شدند و كار به‌ دعوا كشيد.
با اين‌ حال‌، در اواخر دهة‌ ١۹٨٠ و اوايل‌ ١۹۹٠ همه‌ آن‌ عناصر اساسی واجزا سازندة‌ روابط‌ ايران‌ و آمريكا به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ پس‌ از دهه‌ها شكل‌گرفته‌ است‌ و جمع‌ شده‌اند و نتيجه‌ آن‌ كه‌ قرار گرفتن‌ رويارويی مستقيم‌ كه‌ به‌سرعت‌ در آستانه‌ جنگ‌، تشديد شده‌ با چنين‌ پريشانی و آشفتگی كه‌ جنگ‌عراق‌ و ايران‌، از صحنه‌ خارج‌ شد، آمريكا و ايران‌ مستقيماً با هم‌ رويارويي‌پيدا كردند، البته‌ ايران‌ از راهی حساب‌ شده‌ و آگاهانه‌ وارد شده‌ بود، اماآمريكا به‌ خاطر رويارويی با حملات‌ تهاجمی ايران‌ گريز زده‌ بود.

دولت‌ بوش‌، عراق‌ و تحت‌الشعاع‌ قرار گرفتن‌ ايران
ايران‌ هرگز از دستور جلسه‌ دولت‌ اول‌ بوش‌ خارج‌ نشد، اما چندان‌ هم‌ به‌عنوان‌ مسأله‌ قابل‌ توجه‌ و موضوعی فوری مطرح‌ نبود. گروه‌ بوش‌ چيزهاي‌ديگری را در صحنه‌ كاری خودشان‌ داشتند. در سال‌ ١۹٨۹، ديوار برلين‌ فروريخت‌ و جنگ‌ سرد نابود شد و به‌ كلی از بين‌ رفت‌. در همان‌ سال‌، دمكراسي‌تقريباً چين‌ را در نورديد، تا اين‌ كه‌ ميدان‌ تيان‌من‌ هم‌ محو شد.
در سال‌ ١۹۹٠، صدام‌ حسين‌ به‌ كويت‌ حمله‌ور شد، با تلاشی نادرست‌ وغلط‌ برای حل‌ مشكلات‌ اقتصادي‌اش‌ از راه‌ تصرف‌ نظامی و دست‌ يافتن‌ به‌آرزو و رويايش‌ كه‌ قدرت‌ برجسته‌ و مسلط‌ جهان‌ اعراب‌ شود، همان‌ رويايي‌كه‌ در ده‌ سال‌ قبل‌ با حمله‌ به‌ ايران‌ نافرجام‌ مانده‌ بود.
دولت‌ بوش‌ سخت‌ تلاش‌ كرد تا كه‌ اجتماع‌ بين‌المللی بي‌سابقه‌ و اهداف‌جانبه‌ای را برای بيرون‌ كردن‌ عراق‌ از خاك‌ كويت‌ به‌ دست‌ آورد و آنگاه‌ در۴٣ روز جنگ‌ خليج‌، كويت‌ را آزاد كند و قدرت‌ نظامی عراق‌ را از بين‌ ببرد.
جنگ‌ خليج‌ در توالی سريع‌ با اتحاد مجدد آلمان‌، فروپاشی و سقوط‌ اتحادجماهير شوروی و شكل‌گيری كشورهای مستقل‌ جانشين‌، فجايع‌ انسانی درشمال‌ عراق‌ و سومالی و سرانجام‌ كنفرانس‌ دولت‌ها در مادريد كه‌ روندجديدی در صلح‌ خاورميانه‌ گشود.
در روندی چهار ساله‌، دولت‌ بود كه‌ مقدار قابل‌ توجهی از كارها و امور رااجرا كرد. قبل‌ از اين‌، بعضی از مقامات‌ برجسته‌ دولت‌ بوش‌ علاقمند به‌آزمودن‌ دوباره‌ ايران‌ كه‌ خواه‌ تغييری احتمالی در ديدگاه‌های آنان‌ نسبت‌ به‌آمريكا صورت‌ گرفته‌ و خواه‌ امكان‌ برقراری روابطی مجدد با آنهاباشد كه‌تهران‌ را نسبت‌ به‌ اين‌ مسأله‌ قانع‌ كنند كه‌ با فشار بر هم‌پيمانان‌ لبناني‌تروريست‌ خود، از ادامة‌ گروگان‌گيري‌ها دست‌ بردارند و آنها را آزاد كنند.
خود پريزيدنت‌ بوش‌ و معاونش‌، در جريان‌ شكست‌ كامل‌ «ايران‌ ـ كنترا»از بسياری از آن‌ حوادث‌ آگاه‌ و مطلع‌ بودند. مشاور شورای امنيت‌ ملی او،ژنرال‌ دوم‌ برنت‌ سكاكروفت‌ يكی از افراد كميسيون‌ برج‌ بود، كه‌ ماجراي‌«ايران‌ ـ كنترا» را بررسی مي‌كرد. هر دو به‌ اميد بهبود روابط‌ با ايران‌، به‌ علت‌اين‌ تجربيات‌، اقدام‌ كردند، هرچند كه‌ روند تاريخ‌ به‌ آنها هشدار مي‌داد.
دولت‌ بعضی از تحريم‌ها را برداشت‌ كه‌ در طی جنگ‌ ايران‌ و عراق‌، برايران‌ اعمال‌ كرده‌ و به‌ كار بسته‌ بود. علاوه‌ بر اين‌، در پيام‌ افتتاحي‌رييس‌جمهور، واشنگتن‌، تصور مي‌كرد كه‌ ديداری در اروپا بين‌ مقامات‌آمريكا و ايران‌ صورت‌ مي‌پذيرد. هرچند كه‌ نشانه‌ای است‌ مبنی بر اين‌ كه‌عمل‌گرايان‌ ايرانی مي‌خواستند رابطه‌ و تقابل‌ را بپذيرند، كه‌ در پايان‌ قادر به‌انجام‌ آن‌ نشدند. خصوصاً، كه‌ به‌ شدت‌ با افشاگری روابط‌ ا«ايران‌ ـ كنترا»برافروخته‌ شده‌ بودند. رفسنجانی به‌ وضوح‌ به‌ آمريكا اعتماد نداشت‌ كه‌اين‌ ديدارها مخفی و پنهانی بماند.
در عوض‌، كانالی بين‌ تهران‌ و واشنگتن‌ گشوده‌ شد كه‌ فرستاده‌ پرجسارت‌و باتجربة‌ سازمان‌ ملل‌، گياندومينكو پيكو، يك‌ سری مذاكرات‌ طولانی ومفصل‌ برای آزادسازی گروگان‌ها انجام‌ داده‌ بود. پيكو قادر بود كه‌ خارج‌ ازروابطی كه‌ ايران‌ گروگان‌ها را آزاد بكند، حل‌ معما بكند و در ازای آن‌ ازحمايت‌ آمريكا برای حل‌ شورای عالی امنيت‌ استفاده‌ بكند و مستقيماً عراق‌را برای آغاز حمله‌ به‌ ايران‌ ـ در جنگ‌ ايران‌ و عراق‌ ـ متهم‌ كند كه‌ در اين‌صداقت‌ها كه‌ برای ايران‌ ـ بنا به‌ دلايل‌ احساسی و ساختن‌ پايه‌ و مبنايی براي‌ادعای خسارت‌ جنگ‌ عليه‌ عراق‌ ـ منافع‌ خاصی دربرداشت‌.()
رغبت‌ و ميل‌ دولت‌ برای دسترسی به‌ ايران‌ در طی اولين‌ سال‌هاي‌حكومت‌ حتی به‌ وقايع‌ نامطلوب‌ و نامساعد رويدادها توسعه‌ يافت‌ كه‌ يك‌ايرانی ناشناخته‌ از كاخ‌ سفيد دعوت‌ به‌ عمل‌ آورد و سعی داشت‌ كه‌ مقامات‌ارشد دولت‌ را قانع‌ بكند كه‌ او نماينده‌ رفسنجانی است‌ و موجب‌ شد كه‌پريزيدنت‌ بوش‌ دعوت‌ را نپذيرد و اعتقاد داشت‌ كه‌ او بايد با رييس‌ جمهورايران‌ وارد گفتگو شود و اين‌ شخص‌ هم‌ كسی جز هاشمی رفسنجانی نخواهدبود.()
در حقيقت‌، همة‌ تلاش‌های اوليه‌ دولت‌، بي‌ثمر شد. هرچند كه‌رفسنجانی و اطرافيان‌ او كه‌ احتمالاً خواهان‌ يك‌ گفتگوی رسمی با مقامات‌آمريكايی بودند، اما هيچ‌ موقعيتی را برای انجام‌ آن‌ كار نداشتند. هرچند،وقتی كه‌ عمل‌گرايان‌ سرانجام‌ قادر بودند كه‌ مابقی رژيم‌ ايران‌ را قانع‌ بكنند كه‌گروگان‌ها بيشتر از ارزش‌ وجودشان‌ به‌ روابط‌ خارجی و بين‌المللی ايران‌صدمه‌ مي‌زنند، بسيار دير شده‌ بود.
در آن‌ هنگام‌، آخرين‌ گروگان‌ در سال‌ ١۹۹١ آزاد شد، ايران‌ و نمايندگانش‌بسياری ديگر از مسايل‌ ستيزه‌جويانه‌ و خصمانه‌ را در اين‌ فاصله‌ انجام‌ دادند،مانند قتل‌ تلخ‌ و ظالمانه‌ كُلنل‌ دوم‌ ويليام‌ هيگينز (كسی كه‌ در جهاد اسلامی ازفورية‌ ١۹٨٨ به‌ گروگان‌ گرفته‌ شده‌ بود) در ٣١ ژوييه‌ ١۹٨۹ ديگر كسی درواشنگتن‌ بيشتر از آن‌ علاقه‌ای به‌ پيشرفت‌ و برقراری روابط‌ نداشت‌.
دولت‌ تشخيص‌ داد كه‌ نوعی چند دستگی و اختلاف‌ در بين‌ رژيم‌ ايران‌وجود دارد كه‌ جناحی از آنان‌ خواهان‌ روابط‌ بهتر با آمريكا هستند، اما آنان‌ به‌اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ آمريكا نمي‌تواند با جناح‌ داخلی حكومت‌ ايران‌ آشتي‌كند، تا زمانی كه‌ ايران‌ به‌ طور كلی آمادگی اين‌ امر را نداشته‌ باشد، در غير اين‌صورت‌، اتلاف‌ وقت‌ آمريكا خواهد بود و بالقوه‌ موجب‌ آزار و ناراحتی جناح‌ديگری مي‌شود، همانگونه‌ كه‌ آمريكا در جريان‌ «ايران‌ ـ كنترا» تجربه‌ خاصي‌داشت‌.()
وقتی كه‌ عراق‌ به‌ كويت‌ حمله‌ كرد در ٢ اوت‌ ١۹۹٠، توجه‌ جهان‌ بر مسايل‌خليج‌ فارس‌ بار ديگر متمركز شد و نيروهای آمريكا با قدرت‌ كامل‌ به‌ منطقه‌بازگشتند و حضور يافتند. تهران‌ بسيار نگران‌ آرايش‌ و صف‌آرايی نظامي‌آمريكا و ديگر نيروهای غربی در خليج‌ بود، با اين‌ ترديد كه‌ آن‌ نيرنگ‌ وترفندی برای پوشش‌ قراردادن‌ تدارك‌ آمريكا برای حمله‌ به‌ ايران‌ است‌.
هرچند، حدود ۷٠٠٠٠٠ سرباز آمريكايي‌، اروپايی و عرب‌ موجود بود،ديگر ايرانيان‌ در موقعيتی نبودند كه‌ به‌ فعاليتی تحريك‌آميز و بحث‌انگيزدست‌ بزنند و آنان‌ به‌ انتظار نشستند و نگريستند تا كه‌ ببينند آمريكا چه‌خواهد كرد؟
شكستن‌ قدرت‌ نظامی عراق‌ و صدام‌ حسين‌، مي‌توانست‌ تنها مزيت‌ براي‌آنان‌ باشد و ايرانيان‌ اميدوار باشند كه‌ ـ مانند بسياری ديگر از كشورها درمنطقه‌ ـ آمريكا كه‌ كار او را تمام‌ كند، هرچند كه‌ در همان‌ زمان‌، آنان‌ وحشت‌ وهراس‌ داشتند كه‌ واشنگتن‌ به‌ جای صدام‌، حكومتی طرفدار آمريكا را سركاربياورد كه‌ احتمالاً با تهران‌ روابط‌ بدی در پيش‌ بگيرد.
در نهايت‌، البته‌، آمريكا ـ پس‌ از پيروزی در عمليات‌ صحرا ـ صدام‌ حسين‌را از قدرت‌ ساقط‌ نكرد و با طُرفه‌ اينكه‌، ايران‌ در اين‌ زمينه‌ كاملاً مساعد وآماده‌ همكاری بود، در ٢۴ ساعت‌ پس‌ از پايان‌ جنگ‌ خليج‌ در ٢٨ فوريه‌١۹۹١، عصيان‌ها و شورش‌هايی در سربازان‌ مأيوس‌ و نااميد عراقی و متنفر ودلتنگ‌ از حكمرانی ظالمانه‌ صدام‌ و روابط‌ فاجعه‌آميز سياست‌ خارجی وماجراهای متعاقب‌ آن‌، به‌ وجود آمد.
عصيان‌ و آشوب‌ به‌ سرعت‌ در بين‌ شيعيان‌ جنوب‌ عراق‌ و كردهای شمال‌اين‌ كشور در گرفت‌ و صدام‌ با مشكل‌ترين‌ و جدي‌ترين‌ چالش‌ داخلی در طي‌٢۵ سال‌ اخير حكمراني‌اش‌ مواجه‌ شد. در آن‌ هنگام‌، شيعيان‌ و كردها چشم‌اميد به‌ آمريكا داشتند ـ كه‌ در ميان‌ جنگ‌ آنها را به‌ عصيان‌ عليه‌ صدام‌، تشويق‌كند ـ و آنان‌ را ياری دهد كه‌ چه‌ كنند.()
هر چند كه‌ آمريكا كمكی نكرد و شايد هم‌ ايران‌ مهم‌ترين‌ علت‌ آن‌ بود.دولت‌ از توجه‌ به‌ موفقيت‌ انتفاضه‌ عراقی پا پس‌ كشيد كه‌ موجب‌ شد كشور به‌اغتشاش‌ و متلاشی شدن‌ در خطوط‌ مذهبی و فرقه‌ای و قومی ايجاد خلأقدرت‌ در منطقه‌ و كشوری كه‌ موجب‌ تعادل‌ ايران‌ شود.
در سخنان‌ وزير خارجه‌، جيمز بيكر، آمريكا به‌ عصيان‌ها و شورش‌هاكمكی نمي‌كند، «اولاً بدون‌ هراس‌ از اينكه‌ در تجزيه‌ و فروپاشی عراق‌ تعجيل‌و تسريع‌ شود و منطقه‌ را به‌ دورة‌ جديدی از ثبات‌ بكشاند. شيعيان‌ كاملاً و به‌طور طبيعی پذيرفته‌اند كه‌ با ايران‌ متحد شوند و كردها، كه‌ سال‌هاست‌خواهان‌ كشور مستقل‌ و خودمختار كردستان‌ هستند، در رهبري‌شان‌پراكندگی و عدم‌ اعتماد وجود دارد و منبع‌ ثابت‌ و هميشگی توجه‌ تركيه‌هستند».()
در توصيف‌ بيشتر، ايرانيان‌ با اجازه‌ دادن‌ به‌ اعضای سپاه‌ بعد (نارضايان‌شيعه‌ عراق‌ كه‌ به‌ ايران‌ آمدند، جايی كه‌ برای مبارزه‌ عليه‌ رژيم‌ صدام‌ مسلح‌شدند و آموزش‌ ديدند) به‌ جنوب‌ عراق‌ و كمك‌ به‌ انتفاضه‌ با مشكل‌ جديدي‌روبه‌رو شدند.()
پس‌ از پايان‌ جنگ‌ خيلج‌ فارس‌، مقامات‌ ارشد دولت‌ بوش‌ بار ديگر امكان‌بهبود روابط‌ با ايران‌ و از سرگيری تلاشها برای آزادی گروگانها را موردبررسی قرار دادند. با اينحال‌ در داخل‌ خود دولت‌ آمريكا در اين‌ مورداختلاف‌ نظر وجود داشت‌. عده‌ای رفتار ايران‌ در جنگ‌ خليج‌ فارس‌ در نظرمي‌گرفتند كه‌ در طی آن‌ ايران‌ خارج‌ از ماجرا و قضايا باقی مانده‌ و هيچ‌دردسری برای آمريكا ايجاد نكرد آنها اين‌ رفتار را نشانه‌ نوعی بهبود مواضع‌ايران‌ قلمداد مي‌كردند. عده‌ای ديگر نيز بر اين‌ حقيقت‌ تأكيد داشتند كه‌ تهران‌در طی انتفاضه‌ ورود اعضای سياه‌ بدر به‌ عراق‌ را ميسر ساخته‌ بود و آن‌ رانشانه‌ای از نيات‌ بدخواهانه‌ ايران‌ مي‌دانستند. قتل‌ اسفناك‌ شاپور بختيارنخست‌ وزير سابق‌ ايران‌ در اگوست‌ ١۹۹١ بدست‌ ٣ ايرانی كه‌ با نيروهاي‌گارد انقلاب‌ اسلامی و سپاه‌ ارتباط‌ داشتند. و اين‌ ترور، تعادل‌ را بر ضد ايران‌برهم‌ زد. (دو نفر از اين‌ افراد بعدها در يك‌ دادگاه‌ فرانسوی محكوم‌ شدند).در آن‌ هنگام‌ هيچ‌ كس‌ در واشنگتن‌ نمي‌توانست‌ ثابت‌ كند كه‌ ايران‌ هنوز درعملياتهای تروريستی دخالت‌ ندارد و بنابراين‌ ايده‌ آشتی با ايران‌ به‌ كلي‌منتفی شد. و در يك‌ زمان‌ نامناسب‌ عملگرايان‌ موفق‌ شدند مقامات‌ تهران‌ رامتقاعد كنند كه‌ باقی مانده‌ گروگانها را آزاد نمايند. اما هنگاميكه‌ آنها اين‌ كار راانجام‌ دادند ايالات‌ متحده‌ فقط‌ گفت‌: «تقريباً وقتش‌ بود». اين‌ بي‌اعتنايي‌موقعيت‌ رفسنجانی و عملگرايان‌ را تضعيف‌ كرد. در آن‌ زمان‌ انتظارات‌ ايران‌به‌ حدی رسيده‌ بود كه‌ مي‌خواست‌ آمريكا در عوض‌ آزادی گروگانهاتحريمهای اقتصادی را لغو نموده‌ و باقی مانده‌ دارايي‌ها ايران‌ را آغاز نمايد واين‌ امری بسيار خوشبينانه‌ بود و نشان‌ دهنده‌ بي‌تجربگی و سادگی ايران‌ دربرابر سياستهای آمريكا بود. اما ظاهراً در تهران‌ همه‌ چنين‌ فكر مي‌كردند وزمانی كه‌ از اقدام‌ آنها با هيچ‌ پاسخی از طرف‌ آمريكا مواجهه‌ نشد عملگرايان‌احساس‌ كردند كه‌ تحت‌ حمايت‌ قرار گرفته‌اند. به‌ همين‌ ترتيب‌ هنگاميكه‌ايران‌ در قبال‌ آزاد ساختن‌ گروگانها چيزی بدست‌ نياورد، راديكالها مواضع‌خود را بيشتر تثبيت‌ كردند مقامات‌ آمريكايی اظهار داشتند كه‌ هيچ‌ دليلي‌وجود ندارد كه‌ به‌ ايران‌ پاداشی بدهند و در وهله‌ اوّل‌ عواملی لبنانی اقدام‌ به‌گروگانگيری كرده‌ بودند.() و يكی از مقامات‌ سابق‌ دولت‌ آمريكا نيز در اين‌رابطه‌ به‌ من‌ گفت‌: «يك‌ جنايتكار برای دست‌ كشيدن‌ از جنايت‌ و تسيلم‌ كردن‌خود پاداش‌ دريافت‌ نمي‌كند».()
يكی از آخرين‌ اقدامات‌ دولت‌ بوش‌ كه‌ تأثير گسترده‌ای بر روابط‌ ايران‌ وآمريكا داشت‌، اقدامی بود كه‌ ظاهراً هيچ‌ ارتباطی به‌ ايران‌ نداشت‌. در سال‌١۹۹١ دولت‌ بوش‌ چنين‌ تشخيص‌ داد كه‌ شكست‌ صدام‌ حسين‌ و فروپاشي‌ديوار برلين‌ امكان‌ دست‌ يابی به‌ صلح‌ واقعی در خاورميانه‌ را فراهم‌ آورده‌است‌ و با دورانديشی و شجاعت‌ بسيار تصميم‌ گرفت‌ كه‌ برای تحقق‌ اين‌ امرتلاش‌ كند. در پايان‌ ماه‌ اكتبر آمريكا (و شوروي‌، با وجود اينكه‌ فروپاشی نظام‌سياسی اين‌ كشور درست‌ در چند هفته‌ قبل‌ موجب‌ دور شدن‌ آن‌ از موضوع‌شده‌ بود) با برگزاری كنفرانس‌ صلح‌ مادريد، روند جديد صلح‌ خاورميانه‌ بين‌اسرائيل‌ و تمام‌ كشورهای عرب‌ درگير را آغاز نمودند. از نظر راديكالهاي‌تهران‌ اين‌ روند جديد صلح‌ تهديدی بسيار جدی به‌ شمار مي‌رفت‌. خمينی وراديكالهای مذهبی كه‌ او نماينده‌ آنها بود خشم‌ و كينه‌ای ضدسامی و ضدصهيونيستی را در دل‌ خود پنهان‌ كرده‌ بودند. با وجود اينكه‌ مردم‌ ايران‌ به‌ اين‌شدت‌ از كشور يهودی و اعراب‌ نفرت‌ نداشتند، اما اسرائيل‌ هنوز از نظربسياری ناخوشايند (و حتی مورد نفرت‌) بود و دخيل‌ بودن‌ اسرائيل‌ در يك‌موضوع‌ معمولاً بازتابهای منفی بدنبال‌ داشت‌. علاوه‌ بر اين‌ بسياری ازايرانيان‌ اين‌ عبارت‌ ثابت‌ ملاها را به‌ خاطر سپرده‌ بودند كه‌ روند صلح‌خاورميانه‌ از كشورهای عربی ضعيف‌ تشكيل‌ شده‌ است‌ كه‌ برای سازش‌ بااسرائيل‌ از طرف‌ آمريكا تهديد شده‌اند. بنابراين‌ تلاشهای دولت‌ بوش‌ براي‌احيای روند صلح‌ خاورميانه‌ در تهران‌ آهنگ‌ خوشايندی نداشت‌. كشمكش‌بين‌ ايران‌ و ايالات‌ متحده‌ بر سر روند صلح‌ به‌ عامل‌ اصلی جنگ‌ اعلام‌نشده‌ای تبديل‌ شد كه‌ در اوايل‌ دهه‌ ۹٠ آغاز شد.

كشمكشها با شيطان‌ بزرگ‌
علت‌ آنكه‌ پيشنهادات‌ اوليه‌ دولت‌ جورج‌ بوش‌ برای ايران‌ هرگز از سوي‌مقامات‌ تهران‌ پذيرفته‌ نشد تا حد زيادی ناشی از تداوم‌ تحول‌ سياستهاي‌داخلی پس‌ از وفات‌ امام‌ خمينی و همچنين‌ تداوم‌ نقش‌ آمريكا به‌ عنوان‌بزرگترين‌ فوتبال‌ سياسی ايران‌ بود. رفسنجانی در طی مبارزات‌ انتخابات‌رياست‌ جمهوری خود در سال‌ ١۹٨۹ مواضع‌ قبلی خود را حفظ‌ نمود. وی براهميت‌ بخش‌ خصوصی در اداره‌ تجارت‌ و تمركز حكومت‌ بر توسعه‌،سرمايه‌گذاری و اشتغال‌ در كشور تأكيد مي‌كرد و در مورد امور خارجی نظر اواين‌ بود كه‌ اظهارات‌ مشهور آيت‌ الله‌ خمينی مبنی بر عدم‌ طرفداری ايران‌ هم‌از غرب‌ و هم‌ از شرق‌ به‌ اين‌ معنی نيست‌ كه‌ ايران‌ نبايد با هيچيك‌ از آنهارابطه‌ برقرار نمايد. رفسنجانی به‌ محض‌ بدست‌ گرفتن‌ قدرت‌ كابينه‌ای راروی كار آورد كه‌ راديكالهای كليدی در آن‌ حضور نداشتند (هر چند كه‌ اونمي‌توانست‌ كلاً حضور آنها را ناديده‌ بگيرد). اين‌ كابينه‌ شامل‌ چهره‌هاي‌جديدی بود كه‌ انجام‌ تغييرات‌ در سياستهای ايران‌ را وعده‌ داده‌ بودند و بيشتربه‌ تواناييهای فن‌ مدارانه‌ تاكيد داشتند تا وفاداری به‌ انقلاب‌.()
در ابتدا او و خامنه‌ای به‌ خوبی با يكديگر كار مي‌كردند و تا حد زيادي‌قادر بودند روند سياسی تهران‌ را هدايت‌ كنند. آنها بر اهميت‌ پرداختن‌ به‌اقتصاد رو به‌ زوال‌ ايران‌ تأكيد كرده‌ و به‌ اين‌ ترتيب‌ كم‌ كاری در زمينه‌ صدورانقلاب‌ را توجيه‌ مي‌كردند.()

حجت‌ الاسلام‌ علی اكبر هاشمی رفسنجانی ممكن‌ است‌ يك‌ ميانه‌ روي‌واقعی باشد امّا سياستهای وی همواره‌ تابع‌ منافع‌ زندگی حرفه‌اي‌اش‌ بوده‌اند.رفسنجانی بسيار جاه‌طلب‌ است‌ و ايراني‌ها معتقدند كه‌ قصد دارد به‌ عنوان‌رهبر جانشين‌ خامنه‌ای شود. از نظر سياسی نيز او كاملاً موجودی بي‌وجدان‌است‌ كه‌ بدليل‌ تخلف‌ از قوانين‌ انتخاباتی برای كسب‌ امتياز به‌ نفع‌ خودش‌منفور و بدنام‌ شده‌ است‌. رفسنجانی همواره‌ برای بقا و يا پيشرفت‌ زندگي‌سياسي‌اش‌ از اصول‌ خود عدول‌ كرده‌ است‌. بنابراين‌ نسبت‌ دادن‌ القاب‌ درصفاتی از قبيل‌ «نوع‌ دوستی و فداكاري‌» به‌ مواضع‌ وی اشتباه‌ خواهد بود. ازاولين‌ روزهای انقلاب‌ او دائماً از آشتی با ايالات‌ متحده‌ طرفداری كرده‌ است‌و به‌ نظر مي‌رسد اين‌ برپايه‌ قرائت‌ و خوانش‌ وی از واقعيات‌ وضعيت‌كشورش‌ باشد. ايران‌ به‌ داشتن‌ روابط‌ خوب‌ با دنيا نياز دارد و آمريكاقدرتمندترين‌ و مهمترين‌ كشور دنياست‌ بنابراين‌ برقراری روابط‌ خوب‌ با اين‌كشور مفيد خواهد بود و اين‌ به‌ آن‌ معنا نيست‌ كه‌ او هر وقت‌ كه‌ به‌ مصلحت‌بوده‌ دست‌ از اين‌ ايده‌ نكشيده‌ است‌. در سال‌ ١۹٨۹ درست‌ پس‌ از صدورفتوي‌' مرگ‌ رشدی و زمانيكه‌ ايراني‌ها در تلاش‌ بودند تا ضد آمريكايی بودن‌و وفاداری خود به‌ خط‌ امام‌ را به‌ نمايش‌ گذارند، رفسنجانی اعلام‌ كرد:«اگرامروز در ازای هر يك‌ فلسطيني‌، پنج‌ آمريكايي‌، يا انگليسي‌، يا فرانسوی درخارج‌ از فلسطين‌ و نه‌ در داخل‌ آن‌ كشته‌ شوند، چنين‌ خلاف‌ كاريهايي‌، تكرارنخواهد شد. كشتن‌ فرانسويها يا آمريكايها مشكل‌ نيست‌ اما كشتن‌اسرائيلي‌ها تا اندازه‌ای مشكل‌ است‌ زيرا آنها كميابترند.»()
او در اين‌ دوران‌، نقطه‌ اوج‌ نمودار گرايشات‌ سياسی ايران‌ بود و هر چه‌ راكه‌ لازم‌ بود به‌ زبان‌ مي‌آورد تا به‌ نظر نرسد كه‌ خارج‌ از خط‌ قرار دارد. اماالزاماً هر وقت‌ كه‌ احساس‌ مي‌كرد اوضاع‌ سياسی مناسب‌ است‌ ايده‌ برقراري‌رابطه‌ با آمريكا را زنده‌ مي‌كرد.()
در اوايل‌ دهه‌ ١۹۹٠ رفسنجانی در تلاش‌ برای به‌ جريان‌ انداختن‌ رابطه‌ باآمريكا به‌ سه‌ مشكل‌ روبرو بود. اول‌، راديكالها آرام‌ بودند اما از خط‌ خارج‌نشده‌ بودند. آنها همچنان‌ با استفاده‌ از ميراثهای امام‌ خمينی و آخرين‌اقدامات‌ وي‌، كسب‌ قدرت‌ مي‌كردند. آنها هنوز كنترل‌ بسياری از نهادهاي‌ايران‌ را در دست‌ داشتند و همين‌ مساله‌ آنها را قادر مي‌ساخت‌ تا روندسياسی جديد را كند ساخته‌ و فلج‌ كنند. موضع‌ خود آنها پشتيبانی از نوعي‌سوسياليسم‌ اجتماعی بود كه‌ در آن‌ حكومت‌ تمام‌ مبادلات‌ تجاری و خارجي‌را كنترل‌ مي‌كرد، زمين‌داری را محدود مي‌ساخت‌، مالياتهای بيشتری براي‌ثروتمندان‌ وضع‌ مي‌كرد و خدمات‌ اجتماعی گسترده‌ای را برای فقرا فراهم‌مي‌آورد. آنها با تلاشهای عملگرايان‌ در جهت‌ جلب‌ مهاجران‌ ايرانی وبازگرداندن‌ تخصص‌ و سرمايه‌ آنها به‌ كشور موسسات‌ خصوصی ودرخواست‌ كمك‌ از مؤسسات‌ مالی بين‌المللی مخالفت‌ مي‌كردند. روزنامه‌«سلام‌» ـ يكی از تريبون‌های اصلی راديكالها ـ ادعا مي‌كرد كه‌ سازمان‌های ازقبيل‌ بانك‌ جهانی و... اهداف‌ امپرياليستی و شيطانی دارند و «ما نمي‌توانيم‌گرسنگان‌ خود را با تكه‌ نانی كه‌ غرب‌ به‌ ما قرض‌ خواهد داد، راضي‌كنيم‌».() علاوه‌ بر اين‌ مواضع‌ راديكالها در بسياری از موارد، مورد حمايت‌مردم‌ قرار مي‌گرفت‌. برای مثال‌، ايده‌ دريافت‌ وامهای خارجی با مخالفت‌عمومی مردم‌ روبه‌رو شد. زيرا يادآور خاطره‌ ناخوشايند شاهان‌ قاجار بود كه‌با قبول‌ وامهای اروپايی زمينه‌ را برای تسلط‌ بيشتر و سلطه‌ افزونتر اروپائيان‌ بركشور فراهم‌ ساختند.()
اگر اولين‌ شكل‌ رفسنجانی مسئله‌ رهبری ايران‌ بدانيم‌ كه‌ بين‌ راديكالها وعملگرايان‌ تقسيم‌ شده‌ بود و راديكالها هنوز آنقدر قوی بودند كه‌ طرحهاي‌وی را نقش‌ بر آب‌ كنند، دومين‌ مشكل‌ كاملاً برعكس‌ اين‌ موضوع‌ بود. باوجود دو جريان‌ كاملاً مشخص‌ عملگرايان‌ و راديكالها در ايران‌، كشور از نظرسياسی يكدست‌ ـ و يا حداكثر دو تكه‌ ـ بود و در مقابل‌ جامعه‌ سياسی كشورچند تكه‌ بود و هنوز هم‌ همينطور است‌ (با هويتی چهل‌ تكه‌) تحليلگران‌همواره‌ و به‌ درستی كلمه‌ شهر فرنگ‌ را برای توصيف‌ جامعه‌ سياسی ايران‌ به‌كار برده‌اند.() هر كسی ديدگاه‌ خاص‌ خودش‌ را دارد و بندرت‌ موردي‌پيش‌ مي‌آيد كه‌ افراد در كنار گروهها، ديدگاههای يكسانی داشته‌ باشند و هرگاه‌ موقعيت‌ يك‌ مسئله‌ تغيير پيدا كند و يا به‌ مسئله‌ ديگری تبديل‌ شود اوضاع‌درست‌ شبيه‌ چرخاندن‌ شهر فرنگ‌ خواهد شد. همه‌ تكه‌ها بلافاصله‌ به‌ شكل‌تازه‌ای تنظيم‌ خواهند شد. و اين‌ تا حدی همان‌ چند پارگی كه‌ امام‌ خمينی درسالهای پايان‌ عمرش‌ با آن‌ روبرو بود كه‌ بعد از وفات‌ وی تشديد شد بويژه‌آنكه‌ مسائل‌ پيش‌ روی ايران‌ نيز هم‌ پيچيده‌تر شد و هم‌ دشوارتر. اين‌ چندپارگی كار رفسنجانی را برای ايجاد يك‌ ائتلاف‌ گسترده‌ به‌ منظور شكستن‌شديدترين‌ تحريم‌ در سياست‌ خارجی ايران‌ را بسيار دشوارترمي‌ساخت‌.()
آخرين‌ مشكل‌ رفسنجانی بطور عمده‌ در سياست‌ خارجی و بويژه‌ درمورد برقراری رابطه‌ با آمريكا صلح‌ خاورميانه‌ و صدور انقلاب‌ مخالفتهاي‌خود مقام‌ رهبری بود. به‌ نظر مي‌رسد خواست‌ خامنه‌ای برای پيروی ازميراثهای امام‌ خمينی كه‌ هدف‌ از آن‌ حفظ‌ مشروعيت‌ خودش‌ بود، باعث‌ شدتا آگاهانه‌ چنين‌ تصميم‌ بگيرد كه‌ در مسائل‌ مربوط‌ به‌ سياست‌ داخلی ازرفسنجانی حمايت‌ كند امّا در رابطه‌ با سياست‌ خارجی با راديكالها كنار بيايد.مهم‌تر از همه‌ اينكه‌ مخالفت‌ با آمريكا و صدور انقلاب‌ از عناصر اساسي‌ديدگاههای امام‌ بود و در طی سالهای حكومت‌ وی بروشنی ابراز شده‌ بود درحاليكه‌ امام‌ توجه‌ چندانی به‌ مسائلی همچون‌ خصوصی بودن‌ يا دولتی بودن‌اقتصاد نداشت‌. در حقيقت‌ اظهارات‌ و نوشته‌های مختلف‌ امام‌ خمينی درمورد امور داخلی اغلب‌ مبهم‌ گيج‌ كننده‌ و متناقض‌ بودند بطوريكه‌ خامنه‌اي‌،رفسنجانی و عملگرايان‌ تقريباً مي‌توانستند در مورد هر اقدامی كه‌ انجام‌مي‌دادند به‌ آنها استناد كنند و اجازه‌ مي‌دادند راديكالها با حالت‌ ترديدآميزي‌با آنها مخالفت‌ كنند با اين‌ ادعا كه‌ اگر نگوييم‌ در ظاهر، ولی روح‌ ميراثهاي‌امام‌ زير پا گذاشته‌ شده‌ است‌.() بنابراين‌ خامنه‌ای با پيروی از راديكالها درسياست‌ خارجي‌، از آنها در پيروی از دقيق‌ترين‌ و روشن‌ترين‌ يادگارهای امام‌پشتيبانی مي‌كرد، در حاليكه‌ در مورد مسئله‌ای كه‌ امام‌ توجه‌ چندانی به‌ آن‌نداشت‌ و ديدگاههايش‌ نيز در آن‌ مورد چندان‌ روشن‌ نبود، از عملگرايان‌تبعيت‌ مي‌كرد.
رفسنجانی در طی اولين‌ سالهای رياست‌ جمهوری بار ديگر سعی كرد تاامكان‌ برقراری روابط‌ بهتر با آمريكا را مورد بررسی قرار دهد. وی با توجه‌ به‌گفته‌های بوش‌ در سخنرانی افتتاحيه‌ خود تلاش‌ كرد تا «حسن‌ نيت‌» نشان‌دهد. در سال‌ ١۹۹١ ـ ١۹۹٠ زمانيكه‌ تمام‌ گروگانهای آمريكايی در لبنان‌ آزادشدند، رفسنجانی علناً اظهار داشت‌ كه‌ اين‌ ايران‌ بود كه‌ آنها را آزادساخت‌.() او همچنين‌ سعی كرده‌ بود تا ارتباطات‌ پنهانی و غيرعلنی باآمريكا برقرار سازد. هر دو كشور برای تبادل‌ پيام‌ از سويس‌ (كه‌ حافظ‌ منافع‌ديپلماتيك‌ آمريكا در تهران‌ بود) استفاده‌ مي‌كردند و افراد وابسته‌ به‌رفسنجانی پيشنهاد كردند كه‌ اين‌ كانال‌ به‌ صورت‌ مجموعه‌ كاملی از مذاكرات‌توسعه‌ يابد. در سال‌ ١۹۹٠ رفسنجانی از «عطا الله‌ مهاجراني‌» ـ معاون‌ خود ـخواست‌ تا مطلبی را در روزنامه‌ اطلاعات‌ منتشر سازد كه‌ از مذاكره‌ با آمريكاطرفداری مي‌كرد. هيچ‌ ترديد و شكی نيست‌ كه‌ رفسنجانی از مهاجرانی به‌عنوان‌ سپری استفاده‌ كرد تا عكس‌ العمل‌ ديگران‌ در برابر چنين‌ پيشنهادی راببيند و بيازمايد. و اما اين‌ عكس‌ العمل‌ اصلاً رضايت‌ بخش‌ و خوب‌ نبود.()
در پی فتوی مرگ‌ رشدی و آخرين‌ اقدامات‌ امام‌، ضد آمريكائيسم‌ به‌صورت‌ نيرويی قدرتمند در ايران‌ باقی ماند. خامنه‌ای در پاسخ‌ به‌ پيشنهادات‌اوليه‌ دولت‌ بوش‌، موجی از محكوم‌ ساختن‌ امكان‌ روابط‌ بهتر با آمريكا را به‌راه‌ انداخت‌. برای مثال‌ در ماه‌ مارس‌ ١۹۹٠ وی سخنرانی ايراد كرد كه‌ در آن‌تمام‌ قدرتهای متكبر و در رأس‌ آنها قدرت‌ اهريمنی و شيطانی آمريكا را متهم‌كرد كه‌ با تمسخر و استهزا به‌ تمام‌ ارزشهای معنوی بشريت‌ را به‌ سمت‌سقوط‌ و زوال‌ پيش‌ مي‌برند.» در يك‌ سخنرانی ديگر در همان‌ ماه‌ وی آمريكارا به‌ عنوان‌ مظهر شيطان‌ و فساد توصيف‌ كرد».()
در سال‌ ١۹۹٠ راديو تهران‌ اعلام‌ كرد كه‌ اگر ايران‌ تنها عنصر اساسي‌انقلاب‌ را در حوزه‌ مبارزات‌ جهانی خود يعنی مبارزه‌ با آمريكا را رها كند،هويت‌ انقلابی كشور و اهداف‌ استراتژيك‌ آن‌ از دست‌ خواهد رفت‌.()بنابراين‌ توانستند پيشنهادات‌ رفسنجانی به‌ آمريكا را تقريباً بلافاصله‌، خنثی وبي‌اثر سازند. بحثهای مربوط‌ به‌ توسعه‌ كانال‌ ارتباطی از طريق‌ سويس‌ علناًمورد مخالفت‌ قرار گرفت‌ و رفسنجانی را مجبور ساخت‌ تا از كل‌ طرح‌صرف‌نظر كند. به‌ همين‌ ترتيب‌ مقالاتی كه‌ در ساير مطبوعات‌ ايران‌ منتشرشدند با ايجاد سروصدای زياد به‌ مهاجرانی پاسخ‌ دادند و اين‌ پاسخ‌ آنقدرشديد و تند بود كه‌ دفتر رفسنجانی مجبور شد اعلام‌ كند كه‌ اين‌ مطلب‌منعكس‌ كننده‌ نظرات‌ رئيس‌ جمهور نيست‌! هر چند همه‌ مي‌دانستند كه‌هست‌.()
حتی پس‌ از آن‌ نيز رفسنجانی موضوع‌ را كاملاً رها نكرد. زمانی كه‌ وي‌بشدت‌ از طرف‌ راديكالها و بويژه‌ خامنه‌ای مورد مخالفت‌ قرار گرفت‌،عقب‌نشينی كرد اما هر وقت‌ كه‌ فكر كند كه‌ قادر به‌ انجام‌ آن‌ است‌، ايده‌ خودرا دوباره‌ مطرح‌ خواهد كرد. علاوه‌ بر اين‌ رفسنجانی در القای ايده‌ دست‌يابي‌به‌ اروپا (از جمله‌ انگليس‌ ـ دشمن‌ قديمي‌) به‌ عنوان‌ راه‌ جذب‌ تجارت‌ وسرمايه‌ برای بازسازی موفقيتهای بزرگی بدت‌ آورده‌ بود. و به‌ اين‌ ترتيب‌ تاحد زيادی ايراني‌ها را به‌ نظريه‌ روابط‌ عادی با قدرتهای غربی عادت‌ داده‌ وزمينه‌ را برای آشتی مطلوب‌ خود با آمريكا فراهم‌ مي‌آورد. راديكالهاپيشنهادات‌ اروپايی رفسنجانی را تا حد زيادی درست‌ به‌ دليل‌ معكوس‌پذيرفتند. به‌ اعتقاد آنها اگر ايران‌ مي‌توانست‌ تجارت‌ و سرمايه‌ را از طرف‌اروپائيها بدست‌ آورد ديگر آشتی با آمريكا ضرورتی نخواهد داشت‌.()تعجبی نيست‌ كه‌ خط‌ مشی سياسی ايران‌ اغلب‌ متناقض‌ به‌ نظر مي‌رسد.گزارشی كه‌ در سال‌ ١۹۹١ نوشته‌ شده‌ (زمانيكه‌ من‌ در CIA بودم‌) قضاوت‌قابل‌ توجهی ارائه‌ داده‌ است‌ مبنی بر اينكه‌ اهداف‌ رفسنجانی در برابر آمريكاتنشهای دو طرفه‌ و فشارهای اقتصادی و سياسی آمريكا بر ايران‌ را كاهش‌داده‌ و حضور نظامی آمريكا و نفوذ سياسی آن‌ را در خليج‌ فارس‌ محدودمي‌سازد. ما فهميديم‌ كه‌ اين‌ اهداف‌ در عمل‌ بطور متقابل‌ و اختصاصی بودنداما نمي‌شد به‌ تحقق‌ آنها از طرف‌ ايران‌ كاملاً اطمينان‌ و اعتماد داشت‌.

سياست‌ خارجی جديد ايران‌
اگر چه‌ رفسنجانی هرگز از تلاشهای خود برای بهبود رابطه‌ با آمريكادست‌ نكشيد و در برقراری روابط‌ با اروپا و همسايگان‌ عرب‌ ايران‌موفقيتهايی نيز بدست‌ آورد، امّا استراتژی بزرگ‌ ايران‌ كه‌ در اوايل‌ سالهاي‌١۹۹٠ شكل‌ گرفت‌، انعكاس‌ دهنده‌ جهت‌گيری كاملاً متفاوتی بود. سرانجام‌همان‌ جنبه‌های قدرتمند و بنيادين‌ سياستهای داخلی ايران‌ كه‌ تلاشهای اوليه‌دولت‌ بوش‌ و عملگرايان‌ تهران‌ را برای دست‌يابی به‌ يك‌ توافق‌، به‌ شكست‌كشايند، موجب‌ شد تا ايران‌، شروع‌ دهه‌ جديد سياست‌ خارجي‌مندآمريكايی جديدی را در پيش‌ بگيرد كه‌ بسيار خصمانه‌تر از قبل‌ بود.
اين‌ سياست‌ ايران‌ كه‌ تقريباً با توجه‌ به‌ عقايد ايدئولوژيك‌ نخبگان‌ ايراني‌به‌ پيش‌ مي‌رفت‌ تحت‌ تأثير چند عامل‌ استراتژيك‌ نيز قرار داشت‌. نابودي‌عراق‌ و سقوط‌ اتحاد جماهير شوروی برای ايران‌ هم‌ نگرانيهای تدافعی و هم‌فرصتهای تهاجمی به‌ همراه‌ آورده‌ بود. اين‌ دو عامل‌ نشان‌ مي‌دادند كه‌ ايالات‌متحده‌ در اعمال‌ نفوذ خود در خليج‌ فارس‌ و خاورميانه‌ هيچ‌ محدوديتي‌نخواهد داشت‌ و اين‌ تهديدی برای ايران‌ بود بويژه‌ آنكه‌ ايرانيان‌ تا حدي‌نگران‌ آن‌ بودند كه‌ آمريكا درصدد خواهد بود تا عملياتی از نوع‌ توفان‌ صحرارا بر ضد آنها اجرا نمايد. به‌ نظر مي‌رسيد افزايش‌ حضور نظامی آمريكا درمنطقه‌ از پس‌ از جنگ‌ خيلج‌ فارس‌، نطقهای جنگ‌ طلبانه‌ برخی از نهادهاي‌واشنگتن‌ بر ضد ايران‌، تأسيس‌ پايگاه‌ نظامی جديد آمريكا در قطر، توافقات‌نظامی آمريكا با امارات‌ (كه‌ از عراق‌ به‌ ايران‌ نزديك‌تر بود و برنامه‌ اصلي‌آمريكا برای تقويت‌ روابط‌ خود با نيروی نظامی شورای همكاری خليج‌فارس‌ و كمك‌ به‌ كشورهای عضو شورا برای تقويت‌ و توسعه‌ ظرفيتهاي‌نظامی خود برای ايران‌ بسيار تهديد كننده‌ است‌. اگر چه‌ هدف‌ اقدامات‌نظامی آمريكا بيشتر كنترل‌ عراق‌ بود و نه‌ ايران‌، در تهران‌ چنين‌ به‌ نظرمي‌رسيد كه‌ اين‌ اقدامات‌ طليعه‌ تكرار توفان‌ صحراست‌ و اين‌ بار بر ضدايران‌. در همين‌ زمان‌ فروپاشی اتحاد جماهير شوروی تهديد از جانب‌ شمال‌را برای ايران‌ از بين‌ برده‌ و كشورهای مسلمانی را در آسيای مركزی پديدآورد كه‌ اصولاً دوست‌ ايران‌ بودند. در حاليكه‌ نابودی نيروی نظامی صدام‌حسين‌ نيز يك‌ تهديد عمده‌ از جانب‌ غرب‌ را برای ايران‌ بي‌اثر كرد. فروپاشي‌اتحاد جماهير شوروی صنعت‌ اسلحه‌سازی شوروی را آزاد ساخت‌ بطوريكه‌آنها مايل‌ بودند سيستمهايی همچون‌ زير دريايي‌های Kilo - Class و مينهاي‌دريايی پيشرفته‌ را با قيمتهای توافقی كه‌ سابقه‌ نداشت‌ به‌ ايران‌ بفروشند. اين‌بدان‌ معنا بود كه‌ ايران‌ مي‌توانست‌ به‌ خواسته‌های هژمونيك‌ منطقه‌ای خوددوباره‌ ميدان‌ دهد. در حقيقت‌ در طرز فكر ايراني‌ها در اين‌ زمينه‌ بين‌پادشاهان‌ و ملاها ارتباط‌ مستمری وجود داشت‌.()
عامل‌ دوم‌ برای ايران‌ پيدايش‌ جنبشهای اسلامگرای مختلف‌ در سراسرمنطقه‌ بود. اواخر دهه‌ هشتاد و اوايل‌ دهه‌ بود، پيروزی انتخاباتی اسلامگرايان‌در الجزاير (كه‌ نظاميان‌ بلافاصله‌ از به‌ قدرت‌ رسيدن‌ آنها جلوگيری كردند)،ظهور يك‌ جنبش‌ اسلامی در سودان‌، محبوبيت‌ رو به‌ رشد حزب‌ الله‌ درلبنان‌، پيدايش‌ گروه‌ بنيادگرای حماس‌ در فلسطين‌، رشد و توسعه‌ اخوان‌المسلمين‌ در اردن‌، شكوفايی گروههای اسلام‌ گرا همچون‌ جامعه‌ اسلامی وجهاد اسلامی در مصر و رشد جنبشهای بنيادگرای شيعی و سنی در بسياري‌از كشورهای حوزه‌ خليج‌ فارس‌ را شاهد بود. ايرانيها احساس‌ مي‌كردند كه‌اين‌ گروههای و جنبشهای جديد طبيعتاً متحدات‌ تهران‌ هستند. در حقيقت‌بسياری از آنها ـ حتی گروههای سنی ـ در دست‌يابی به‌ خواسته‌های خود به‌انقلاب‌ ايران‌ به‌ عنوان‌ يك‌ الگو نگاه‌ مي‌كردند. بعضی از ايراني‌ها صراحتاًچنين‌ استدلال‌ مي‌كردند كه‌ موج‌ اسلامگرايی يك‌ نيروی تاريخی سهمگين‌است‌ كه‌ همانند رنسانس‌ كه‌ اروپا را زيرورو كرد، خاورميانه‌ را دگرگون‌ خواهدساخت‌. بنابراين‌ ايران‌ اين‌ انگيزه‌ را داشت‌ تا با پي‌گيری سياست‌ خارجي‌راديكال‌ خود از اين‌ موج‌ سواری گرفته‌ و از اين‌ نيروی سياسی قدرتمنداستفاده‌ كند كه‌ در بسياری از اهداف‌ خود بويژه‌ نابودی اسرائيل‌ و خلع‌ يدآمريكا از منطقه‌ با ايران‌ شريك‌ بود.()
و بالاخره‌ تهديدی كه‌ بواسطه‌ روند صلح‌ خاورميانه‌ پديد آمده‌ بود روندي‌كه‌ دولت‌ بوش‌ در سال‌ ١۹۹١ در مادريد آن‌ را آغاز نمود. در مهمترين‌ سطح‌بسياری از مقامات‌ ايرانی (تقريباً اغلب‌ آنها) اسرائيل‌ را كشور صليبي‌ناخواسته‌ای مي‌دانستند كه‌ از طرف‌ غرب‌ مسيحی در سرزمينهای اسلامي‌قرار داده‌ شده‌ بود. بنابراين‌ ايده‌ روز صلح‌ كه‌ بيشتر به‌ آن‌ جنبه‌ قانوني‌مي‌بخشيد مورد اعتراض‌ كارگزاران‌ قدرت‌ در تهران‌ قرار گرفت‌. ايدئولوژي‌انقلاب‌ و يادگارهای امام‌ ايجاب‌ مي‌كرد كه‌ آنها روند صلح‌ را تحريم‌ كنند. بااينحال‌ ملاحظات‌ استراتژيك‌ ديگری نيز وجود داشتند. ايران‌ متحدان‌بسياری كم‌ در جهان‌ داشت‌ و مهمترين‌ آنها سوريه‌ بود. ا گر سوريه‌ با اسرائيل‌صلح‌ مي‌كرد، يك‌ كشور مهم‌ كه‌ در اهداف‌ استراتژيك‌ ايران‌ سهيم‌ بود، ديگروجود نداشت‌ به‌ همين‌ ترتيب‌ همكاريهای استراتژيك‌ بين‌ اين‌ دو نيز از بين‌مي‌رفت‌. علاوه‌ بر اين‌ درگيريهای متداول‌ سوريه‌ با اسرائيل‌ باعث‌ مي‌شددمشق‌ از حضور ايران‌ در لبنان‌ چشم‌پوشی كند و در همين‌ حال‌ اگر سوريه‌ بااسرائيل‌ قرارداد صلح‌ امضا مي‌كرد احتمالاً خلع‌ سلاح‌ حزب‌ الله‌ در لبنان‌ رانيز موجب‌ مي‌شد. اما حمايت‌ از حزب‌ الله‌ و ايفای نقش‌ خود در لبنان‌ براي‌ايران‌ بسيار حياتی بود، زيرا اين‌ تنها راهی بود كه‌ ايران‌ مي‌توانست‌ از آن‌طريق‌ در منطقه‌ شرق‌ مديترانه‌ نفوذ داشته‌ باشد. ايران‌ به‌ عنوان‌ كشوری كه‌خواهان‌ داشتن‌ نقشی اساسی در خاورميانه‌ بود، نمي‌توانست‌ به‌ سادگی نقطه‌اكتفا خود در اتاق‌ فرمان‌ حوزه‌ شرق‌ مديترانه‌ را از دست‌ بدهد.()
در آغاز دهه‌ ١۹۹٠ تمام‌ اين‌ عوامل‌ مختلف‌ چه‌ ايدئولوژيك‌ و چه‌استراتژيك‌ در سياست‌ خارجی جديد ايران‌ تبلور يافتند و توصيف‌ كننده‌اقدامات‌ بين‌المللی ايران‌ در نيمه‌ اول‌ اين‌ دهه‌ بودند. بر اساس‌ اين‌ سياست‌،ايالات‌ متحده‌ دشمن‌ اصلی ايران‌ بود و واشنگتن‌ فعالانه‌ تلاش‌ مي‌كرد ايران‌را تضعيف‌ كند و مانع‌ ايفای نقش‌ ايران‌ به‌ عنوان‌ يك‌ هژمون‌ در منطقه‌ خليج‌فارس‌ مي‌شد و حتی بدنبال‌ بهانه‌ای بود تا برای سرنگونی حكومت‌ ايران‌ به‌اقدام‌ نظامی دست‌ زند. بنابراين‌ ايران‌ ائتلافی از كشورها و گروههای همفكرخود بوجود آورد كه‌ با آمريكا مخالف‌ بوده‌ و روند صلح‌ خاورميانه‌ را ردمي‌كردند. اين‌ ائتلاف‌ به‌ رهبری ايران‌ به‌ عنوان‌ وزنه‌ مخالف‌ در برابر ائتلاف‌آمريكا كه‌ بطور عمده‌ شامل‌ مصر، اردن‌، مراكش‌، كشورهای شوراي‌همكاری خليج‌ فارس‌ تركيه‌ و اسرائيل‌ مي‌شد در منطقه‌ عمل‌ مي‌كرد. علاوه‌بر اين‌، ايران‌ فعالانه‌ سعی مي‌كرد تا حكومتهای متحد آمريكا را تضعيف‌نمايد و در تلاش‌ برای بيرون‌ راندن‌ آمريكا از خليج‌ فارس‌ ـ و به‌ نحو اميدواركننده‌ای ـ از كل‌ منطقه‌، مقاومتهای عملی در برابر حضور آمريكا (و از جملة‌اجرای عملياتهای تروريستی را تحريك‌ و تشويق‌ مي‌كرد.()
با اين‌ وجود، جنگ‌ خليج‌ فارس‌ عنصر مهم‌ جديدی را وارد نحوه‌ تفكرايران‌ نمود. اين‌ عنصر «هشدار» بود. ايالات‌ متحده‌ آمريكا با كمك‌ مختصري‌از طرف‌ متحدان‌ عرب‌ و اروپايی خود، فقط‌ در ظرف‌ ۴٣ روز ارتش‌ عراق‌ رادرهم‌ كوبيد. و اين‌ همان‌ ارتشی بود كه‌ درست‌ دو سال‌ قبل‌ نيروهای زميني‌ايران‌ را به‌ نابودی كشانده‌ بود. به‌ نظر مي‌رسيد اين‌ موضوع‌ شك‌ و ترديدايرانيان‌ در مورد تواناييهای نظامی آمريكا را برطرف‌ كرده‌ بود و گويی همين‌حتی راديكالها را نيز در تهران‌ متقاعد كرده‌ بود كه‌ آنچه‌ كه‌ باعث‌ شدآمريكاييها در دهه‌ ١۹٨٠ آسيبهای بيشتری به‌ ايران‌ وارد نياورند، عدم‌ تمايل‌آنها بود نه‌ عدم‌ توانايي‌شان‌. بهترين‌ عبارت‌، به‌ نظر مي‌رسيد ايراني‌ها رفتارآمريكا را در بحران‌ گروگانگيري‌، عقب‌نشينی از لبنان‌، جنگ‌ نفتكشها وسرانجام‌ جنگ‌ خليج‌ فارس‌ زير نظر گرفته‌ و به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌اند كه‌ واقعاًدر تمايل‌ آمريكا برای استفاده‌ از زور محدوديت‌ وجود داشته‌ و بنابراين‌ راه‌جنگيدن‌ با آمريكا آن‌ است‌ كه‌ نبايد از حدی بيش‌تر رفت‌ كه‌ باعث‌ استفاده‌ اززور از طرف‌ آن‌ شود. اين‌ همان‌ چيزی است‌ كه‌ نيروی نظامی آمريكا از آن‌ به‌عنوان‌ جنگ‌ نامتقارن‌ ياد مي‌كند كه‌ در آن‌ يك‌ كشور متناسب‌ با قدرت‌ خود به‌ايالات‌ متحده‌ حمله‌ مي‌كند اما منافع‌ استفاده‌ از همين‌ قدرت‌ از طرف‌آمريكاييها مي‌شود. به‌ نظر مي‌رسيد ايران‌ اولين‌ كشوری بود كه‌ بعد از جنگ‌خليج‌ فارس‌ به‌ شيوه‌ ماهرانه‌ای استراتژی جنگ‌ نامتقارن‌ را در برابر آمريكا به‌كار برد. به‌ همين‌ ترتيب‌ يكی از اهداف‌ اصلی سياست‌ خارجی تهاجمي‌جديد ايران‌ آن‌ بود كه‌ بدون‌ دست‌ زدن‌ به‌ اقداماتی كه‌ عواقبی همچون‌ توفان‌صحرا را در پی داشته‌ باشد، سعی مي‌كرد تا آمريكا را از خليج‌ فارس‌ بيرون‌براند.
در نتيجه‌، در آغاز سال‌ ۹٢ ـ ١۹۹١ ايراني‌ها سياست‌ خارجی خصمانه‌ترو گستاخانه‌تری را در پيش‌ گرفتند اما سياستی كه‌ بر آن‌ ١ سال‌ هرگز ازآستانه‌ای كه‌ مي‌توانست‌ تهاجم‌ نظامی گسترده‌ آمريكا را بهمراه‌ داشته‌ باشد،فراتر نمي‌رفتند. آنها در مخالفت‌ با كنفرانس‌ مادريد، در تهران‌ كنفرانسي‌ترتيب‌ دادند كه‌ هيأتهای نمايندگی از طرف‌ گروهها و كشورهای مخالف‌حضور داشتند. آنها برای جلب‌ نظر حكومتهای جديد آسيای مركزي‌اقدامات‌ ديپلماتيك‌ عمده‌ای را آغاز كردند. در هر كجای دنيا از بوسنی گرفته‌تا قره‌باغ‌ و كشمير از گروههای مسلمانی كه‌ برای خودمختاری مبارزه‌مي‌كردند، حمايت‌ مي‌نمودند. آنها بسرعت‌ روابط‌ خود را با حكومت‌ جديديونان‌ تعميق‌ كردند. تهران‌ و خارطوم‌ در سطح‌ مقامات‌ بلند مرتبه‌ با يكديگرملاقات‌ مي‌كردند، قراردادهای تجاری و همكاريهای نظامی به‌ امضاءرساندند و تهران‌ مشاوران‌ اطلاعاتی و نظامی گارد انقلاب‌ را به‌ سودان‌فرستاد.() ايران‌ ـ اگر نگوييم‌ برای تضعيف‌ ـ برای تحت‌ فشار قرار دادن‌رژيم‌ حسنی مبارك‌ كه‌ يكی از مهمترين‌ متحدان‌ آمريكا در خاورميانه‌ و يك‌بازيگر كليدی در روند صلح‌ به‌ شمار مي‌رفت‌؟؟ به‌ حمايت‌ از جامعه‌ اسلامي‌مصر مي‌كرد.() از آنجائيكه‌ روند صلح‌ اعراب‌ و اسرائيل‌ تهديدی براي‌منافع‌ ايران‌ (هم‌ ايدئولوژيك‌ و هم‌ استراتژيك‌) به‌ شمار مي‌رفت‌ بنابراين‌ايراني‌ها اقداماتی را بر ضد اسرائيل‌ نيز آغاز كردند. آنها حزب‌ الله‌ و جهاداسلامی فلسطين‌ را (يك‌ گروه‌ تروريستی بسيار طرفدار ايران‌ كه‌ با جهاداسلامی كه‌ در لبنان‌ فعاليت‌ داشت‌ فرق‌ مي‌كرد) تشويق‌ مي‌كردند تا با حماس‌همكاری كند و به‌ همين‌ منظور آنها را از حمايتهای مالی و نظامی خودبرخوردار مي‌كردند. در حقيقت‌ احتمالاً ايران‌ در اوايل‌ سالهای ١۹۹٠ سالانه‌بيش‌ از ٣٠ ميليون‌ دلار به‌ حماس‌ كمك‌ مي‌كرد.()
علاوه‌ بر اين‌، در سال‌ ١۹۹٢، امارات‌ عربی متحده‌ را از از جزيره‌ابوموسی واقع‌ در تنگه‌ هرمز بيرون‌ راند. اين‌ جزيره‌ از سال‌ ١۹۷١ زمانيكه‌شاه‌ نيروهای نظامی خود را در آن‌ پياده‌ كرده‌ مشتركاً توسط‌ هر دو كشور اداره‌مي‌شد. احتمالاً تهران‌ مي‌خواست‌ به‌ كشورهای شورای همكاری خليج‌فارس‌ نشان‌ دهد كه‌ ايران‌ قصد دارد نقش‌ تعيين‌ كننده‌ای در خليج‌ فارس‌داشته‌ باشد و آمريكا (كه‌ هيچ‌ پاسخی به‌ اين‌ اقدام‌ نداد) نمي‌تواند به‌ آنهاكمك‌ كند. در طی همان‌ سال‌ ايراني‌ها مانورهای هوايی و دريايی بزرگی را درخليج‌ فارس‌ اجرا نمودند تا مهارتها و توانايی خود برای اعمال‌ قدرت‌ درمنطقه‌ را به‌ نمايش‌ گذارند و اين‌ آغاز سياست‌ جديد ايران‌ در مواجهه‌ باكشورهای عرب‌ خليج‌ فارس‌ بود. اين‌ مانورها در جهان‌ عرب‌ جنجال‌برانگيخت‌ و ايراني‌ها علت‌ آن‌ را تبليغات‌ آمريكايي‌ها دانستند. به‌ عنوان‌ يك‌نشانه‌ خوب‌ از اينكه‌ آنها در برابر همسايگان‌ عرب‌ خود چقدر احمقانه‌ رفتارمي‌كردند مي‌توان‌ به‌ اين‌ موضوع‌ اشاره‌ كرد كه‌ ايراني‌ها بارها و در موقعيتهاي‌مختلف‌ تأكيد مي‌كردند كه‌ آنها حاضرند عصبانيت‌ اعراب‌ به‌ دليل‌ اشغال‌جزيره‌ ابوموس‌ از طرف‌ ايران‌ را ناديده‌ بگيرند. و اين‌ كه‌ حاكی از نخوت‌ وتكبر آنها بود فقط‌ عصبانيت‌ بسياری از اعراب‌ را دو چندان‌ كرد.()
ايران‌ همچنين‌ در راستای استراتژی خود برای بيرون‌ راندن‌ آمريكا ازمنطقه‌، فعاليتهای سري‌، اطلاعاتی و تروريستی خود را تا حد زيادی افزايش‌داد. ايراني‌ها كمكهای مالی خود به‌ بسياری از گروههای مخالف‌ (عمدتاً امانه‌ كلأ شيعي‌) در كشورهای خليج‌ فارس‌ را بيشتر كردند و انجام‌ عملياتهاي‌مستقيم‌ تروريستی بر ضد اهداف‌ اسرائيل‌ در سراسر جهان‌ را طرح‌ريزي‌كردند كه‌ اين‌ طرحها در اواخر سالهای ١۹۹٠ عملی شد. آنها با هدف‌برنامه‌ريزيهای دقيق‌ برای ترور و آدم‌ كشی بمب‌گذاری و حملات‌ انتحاري‌آمريكائيها را بطور گسترده‌ای در منطقه‌ تحت‌ نظر گرفتند. نيروهای اطلاعاتي‌ايران‌ بطور مرتب‌ و با حالتی تهاجمی شناسايی امكانات‌ و تجهيزات‌ آمريكادر سراسر منطقه‌ را آغاز كردند. آنها نيروهای آمريكايی را تعقيب‌ مي‌كردند ومسيرهای حركت‌، محل‌ اسكان‌ تدابير امنيتی و رفتارهای روزمره‌ آنها زير نظرمي‌گرفتند همگی با اين‌ هدف‌ كه‌ روزی در آينده‌ عملياتهای تروريستی خودرا عملی سازند.()
واشنگتن‌ هرگز نتوانست‌ هدف‌ از اين‌ عملياتهای شناسايی گسترده‌،بي‌پايان‌ و بسيار آزار دهنده‌ ايران‌ را دقيقاً تشخيص‌ دهد. اين‌ امكان‌ كاملاًوجود داشت‌ كه‌ اين‌ اقدامات‌ بخشی از نيت‌ خصمانه‌ ايران‌ در پيدا كردن‌فرصتهای مناسب‌ برای حملات‌ فوری بعدی بود و حاكی از آن‌ بود كه‌ تهران‌درصدد است‌ تا به‌ آمريكا ضربه‌ بزند اما فرصت‌ مناسبی در اختيار ندارد ازسوی ديگر احتمالاً استراتژی ايران‌ در حمله‌ محافظ‌ كارانه‌تر شده‌ بودبطوريكه‌ آژانسهای اطلاعاتی ايران‌ دستور داشتند برای موقعيتهای خاص‌برنامه‌ريزيهای احتمالی داشته‌ باشند تا هر زمان‌ كه‌ رهبری تهران‌ تصميم‌گرفت‌ حمله‌ای را انجام‌ دهد يا هدف‌ خاصی را دنبال‌ كند و يا در برابر يك‌اقدام‌ آمريكا عكس‌العمل‌ نشان‌ دهد آنها آمادگی لازم‌ را داشته‌ باشند وبالاخره‌ اين‌ امكان‌ نيز وجود داشت‌ كه‌ ايران‌ در جستجوی دست‌يابی به‌طرحهايی برای حمله‌ آمريكا به‌ عنوان‌ يك‌ عامل‌ بازدارنده‌ بود. از آنجائيكه‌مقامات‌ آمريكا اين‌ فعاليتهای ايران‌ را در مطبوعات‌ مورد بررسی قرارمي‌دادند ايراني‌ها مي‌دانستند كه‌ واشنگتن‌ از اين‌ فعاليتها اطلاع‌ دارد واحتمالاً ايران‌ صرفاً مي‌خواست‌ اين‌ پيام‌ را برای آمريكا بفرستد كه‌ اگر به‌ايران‌ حمله‌ كند با عمليات‌ گسترده‌ تروريستی در برابر افراد و سرمايه‌هاي‌آمريكايی در خارج‌ از كشور مواجهه‌ خواهد شد. با وجود اينكه‌ در اواخر دهه‌۹٠ آخرين‌ احتمال‌ غالبتر به‌ نظر مي‌رسيد در اوايل‌ اين‌ دهه‌ و زمانی كه‌ ايران‌در حالت‌ جنگ‌ با آمريكا بود دو امكانی كه‌ حاكی از نيات‌ خصمانه‌ ايراني‌هابود، متحمل‌تر به‌ نظر مي‌رسيدند.
اين‌ امكان‌ وجود دارد كه‌ اين‌ دو استراتژی خصمانه‌ موضوع‌ بحثهاي‌جاری تهران‌ بود. بي‌شك‌ راديكالهای ايران‌ خواهان‌ انجام‌ چنين‌ حملاتی دركوتاهترين‌ زمان‌ ممكن‌ بودند، اما ديگران‌ مطمئن‌ نبودند دخالت‌ خود درعملياتهای تروريستی را مخفی نگاهدارند و اگر نمي‌توانستند، اين‌ كار به‌ ضررايران‌ بود زيرا محكوميت‌ بين‌المللی و يا مقابل‌ به‌ مثل‌ گسترده‌ آمريكا و يا هردو را به‌ دنبال‌ داشت‌. شك‌ چندانی نمي‌توان‌ داشت‌ كه‌ به‌ اعتقاد ايراني‌هاچنين‌ حملاتی در تلاشهای آنها برای بيرون‌ راندن‌ آمريكا از منطقه‌ خليج‌فارس‌، عنصر بسيار مفيدی به‌ شمار مي‌رفت‌. آنها فكر مي‌كردند اگر بتوانند به‌اندازه‌ كافی به‌ نيروهای نظامی آمريكا در منطقه‌ تلفات‌ وارد آورند ـ همانطوركه‌ در لندن‌ اين‌ كار را كرده‌ بودند ـ ما آنجا را ترك‌ خواهيم‌ كرد. اما سئوالی كه‌آنها مجبور بودند از خود بپرسند اين‌ بود كه‌ آيا دولت‌ بوش‌ (و بعدها دولت‌كلينتون‌) برای مقابله‌ مثل‌ در برابر حملات‌ تروريستی ايران‌ در خليج‌ فارس‌ به‌اندازه‌ دولت‌ ريگان‌ در برابر اتفاقات‌ لبنان‌ خويشتندار است‌ يا نه‌؟
ايراني‌ها با توجه‌ به‌ نحوه‌ رفتار دولت‌ بوش‌ در عراق‌ هم‌ در طی جنگ‌ وهم‌ بعد از آن‌، تصميم‌ گرفتند كه‌ چنين‌ چيزی را امتحان‌ نكنند اما دولت‌دموكراتيك‌ جديد ماجرای ديگری داشت‌. آخرين‌ عنصر سياست‌ خارجي‌جديد ايران‌ مسائل‌ نظامی بود. اگر چه‌ اين‌ يك‌ عمليات‌ نامتقارن‌ بر ضدايالات‌متحده‌ بود كه‌ اساساً بر پايه‌ ديپلماسي‌، تبليغات‌، خرابكاری و تروريسم‌ بناشده‌ بود اما عنصر نظامی نيز در آن‌ نقش‌ داشت‌. با اين‌ حال‌، اين‌ مولفه‌ نظامي‌كاملاً جنبه‌ دفاعی داشت‌. هدف‌ تهران‌ اين‌ بود كه‌ نيروی نظامی خود به‌بهترين‌ نحو تجهيز نمايد تا بتواند عمليات‌ نظامی آمريكا از خليج‌ فارس‌ راشكست‌ داده‌ و يا عبور و مرور كشتي‌های نفتی از خليج‌ فارس‌ را متوقف‌سازند. ايراني‌ها مي‌خواستند خود را آنقدر قوی سازند كه‌ حمله‌ نظامي‌آمريكا به‌ ايران‌ (كه‌ از سمت‌ خليج‌ فارس‌ صورت‌ مي‌گرفت‌) آنقدر پرهزينه‌باشد كه‌ آمريكاييها را منصرف‌ سازد و يا با بالا رفتن‌ تلفات‌ آنها از ادامه‌عمليات‌ دست‌ بكشند.
آنها همچنين‌ مي‌خواستند كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ شيوه‌ نامتقارن‌ ديگر در برابرآمريكا بتوانند صادرات‌ نفت‌ از خليج‌ فارس‌ را تهديد بكنند. و در حقيقت‌مي‌خواستند به‌ آمريكا بگويند اگر در برابر ما به‌ زور متوسل‌ شوی ما نيزمي‌توانيم‌ در برابر شما همين‌ كار را بكنيم‌ اما به‌ شيوه‌ای كه‌ برای شما بسياردردناك‌ خواهد بود.()
در نتيجه‌ ايراني‌ها تجهيز مستمر نيروهای هوايی و دريايی خود را آغازكردند تا بتوانند در خليج‌ فارس‌ اعمال‌ قدرت‌ نمايند آنها از پايان‌ جنگ‌ سرد وفروپاشی اتحاد جماهير شوروی و در نتيجه‌ كاهش‌ قيمت‌ تسليحات‌ نظامي‌مدل‌ روسی استفاده‌ كرده‌ و سلاحهای مورد نظر خود را بويژه‌ از طريق‌روسيه‌، چين‌ و كره‌ شمالی تأمين‌ نمودند. در بين‌ سالهای ١۹۹١ تا ١۹۹۷ ايران‌از روسيه‌ و ساير جمهوريهای شوروی سابق‌ تقريباً ۴/١ ميليارد دلارتجهيزات‌ نظامی خريداری كرد كه‌ شامل‌ زير دريايي‌های مدل‌ Kilo - Classهواپيماهای جنگی Su - ٢۴، جنگنده‌های MiG - ٢۹، مين‌های دريايي‌پيشرفته‌ و برخی تجهيزات‌ نيروی زميني‌، مي‌گرديد. در طی همين‌ دوره‌ درحدود ٣/١ ميليارد دلار بابت‌ موشكهای ضد كشتي‌، قايقهای گشتی موشكي‌،موشكهای هوا به‌ زمين‌ و فن‌آوری برنامه‌ چينی پيشرفته‌ موشكهای بالستيك‌خود هزينه‌ كرد. در همين‌ حال‌ كره‌ شمالی نيازهای موشكهای بالستيك‌ ايران‌را تأمين‌ مي‌كرد و همچنين‌ موشكهای قديمی Scud cs , Scud - B با بردبيشتر و فن‌آوريهای لازم‌ برای توسعه‌ و تجهيز سری موشكها بالستيك‌ شهاب‌با برد كوتاه‌ و متوسط‌ را در اختيار ايران‌ قرار مي‌داد.()
جنبه‌ ديگر اين‌ استراتژی نظامی دست‌ يابی به‌ سلاح‌ هسته‌ای بود. شاه‌ به‌سلاحهای هسته‌ای علاقه‌مند بود اما نسبت‌ به‌ ساير جنبه‌های قدرت‌ نظامي‌كشور اين‌ بيشتر يك‌ تمايل‌ محدود و كنترل‌ شده‌ بود. شاه‌ برنامه‌ توليد سلاح‌هسته‌ای را داشت‌ اما اين‌ از حد تحقيقات‌ پايه‌ای فراتر نرفت‌ و هيچوقت‌بودجه‌ كلانی برای آن‌ در نظر گرفته‌ نشد و با توجه‌ به‌ هزينه‌ای كه‌ برای اين‌ امراختصاص‌ داده‌ شده‌ بود و اينكه‌ اين‌ برنامه‌ هرگز سری نبود مي‌توان‌ فهميد كه‌توليد سلاح‌ هسته‌ای برای رژيم‌ شاه‌ در اولويت‌ بالايی قرار نداشت‌.()
با اين‌ وجود او بشدت‌ خواهان‌ دست‌ يابی به‌ انرژی هسته‌ای بود. ايران‌ ازنظر تأمين‌ انرژی با مشكل‌ روبرو بود و خاموشي‌های متناوب‌ در سراسركشور و از جمله‌ تهران‌ رخ‌ مي‌داد.
علاوه‌ بر اين‌ در سالهای ١۹۹٠ اين‌ نگرانی وجود داشت‌ كه‌ ذخائر نفتي‌ايران‌ در حدود سی سال‌ ديگر به‌ پايان‌ خواهد رسيد و شاه‌ بطور حساب‌شده‌ای برنامه‌ريزی كرد تا پول‌ نفت‌ ايران‌ را برای ساخت‌ يك‌ نيروگاه‌هسته‌ای صرف‌ كند. ساخت‌ اين‌ نيروگاه‌ تا قبل‌ از اتمام‌ ذخاير نفتی تشكيل‌شده‌ و به‌ بهره‌برداری مي‌رسيد.() در آغاز جنگ‌ ايران‌ و عراق‌، مقامات‌تهران‌ برنامه‌ هسته‌ای را متوقف‌ ساختند زيرا ظاهراً خمينی معتقد بود كه‌ساخت‌ سلاحهای هسته‌ای بر خلاف‌ اسلام‌ است‌.() ولی با انتشاراطلاعاتی منبی بر اينكه‌ عراق‌ در صدد دست‌يابی به‌ سلاح‌ هسته‌ای است‌،ايراني‌ها تصميم‌ گرفتند كه‌ با صدام‌ رقابت‌ كنند و در اواسط‌ دهه‌ ٨٠برنامه‌های هسته‌ای را از سر گرفتند. پايان‌ جنگ‌ چيزی از تمايل‌ ايران‌ براي‌داشتن‌ سلاحهای هسته‌ای را كم‌ نكرد. در عوض‌ ايران‌ منابع‌ ديگری را نيز به‌برنامه‌ خود اضافه‌ نمود و هنگامی كه‌ در سال‌ ٢٠٠۴ ـ ٢٠٠٣ جهان‌ تازه‌ ازموضوع‌ آگاهی يافت‌ اين‌ كشور توانسته‌ بود از تخصص‌ دكتر عبدالقادرخان‌«پدر انرژی هسته‌ای پاكستان‌» و برخی از اعضای دولت‌ پاكستان‌ كه‌مي‌خواستند از قِبل‌ اين‌ برنامه‌ پولی بدست‌ آوردند، بهره‌ ببرد.()
دليل‌ ايران‌ برای شتاب‌ بخشيدن‌ به‌ برنامه‌ سلاحهای هسته‌ای خود بسيارروشن‌ و ساده‌ است‌. اگر آنها مي‌خواستند سياستی را دنبال‌ كنند كه‌ بر خلاف‌منافع‌ حياتی آمريكا باشد، آنها بايد بتوانند مانع‌ حمله‌ نظامی آمريكا شوند وتنها راه‌ مطمئن‌ برای اين‌ كار داشتن‌ يك‌ زرادخانه‌ هسته‌ای است‌. و اين‌ براي‌بسياری از كشورهای ديگر جهان‌ از جمله‌ عراق‌ و كره‌ شمالی نيز صدق‌مي‌كرد. باز داشتن‌ آمريك‌ از حمله‌ نظامی تنها انگيزه‌ ايران‌ برای دست‌يابی به‌سلاح‌ هسته‌ای نبود (مقابله‌ با اسرائيل‌، كسب‌ پرستيژ و احيای دوباره‌تهديدات‌ از جانب‌ عراق‌ نيز در اين‌ امر دخيل‌ بودند) اما اين‌ مهمترين‌ انگيزه‌به‌ حساب‌ مي‌آمد.()

سياست‌ تهديد نفوذ دوگانه
با به‌ روی كار آمدن‌ دولت‌ كلينتون‌ در ژانويه‌ ١۹۹٣، ايران‌ سياست‌خارجی جديد و افراطی گرايانه‌ای را اتخاذ كرده‌ بود و هر چند كه‌ همة‌ ابعادچنين‌ سياستی تجلی نكرده‌ اما اوضاع‌ كلی آن‌ مشخص‌ بود. گذشته‌ از اين‌،گروه‌ جديد سياست‌ خارجی آمريكا سابقه‌ دوران‌ استقرار دولت‌ بوش‌ رابه‌ مشابة‌ دولتهای قبل‌ از وی تلقی كردند. به‌ عبارتي‌، آمريكا در تلاش‌ براي‌نزديك‌ شدن‌ به‌ ايران‌ بود اما ايران‌ نه‌ تنها از آن‌ سر باز زده‌ بلكه‌ به‌ شدت‌ به‌خصومت‌ و دشمنی خود عليه‌ ايالات‌ متحده‌ افزوده‌ است‌.
«آنتونن‌ ليك‌» مشاور امنيت‌ ملی آمريكا در هشدار به‌ دست‌ اندركاران‌سياست‌ خارجی دولت‌ آمريكا بيان‌ كرد كه‌ عادت‌ بد آمريكاييها اين‌ است‌ كه‌براحتی از طريق‌ جاذبه‌های فرينده‌ تهران‌ اغوا مي‌شوند و بعد به‌ طرزدهشتناكی مورد خيانت‌ قرار مي‌گيرند. از اين‌ رو اين‌ مشاور آمريكايی ديگر به‌دولت‌ جديد اجازه‌ نداد كه‌ هم‌ چون‌ دولتهای قبلی تحت‌ چنين‌ اعمال‌ غيرانسانی قرار گيرد. در رابطه‌ با سرگذشت‌ نهايی آزادی گروگانها، اين‌ عمل‌مقدمتاً در نتيجة‌ منافعی كه‌ برای غير اينهاانجام‌ گرفته‌ است‌. به‌ اعتقاددست‌اندكاران‌ دولت‌ كلينتون‌، ايرانيها در نهايت‌ به‌ اين‌ تشخيص‌ رسيده‌ بودندكه‌ گروگانها به‌ گرفتاری جدی اين‌ دولت‌ تبديل‌ شده‌ و آزادی آنها مي‌تواند به‌جذب‌ اروپا با توجه‌ به‌ ظرفيت‌ آن‌ در تجارت‌ و كمك‌ اقتصادی و سياسی ياري‌رسانده‌ و به‌ عنوان‌ خزينه‌ ديگری برای كنار گذاشتن‌ ايدئولوژی ضد؟؟ آنان‌ وترميم‌ روابط‌ با آمريكا عمل‌ كند. بنابراين‌، مطابق‌ با آنچه‌ كه‌ از همان‌ ابتدادولت‌ كلينتون‌ را نگران‌ مي‌كرد ايرانيها ثابت‌ كردند كه‌ دشمنان‌ نفوذ ناپذيرند ودر برابر هر گونه‌ واكنشی نشان‌ از انعطاف‌ پذيری و نرمی اين‌ دولت‌ داشته‌باشد، مقاومت‌ مي‌كنند.
نتيجه‌ مقامات‌ رسمی حرفه‌ای در دولت‌ آمريكا با اين‌ موضوع‌ كه‌رفسنجانی در پشت‌ پرده‌ آزاد سازی گروگانها بوده‌، به‌ ديده‌ ترديد نگاه‌مي‌كردند و گمان‌ مي‌كردند اين‌ اقدام‌ احتمال‌ با هدف‌ بكار بستن‌ اقدامي‌تعاملی از سوی ايران‌ انجام‌ شده‌ هر چند كه‌ حتی خود آنها نيز تصديق‌مي‌كردند كه‌ اين‌ چنين‌ سياستهايی نيز برای ايجاد روابط‌ تازه‌ بين‌ دو دولت‌كفايت‌ نمي‌كند. با توجه‌ به‌ همه‌ اقداماتی كه‌ ايران‌ برای طرد ايالات‌ متحده‌ ازخليج‌ (فارس‌) تضعيف‌ دوستان‌ آمريكا و نيز تخريب‌ دولت‌ اسرائيل‌ از طريق‌سركوب‌ و يا انجام‌ مواد معدوم‌ مي‌شود كه‌ اصول‌ گرايان‌ (پراگماتسيتهاي‌)در تهران‌ تحت‌ كنترل‌ نبوده‌اند و اين‌ عامل‌ سياست‌ تلاش‌ برای برقراری رابطه‌نزديكتر بين‌ دو دولت‌ را بی ثمر گردانيد.
عامل‌ ديگر طرز تفكر همراهان‌ دولت‌ كلينتون‌ در قبال‌ ايران‌ ناشی از منافع‌اين‌ كشور در زمينه‌ روند صلح‌ خاورميانه‌ است‌. دولت‌ جديد آمريكاسراسيمه‌ كوشيد صلاحی جامع‌ بين‌ اسرائيل‌ و همسايگان‌ عرب‌ آن‌ ايجاد كندتعدادی از مقامات‌ ارشد جديد در دولت‌ كلينتون‌ اصرار داشتند كه‌ اختلافات‌اعراب‌ و اسرائيل‌ تنها منبع‌ مهم‌ بي‌ثباتی در منطقه‌ است‌ و افرادی كه‌ پيش‌ ازآنها در دولت‌ بوش‌ (پدر) بر قدرت‌ را در دست‌ داشتند فرصتی را بوجودآورده‌ بودند كه‌ اين‌ عده‌ كوشيدند از آن‌ استفاده‌ كنند. روند صلح‌ مي‌تواندشامل‌ فلسطين‌، سوريه‌ (كشور فرمانبردار آن‌ يعنی لبنان‌) و اردن‌ شود.
اما مفهوم‌ اين‌ امر آن‌ بود كه‌ دغدغه‌های امنيتی ديگر اسرائيل‌ ـ يعنی آنچه‌فراتر از رويارويی مستقيم‌ اين‌ دولت‌ با كشورهای همه‌ جوار ياد شده‌ مي‌شد ـبايد به‌ گونه‌ای رفع‌ مي‌گرديد. به‌ عبارت‌ ديگر، آمريكا بايد در مورد ايران‌ وعراق‌ تصميمی اتخاذ مي‌كرد. هر دوی اين‌ كشورها مخالف‌ وضع‌ موجودبودند و مانع‌ موفقيت‌ روند صلح‌ مي‌شدند. ايران‌ و عراق‌ هم‌ چنين‌ خواستارهمدستی با گروههای مخالف‌ فلسطينی و لبنانی بودند و حتی اگر محدوديتي‌نبود حاضر بودند قابليتهای نظامی توليد سلاحهای كشتار جمعی را در قالب‌قراردادی و يا غير قراردادی ايجاد كنند زيرا اين‌ پديده‌ به‌ طور مستقيم‌تري‌مي‌توانست‌ امنيت‌ اسرائيل‌ را تهديد كند

دولت‌ آمريكا بخوبی خود را با تهديد ناشی از عراق‌ مطابقت‌ داد اما ايران‌وضعيت‌ متفاوتی داشت‌. در دهة‌ نود گاه‌ و بي‌گاه‌ اقدامات‌ ايران‌ در آمريكامورد توجه‌ قرار مي‌گرفت‌ ضرورتاً نتوانست‌ واكنش‌ دولتمردان‌ آمريكايي‌را برانگيزد. تا اندازه‌ای اين‌ بدان‌ دليل‌ بود كه‌ ايرانيها متجاوز، مخالف‌،وضعيت‌ موجود، قدرت‌ صهيونيست‌ نيز تلقی مي‌شدند و از رو رفتارهاي‌تجاوزكارانه‌، ضد صهيونيستی و مخالف‌ جويانه‌ با وضع‌ موجود عجيب‌ نبود.فقط‌ هنگامی كه‌ ايرانيها به‌ آمريكا را مطلع‌ كردند كه‌ ايران‌ توانايی اسرائيل‌را برای برداشتن‌ گامهای بيشتر در راه‌ صفر زير سؤال‌ برده‌ دولت‌ واشنگتن‌تحريك‌ شد تا اقدامی عليه‌ ايران‌ بكار نبندد تا به‌ اسرائيل‌ اطمينان‌ خاطر داده‌و به‌ پيشرفت‌ و تداوم‌ روند صلح‌ كمك‌ نمايد. در سراسر دوران‌ استقرار دولت‌كلينتون‌ و به‌ ويژه‌ در سالهای نخست‌ آن‌، اغلب‌ نگراني‌های امنيتی ايران‌ براي‌اسرائيل‌ و نيازهای مربوطه‌ در زمينه‌ روند صلح‌ بود كه‌ آمريكا را تحريك‌ به‌بكار بستن‌ اقدامی عليه‌ ايران‌ مي‌كرد. در اين‌ زمينه‌ اسرائيل‌ تنها نبود. مصر،عربستان‌ و ساير كشورهای عربی نيز در اوايل‌ دهه‌ نود از تهديدهای تهران‌احساس‌ ناامنی مي‌كردند و به‌ همين‌ دليل‌ دولت‌ آمريكا را وادار مي‌كردند تاخط‌ مشی سفتری را عليه‌ ايران‌ اتخاذ كند البته‌ در اين‌ ميان‌ فرياد اعتراض‌اسرائيل‌ همواره‌ بلندتر بود. در همان‌ زمان‌ مشخص‌ بود كه‌ اسرائيل‌ درصورت‌ خواستار پيشرفت‌ روند صلح‌ است‌ كه‌ نگرانی امنيتی آن‌ برطرف‌ شودو اكنون‌ نيز اين‌ خواسته‌ را بارها تكرار كرده‌ است‌.
من‌ بر امنيت‌ «از روی استدلال‌» تاكيد دارم‌ زيرا در سراسر دهه‌ نودحملات‌ تروريستی عليه‌ اسرائيل‌ جريان‌ داشت‌ و اين‌ خواسته‌ قبلی و مايه‌شهرت‌ اسحاق‌ رابين‌ نخست‌ وزير اسرائيل‌ بود كه‌ اورشليم‌ را در مسير مذاكره‌قرار داده‌ و اين‌ مسير را حفظ‌ كند. حمايت‌ ايران‌ از اين‌ حملات‌ تروريستها وچنين‌ نگرانيهايی اصلي‌ترين‌ مساله‌ در فرايند صلح‌ خاورميانه‌ بود. در نتيجه‌دولتهای اسراييل‌ - از رابين‌ و پرز گرفته‌ تا نتانياهدو باراك‌ - همگی اين‌ نكته‌را به‌ دولت‌ آمريكا خاطر نشان‌ مي‌كردند كه‌ اگر قرار است‌ تعمديد صلح‌ راآنچنان‌ كه‌ كلينتون‌ مي‌گفت‌ به‌ جان‌ بخرند دولت‌ آمريكا بايد مانع‌ حمله‌ ايران‌به‌ اسرائيل‌ شود.
پاسخ‌ ابتدايی دولت‌ كلينتون‌ به‌ چنين‌ نيازی اتخاذ سياسی تحت‌ عنوان‌«تحديد دوگانه‌» بود. اين‌ سياست‌، ابداع‌ مارتين‌ ايندايك‌ اولين‌ مدير ارشدبخش‌ امور خاور نزديك‌ (ميانه‌) و آسيای جنوبی شورای امنيت‌ ملی آمريكابود. وی در سخنرانی در جمع‌ شركت‌ كنندگان‌ در موسسه‌ای كه‌ خود اوتاسيس‌ كرده‌ بود (يعنی موسسه‌ سياست‌ خاورميانه‌ واشنگتن‌) به‌ خط‌مشی «تحديد دوگانه‌» پرداخت‌.
چنين‌ سياستی در دولت‌ آمريكا عليه‌ عراق‌ و ايران‌ در وهله‌ نخست‌ ناشي‌از اين‌ ارزيابی است‌ كه‌ رژيم‌های كنونی ايران‌ و عراق‌ دشمن‌ منافع‌ آمريكا درمنطقه‌ هستند. بنابراين‌ ما اين‌ استدلال‌ را نبايد به‌ توازن‌ قبلی بازی قدرت‌ ادامه‌داد، نمي‌پذيريم‌ و با چنين‌ روشی مخالفيم‌ دليل‌ اين‌ امر فقط‌ به‌ دليل‌ شكست‌چنين‌ سياستی در قبل‌ تجاوز عراق‌ به‌ كويت‌ نيست‌ بلكه‌ دليل‌ مخالفت‌ با آن‌ناشی از اين‌ ارزيابی است‌ كه‌ دو دولت‌ عراق‌ و ايران‌ دشمن‌ آمريكا و دوستان‌آن‌ در منطقه‌ هستند. ما مخالف‌ اين‌ امر هستيم‌ زيرا نيازی نيست‌ كه‌ بر روي‌برقراری توازن‌ با ديگر بر روی يك‌ كشور تكيه‌ كنيم‌.
به‌ عبارت‌ ديگر، ثابت‌ شده‌ كه‌ چيزی به‌ نام‌ ستونهای دوقلو و يا حمله‌ به‌عراق‌ دردسر آفرين‌ است‌. منطقه‌ خليج‌ فارس‌ مهمتر از آن‌ است‌ كه‌ ثبات‌ آن‌ باسياستهای قديمی و شكننده‌تر از قدرت‌ تعيين‌ شود. گذشته‌ از اين‌، از آنجايي‌كه‌ قدرت‌ نظامی آمريكا عظيم‌ و بدون‌ رقيب‌ است‌، اين‌ كشور مي‌توانست‌مانع‌ دو كشور ايران‌ و اختلال‌ در وضع‌ موجود شود و آمريكا قادر بوداين‌ اقدام‌ را با اعمال‌ زور و بدون‌ نياز به‌ نماينده‌ (وكيل‌) ديگری در منطقه‌انجام‌ دهد.
ايندايك‌ در ادامه‌ گفت‌ هر چند كه‌ آمريكاييها آنها را سياست‌ تحديددوگانه‌ ناميدند لذا نمي‌توان‌ آن‌ را اين‌ گونه‌ تفسير كرد زيرا اشاره‌ بر آن‌ دارد كه‌اين‌ خط‌ مشی قابل‌ استفاده‌ به‌ طور يكنواخت‌ در مورد هر دو كشور نيست‌.برعكس‌، در حاليكه‌ دو كشور محدود مي‌شوند؟؟ و حتی اهداف‌ متفاوت‌خواهند بود. در مورد عراق‌، دولت‌ كلينتون‌ شكل‌ تهاجمي‌تری از تحديد رابكار بست‌ كه‌ بسيار از آنچه‌ در مورد روسيه‌ اعمال‌ مي‌شد، شديدتر بود. هرچند دولت‌ بوش‌ در خلع‌ صدام‌ ناكام‌ ماند اين‌ دولت‌ رژيمی چند جانبه‌ برجای گذاشت‌ كه‌ هدف‌ آن‌ كنترل‌ عراق‌ از طريق‌ تحريم‌های دشوار، بازرسی وريشه‌ كنی سلاحهای كشتار جمعي‌، عدم‌ وجود منطقه‌ پرواز در شمال‌ وجنوب‌ اين‌ كشور و نيز افزايش‌ حضور نظامی آمريكا در مرزهای عراق‌ بود.دولت‌ جديد از اين‌ استراتژی برای ضعيف‌ نگه‌ داشتن‌ عراق‌ و وادار آن‌ براي‌پيروی از تعهداتش‌ در قبال‌ سازمان‌ ملل‌ استفاده‌ نمود. بعلاوه‌ تعدداشتباهاتش‌ كه‌ از طريق‌ حمايت‌ از گروههای عراقی انجام‌ مي‌شد و تحت‌پيگيری قانونی قرار دادن‌ صدام‌ در زمينه‌ اتهامات‌ جنايی به‌ اين‌ هدف‌ خوددست‌ يابد.
اين‌ خط‌ مشی در مورد ايران‌ نيز متفاوت‌ بود. در اين‌ زمينه‌، اينداك‌ تاكيدداشت‌ كه‌ دولت‌ آمريكا مشكلی با ماهيت‌ و يا ساختار جمهوری اسلامي‌نداشت‌ و فقط‌ نگرانی آن‌ بر سر وضعيت‌ حقوق‌ بشر، حمايت‌ گسترده‌ اين‌رژيم‌ از تروريستها، پيگيری برنامه‌ سلاحهای كشتار جمعي‌، مخالفت‌ با روندصلح‌ فلسطين‌ و تلاش‌ برای سرنگونی رژيم‌های منطقه‌ بود. گذشته‌ از اين‌،اين‌ خط‌ مشی دولت‌ آمريكا به‌ سختی قابل‌ مقايسه‌ با لحن‌ آمريكا در اتخاذسياستهای اين‌ كشور عليه‌ عراق‌ قرار داشت‌.
با توجه‌ به‌ فقدان‌ تغييرات‌ چشمگير در برخورد ايران‌، بايد با تمام‌ توان‌ به‌ترتيب‌ و دوستانمان‌ در ژاپن‌، روسيه‌ و چين‌ بپردازيم‌ و آنها را متقاعد كنيم‌كه‌ به‌ نفع‌ ما نيست‌ كه‌ به‌ ايران‌ برای دستيابی به‌ سلاحهای هسته‌ای و ياروشهای قراردادی به‌ تعمديد انداختن‌ منطقه‌ ياری رسانيم‌. به‌ همين‌ ترتيب‌باور نداريم‌ كه‌ اين‌ به‌ نفع‌ ما باشد به‌ تسعميل‌ وضعيت‌ اقتصادی ايران‌ كمك‌شود زيرا بدين‌ ترتيب‌ ايران‌ مي‌تواند به‌ روابط‌ تجاری عادی خود از يك‌ سو وتمديد منافع‌ مالی از سوی ديگر ادامه‌ دهد. ما به‌ دنبال‌ ترغيب‌ سياستی مهاريكجانبه‌ ايران‌ خواهيم‌ بود و مي‌كوشيم‌ تحريم‌های ضد تروريستی و سايراقدامات‌ بكار بسته‌ شده‌ عليه‌ اين‌ رژيم‌ را ادامه‌ دهيم‌ تا آن‌ را وادار به‌ تغييربرخورد كنيم‌. اين‌ در حالی است‌ كه‌ ما نيز به‌ اين‌ تشخيص‌ رسيده‌ايم‌ كه‌ رمزموفقيت‌ تلاش‌ چند جانبه‌ است‌ زيرا بيشتر آنچه‌ ايران‌ برای تجهيز و تقويت‌قوای نظامی خود نياز دارد قابل‌ دستيابی در جاهای ديگر نيز هست‌.
در اين‌ زمينه‌، ما بر دوستانمان‌ ضرورت‌ پاسخ‌ به‌ تمديدهای ايران‌ و؟؟؟ كه‌با توجه‌ به‌ وضعيت‌ كنونی در اختيار ايران‌ است‌، اعمال‌ نفوذ داريم‌.
بي‌شك‌ مهم‌ است‌ كه‌ خاطر نشان‌ كنيم‌ كه‌ دست‌ كم‌ در وهله‌ نخست‌ كه‌سياست‌ تحديد در برابر ايران‌ در سطح‌ اندكی پياده‌ مي‌شود. اروپا خود رانسبت‌ به‌ حفظ‌ تحريم‌ سلاح‌ و ساير تحريمات‌ عليه‌ ايران‌ متعهد مي‌داند تهيه‌اين‌ تحديدها به‌ قرار گرفتن‌ نام‌ ايران‌ در فهرست‌ كشورهای حامی تروريسم‌ كه‌وزارت‌ خارجه‌ آمريكا تنظيم‌ كرده‌ مربوط‌ مي‌شود. آمريكا هم‌ چنين‌ اذعان‌داشته‌ كه‌ مي‌كوشد كشورهای ديگری را نسبت‌ به‌ عدم‌ فروش‌ سلاح‌ و يا موادهسته‌ای به‌ ايران‌ متقاعد كند. اين‌ كشورها بعلاوه‌ بايد قرارهای اقتصادی خودبا ايران‌ را محدود كنند. آمريكا اشاره‌ای به‌ تلاش‌ برای سرنگونی رژيم‌ ايران‌نداشته‌ است‌ بعلاوه‌ سخنی از حمله‌ نظامی به‌ ايران‌ برای وادار اين‌ كشور به‌پيروی از خواسته‌ آمريكا گفته‌ نشده‌ است‌. در حقيقت‌، مجموعه‌ جامعی ازتحريم‌های اقتصادی اجرا نمي‌شود و در اين‌ زمانی روابط‌ تجاری ايران‌ وآمريكا نسبتاً در سطح‌ مهمی قرار داشته‌ است‌. در نتيجة‌ اقدامات‌ دولت‌ بوش‌برای كاهش‌ تحريم‌ ايران‌ آمريكا در واقع‌ به‌ ايران‌ از طريق‌ سوبسيدهاي‌شركتهای آمريكايی در آن‌ سوی مرزها تبديل‌ شد.
تنها هدف‌ اصلی قرار دادن‌ ايران‌ در معرض‌ جزئی از سياست‌ تحديددوگانه‌ از سوی آمريكا، صرفاً جلوگيری و محدود كردن‌ توان‌ ايران‌ برای ايجادمشكل‌ در خاورميانه‌ از طريق‌ مجموعه‌ اقداماتی بود كه‌ بيشتر آنها اجرامي‌شد و اين‌ تحديدها برای آن‌ بود كه‌ ايران‌ در اين‌ زمينه‌ رفتارها مقامات‌دولت‌ آمريكا اغلب‌ در بيانات‌ خود كه‌ تاكيد داشتند كه‌ آنها اميداورند كه‌ چنين‌فشارهايی كه‌ از طريق‌ تحريم‌ و مقامهای ديپلماتيك‌ آمريكا اعمال‌ مي‌شد،باعث‌ تغيير رفتار ايران‌ شود اما آنها در پشت‌ پرده‌ سياست‌ به‌ طور معمول‌ به‌اين‌ درك‌ رسيده‌ بودند كه‌ اين‌ احتمال‌ بسيار ضعيف‌ است‌ در حقيقت‌، دررابطه‌ با ايران‌ سياست‌ تحديد دوگانه‌ دفاعی و نه‌ تهاجمی بود اين‌ سياست‌هنگامی كه‌ بر ايران‌ تمركز داشت‌ بيش‌ از آن‌ كه‌ عملی باشد، پديده‌اي‌ساختگی بود البته‌ نبايد اين‌ موضوع‌ را به‌ ديد انتقادآميز نگريست‌. سياست‌تحديد مي‌تواند به‌ طور مشروع‌ سياستی تصنعی باشد به‌ عبارتي‌، اين‌سياست‌ چيزی بجز سياست‌ بازدارنده‌ نمي‌تواند باشد. فاكتور اصلی دربيشتر رژيم‌های تحت‌ تحديد تعيين‌ خطوط‌ قرمز است‌ نه‌ مي‌تواند باعث‌استفاده‌ از زور شود.
اين‌ها همه‌ فقط‌ هدف‌ هستند اما با ايجاد تهديدی بازدارنده‌ مي‌تواند به‌فاكتورهای مهم‌ در تحديد تبديل‌ شود. اين‌ مسئله‌ در اتخاذ سياست‌ تحديدآمريكا عليه‌ اتحاد جماهير شوروی سابق‌ در جريان‌ جنگ‌ سرد رخ‌ داد.مهمترين‌ عامل‌ اتخاذ چنين‌ سياستی تاكيد بر چنين‌ لفاظي‌هايی بود كه‌روسيه‌ و به‌ اروپا، ژاپن‌، كره‌ جنوبی و يا تحت‌ دكترين‌ كارتر به‌ خليج‌ فارس‌حمله‌ كردند ما وارد جنگ‌ با اين‌ كشور خواهيم‌ شد. سرانجام‌ سياست‌ تحديددر مورد اتحاد جماهير شوروی موفق‌ شد زيرا اين‌ كشور هرگز نخواست‌ كه‌اين‌ لفاظي‌ها را محك‌ بزند. سياست‌ تحديد در مورد ايران‌ خط‌ مشی است‌ كه‌برای تضمين‌ و اطمينان‌ دادن‌ به‌ اسرائيل‌ طراحی شده‌ و بواسطه‌ آن‌ ايالات‌متحده‌ مي‌كوشد ايران‌ را تا وقتی اسرائيل‌ درصدد گام‌ نذاشتن‌ در روندخطرناك‌ صلح‌ است‌ تحت‌ نظارت‌ داشته‌ باشد و به‌ موجب‌ آن‌ برخي‌محدوديتهای ناچيز را عليه‌ آزادی عمل‌ ايران‌ اجرا مي‌كند. اما اين‌ نقطه‌ آغازعملكرد جديد و تهاجمی آمريكاييها برای فلج‌ كردن‌ اقتصاد ايران‌ و ياتضعيف‌ ساختار سياسی اين‌ كشور نبوده‌ يكی از حوزه‌هايی كه‌ دولت‌ جديدآمريكا اعلام‌ كرد كه‌ مي‌تواند از طريق‌ آن‌ محدوديت‌ بيشتری را بر ايران‌ واردكند، فشار بر دوستان‌ اروپايی آمريكا و ژاپن‌ برای لغو معاملات‌ تجاری باايران‌ بود، با اين‌ همه‌، اين‌ تلاش‌ حكايت‌ از سياست‌ جديد خود اروپاييها درقبال‌ ايران‌ داشت‌ كه‌ اروپاييها آن‌ را «مذاكره‌ بحراني‌» ناميدند.
در نشست‌ اتحاديه‌ اروپا در ادينبورگ‌ (دسامبر ١۹۹٢) يعنی چند روز قبل‌ ازبه‌ قدرت‌ رسيدن‌ دولت‌ كلينتون‌ اتحاديه‌ اروپا اعلام‌ كرد كه‌ شورای اروپا اين‌اعتقاد را تصديق‌ كند كه‌ بايد مذاكره‌ با ايران‌ حفظ‌ شود. اين‌ مذاكرات‌ بايستي‌مهم‌ تلقی شوند زيرا بازتاب‌ نگرانی درباره‌ رفتار ايرانيهاست‌ و خواستارپيشرفت‌ در برخی حوزه‌ها شامل‌ حقوق‌ بشر، مجازات‌ اعدام‌ سلمان‌ رشدي‌طبق‌ فتوای آيت‌ الله‌ خمينی است‌ كه‌ متناقض‌ با قوانين‌ بين‌ المللی و تروريسم‌است‌. پيشرفت‌ در چنين‌ زمينه‌هايی در تعيين‌ ميزان‌ نزديكی روابط‌ و پيشرفت‌اعتماد دو جانبه‌ مهم‌ است‌. شورای اروپا حقوق‌ كشورها را درباره‌ دستيابی به‌شيوه‌هايی برای دفاع‌ از خود مي‌پذيرد اما نگران‌ آن‌ است‌ كه‌ تداركات‌ نظامي‌ايران‌ تعمديدی عليه‌ ثبات‌ منطقه‌ باشد.
شورای اروپا هم‌ چنين‌ با نظامی بر اهميت‌ اساسی فرايند صلح‌ خاورميانه‌ابراز اميدواری كرد كه‌ ايران‌ روشی سازنده‌ در اين‌ حوزه‌ ايفا كند. مذاكرات‌بحرانی و مهم‌ مورد نظر اروپا بازتاب‌ فلسفه‌ اساساً متفاوتی نسبت‌ به‌ اقدام‌آمريكاييها بوده‌ فلسفه‌ واشنگتن‌ روشن‌ كردن‌ اين‌ مساله‌ برای ايرانيها بود كه‌در صورت‌ حمله‌ اين‌ كشور به‌ هر يك‌ از كشورهای پادشاهی حاشيه‌خليج‌فارس‌، آن‌ را مورد حمله‌ قرار خواهد داد و اين‌ كشور بهای مخالفت‌ باوضع‌ موجود، روند صلح‌ و آمريكا نيز را با تحريم‌ شدن‌ خواهد پرداخت‌.اقدام‌ اروپا و آن‌ طور كه‌ ديپلماتهای اروپايی ادعا مي‌كردند نشان‌ دادن‌ اين‌مطلب‌ به‌ ايران‌ بود كه‌ در صورت‌ تبديل‌ شدن‌ اين‌ كشور به‌ شهروند خوب‌همان‌، پاداش‌ خواهد گرفت‌. در عمل‌، گفتگوی اساسی و مهم‌ اروپا چيزي‌بيش‌ از ظاهر تجارت‌ اروپاييان‌ با ايران‌ بود و اين‌ در حالی رخ‌ داد كه‌ ايران‌ به‌بكار بستن‌ اقداماتی اصرار داشت‌ كه‌ نه‌ تنها از نظر اروپاييها بسيار ناپسند بلكه‌مشمئز كننده‌ بود. در سال‌ ١۹۹۴، محاكمه‌ سه‌ نفر از ايرانيهايی كه‌ گفته‌ مي‌شددر ترور بختيار در سال‌ ١۹۹١ نقش‌ داشته‌ آغاز شد. يكی از آنها «زين‌العابدين‌ سرحدي‌» نوه‌ بزرگتر رفسنجانی و يكی از فعالان‌ سفارت‌ ايران‌ بودكه‌ به‌ كمك‌ در سازماندهی فرار ترور كنندگان‌ به‌ سويس‌ متهم‌ شد. دادگاه‌ دونفر ديگر را محكوم‌ شدند؟؟ سرحدی به‌ دليل‌ عدم‌ اثبات‌ نقش‌ وی در اين‌ترور آزاد شد. طبق‌ گزارش‌ خبرگزاری رويترز، در صورت‌ محكوميت‌سرحدي‌، اروپا احتمالاً ناچار به‌ تحميل‌ تحريم‌های ديپلماتيك‌ عليه‌ ايران‌مي‌شد. بيوه‌ بختيار و عده‌ ديگری دادگاه‌ فرانسه‌ را به‌ خاطر تسليم‌ شدن‌ درمقابل‌ سياستهايی كه‌ منجر به‌ بی گناه‌ شناخته‌ شدن‌ سرحدی شده‌ مورد اتهام‌قرار دادند. اغلب‌ افكار عمدی خشمگين‌ اروپا دولت‌ كشورشان‌ را به‌ دليل‌اتحاذ سياستهای توام‌ با نرمش‌ سياسی در قبال‌ ايران‌ مورد انتقاد قرار مي‌داد.در سال‌ ١۹۹١ اعتراضات‌ مردمی به‌ دليل‌ انتقاد از اعلام‌ صريح‌ حكم‌ اعدام‌سلمان‌ رشدی كميسيون‌ امور خارجه‌ به‌ پارلمان‌ دانمارك‌ را وادار كردند تا ازملاقات‌ با «محمود واعظي‌» معاون‌ وزير خارجه‌ به‌ ايران‌ خودداری كند. اماشرايط‌ ديگری نيز وجود داشته‌ كه‌ خشم‌ مردم‌ كافی نبوده‌ است‌. برای مثال‌،در اكتبر ١۹۹٣، آلمان‌ عكس‌ فلاحيان‌، وزير اطلاعات‌ ايران‌ را برای بازديد ازآلمان‌ دعوت‌ كرد. وی كه‌ به‌؟؟ تروريستی شناخته‌ مي‌شود جلسات‌ مبسوطي‌را با برنارد Schmiabxven همتای آلمانی خود انجام‌ داد. كارلمن‌ لين‌ اين‌بازديد موجی از خشم‌ را در آلمان‌ پديد آورد و احزاب‌ اپوزسيون‌ طرفداران‌حقوق‌ بشر و مطبوعات‌ آلمان‌ انتقادهاي‌؟؟ را از تصميم‌ دولت‌ كهن‌ براي‌رويارويی و تعامل‌ با سياستمداری كه‌ گمان‌ مي‌رفت‌ مدل‌ تروريسم‌ است‌،برانگيخت‌. هم‌ چنين‌ تصور مي‌رود بخشی از اين‌ خشم‌ عمومی ناشی از باشدكه‌ ايران‌ به‌ تلاش‌ خود براي‌؟؟ فتوای مذهبی مقامات‌ اين‌ كشور برای قتل‌سلمان‌ رشدي‌، نويسنده‌ انگليسی (كتاب‌ آيات‌ شيطاني‌) ادامه‌ مي‌دهندفلاحيان‌ هم‌ چنين‌ طبق‌ قرائت‌ موجود يكی از عوامل‌ قتل‌ بی رحمانه‌ چاره‌دگرانديشی كرد توسط‌ عوامل‌ رژيم‌ در رستورانی مورد به‌ مايك‌ونوس‌(Mykonos) در برلين‌ سپتامبر ١۹۹٢ بوده‌ است‌ در حقيقت‌، دفتر جنايي‌فدرال‌ آلمان‌ به‌ محض‌ ورود فلاحيان‌ به‌ اين‌ كشور قصد دستگيری وی راداشت‌ اما دفتر صدراعظم‌ كوهدر مانع‌ اين‌ امر شد. در حقيقت‌ تا سال‌ ١۹۹۶،كارلوس‌ كسيكل‌ وزير خارجه‌ آلمان‌ تصديق‌ مي‌كرد كه‌ كشورش‌ آلمان‌ بخوبي‌از اعمال‌ شيطانی ايران‌ كه‌ قبلاً انجام‌ داده‌ و هنوز هم‌ آن‌ را ادامه‌ مي‌دهد، آگاه‌است‌. آلماني‌ها و آمريكاييها در زمينه‌ ارزيابی آنها از روش‌ ايران‌ در تروريسم‌(و به‌ عبارتی حمايت‌ از حزب‌ الله‌، حماس‌ و جهاد اسلامي‌) توافق‌ دارند اين‌مساله‌ تاثيری بر روی مذاكرات‌ بحرانی اروپا با ايران‌ ندارد.
تحديد دو جانبه‌ نيز نتوانست‌ رفتار ايران‌ را تغيير دهد ريرا سياستی بود كه‌بر روی روش‌ سياست‌؟؟ و آن‌ هم‌ چماق‌های كوچك‌ تاكيد داشت‌. مذاكره‌بحرانی با ايران‌ در صورتی كه‌ واقعاً مي‌خواست‌ تعبيری در رفتار ايران‌ داشته‌باشد با ناكامی مواجه‌ شد زيرا سياستی جز تشويق‌ بدون‌ توجه‌ به‌ آنچه‌ ايران‌انجام‌ مي‌داد نبوده‌ بنابراين‌، سياست‌؟؟ باعث‌ شد به‌ رفتارهای بر ايران‌ پاداش‌داده‌ شود.
با اين‌ همه‌، دولتهای اروپايی به‌ چند دليل‌ انگيزه‌ اندكی برای تغيير اين‌سياست‌ خود داشتند. نخست‌ منافع‌ مالی برای شركتهای اروپايی و يا ژاپني‌داشت‌، هيچ‌ موسسه‌ای در درون‌ حوزه‌های انتخابه‌ آنها وجود نداشت‌ كه‌رفتارهای تهاجمی ايران‌ را موضوع‌ مهمی تلقی كند و سوم‌ دولتهای اروپايی به‌ندرت‌ به‌ مثابه‌ دولت‌ واشنگتن‌ در قبال‌ روند صلح‌ و يا ثبات‌ در منطقه‌خاورميانه‌ تعهد نشان‌ مي‌دادند.

تشديد غير عمدی (١۹۹۵ ـ ١۹۹٢)
بي‌ترديد ايرانيها به‌ ويژه‌ اصول‌گرايان‌ دوست‌ داشتند وارد مذاكرات‌ بااروپا شوند اين‌ اهميتی به‌ تهديد دوگانه‌ نداشتند. اين‌ وضعيت‌ كه‌ اعلام‌سياست‌ خارجی آمريكا مفهوم‌ اقدام‌ جديد معنی داری را نداشت‌، اهميت‌خود را در نزد ايرانيها از دست‌ داده‌ بود و موضوعی لوث‌ شد، برای ايرانيهاتلقی مي‌شد، يكسال‌ بعد آنتونی ليك‌، مشاور امنيت‌ ملی كلينتون‌، ايران‌ را درليست‌ سياه‌ و رژيم‌های فاسد قرار داد. اين‌ مطلب‌ در مقاله‌ای مربوط‌ به‌مسايل‌ حتی مطرح‌ و سياست‌ تحديد ايندايك‌ را شامل‌ مجموعة‌ كشورهاي‌مخالف‌ وضع‌ موجود شامل‌ كره‌ شمالي‌، سوريه‌، لبنان‌ و كوبا دانست‌. آنهاحتی علاقه‌ای به‌ اظهارات‌ وارن‌ كريستوفر در دانشگاه‌ جورج‌ تون‌ كه‌ همان‌سال‌ مطرح‌ شد علاقه‌ای نداشتند. معاون‌ وزير خارجه‌ آمريكا در اين‌ رابطه‌گفت‌: ايران‌، يكی از كشورهای مهم‌ حامی تروريسم‌ است‌ و از مخالفان‌سرسخت‌ روند صلح‌ خاورميانه‌ است‌. جامعة‌ بين‌ الملل‌ در واكنشهای غيرقانونی ايران‌ حوصله‌ بخرج‌ داده‌ است‌. فلاوش‌ سلاح‌ و معاهدات‌ ترجيحي‌اقتصادی كه‌ تبديل‌ منابع‌ برای سرمايه‌ گذاری بر روی تروريسی را برای ايران‌آسان‌ مي‌كند بايد توقف‌ يافت‌. قصد ايران‌ اشاعه‌ ترور و افراط‌ گرايی درسراسر منطقه‌ و خارج‌ از آن‌ است‌ و فقط‌ با استفاده‌ از بين‌ المللی هماهنگ‌مي‌توان‌ مانع‌ آن‌ شده‌ تهران‌ ممكن‌ است‌ مخالف‌ اين‌ امر باشد اما آنها را به‌صور مختلفی نمايان‌ مي‌شود.
از همه‌ مهمتر، لحن‌ ايران‌ شوم‌ و حكايت‌ از جنگ‌ افروزی داشت‌.
بي‌شك‌، طبق‌ تصور برخی از ايرانيها همه‌ اين‌ مقابل‌ به‌ اين‌ معنا خواهدبود كه‌ ايران‌ دچار سرنوشت‌ عراق‌ خواهد شد.
در حقيقت‌، بسياری از منتقدان‌ آمريكايی اروپايی نتوانستند تفاوت‌ اين‌ دوخط‌ مشی جداگانه‌ را كه‌ در زير سياست‌ تحديد اعمال‌ مي‌شد درك‌ كنند.بنابراين‌ به‌ سختی مي‌توان‌ باور كرد كه‌ دست‌ كم‌ برخی از مقامات‌ ايران‌ نيزهمين‌ اشتباه‌ را تكرار نكرده‌ باشند از نظر عده‌ای ديگر به‌ ويژه‌ اصولگرايان‌ايران‌ اين‌ ميانه‌ كه‌ در سياست‌ آشكار تحديد اعلام‌ مي‌شود كه‌ آمريكا تلاش‌خواهد كرد منافع‌ دستيابی ايران‌ به‌ برخی اهدافش‌ شود (هم‌ چون‌ مانع‌ تلاش‌در برابر روند صلح‌ و سرنگونی رژيم‌های مستمر در حوزه‌ نفت‌خيز خليج‌فارس‌)، اين‌ سياست‌ به‌ مثابة‌ اعلام‌ جنگ‌ تلقی گرديد. در حقيقت‌ به‌ جاي‌درك‌ اين‌ مسئله‌ كه‌ سياست‌ تحديد يك‌ سياست‌ دفاعی است‌ كه‌ آمريكا درواكنش‌ عليه‌ سياست‌ خارجی تجاوزكارانه‌ خود اتخاذ كرده‌اند، اصول‌ گرايان‌ وبيشتر عوام‌ مردم‌ ايران‌ آن‌ را به‌ منزله‌ شاهدی برای واكنش‌ شرورانه‌ وبدخواهانه‌ آمريكا عليه‌ كشورشان‌ تلقی كردند.
چنين‌ وضعيتی زمينه‌ را برای وارد شدن‌ دو كشور به‌ مرحله‌ مقابله‌ بايكديگر در اوايل‌ دهة‌ ۹٠ فراهم‌ آورد. بين‌ سالهای ١۹۹٢ و ١۹۹۶ چنين‌مقابله‌ای به‌ طور فزاينده‌ای به‌ اوج‌ خود رسيد. طرف‌ ايرانی فعالانه‌ كوشيداستراتژی خود را در بيرون‌ راندن‌ آمريكا از خليج‌ فارس‌ اجرا نموده‌ نفوذ خودبه‌ منطقه‌ را گسترش‌ داده‌ و روند صلح‌ را از مسير اصلی آن‌ خارج‌ نمايد. هرچند اين‌ سياست‌ ايران‌ به‌ قبل‌ از دوران‌ دولت‌ كلينتون‌ باز مي‌گشت‌، اعلام‌سياست‌ تحديد آنان‌ را وادار به‌ رفتاری تهاجمي‌تر در غلبه‌ بر تلاش‌ آمريكابرای حمله‌ به‌ آنان‌ كرد. ايرانيها از گروههای اپوزسيون‌ در منطقه‌ خليج‌ حمايت‌كردند و به‌ سرمايه‌ گذاري‌، تعمير سلاح‌ و تجهيزات‌ و نيز هدايت‌ عملی ومشاوره‌ با حزب‌ الله‌ در لبنان‌ پرداختند. علاوه‌ بر اين‌ به‌ غير از مقدار زيادي‌كمك‌ مالي‌، احتمال‌ حمايتهای ديگری از اسلام‌ خرابان‌ فلسطينی و حماس‌ به‌عمل‌ آوردند.
در مقابل‌ PIY و حماس‌ حملات‌ تروريستی خود عليه‌ اسراييل‌ به‌ منظورسركوب‌ روند صلح‌ خاورميانه‌ افزايش‌ دادند. اين‌ حملات‌ با امضای توافقنامه‌اسلوبين‌ اسرائيل‌ و فلسطين‌ در سال‌ ١۹۹٣ شتاب‌ گرفت‌. كشورهای دولت‌آمريكا، يعنی اسراييل‌ و تركيه‌ در دهة‌ نود غير رسمی تشكيل‌ دادند. اين‌عامل‌ ايران‌ را وادار به‌ برداشتن‌ گامهايی در جهت‌ حمايت‌ از حزب‌ كارگران‌كرد (Pkk) نمود. اين‌ گروه‌ طی بيش‌ از يك‌ دهه‌، مشغول‌ تدارك‌ حملات‌تروريستی عليه‌ آنكارا بود. در اكتبر ١۹۹۴، اردن‌ توافقنامه‌ صلحی را بااسرائيل‌ امضاء كرد. مدتها بود كه‌ قرار بود اين‌ توافقنامه‌ امضاء شود و از اين‌رو بايد هر چه‌ زودتر به‌ اجرا در مي‌آمد. ايران‌ آشكارا و با جديت‌ اين‌توافقنامه‌ را محكوم‌ كرد و كشور دوست‌ خود سوريه‌ خواست‌ به‌ مذاكرات‌ بااسراييل‌ خاتمه‌ دهد. در همين‌ حال‌ در مارس‌ ١۹۹٢، حزب‌ الله‌ كه‌ با سفارت‌ايران‌ همكاری داشت‌ بمبی را در سفارت‌ اسراييل‌ در بوينس‌ آيرس‌ منفجركرد كه‌ منجر به‌ كشته‌ شدن‌ بيست‌ و نه‌ نفر شد. حزب‌ الله‌ بعدها به‌ منظورتضمين‌ اين‌ مطلب‌ كه‌ هيچ‌ كس‌ درباره‌ اقدام‌ اين‌ جنبش‌ اشتباه‌ نكند، نواری رااز سفارت‌ منتشر كرد در سال‌ ١۹۹۴، ايراني‌ها، اين‌ بار با همدستی حزب‌ الله‌و نئونازيهای محلی يك‌ مركز يهودی نشين‌ را در بوينس‌ آيرس‌ بمب‌گذاري‌كرد و منجر به‌ كشته‌ شدن‌ هشتادو پنج‌ نفر و زخمی شدن‌ دويست‌ نفر شد. دربين‌ سالهای ١۹۹۶ـ١۹۹٢ حملات‌ تروريستی ديگری نيز اطراف‌ اسرايئل‌ رادر بوينس‌ آيرس‌ هدف‌ قرار دادند كه‌ احتمالاً هدايت‌ آنها را حزب‌ الله‌ برعهده‌ داشته‌ است‌ اما در اين‌ موارد شواهد كمتری وجود دارد و بيشتر گمان‌مي‌رود كه‌ چنين‌ حملات‌ تروريستی در نتيجه‌ اقدام‌ گروههای تروريستي‌حزب‌ الله‌ بوده‌ است‌. وزارت‌ خارجه‌ آمريكا از آغاز سال‌ ١۹۹٣، در گزارش‌سالانه‌ خود در زمينه‌، الگوهای تروريسم‌ در سطح‌ جهان‌ از ايران‌ به‌ عنوان‌كشور تعمديد كننده‌ مسول‌ تروريسم‌ نام‌ برد.
البته‌، رفسنجانی و ديگر مقامات‌ اصول‌گرا هرگز دست‌ از هدف‌ نهايي‌خود كه‌ همانا ترميم‌ روابط‌ با آمريكا بود برنداشتند هر چند كه‌ مشخص‌ بودكه‌ آنها بايد در ابتدا گامهای كوچكی بردارند. در سال‌ ١۹۹٣، آنها پايگاههاي‌خود را در عربستان‌ ايجاد كردند. نگرانی عربستان‌ از تعمديد عراق‌ به‌ دليل‌حمله‌ نظامی صدام‌ به‌ كويت‌ ترس‌ آن‌ را از ايران‌ ريخته‌ بود و اين‌ نشان‌ مي‌دادكه‌ رياض‌ احتمال‌ تماس‌ به‌ برقراری آشتی دارد. ملك‌ فهد از ايده‌ ايجاد پايگاه‌در كشورش‌ استقبال‌ كرد و وزير خارجه‌ (وقت‌) ايران‌ را برعهده‌ گرفت‌.اين‌ مقام‌ ايرانی توانست‌ با مقامات‌ عربستانی درباره‌ افزايش‌ تعداد زائران‌ حج‌به‌ رقم‌ ١١۵٠٠٠ نفر به‌ توافق‌ برسد. اما اصول‌ گرايان‌ ايرانی به‌ اين‌ توافق‌ نيزپايان‌ دادند. در مراسم‌ حج‌، مقامات‌ از دستورات‌ پليس‌ عربستان‌ سرپيچي‌كردند و مراسم‌ برائت‌ از مشركان‌ را برقرار كردند (در اين‌ مراسم‌ آمريكا واسرائيل‌ به‌ عنوان‌ منشا همه‌ بديها در جهان‌ معرفی مي‌شوند و تظاهرات‌كنندگان‌ خواستار نابودی و مرگ‌ آنها مي‌شوند) اين‌ پايان‌ ماجرا بود.
تعديد دو جانبه‌ بعلاوه‌ مسير تازه‌ ديپلماتيكی را ايجاد كرد كه‌ نيمه‌ هدف‌آن‌ مطابقت‌ با سياست‌ خارجی ايران‌ بود. از آنجا كه‌ ايران‌ در صدد بود ائتلاف‌جديد ضد اسراييلی و ضد آمريكايی (و ضد كشورهای عربی ميانه‌ رو) را دربين‌ كشورهای مختلف‌ خاورميانه‌ شرقی تروريستها و گروههای كه‌ هدف‌مشتركی را تعقيبق‌ مي‌كردند، ايجاد كند برخی از مسوولان‌ ايرانی به‌ اين‌ درك‌رسيدند كه‌ عراق‌ مي‌تواند نامزد مناسبی برای عضويت‌ در اين‌ ائتلاف‌ باشد.بنابراين‌، در اكتبر ١۹۹٣، معاون‌ وزير خارجه‌ ايران‌، محمد جواد ظريف‌ (ازديپلماتهای بسيار توانا كه‌ بيشتر دارای ديدگاههای است‌) به‌ بغداد سفركرد تا از ميزان‌ علاقه‌مندی عراقيها به‌ اين‌ مسله‌ آگاه‌ گردد. فقط‌ يكسال‌ اززمانی مي‌گذشت‌ كه‌ هواپيماهای جنگی ايراني‌، عراق‌ را بمباران‌ كرده‌ بودند واردوگاه‌ تحت‌ اشغال‌ MEK را تحت‌ حمله‌ هوايی قرار داده‌ بودند. (اين‌اردوگاه‌ در دهه‌ هشتاد از سوی نيروهای فرانسوی تخليه‌ شده‌ بود و بدين‌ترتيب‌ به‌ عراق‌ انتقال‌ يافته‌ بود. اين‌ اردوگاه‌ از سوی صدام‌ با نيروهای مسلح‌پوشيده‌ بود و در كنار نيروهای عراقی در طول‌ جنگ‌ ايران‌ و عراق‌ و پس‌ ازجنگ‌ خليج‌ فارس‌ به‌ فعاليت‌ مي‌پرداخت‌. حتی در سركوب‌ شيعيان‌ و كُردهابه‌ طرفداری از مقامات‌ بغداد شركت‌ داشت‌.
سرانجام‌ مذاكرات‌ ظريف‌ در سال‌ ١۹۹٣ دچار اختلال‌ شد اما در برخي‌شرايط‌ ديگر در دهة‌ نود ايران‌ بار ديگر تلاش‌ خود را برای از سرگيري‌مذاكرات‌ آغاز كرد. به‌ ويژه‌ در پايان‌ همين‌ دهه‌، اين‌ عراقيها بودند كه‌ پيوسته‌ پاپس‌ مي‌كشيدند و اين‌ در حالی بود كه‌ بيشتر ناظران‌ سياسی خارجی گمان‌مي‌كردند كه‌ برقراری ارتباط‌ بين‌ ايران‌ و عراق‌ بيش‌ از ايران‌، منافع‌ عراقيها راتامين‌ مي‌كند زيرا همدستی ايران‌ با صدام‌ حسين‌ مي‌توانست‌ جايگاه‌ ايران‌ رانزد اروپاييان‌ و ژاپني‌ها متزلزل‌ كند.
سياست‌ خشونت‌آميز ايران‌ تا سال‌ ١۹۹۵ تحرك‌ بيشتری داشت‌. در ماه‌ژانويه‌ همين‌ سال‌، تهران‌ موافقتنامه‌ای را با مسكو امضا كرد كه‌ به‌ موجب‌ آن‌دولت‌ روسيه‌ بايد راكتور تحقيقات‌ هسته‌ای را در بوشهر احداث‌ مي‌كرد دراين‌ منطقه‌ بخشی از برنامه‌ هسته‌ای شاه‌ مستقر بود. هر چند كه‌ هدف‌ ازساخت‌ اين‌ راكتور فقط‌ انجام‌ تحقيقات‌ هسته‌ای بود و دشوار مي‌شد از آن‌برای ساخت‌ سلاح‌ استفاده‌ كرد بسياری بيم‌ آن‌ را داشتند كه‌ ايران‌ از آن‌ به‌عنوان‌ پوششی برای توسعه‌ كارهای وارداتی برای اهداف‌ مسالمت‌آميزاستفاده‌ كند و اين‌ برنامه‌ سپس‌ به‌ سمت‌ برنامه‌ هسته‌ای با هدف‌ توليد سلاح‌منحرف‌ گردد. در ژوئن‌ ١۹۹۵، حسنی مبارك‌، رييس‌ جمهور مصر كه‌ ازدوستان‌ اصلی دولت‌ آمريكاست‌ و نقش‌ بسزايی در روند صلح‌ خاورميانه‌دارد به‌ دولت‌ اتيوپی نزديك‌ شد. مصريها بلافاصله‌ نتيجه‌ گرفتند كه‌ ايران‌ درحمله‌ دولت‌ سودان‌ دخالت‌ دارد.
اين‌ كشور كمكهای مالی و مشاوره‌ای قابل‌ توجهی را در اختيار سودانيهاقرار مي‌داد كه‌ شامل‌ اطلاعات‌ امنيتی نيز مي‌شد و از طريق‌ سودان‌، از گروه‌اجماعة‌ حمايت‌ مي‌كرد بنابراين‌ اين‌ ارتباط‌ قابل‌ توجيه‌ بود. در بحرين‌،بسياری از سازمانهای وابسته‌ به‌ شيعيان‌ روابط‌ مشابهی را با ايران‌ داشتند. ازاين‌ طريق‌ تظاهر عمومی زيادی را برای حضور سياسی بيشتر و اصلاحات‌اقتصادی در كشورشان‌ به‌ راه‌ انداختند. اما بهار گذشته‌ اين‌ آشفتگي‌ها به‌حدی رسيد كه‌ دولت‌ مجبور شد برخی توافقات‌ را بعمل‌ آورد وزير اميدداشت‌ از اين‌ طريق‌ ناامنی و اغتشاش‌های مردمی خاتمه‌ يابد. در حقيقت‌،ايران‌ دارای نقش‌ فرعی در ترغيب‌ تظاهرهای شيعيان‌ بود اما اين‌ موضوع‌ درآن‌ زمان‌ كامل‌ مشخص‌ نبود.
در هر يك‌ از اين‌ وقايع‌ به‌ گونه‌ای شود كه‌ نشان‌ دهد ايران‌ با در معرض‌قرار گرفتن‌ سياست‌ تحديد دارای قدرت‌ محدود كننده‌های در بي‌ثباتی منطقه‌داشته‌ باشد. در ضمن‌، تلاشهای اوليه‌ آمريكا برای توقف‌ فروش‌ نظامی به‌روسيه‌ و چين‌ (شامل‌ موشك‌ و مواد هسته‌اي‌) به‌ ايران‌ راهی به‌ جايی نبرد.چيني‌ها و روسها بيشتر اين‌ موارد را كه‌ ايران‌ تعمديدات‌ است‌ تكذيب‌كرده‌اند و منكر آن‌ هستند كه‌ ايران‌ در مدد ساختن‌ سلاح‌ هسته‌ای است‌ و يابر شركتهای كه‌ با ايران‌ معاهده‌ دارند، كنترل‌ دارند، بعلاوه‌، هر گونه‌ وجودمعاهده‌ای را تكذيب‌ نمودند.
نااميدی واشنگتن‌ دولت‌ اين‌ كشور را وادار كرد تا اين‌ آتش‌ را شعله‌ورتركند. جامعه‌ اطلاعاتی آمريكا تلاش‌ عمده‌ای را به‌ كار بست‌ تا توافقنامه‌هاي‌امضا شده‌ بين‌ روسيه‌ و چين‌ را برملا سازد. در آن‌ زمان‌، برخی از مقامات‌عالی رتبه‌ آمريكايی از جمله‌ «كريستوفر» و «آبرايت‌» وزرای خارجه‌، به‌ پري‌وزير دفاع‌ وحتی گور معاون‌ رييس‌ جمهور تلاش‌ كردند تا اين‌ ادعاهای خودرا در مسكو و پكن‌ به‌ اثبات‌ رسانند و خواستار پايان‌ يافتن‌ چنين‌ تجارتي‌شدند. در اين‌ ميان‌، به‌ ويژه‌ گور در ملاقاتهای خود با ويكتور چرنو ميردن‌نخست‌ وزير روسيه‌ به‌ جر و بحث‌ لفظی با مقامات‌ روسی پرداخت‌ وسرانجام‌ با زحمت‌ توانست‌ تعهداتی را از طرف‌ روس‌ بگيرد تا فروش‌ برخي‌محصولات‌ به‌ ايران‌ را متوقف‌ كرده‌ و يا به‌ طبقه‌بندي‌های مختلف‌ تجارت‌اسلحه‌ پايان‌ دهند اما چندی نگذشت‌ كه‌ روسيه‌ از تعهدات‌ خود سرپيچي‌كرد و سرانجام‌ در نيمه‌ دوم‌ دهه‌ ۹٠ ميلادي‌، چنين‌ نافرمانها و سرپيچی ازتعهدات‌ برای دولت‌ آمريكا خسته‌ كننده‌ و توانفرسا شد كه‌ اين‌ دولت‌تحريم‌های را عليه‌ تعدادی از شركتهای روسی بكار بست‌ و با موفقيت‌توانست‌ چين‌ را نسبت‌ به‌ پايان‌ دادن‌ به‌ فروش‌ موشك‌ به‌ ايران‌ متقاعد سازد.
دولت‌ چين‌ مجبور به‌ اطاعت‌ از چنين‌ فرمانی دست‌ كم‌ برای مدتی كوتاهه‌بود زيرا از اين‌ ترس‌ داشت‌ كه‌ واشنگتن‌ همان‌ بلايی را كه‌ بر سر روسيه‌درآورد، در اين‌ كشور تلافی كند. با اين‌ همه‌، حتی چنين‌ اقداماتی نيز باعث‌خاتمه‌ يافتن‌ همه‌ موارد تجارت‌ اسلحه‌ با ايران‌ نشد.
سياستهای فزاينده‌ ايران‌ در تجاوز و خشونت‌ هم‌ چنين‌ بر ايالات‌ متحده‌آمريكا تاثير گذاشت‌ و دليل‌ آن‌ نگرانی بود كه‌ ايران‌ در اسراييل‌ ايجاد كرده‌بود. به‌ طور اخص‌، اسراييليها به‌ طور فزاينده‌ای نگران‌ حمايت‌ ايران‌ ازگروههای مخالف‌ فلسطينی و افراطيون‌ مختلف‌ فلسطينی در كنار جنبش‌حماس‌ بود. اسحاق‌ رابين‌ در معرض‌ فشارهای شديدی از سوی جناح‌ راست‌اسراييل‌ قرار داشت‌ تا به‌ طور مستقيم‌ اقدامی را عليه‌ تروريستها بكار بندد وحتی مذاكرات‌ صلح‌ با فلسطينها را تا زمانی كه‌ آنان‌ خود را از شرافراطي‌گرايان‌ خلاص‌ نكرده‌اند، متوقف‌ سازد. در مقابل‌، رابين‌ آمريكا رابرای كمك‌ بيشتر برای در مقابل‌ چنين‌ حملات‌ انتقادآميزی تحت‌ فشار قرارداده‌ يكی از اين‌ مجموعه‌ فشارها بر آمريكا بكار بستن‌ اقدامات‌ دشوارتر عليه‌ايران‌ بود اورشليم‌ يكی از معدود مكانهايی در زمين‌ بود كه‌ در آن‌ درباره‌سياست‌ تحديد دوگانه‌ تعابير كمتری بوجود مي‌آمد. اسراييليها به‌ طور كامل‌مي‌دانستند كه‌ فشار ناشی از اتخاذ چنين‌ سياستی به‌ اندازه‌ عراق‌، در ايران‌اضافه‌ نمي‌كرد و اين‌ موضوع‌ باعث‌ نگرانی آنها مي‌شد. به‌ گمان‌ اسراييل‌،سياست‌ تحديد دفعانه‌ فشار زيادی را به‌ طور كلی به‌ ايران‌ وارد نمي‌آورد. هرچند كه‌ اين‌ خط‌ مشی تاثير بارزی بر انباشت‌ تسليحات‌ ايران‌ نداشت‌ و تهران‌را وادار كرد تا برنامه‌ ريزی شده‌ سلاح‌ را به‌ نصف‌ برساند نتوانست‌ اين‌كشور را متقاعد كند تا از اصرار خود بر اعمال‌ سياست‌ خارجی تهاجمي‌بكاهد. اسراييليها از آمريكا مي‌خواستند بر ميزان‌ فشار بر ايران‌ بيفزايد به‌اميد آن‌ كه‌ آن‌ را وادار به‌ مهار حزب‌ الله‌، حماس‌ و PIY نمايند. (البته‌، ايران‌تنها كشوری نبود كه‌ از چنين‌ گروههايی حمايت‌ مي‌كرد. بعلاوه‌ تنها كشوري‌نبود كه‌ اسراييل‌ از آمريكا مي‌خواست‌ آن‌ را تحت‌ فشار قرار دهد تا حمايت‌خود از چنين‌ گروههای را قطع‌ كند).
درخواست‌ اسراييل‌ برای كمك‌ از آمريكا بيش‌ از همه‌ در كنگره‌ بي‌ثمرباقی ماند.
درخواست‌ اسراييل‌ برای كمك‌ از آمريكا بيش‌ از همه‌ در كنتره‌ بي‌ثمرباقی مانده‌ و به‌ دليل‌ انتخاباتي‌، اخلاقی و استراتژيك‌، از مدتها قبل‌ اسراييل‌تعدادی حامی پر و پا قرص‌ در Capitol Hill .
گذشته‌ از اين‌، در سال‌ ١۹۹۵ نمايندگان‌ جمهوريخواه‌ آمريكايی به‌ لطف‌قراردادی كه‌ نوت‌ گينگويچ‌ Newt Gingnich سخنگوی جديد كاخ‌ سفيدتحت‌ عنوان‌ قرارداد با آمريكا امضاء كرده‌، قدرت‌ را در كنگره‌ به‌ دست‌ گرفته‌بودند درست‌ هم‌ چون‌ آمريكا كه‌ به‌ طرز اجتناب‌ناپذيری به‌ توپ‌ فوتبال‌سياسی در تهران‌ تبديل‌ شده‌ بود در آغاز سال‌ ١۹۹۵، ايران‌ به‌ توپ‌ فوتبال‌سياسی در آمريكا تبديل‌ شد و كنگره‌ تحت‌ كنترل‌ جمهوری خواهان‌ مي‌دانندكه‌ آنچه‌ اتفاق‌ مي‌افتد، يك‌ سوژه‌ مناسب‌ است‌.
به‌ لطف‌ سابقه‌ طولانی مدت‌ و ناخوشايند رابطه‌ آمريكا با ايران‌، از بحران‌گروگان‌گيری گرفته‌ تا سياستهای جديد تجاوزكارانه‌ آن‌، حمايت‌ سياسی ايران‌در ايالات‌ متحده‌ آمريكا به‌ صفر رسيد. در حقيقت‌، برخورد ايران‌ برای هرفرد عادی آمريكايی (و حتی اروپاييها) تا بدانجا آزار دهنده‌ بود كه‌ پايان‌ دادن‌به‌ اين‌ كوشش‌ آسان‌ بود كه‌ چرا ايالات‌ متحده‌ آمريكا ديگر كاری برای فشاربر رژيم‌ ايران‌ و يا حتی رهايی از شر آن‌ انجام‌ نمي‌داد.
مشكل‌ دولتی كلينتون‌ آن‌ بود كه‌ استدلالهای نمايندگان‌ جمهوری خواه‌ ازجنبة‌ استراتژيك‌، الزام‌آور بود. ايرانيها بدنبال‌ ميانه‌روی نبودند و با حمايت‌ ازحملات‌ عليه‌ اسراييلي‌، سياست‌ خارجی تهاجمی را دنبال‌ مي‌كردند كه‌هدف‌ آن‌ تضعيف‌ منافع‌ آمريكاييها در منطقه‌ خليج‌ فارس‌ بود. سياست‌تحديد نفوذ دو جانبه‌ تا كنون‌ تاثير اندكی در ترغيب‌ ايران‌ به‌ سمت‌ تغيير رفتارداشته‌ است‌. گذشت‌ از اين‌ سطح‌ تجاری آمريكا به‌ سطحی رسيده‌ بود كه‌باعث‌ دستپاچگی مي‌شد. تا سال‌ ١۹۹۵، آمريكا سومين‌ شريك‌ تجاري‌بزرگ‌ ايران‌ بود. اين‌ كشور هم‌ چنين‌ ششمين‌ بزرگ‌ صادرات‌ آمريكايي‌محسوب‌ ايران‌ هم‌ چنين‌ بزرگترين‌ كشور خريدار نفت‌ بود. خود اين‌ مسئله‌تنشهای آمريكا را برای اجرای سياست‌ تحديد نفوذ دو جانبه‌ دچار اختلال‌مي‌كرد براساس‌ چنين‌ سياستی آمريكا ناچار مي‌شد تحريم‌های چند جانبه‌ راعليه‌ ايران‌ بكار بسته‌ و مناسبات‌ اقتصادی با تهران‌ را محدود مي‌كرد.اروپاييها، ژاپني‌ها و روسها مي‌توانند از خواسته‌ آمريكاييها از زير مسووليت‌فروش‌ كالاهای مختلف‌ به‌ ايران‌ (شامل‌ راكتورهای هسته‌ای روسي‌) شانه‌خالی كنند زيرا خود آمريكاييها با ايران‌ ارتباط‌ تجاری داشتند. در حقيقت‌بسياری از خارجيان‌ به‌ صورت‌ توجيه‌ پذيری سياست‌ تحديد نفوذ دو جانبه‌را تحت‌ تاثير انگيزه‌های اقتصادی هم‌ چون‌ مذاكرات‌ بحرانی به‌ تمسخرآميزمي‌دانستند. آمريكاييها به‌ تجارت‌ خويش‌ با ايران‌ با ديده‌ اغماض‌مي‌نگريستند اما بر اساس‌ اصول‌ اخلاقی و منطقه‌ استراتژيك‌ بر اروپا، روسيه‌و ژاپن‌ تاكيد داشتند از تجارت‌ با ايران‌ صرف‌نظر كنند. از اين‌ رو، سياست‌تحديد نفوذ دوگانه‌ با گره‌های خود مواجه‌ بود.
در ژانويه‌ ١۹۹۵، سناتور آلفوتر داماتو (R-N.۶٠) با كمك‌ برخی ازاسراييليها تصميم‌ گرفت‌ چنين‌ گروههايی را باز كند ولی قوانينی را صادر كردكه‌ به‌ موجب‌ آن‌ هر گونه‌ تجارتی با ايران‌ شامل‌ تجارتهايی كه‌ از طريق‌سوبسيدهای شركتهای آمريكايی اجرا مي‌شد، منع‌ مي‌گرديد. ابتدا دولت‌آمريكا اين‌ ايده‌ را جدی نگرفت‌ با توجه‌ به‌ اينكه‌ تا آن‌ موقع‌ ثابت‌ شده‌ بود كه‌فقط‌ تحريم‌های بين‌المللی عليه‌ عراق‌ تا چه‌ اندازه‌ دشوار است‌، قرار دادن‌يك‌ كشور ديگر در چنين‌ طبقه‌بندی ترديدآميز به‌ نظر مي‌رسيد.
بعلاوه‌، دولت‌ آمريكا دوست‌ نداشت‌ كه‌ سياست‌ خارجی كشور بادستوری كه‌ كنگره‌ صادر كرده‌، تا اين‌ اندازه‌ دچار تغيير شود. هيچ‌ يك‌ ازدولتهای آمريكا چه‌ آنهايی كه‌ دموكراتی در آن‌ تسلط‌ داشتند و چه‌جمهوري‌خواهان‌ تمايلی به‌ مداخلة‌ كنگره‌ در آنچه‌ تنها حوزة‌ اختيارات‌ قوه‌مجريه‌ تلقی مي‌شود ـ نداشته‌اند. اين‌ نيروی است‌ كه‌ از زمان‌ اسنادفدرالستيها (Feanalist Papers) تداوم‌ داشته‌ است‌.
برخی از اعضای دولت‌ كلينتون‌ پيشنهاد دادند كه‌ دولت‌، از طريق‌ دستوري‌كه‌ از سوی قوه‌ مجريه‌ صادر مي‌شود كنگره‌ را با اتخاذ تصميمی در زمينه‌ منع‌همه‌ انواع‌ تجارت‌ با ايران‌ مغلوب‌ نمايد. اما هنوز هم‌ افرادی در بين‌ اين‌ دولت‌بودند كه‌ تمايل‌ به‌ برداشتن‌ چنين‌ اقدام‌ چشمگيری نداشتند. به‌ نظر مي‌رسيدكه‌ هاشمی رفسنجانی اين‌ موضوع‌ را درك‌ كرده‌ بود كه‌ اين‌ لحظه‌ای بحراني‌در روابط‌ ايران‌ و آمريكاست‌. در صورت‌ منع‌ همة‌ انواع‌ تجاری با ايران‌، اين‌موضوع‌ در تهران‌ به‌ عنوان‌ تشديد كننده‌ رويارويی بين‌ دو كشور تلقی مي‌شد.اين‌ ميانه‌ هم‌ چنين‌ يكی از مهمترين‌ استدلالهای مربوط‌ به‌ ميانه‌روی درسياستهای ايران‌ در قبال‌ ايالات‌ متحده‌ آمريكا را كه‌ همانا اهميت‌ تجارت‌آمريكا با ايران‌ بود حذف‌ مي‌كرد. بنابراين‌ در سال‌ ١۹۹۵، در بحبوبة‌فعاليتهای ضد آمريكايی و مخالفت‌ با وضع‌ موجود در دولت‌ هاشمی وی بارديگر خط‌مشی سياسی را در مقابل‌ آمريكاييها بكار بست‌ تا بار ديگر الگوي‌نفرت‌ دوجانبه‌ را مي‌رفت‌ از كنترل‌ خارج‌ شدن‌ تغيير دهد. بار ديگر نسبت‌دادن‌ انگيزه‌های ديگرخواهانه‌ به‌ سياستمداری كه‌ در فساد شهرت‌ دارد،مصلحت‌ انديش‌ سياسی شناخته‌ مي‌شد و تمايل‌ ذاتی به‌ خشونت‌ و سركوب‌داشت‌، تهمديدآميز تلقی مي‌گرديد. رفسنجانی گمان‌ مي‌كرد روابط‌ بهتر باايالات‌ متحده‌ آمريكا برای ايران‌ به‌ منظور حفظ‌ روابط‌ سياسی و اعتقادی اين‌كشور با ساير كشورهای جهان‌ يك‌ ضرورت‌ بود. اما اين‌ حقيقت‌ هم‌ چنان‌وجود داشت‌ كه‌ وی بار ديگر تلاش‌ كرد تا روابطش‌ را با ايالات‌ متحده‌ آمريكاحفظ‌ كند.
ابزار سياسی وی در اين‌ دوره‌ شركت‌ نفتی آمريكايی معروف‌ به‌ كنوكوConoco بود. ايران‌ قصد داشت‌ دو توافقنامه‌ جديد توليد نفت‌ در حوزه‌هاي‌نفتی كنار ساحلی خود امضا كند. اين‌ كشور اولين‌ بار پس‌ از انقلاب‌ بود كه‌چنين‌ قصدی داشت‌. معامله‌ سودآور و احتمالاً طرفی كه‌ موفق‌ به‌ طرف‌ قراردادن‌ شدن‌ مي‌شد، يك‌ ميليارد دلار سود مي‌برد اما اهميت‌ اصلی اين‌ قضيه‌از آن‌ بابت‌ بود كه‌ اين‌ طرف‌ قرارداد در واقع‌ به‌ نخستين‌ شركت‌ خارجی تبديل‌مي‌شد كه‌ مي‌توانست‌ برای انجام‌ فعاليت‌ تجاری خود به‌ ايران‌ بازگردد و ازاين‌ رو با قرار گرفتن‌ در موقعيتی تجاری كشور، توافقات‌ سودآورتری راكه‌ انتظار مي‌رفت‌ در آينده‌ امضا شود از آن‌ِ خود نمايد. در ابتدا، به‌ نظرمي‌رسيد كه‌ شركت‌ توتال‌ فرانسه‌ طرف‌ قرارداد قرار گيرد اما در ششم‌ مارس‌١۹۹۵، همه‌ كشورهای جهان‌ وقتی متوجه‌ شدند كه‌ شركت‌ آمريكايی كنوكواين‌ توافقنامه‌ را از آن‌ِ خود كرده‌ شگفت‌ زده‌ شدند. ما نمي‌دانيم‌ كه‌ آيا اين‌رفسنجانی بود كه‌ خاتمی را (به‌ عنون‌ فردی كه‌ بايد اين‌ توافقنامه‌ را تصويب‌مي‌كرد) متقاعد كرده‌ تا اين‌ يك‌ شركت‌ آمريكايی اجازه‌ فعاليت‌ دهد، يا خير.بيشتر حدس‌ و گمانها بر اهميت‌ اين‌ موضوع‌ تاكيد داشت‌ كه‌ ايرانی كه‌ داراي‌قراردادهای تجاری با اروپا، روسيه‌ و آسيا بود اكنون‌ وارد تجارتی آشكار باآمريكا مي‌شد كه‌ اگر ننويسيم‌ ناممكن‌ دست‌ كم‌ برای ايالات‌ متحده‌ برای آن‌كه‌ بر كشورهای ديگر فشار آورد كه‌ با ايران‌ رابطه‌ تجاری نداشته‌ باشند،دشوار بود. در رابطه‌ با آمريكا، در واقع‌ هيچ‌ چيزی در مورد اين‌ توافقنامه‌ غيرقانونی نبود و شركت‌ كنوكو از چند ماه‌ قبل‌ مشغول‌ رايزنس‌ با وزارت‌ خارجه‌آمريكا درباره‌ امكان‌ پذيری امضای چنين‌ توافقنامه‌ای به‌ لحاظ‌ سياسی بود.طبق‌ گفته‌ مقامات‌ كنوكو مسوولان‌ اين‌ شركت‌ بيست‌ و شش‌ نشست‌ جداگانه‌با مقامات‌ وزارت‌ خارجه‌ آمريكا داشتند كه‌ در هر يك‌، وزارتخانه‌ به‌ آنان‌تضمين‌ داده‌ بود كه‌ اين‌ توافقنامه‌ در صورتی كه‌ طرف‌ ايرانی آن‌ را تصويب‌كنند، مورد موافقت‌ آمريكا نيز قرار خواهد گرفت‌. در نتيجه‌، شركت‌ كنوكو باچنين‌ اطلاعيه‌اي‌، تمام‌ تناقضاتی را كه‌ در سياست‌ آمريكا در قبال‌ ايران‌ وجودداشت‌ فاش‌ كرد و واشنگتن‌ را وادار كرد تا با اين‌ تعهد خود پايدار بماند ياخير. به‌ طور اخص‌ توجه‌ دولتمردان‌ آمريكايی به‌ قانون‌ داماتو DAmatoشد. در همين‌ اثنا بود كه‌ جنجالی برانگيخته‌ شد. ولرن‌ كريستوفر، وزيرخارجه‌ كه‌ معاون‌ وزير خارجه‌ به‌ دوران‌ بحران‌ گروگان‌گيری در زمان‌ كارتر بودو مذاكرات‌ نهايی را با ايران‌ برای آزاد سازی گروگانهای انجام‌ داده‌ بود (و ازاين‌ رو، بي‌شك‌، عالي‌ترين‌ مقام‌ وزارت‌ خارجه‌ بود كه‌ تجارب‌ اوليه‌های را درخصوص‌ رژيم‌ ايران‌ كسب‌ كرده‌ بود) درست‌ چند روز قبل‌ از امضای معاهده‌با ايران‌، آن‌ را به‌ دليل‌ عدم‌ تطابق‌ با سياست‌ تحديد نفوذ كشورش‌ و رو به‌پيشرفت‌ مي‌رفت‌، محكوم‌ كرد. وی مدعی بود هر جايی ردپايی از شرارتهاي‌ايران‌ در منطقه‌ مشاهده‌ مي‌شود اسراييل‌ و تعدادی از كشورهای عربی نيز ازآمريكا خواستند اين‌ توافقنامه‌ را باطل‌ كند. بر خلاف‌ ميل‌ شركت‌ كنوكو وبرخی مقامات‌ آمريكايی كه‌ به‌ آنها گفته‌ شده‌ بود اين‌ معاهده‌ مشكل‌ آفرين‌نخواهد بود. دولت‌ آمريكا به‌ اجرای اين‌ معاهده‌ پرداخت‌.
در ١۴ مارس‌ ١۹۹۵، كلينتون‌ رييس‌ جمهور وقت‌ آمريكا اعلام‌ كرد كه‌معاهده‌ كنوكو با سياست‌ خارجی آمريكا سازگار نيست‌ و يك‌ روز بعد، باصدور حكمی اجرايی هر گونه‌ قرارداد نفتی با ايران‌ را ملغی كرد تا بار ديگربحثی در اين‌ زمينه‌ پديد نيايد. اما عوامل‌ ديگری وجود داشت‌. نخست‌ آن‌ كه‌،سياست‌ آمريكا در ناديده‌ گرفتن‌ از ايران‌ كه‌ برای خريد سلاح‌، موادهسته‌ای و حمايت‌ از عملياتای تروريستی لازم‌ بود و اين‌ معاهده‌ مفهوم‌هجوم‌ قابل‌ توجه‌ ارز سختی به‌ ايران‌ را داشت‌. دوم‌ آمريكا در معرض‌دشنام‌های سنگين‌ اسراييل‌ و كشورهای عربی قرار داشت‌ كه‌ اين‌ شامل‌مقامات‌ آمريكايی مي‌شد كه‌ شتابزده‌ در جهت‌ روند صلح‌ خاورميانه‌ كارمي‌كردند. با يادآوری خاطری حملات‌ مهلك‌ ايران‌ در آرژانتين‌، تعداد كمي‌از آمريكايي‌ها بودند كه‌ تمايلی به‌ تهران‌ داشتند. سوم‌، تعداد اندكی ازآمريكاييها بودند كه‌ آن‌ را پيش‌ در اموری برای تغيير سياستهای ايران‌مي‌پنداشتند. اين‌ توافقنامه‌ آشكارا به‌ نفع‌ ايران‌ بود و بسياری از اعضای دولت‌آمريكا گمان‌ مي‌كردند كه‌ چنين‌ توافقنامه‌ای چيزی بيش‌ از سرپوش‌ گذاشتن‌اجازه‌ به‌ روسيه‌ و اروپا برای هر گونه‌ معاهده‌ای با تهران‌ نبوده‌ بدين‌ جهت‌واشنگتن‌ به‌ شركت‌ كنوكو دقيقاً به‌ همان‌ چشمی مي‌نگريست‌ كه‌افراطي‌گرايان‌ آمريكايی به‌ كنوكو نگاه‌ مي‌كردند. در واقع‌ اين‌ آغازی براي‌رابطه‌ تهران‌ با آمريكا بود و نهايت‌ دورويی آمريكا را نشان‌ مي‌داد و اروپا،ژاپن‌، روسيه‌ را وادار مي‌كرد تا برخی محدوديتهايی را كه‌ خود در تجارت‌ باتهران‌ اعمال‌ كرده‌ بودند، مثلاً در زمينه‌های اسلحه‌ و فروش‌ تكنولوژی دومنظوره‌ ناديده‌ بگيرند. در اين‌ موجه‌ زمانی بود كه‌ واشنگتن‌ بيم‌ اماراديكالهای ايرانی اميد داشتند كه‌ فصل‌ تازه‌ای در تهران‌ گشوده‌ شود.
موافقت‌نامه‌ كنوكو به‌ حل‌ اين‌ سيستمهای دولت‌ آمريكا بر سرمنع‌ كلی دوگوشه‌ تجارت‌ با ايران‌ كمك‌ كرد. بسياری از انگيزه‌های خاص‌ نيز درباره‌محدوديتهای ايران‌ مي‌توانست‌ به‌ اصلی كلی درباره‌ روابط‌ آمريكا و ايران‌تبديل‌ شود. دامنه‌ تجاری بين‌ دو كشور به‌ طور امكان‌ ناپذيری قابل‌ بازگشت‌از طريق‌ سياست‌ تمديد نفوذ دو جانبه‌ به‌ روش‌ اضافی و منطقی استراتژيك‌بود. به‌ همين‌ دليل‌، بهانه‌ كاملی را به‌ دست‌ اروپاييها، ژاپني‌ها، روسها وديگران‌ داد تا از خواسته‌های آمريكاترين‌ برای عدم‌ فروش‌ محصولات‌ به‌ايران‌ صرف‌ نظر كنند. اين‌ دقيقاً به‌ مثابه‌ آن‌ بود كه‌ آمريكا از كشورهاي‌ديگری خواست‌ گرسنگی بكشند در حالی كه‌ خود را با خوردن‌ غذا خفه‌مي‌كرد. بنابراين‌ ما به‌ اين‌ تشخيص‌ رسيديم‌ كه‌ منطقي‌تر خواهد بود اگر يك‌برابری ديپلماتيك‌ در اعتصابی تخريبی ايجاد نماييم‌.
سرانجام‌ اين‌ موضوع‌ مي‌توانست‌ به‌ شكل‌ بازرسی حمايت‌ ما را ازاسرائيل‌ نشان‌ دهد و تمايل‌ آمريكا را در خصوص‌ عملكرد دور از دسترس‌اين‌ كشور برای كمك‌ به‌ آن‌ در وضع‌ اختلاف‌ امنيتي‌اش‌ نمايان‌ سازد وبنابراين‌ اسحاق‌ رابين‌ را وادار به‌ حفظ‌ مسير دشوار صلح‌ كند. كلينتون‌ با درنظر داشتن‌ همه‌ اين‌ مسائل‌ در ذهن‌ خويش‌، روز ششم‌ مه‌ ١۹۹۵ حكمي‌جديد را امضا كرد كه‌ به‌ موجب‌ آن‌ هر گونه‌ تجارت‌ و معامله‌ مالی و تجاری باايران‌ منع‌ مي‌شود. اين‌ حكم‌ شامل‌ سوبسيدی خارجی شركتهای مشاركتي‌آمريكايی نيز مي‌شد. با صدور چنين‌ حكمي‌، يك‌ شبه‌ سطح‌ تجارت‌ آمريكابا ايران‌ به‌ رقمی بسيار ناچيز رسيد و ديگر كسی نمي‌توانست‌ دولت‌ كلينتون‌را به‌ خاطر سياستهای تزويری خويش‌ متهم‌ كند.
از سويی اين‌ حكم‌، ايران‌ را تا اندازه‌ای به‌ زحمت‌ انداخت‌ اما اين‌ نگراني‌زياد مهم‌ نبود. زيرا آنها مي‌توانند خريداران‌ ديگری را برای نفت‌ خود راهمان‌ قيمت‌ پيدا كنند. مهمتر آن‌ كه‌ روش‌ جديد دولت‌ كلينتون‌ تاثير قابل‌ملاحضه‌ای بر اروپا، ژاپن‌ و روسيه‌ نداشت‌. روسيه‌ با روش‌ اعتدالي‌، فروش‌سلاح‌ به‌ ايران‌ را تحت‌ كنترل‌ درآورده‌ و در فروش‌ سلاحهای هسته‌ای خويش‌به‌ ايران‌ تاخير ايجاد كرد.
اما در اين‌ مورد خاص‌، فشار دو جانبه‌ آمريكا بوريس‌ يليسين‌رئيس‌جمهور وقت‌ روسيه‌ را وادار به‌ حمايت‌ اقتصادی و ديپلماتيك‌ از آمريكاكرد و اين‌ خود بيش‌ از هر گونه‌ استدالی استراتژيك‌ در خصوص‌ تعمديدهاي‌ايران‌ در صورت‌ اقدام‌ روسيه‌ در فروش‌ سلاح‌ نتيجه‌ دربرداشت‌. به‌ گفته‌ گانتررسكوت‌ (Gunter Rexrodt) وزير اقتصاد آلمان‌، ما گمان‌ نمي‌كنيم‌ كه‌تحريم‌ تجاری ابزار مناسبی برای نفوذ و ديدگاههای ايران‌ باشد و تغييری به‌نفع‌ آمريكا بوجود آورد. با توجه‌ به‌ چنين‌ واكنش‌ بين‌المللی ضعيفی در قبال‌تحكيم‌ موضع‌ آمريكا در قبال‌ ايران‌، جمهوريخواهان‌ كنگره‌ به‌ دنبال‌ روش‌ديگری برای اعمال‌ فشار بر ايران‌ بودند. گينگويج‌ سخنگوی كاخ‌ سفيد به‌ويژه‌ اين‌ موضوع‌ را تشخيص‌ داده‌ بود كه‌ سياست‌ تحديد نفوذ دوگانه‌ داراي‌ضعف‌ است‌ سياستی است‌ كه‌ پيش‌بينی مي‌شود منجر به‌ القای سياست‌چماق‌ باشد و حتی با تحريم‌های كلی ايران‌ اين‌ چماق‌ چندان‌ بزرگ‌ تلقي‌نمي‌شد. البته‌ وی سياستمداری زيرك‌ و مصلحت‌ انديش‌ بود و تشخيص‌مي‌داد كه‌ با انزجار عمومی ترور قبال‌ ايران‌ وجود داشت‌، دموكراتی درمعرض‌ اين‌ اتهام‌ قرار مي‌گرفتند كه‌ در تلاش‌ خود برای تغيير رفتار تهاجمي‌ايران‌ به‌ قدر كافی فعال‌ نيستند. اين‌ سياستمدار آمريكايی به‌ ويژه‌ اين‌ پرسش‌را در ذهن‌ داشت‌ كه‌ چرا ايالات‌ متحده‌ به‌ دنبال‌ يك‌ اقدام‌ كامل‌ براي‌براندازی رژيم‌ ايران‌ نيست‌.
بنابراين‌ همان‌ كاری را كرد كه‌ هر سياستمدار ديگری انجام‌ مي‌داد. وشروع‌ غير اعمال‌ نفوذ برای افزايش‌ ١٨ ميليون‌ دلاری بودجه‌ سازمان‌ سيابرای انجام‌ برخی برنامه‌های براندازی رژيم‌ در ايران‌ نمود. اين‌ سازمان‌ اززمان‌ دولت‌ بوش‌ دارای سياستهای ميانه‌ روانه‌ عليه‌ ايران‌ بود اما اين‌ اقدام‌آنان‌ پيشرفت‌ چندانی نداشت‌. يكی از مقامات‌ سابق‌ دولت‌ آمريكا كه‌ داراي‌سمت‌؟؟ بود با يادآوری اين‌ مطلب‌ آن‌ را به‌ مثابه‌ يك‌ لطيفه‌ دانست‌ و ادعا كردكه‌ همه‌ مي‌دانستند كه‌ اين‌ لطيفه‌ای بيش‌ نيست‌. يكی ديگر از مقامات‌ ارشددولت‌ سابق‌ آمريكا كه‌ درگير اين‌ برنامه‌ بود اظهار كرد وقتی تازه‌ وارد شغلي‌شده‌ بود كه‌ بايد با برنامه‌ CA ايران‌ رودررو مي‌شد خود قبل‌ از وی ضمن‌تقديم‌ پرونده‌ای به‌ او گفته‌ بود هر چند در اين‌ پرونده‌ موضوع‌ خاصی وجودندارد و هيچ‌ كس‌ باور ندارد كه‌ بتوان‌ آن‌ را به‌ سرانجام‌ رساند اگر در قبال‌ ايران‌برنامه‌ عملی ناآشكاری وجود نداشته‌ باشد، مايه‌ دستپاچگی دولت‌ آمريكاخواهد شد. بنابراين‌ آنها، آن‌ را هم‌ چنان‌ حفظ‌ كرده‌ بودند. به‌ عبارت‌ ديگر،اين‌ سياست‌ چيزی بجز يك‌ مانور بروكراتيك‌ نبود. هيچ‌ كس‌ نمي‌خواست‌ درمقابل‌ اعضای كنگره‌ بيان‌ كند كه‌ هيچ‌ برنامه‌ CA در مقابل‌ كشوری به‌ مشكل‌آفرينی ايران‌ وجود ندارد بنابراين‌ اين‌ آژانس‌ صرفاً يكی را به‌ خاطر آن‌ حفظ‌كرد. اين‌ تلاش‌ عمدتاً شامل‌ تلاشهای تسلي‌بخش‌ برای معرفی اطلاعات‌دقيقی درباره‌ رسانه‌های ايران‌ و در معرض‌ قرار دادن‌ فرهنگ‌ ايرانی غرب‌بود و يكی از تلاشهای خاص‌ آمريكا در اين‌ زمينه‌ انتخاب‌ نام‌ تبليغات‌(كتابهای بزرگ‌) Great Books بود زيرا به‌ دنبال‌ قاچاق‌ آثار كلاسيك‌فرهنگ‌ غربی به‌ كشور بود.
مشكل‌ اصلی افزايش‌ يك‌ برنامه‌ عملی عليه‌ ايران‌ اين‌ بود كه‌ نكته‌ واقعي‌در اين‌ زمينه‌ وجود نداشت‌ و خطرات‌ احتمالی در معرض‌ ايران‌ قرار گرفتن‌بيش‌ از منافع‌ احتمالی آن‌ بود. هر چند، جامعه‌ اطلاعاتی آمريكا به‌ فراينده‌مردم‌ ايران‌ از دولتشان‌ طی چند سال‌ اشاره‌ داشت‌ نشانی از واكنش‌ كثيری ازجمعيت‌ ايران‌ بر ضد دولت‌ اين‌ كشور وجود نداشت‌. در نتيجه‌، انتظارنمي‌رفت‌ كه‌ دولت‌ ايران‌ در موقعيتی متزلزل‌ باشد و به‌ لحاظ‌ تاريخی اقدامات‌مخفيانه‌ از سوی خارجه‌ تنها زمانی برای سرنگونی يك‌اضافه‌ مي‌كرد كه‌كشوری در قرار دارد و نياز به‌ آخرين‌ فشارها حس‌ مي‌شود. گذشته‌ از اين‌،هر كارشناس‌ دولتی آمريكا در ميان‌ ايران‌ با كودتای مصدق‌ و احساسات‌ ضدآمريكايی كه‌ افزايش‌ يافته‌ بود آشنا بود. اين‌ افراد، پول‌ وی از حساسيت‌فراوان‌ ايرانيها در مقابل‌ هر گونه‌ مداخله‌ آمريكا در امور داخلي‌شان‌ كه‌ نتيجه‌چنين‌ سياستی تلقی مي‌شد، آگاه‌ بودند. در نتيجه‌، كارشناسان‌ ايران‌ در زمان‌سيا بيش‌ از همه‌ نگران‌ غافلگير شدن‌ بودند و بنابراين‌ بيش‌ از آن‌ كه‌ در جهت‌سرنگونی رژيم‌ تلاش‌ كنند بايستی در جهت‌ رفع‌ بدگمانی ايرانيها تلاش‌مي‌كردند. در بوكو تجارب‌ تاريخی آمريكا اين‌ خط‌مشي‌های منطقی بود وبسياری از نمايندگان‌ جمهوری خواه‌ در سنا در مخالفت‌ با اقدام‌ گينگويچ‌ به‌دولت‌ دموكرات‌ آمريكا پيوستند. البته‌ مشكلی ديگر نيز وجود داشت‌. باوجود بي‌صلاحتی مديريتی محض‌ و افتضاح‌ تجاری در بخش‌ سيا، ايرانيهادرصدد آشكار نمودن‌ آشكار عمليات‌ كلی سازمان‌ سيا عليه‌ اين‌ كشور بودند.بنابراين‌ تهران‌ به‌ طور نظام‌بندی دارايي‌های آمريكا را در ايران‌ دچار اختلال‌كرد و اين‌ سازمان‌ اگر كاری باقی مانده‌ بود تا در تهران‌ انجام‌ دهد، ديگر قادربه‌ انجام‌ هيچ‌ كاری نبود.
هيچ‌ يك‌ از اين‌ مسائل‌ گينگويچ‌ را كه‌ بي‌وقفه‌ مي‌كوشيد هزينه‌ مناسب‌برای تبليغات‌ عملی مخفيانه‌ عليه‌ ايران‌ را فراهم‌ سازد، از تلاش‌ باز نداشت‌.سرانجام‌ فقط‌ در يك‌ تصميم‌، وی به‌ موفقيت‌ رسيد و كاخ‌ سفيد با كنارگذاشتن‌ مبلغی برای اين‌ منظور موافقت‌ كرد. در مقابل‌، كاخ‌ سفيد از گينگويچ‌قول‌ گرفت‌ كه‌ اين‌ تبليغات‌ صرف‌ براندازی رژيم‌ ايران‌ شود زيرا اين‌ درسياست‌ آمريكا جای نداشت‌ بلكه‌ فقط‌ تغييری در رفتار ايراني‌ها پديد آورداما اكنون‌ دو مشكل‌ وجود داشت‌: نخست‌ استفاده‌ مفيدی از اين‌ پول‌ نمي‌شد.اختصاص‌ مبلغ‌ اخير باعث‌ تغيير در چنين‌ حقيقتی شده‌ بود كه‌ سازمان‌ سياهيچ‌ دارايی در ايران‌ نداشت‌ و روشهای مناسبی برای نفوذ بر رفتار ايران‌بدون‌ وادار كردن‌ آن‌ به‌ پس‌ زدن‌ ايالات‌ متحده‌ وجود نداشت‌. دوم‌، عملكردگينگويچ‌ آشكار بود و در تيتر اخبار همه‌ رسانه‌های جهان‌، سياست‌ آمريكا دراين‌ اقدام‌ وقيحانه‌ عليه‌ ايران‌ مورد انتقاد قرار گرفت‌. اين‌ موضوع‌ نه‌ تنها به‌مشكل‌ نخست‌ كمك‌ كرد زيرا ايراني‌ها را محور توجه‌ در قبال‌ اين‌ مسئله‌قرارداد كه‌ آنها در حال‌ مقابله‌ با اقدام‌ آشكار دوستی ما (آمريكا) در قبال‌ اين‌كشور هستند بعلاوه‌ بهانه‌ای بدست‌ داد. مباحث‌ عمومی درباره‌ تبليغات‌آشكار آمريكا عليه‌ ايران‌ بخودی خود بازتابی داشت‌ كه‌ مقامات‌ دولت‌ به‌آمريكا سخت‌ در تلاش‌ برای ممانعت‌ از آن‌ بودند.
واكنش‌ ايران‌ دقيقاً قابل‌ پيش‌بينی بود يكی از نمايندگان‌ مجلس‌ ايران‌دولت‌ آمريكا را خيانت‌پيشه‌ اعلام‌ و آن‌ را محكوم‌ كرد. وی ادعا كرد منطق‌آمريكا تفاوتی با چنگيز خان‌ و هيتلر ندارد. اصول‌گرايان‌ حزب‌اللهی در ايران‌تهديد كردند كه‌ آنها به‌ همه‌ منافع‌ آمريكا در سراسر جهان‌ حتی در خودايالات‌ متحده‌ دسترسی دارند. آنها هم‌ چنين‌ تهديد كردن‌ اگر آمريكا اقدامي‌عليه‌ ايران‌ بكار نبرد من‌ به‌ اين‌ منافع‌ در اروپا و ساير نقاط‌ جهان‌ را مورد حمله‌قرار خواهيم‌ داد. دولت‌ ايران‌ و رهبر اين‌ كشور آيت‌ الله‌ خمينی در حال‌حاضر ما را از هر گونه‌ اقدامی باز مي‌دارند اما همين‌ كه‌ به‌ آمريكا چراغ‌ سبزنشان‌ دهند هيچ‌ مكانی برای ايالات‌ متحده‌ امن‌ نخواهد بود. هر يك‌ از ماانباری از باروت‌ هستيم‌ و ايالات‌ متحده‌آسيب‌پذير است‌. ولايتي‌، وزيرخارجه‌ ايران‌ يادداشتی كتبی را برای شورای امنيت‌ سازمان‌ ملل‌ متحدفرستاد و در آن‌ از مقامات‌ اين‌ سازمان‌ خواست‌ تا مانع‌ هر گونه‌ تبليغات‌محكمی امريكا عليه‌ كشورش‌ كه‌ نقض‌ حقوق‌ بين‌المللی است‌، شوند.
ولايتی نفت‌ سياست‌ اخير ايالات‌ متحده‌ چيزی به‌ جز حمايت‌ آشكار ازتروريسم‌ در يك‌ شكل‌ رسمی و آشكار نيست‌ و سازمان‌ ملل‌ بايد به‌ سرعت‌در مقابل‌ چنين‌ تصميمی واكنش‌ نشان‌ دهد. مجلس‌ ايران‌ نيز اعلام‌ كرد كه‌بيست‌ ميليون‌ دلار صرف‌ مقابله‌ با سياستهای شيطان‌ بزرگ‌ آمريكا خواهدكرد و با طرح‌ اين‌ كشور به‌ مقابله‌ خواهد پرداخت‌. مجلس‌ تهران‌ در يك‌جلسه‌ای علنی كه‌ از راديو تهران‌ پخش‌ مي‌شد اين‌ مبلغ‌ را برای افشاگری وخنثي‌سازی توطئه‌ دولت‌ آمريكا و موافقه‌ اين‌ كشور در امور ايران‌ تصويب‌ واعلام‌ كرد ايالات‌ متحده‌ را در دادگاههای قانونی بين‌المللی مورد پيگردقانونی قرار خواهد داد و به‌ اطلاع‌ افكار عمومی جهان‌ خواهد رساند كه‌آمريكا منشور سازمان‌ ملل‌ متحده‌ را نقض‌ كرده‌ است‌. حتی اسد همايون‌،ريس‌ سابق‌ دفتر نمايندگی ايران‌ در واشنگتن‌ در دوران‌ حكومت‌ شاه‌ و يكی ازاصلي‌ترين‌ رهبران‌ گروه‌ اپوزييون‌ عليه‌ دولت‌ ايران‌ از اين‌ بابت‌ كه‌ ايالات‌متحده‌ پيامی اشتباه‌ مخابره‌ كرده‌ ابراز تاسف‌ كرد. وی گفت‌: به‌ گمان‌ من‌عمليات‌ مخفيانه‌ ضرورتی نداشت‌. هجده‌ و يا بيست‌ ميليون‌ دلار تغييری درحكومت‌ ايران‌ بوجود نخواهد آورده‌.
موضوعی وجود داشت‌ كه‌ در دفاع‌ از گينگويچ‌ مي‌شد آن‌ را انجام‌ داد. وي‌مشغول‌ انجام‌ كاری بود كه‌ راسل‌ بيكر گاهی آن‌ را عمليات‌ مخفيانه‌ آشكارخطاب‌ كرده‌ بود. گينگويچ‌ قصد داشت‌ ايران‌ را تحت‌ فشار قرار دهد و تقريباًمطمئناً به‌ اين‌ تشخيص‌ رسيده‌ بود كه‌ سازمان‌ سيا وقتی اعلام‌ كرد كه‌ روش‌واقع‌ گرايانه‌ای برای اقدام‌ مخفيانه‌ وجود ندارد، حق‌ داشت‌. با آشكارسازي‌اين‌ موضوع‌ و از طريق‌ اختصاص‌ آشكار چنين‌ مبلغی برای هزينه‌ كردن‌ ريس‌تبليغات‌ ضد ايراني‌، اين‌ بحث‌ بخودی خود به‌ گونه‌ای اين‌ فشار عليه‌ ايرانيهاتبديل‌ شد. هجده‌ ميليون‌ دلار تاثيری بر دولت‌ ايران‌ در رابطه‌ با توانمندسازی عملكرد محقی كاركنان‌ سيا كه‌ بواسطه‌ مقتضيات‌ زمانی تعيين‌ مي‌شد،نداشت‌. اين‌ مقتضيات‌ در خارج‌ از كنترل‌ آنها بود. با اين‌ همه‌ اختصاص‌ اين‌مبلغ‌ بر دولتی ايران‌ تاثير داشت‌ زيرا به‌ اين‌ دولت‌ مردم‌ اين‌ كشود، مخالفان‌احتمالي‌، ژاپني‌ها، اروپاييها در روسها نشان‌ داد كه‌ آمريكا براستی به‌ دنبال‌وادار ايران‌ به‌ تغيير رفتار است‌ (و در غير اين‌ صورت‌، دولتی ايران‌ به‌ طوركلی سرنگون‌ خواهد شد).
چنين‌ تبليغاتی ضرورتاً يك‌ استراتژی احمقانه‌ نيست‌ به‌ ويژه‌ وقتي‌عمليات‌ مخفيانه‌ ديگری به‌ شكل‌ واقعی آن‌ وجود ندارد. هيچ‌ كشوری وبي‌شك‌ هيچ‌ كشور كوچك‌ و نسبتاً ضعيفی هم‌ چون‌ ايران‌ نمي‌خواهد درمعرض‌ هدف‌ تبليغاتی بر ضد رژيم‌ مطابق‌ با عملياتهای مخفيانه‌ از طرف‌كشوری مانند آمريكا قرار گيرد.
و گه‌ گاه‌ در برابر چنين‌ مانورايی نسبت‌ به‌ تاثير واقعی آن‌ واكنش‌ نشان‌خواهد داد. مشكل‌ اين‌ بود كه‌ ايران‌ كشوری متوسط‌ در بين‌ كشورهای جهان‌سومی نبود اين‌ كشور دارای هويتی بود كه‌ با آمريكايی نيز ارتباط‌ داشت‌ ورهبری آن‌ گمان‌ مي‌كرد كه‌ بهترين‌ روش‌ دفاعي‌، آزار دادن‌ آمريكا به‌ روش‌مناسب‌ بود. بحث‌ عمومی بر سر برنامه‌ مخفيانه‌ آمريكا تاثيری در اتخاذ رفتارميانه‌ روانه‌ از سوی ايران‌ نداشت‌ و برعكس‌ آن‌ را وادار به‌ اتخاذ رفتارهاي‌تهاجمي‌تر كرد.
در بحبوبة‌ جنجال‌ بوجود آمده‌ بر سر كه‌ دولت‌ آمريكا بر سر تبليغات‌مخفی عليه‌ ايران‌ اختصاص‌ داده‌ بود در چهارم‌ نوامبر ١۹۹۵، اسحاق‌ رابين‌نخست‌ وزير اسراييل‌ از سوی افراطی گرايان‌ جناح‌ راست‌ اسراييل‌ ترور شد.هر چند هيچ‌ كس‌ متوجه‌ نشد فقدان‌ وی تا چه‌ اندازه‌ بر روند صلح‌ تاثيرخواهد داشت‌ همه‌ مي‌دانستند كه‌ اين‌ اتفاق‌ اميد ميليونها اسراييلی و عربی رابر باد فنا داد. غصه‌ و تاسف‌ نه‌ فقط‌ اسراييل‌ بلكه‌ غرب‌ و حتی سراسرپايتخت‌های كشورهای عربی را در برگرفت‌، فقط‌ ايران‌ بود كه‌ در بين‌ سيل‌عزاداران‌، خوشحال‌ بود. رفسنجاني‌، خود، از مرگ‌ رابين‌ استقبال‌ كرد و گفت‌:صلحی كه‌ نقشه‌ آن‌ را از رژيم‌ آمريكا و صهيونيستها ترسيم‌ كرده‌ بودند بسياربدتر از جنگی است‌ كه‌ عليه‌ فلسطيني‌های بی گناه‌ تحميل‌ شده‌ است‌ و درحقيقت‌، مسئله‌ صلح‌ روش‌ جديدی برای افزايش‌ بردگی ملت‌ فلسطين‌ و زيرپا گذاشتن‌ حقوق‌ آنان‌ بود. علاوه‌ بر اين‌، علی اكبر ناطق‌ نوری رئيس‌ عمل‌گرايان‌ مجلس‌ ايران‌ با بيان‌ اين‌ مطلب‌ به‌ رئيس‌ جمهور كلينتون‌ توهين‌ كرد كه‌:وقتی سخن‌ از سلمان‌ رشدی فرد مرتدی مي‌شود كه‌ به‌ مقدسات‌ بيش‌ از يك‌ميليارد مسلمات‌ توهين‌ مي‌كند، شما از وی دفاع‌ مي‌كنيد و يا در فردی جاني‌هم‌ چون‌ اسحاق‌ رابين‌، همين‌ وضعيت‌ وجود دارد. واقعاً شرمت‌ باد. اما ازآنجا كه‌ رابين‌ در سطح‌ جهانی به‌ دليل‌ شجاعتش‌ در تلاش‌ برای صلح‌ مورداحترام‌ بود، دادوقالی كه‌ ايران‌ در جريان‌ ترور وی براه‌ انداخت‌ به‌ اندازه‌ هرگونه‌ حمله‌ تروريستی كه‌ اين‌ كشور مي‌توانست‌ مورد حمايت‌ قرار دهد به‌شهرت‌ وی آسيب‌ رساند. در آمريكا، نشانه‌ ديگری نيز درباره‌ محور شرارتهابودن‌ ايران‌ وجود داشت‌ كه‌ سراسر در تضاد با ارزشهای ساير كشورهاي‌جهان‌ قرار داشت‌..

 

+ نوشته شده در  Thu 4 Oct 2007ساعت 12:9 PM  توسط PERSIAN PUZZLE  |